دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٥٤٢
حمزه آذرك ، حمزه آذرك، شهرت ابوخُزَيْمه حمزة بن عبداللّه، از رهبران خوارج* در سيستان و خراسان، در دوره خلافت عباسيان نخستين.
تاريخ و محل تولد حمزه كاملا روشن نيست و از ابتداى زندگى او اطلاعى وجود ندارد. نام او به شكلهاى گوناگون ضبط شده است (رجوع کنید به صديقى، ص ٧٤؛ آمورتى، ص ٥١١). نويسنده تاريخ سيستان (ص ١٥٦) نسب حمزه را به زوطهماسب، پهلوان داستانى ايران، رسانده است. علىبن زيد بيهقى (ص ٤٦٤) نيز اصالت خانوادگى او را تأييد كرده و نوشتهاست كه پدر حمزه دهقان بود. اينگونه نسبرسانيها در سيستان و نواحى شرقى ايران، در سدههاى نخستين اسلامى، در ميان كسانى كه داعيه حكومت داشتند، معمول بود. زادگاه حمزه احتمالا رَوِن وَجول نام داشته كه بايد جايى در مشرق بُست به سوى رُخّج (قس تاريخ سيستان، ص ٢٤؛ رُخَد، نيز رجوع کنید به پانويس ٢) بوده باشد (باسورث، ص ٩١). درباره اين محل چيزى دانسته نيست. با اينكه در تاريخ سيستان، ششبار از اين ناحيه ياد شده (رجوع کنید به ص ١٥، ١٤٠، ١٥٦، ٣٧٥، ٣٧٨، ٣٩١)، اما گويا هيچيك از جغرافيانويسان اسلامى از آن ياد نكردهاند. جورجو اسكارچا در مورد اين مكان پژوهش فراوان كردهاست (رجوع کنید به باسورث، همانجا).
نام پدر حمزه را به تفاوت اترك (رجوع کنید به طبرى، ج ٨، ص ٢٦١؛ ابناثير، ج ٦، ص ١٤٧)، آذرك (بيهقى، ص ٧٤)، اكرك (بغدادى، ص ٦٦)، أدرك (جاحظ، كتاب ٢، جزء٤، ص ٢٥؛ مسعودى، ج ٥، ص ٨؛ شهرستانى، ج ١، ص ١٢٩)، ابرك (تتوى و همكاران، ج ٢، ص ١٣٨٩) و اَدْرد (نشوانبن سعيد حميرى، ص ١٧١) نوشتهاند و در بعضى منابع، او حمزه خارجى خوانده شده است (رجوع کنید به يعقوبى، تاريخ، ج ٢، ص ٤٥٦؛
منهاج سراج، ج ١، ص ١٩٢). آذرك، اترك و ادرك همه از يك ريشه و به معناى آتشاند (همانجاها؛
نيز رجوع کنید به اس، ج ٢، ص ٥٨٥، پانويس ٤). بنابراين، پدر حمزه كه در تاريخ سيستان (ص ١٥٦) از او با نام عبداللّه ياد شده، ابتدا آيين زردشتى داشته يا حتى از سرسپردگان ايزد زون بوده است و پس از اينكه اسلام آورده، نام عبداللّه را براى خود برگزيده است (باسورث، ص ٩٢). نويسنده تاريخ سيستان، به سبب ميهندوستى و همدلى آشكارش با آرمان حمزه، به نام و سابقه زردشتى پدر حمزه اشارهاى نكرده (باسورث، همانجا) و برخلاف بيهقى كه دشمن حمزه است (رجوع کنید به ص ٤٦٤)، از او بيزارى نجسته است.
درباره تاريخِ آغاز فعاليتهاى حمزه، اختلافنظر وجود دارد. طبرى (ج ٨، ص ٢٦١) آغاز قيام را در خراسان، ضمن رويدادهاى سال ١٧٩ (عهد ولايت منصوربن يزيد در خراسان) دانسته و بغدادى (همانجا) و گرديزى (ص ٢٨٩) نيز همين تاريخ را ذكر كردهاند. ابناثير با اندكى تفصيل آن را در رويدادهاى سال ١٨٠ آورده (رجوع کنید به ج ٦، ص ١٥٠ـ١٥١) و مؤلف تاريخ سيستان (ص ١٥٦) قيام حمزه را در ١٨١ ذكر كرده است. در سال ١٨٠ هارونالرشيد، منصوربن يزيد را از حكومت خراسان عزل كرد و علىبن عيسىبن ماهان* را عامل خراسان گرداند. در روزگار علىبن عيسى، حمزه تا پوشنگ رفت (گرديزى، ص ٢٩٠؛
ابناثير، ج ٦، ص ١٥٠).
به روايت شهرستانى (ج ١، ص ١٣٠)، حمزه از ياران حُصين يا حضينبن رَقّاد اَوْقى بود كه چند دهه پيش از او قيام كرده و در سال ١٤٠ كشته شده بود. با توجه به اينكه، حمزه ٧٣ سال بعد از قتل حضينبن رَقّاد، يعنى تا ٢١٣ مىزيسته، بعيد به نظر مىرسد كه وى از همراهان حضينبن رَقّاد بوده باشد. احتمالا منظور شهرستانى، حضين خارجى است كه در سال ١٧٥ در سيستان قيام كرد (رجوع کنید به تاريخ سيستان، ص ١٥٣، ١٥٦). حمزه پس از كشتن عامل سيستان شهرت يافت و از سيستان گريخت و به حج رفت (همان، ص ١٥٦). پس از بازگشت به سيستان، دريافت كه شورشى به رهبرى خَلَف خارجى، پيشواى فرقه خلفيّه*، درگرفته و دامنه آن رو به گسترش است. وى نيز حدود پنجهزار هوادار خارجى از جمله هواداران خلف و نيز حامى احتمالى او، مولى حضين، را گردآورد و در بسكر (بسكو، لشكر؛
تاريخ سيستان، ص ١٤٠، پانويس ٦) شورش نمود (همان، ص ١٥٦؛
باسورث، همانجا).
بغدادى گزارش نسبتاً مفصّلترى درباره زندگى حمزه به دست داده است. بيشتر مطالب او در منابع ديگر يافت نمىشود؛
اما متأسفانه اين مطالب تاريخ روشن و قطعى ندارند. بنابه گزارش بغدادى (ص ٦٦)، حمزه ابتدا به جنگ بَيْهَسِيه*، فرقهاى از خوارج، رفت و بسيارى از آنان را كشت و از سوى پيروانش به اميرالمؤمنين ملقب شد (نيز رجوع کنید به ضنّاوى، ج ٢، ص ٣١٤، ٣٢١). در ادامه نبرد با رقيبان، حمزه گروهى از سپاهيان خود را براى نبرد با فرقه خازميه در فَرجِرد (از شهرهاى هرات) فرستاد و بسيارى از آنان را نابود كرد. درگيريهايى نيز با خوارج ثعلبى، در يكى از روستاهاى نيشابور داشت كه تاريخِ آنها ذكر نشده است (بغدادى، ص ٦٧). ظاهراً، نخستين هجوم نظامى حمزه در خارج از سيستان، لشكركشى وى در سال ١٧٩ به قهستان بود. قهستانيان هر چه حمزه خواست به او دادند و او بازگشت (رجوع کنید به گرديزى، ص ٢٨٩)، اما نخستين عمليات گسترده حمزه برضد حكام دستنشانده خليفه، در شوال ١٨٢ صورت گرفت. علىبن عيسىبن ماهان، فرزند خود عيسى را در رأس سپاهى به جنگ حمزه گسيل داشت. نيروهاى حمزه بسيارى از سپاهيان عيسى را كشتند. عيسى به خراسان گريخت و حَفْصبن عمربن تَرْكه (والى سيستان) نيز پنهان شد. در نتيجه، سيستان و اطراف آن به دست نيروهاى حمزه افتاد. حمزه از همه سيستانيان خواست كه ديگر خراج و مال به سلطان ندهند و از آن روز به بعد ديگر از سيستان به بغداد دخلى نرسيد (تاريخ سيستان، ص ١٥٦ـ١٥٨).
پيروزى حمزه و اقدامات او اشراف و بزرگان سيستان را كه منافعشان باخلافت عباسى همسو بود، به وحشت انداخت و از حاكم خراسان خواستند حاكم جديدى برگزيند. علىبن عيسى، سيفبن عثمان طارابى را براى نماز و جنگ و حضينبن محمد قوسى را براى خراج سيستان برگزيد و آنان در محرّم ١٨٦ به سيستان رفتند. حمزه در خلال سالهاى ١٨٦ تا ١٩٠، يورشهاى مكررى به خراسان و سيستان نمود. در ١٨٨، پس از نبردهايش در نيشابور با سپاهيان علىبن عيسى، به سيستان بازگشت و بعضى از عُمّال آنجا را كشت (رجوع کنید به همان، ص ١٥٨ـ١٦٠).
در منابع ديگر، برخلاف تاريخ سيستان، از درگيريها و رفتار خشونتآميز حمزه با مردم خراسان صحبت شده است. وى در خلال يكى از يورشهايش به خراسان، به هرات روى آورد ولى با مقاومت عمروبن يزيد اَزْدى حاكم آنجا روبهرو شد. مردم شهر دروازهها را بستند و از ورود حمزه به شهر جلوگيرى نمودند. حمزه در بيرون شهر، به آزار مردم پرداخت و بسيارى از آنان را كشت (بغدادى، همانجا). پس از قتل ازدى، علىبن عيسى فرزند خود حسين را به فرماندهى ده هزار جنگجو براى نبرد با حمزه برگزيد، اما چون حسين از درگيرى با حمزه اجتناب مىنمود، علىبن عيسى او را عزل و پسر ديگرش عيسى را فرستاد. در نبردى كه در اطراف بادغيس رخ داد، عيسى شكست خورد. علىبن عيسى دوباره او را براى نبرد با حمزه به نيشابور (ابناثير، ج ٦، ص ١٥١: باخَرْز) فرستاد. اينبار، عيسى ضرباتى به سپاه حمزه وارد كرد (گرديزى، ص ٢٩٠). به نوشته بغدادى (همانجا)، گذشته از پيروان حمزه، شصت تن از سران لشكرش نيز كشته شدند و او ناچار عقبنشينى كرد و به سيستان بازگشت، اما مردم زَرَنج وى را به شهر راه ندادند. حمزه براى ورود سپاهيانش به شهر، دستور داد كه رنگ لباسشان را به سياه كه شعار عباسيان بود تغيير دهند، ولى چون حيله حمزه برملا شد، در خارج شهر به راهزنى پرداختند. بعد از شكست حمزه از نيروهاى عيسىبن على و ناكامى در ورود به زرنج، حمزه با باقيمانده سپاه خود، كه گرديزى (همانجا) به اغراق شمار آنان را چهلهزارتن و ابناثير (همانجا) تنها چهل تن ذكر كرده است، به قُهستان رفت. به نوشته گرديزى و ابناثير، علىبن عيسى چندتن از سران لشكر خود را به اوق و جُوَين، از دهات سيستان، فرستاد. آنان خوارج قَعَده (بازنشسته از جنگ) و روستاييانى را كه به حمزه كمك كرده بودند (حدود سى هزار تن)، قتل عام كردند. سپس، عبداللّهبن عباس نسَفى، حاكم جديد سيستان، حدود سه ميليون درهم مال و خراج از مردم گرفت و به خراسان فرستاد (تاريخ سيستان، ص ١٥٩؛
گرديزى، ص ٢٩١؛
ابناثير، همانجا). حمزه پس از درگيريهاى متعدد با سپاهيان عيسىبن على، به ويژه طاهربن حسين حاكم پوشنگ، در سال ١٩٠ به سيستان بازگشت و قدرت او بيشتر شد (گرديزى، همانجا : ابناثير، همانجا: رويداد ١٨٠).
وحشت از گسترش نفوذ حمزه، علىبن عيسى را واداشت تا نامهاى براى هارونالرشيد بفرستد. در پى وصول اين نامه، هارونالرشيد تصميم گرفت خود به جنگ حمزه برود، اما خبر حمله سپاه روم به سرزمينهاى اسلامى، او را مجبور كرد از رى به بغداد بازگردد (تاريخ سيستان، ص ١٦٠). البته آنچه در تاريخ سيستان آمده با منابع ديگر متفاوت است، به طورى كه براى مثال ابناثير (ج ٦، ص ٢٠٧) تاريخ اين رويداد را ١٩٢ نوشته و از بازگشت هارونالرشيد از رى به سرحدات روم هم سخنى نگفته است.
در سال ١٩١، هارون به علت ناكامى علىبن عيسى در نبرد با حمزه، او را پس از يازده سال از حكومت خراسان بركنار و هَرْثَمةبن اَعْيَن* را به جاى او منصوب كرد. براى مقابله با قيام رافعبن ليث* در اين سال (١٩١)، هرثمه بيشترين نيروهاى خود را اعزام كرد. اين امر سبب شد تا خوارج با فراغ بال بيشترى به فعاليتهاى خود بپردازند. بعضى منابع تصريح كردهاند كه در اين زمان عاملان خليفه از هرات و سيستان به سوى حمزه آمدند (گرديزى، ص ٢٩٢؛
ابناثير، ج ٦، ص ٢٠٩؛
قس تاريخ سيستان، ص ١٦٠ـ١٦١). نابسامانى اوضاع در سرزمينهاى شرقى خلافت موجب شد كه هارون شخصآ فرماندهى سپاهيانش را براى سركوبى حمزه و رافعبن ليث برعهده گيرد. در بيشتر منابع، سبب حركت هارون به ايران سركوبى قيام رافعبن ليث دانسته شده است (براى نمونه رجوع کنید به دينورى، ص ٣٩١؛
طبرى، ج ٨، ص ٣٣٨؛
جَهْشيارى، ص ٢٦٦؛
نرشخى، ص ١٠٤ـ١٠٥).
هارون پس از فرونشاندن قيام خراسان و ماوراءالنهر و سيستان، در گرگان توقف كرد و در صفر ١٩٣، نامهاى به حمزه نوشت. در تاريخ سيستان (ص ١٦٢ـ١٦٨)، متن اين نامه و نيز پاسخ حمزه به هارون ذكر شده، ولى در هيچ منبع ديگرى به اين مكاتبات اشاره نشده است (قس بغدادى، همانجا، كه به خطا، به جاى هارون از مأمون ياد كرده است). هارون در نامهاش كه دبيرش، اسماعيلبن صُبَيح حَرّانى (رجوع کنید به سوردل، ص ١٨٥ـ ١٨٦)، آن را نوشت، حمزه را به اطاعت از كتاب خدا و سنّت پيامبر و پرهيز از سركشى دعوت كرد. او ضمن يادآورى نبردهايى كه بين عمالش و حمزه در شهرهاى خراسان، سيستان، فارس و كرمان روى داده بود، عزم خود را مبنى بر فراموش كردن گذشته اعلام داشت و تعهد كرد كه هر چه غنيمت نصيب حمزه و يارانش شده است، برايشان محفوظ بماند. هارون در پايان نامه، ضمن تهديد حمزه در صورت نپذيرفتن شرايط او، با وى اتمام حجت نمود، اما حمزه در پاسخ خود را اميرالمؤمنين خواند، خلافت عباسى، از جمله خلافت هارونالرشيد، را نامشروع خواند، پايبندى خود و يارانش را به كتاب خدا و سنّت نبوى اعلام نمود و هارون را به رفتارى براساس اين دو اصل دعوت كرد. حمزه پس از فرستادن نامه، با سىهزار سوار از زهاد و قراء، براى جنگ با هارون از سيستان خارج شد (رجوع کنید به تاريخ سيستان، ص ١٦٤ـ١٦٨). به نوشته تاريخ سيستان (ص ١٦٨)، بيشتر مردمى كه گرد او جمع شده بودند، «مهريه زنان بدادند و وصيتها بكردند و كفنها اندر پوشيدند و سلاحها از برِ آن.» سپاهيان حمزه كه به نيشابور رسيده بودند، با شنيدن خبر مرگ هارون در طوس (در جمادىالآخره ١٩٣) و بازگشت سپاهيانش به بغداد، متوقف شدند. حمزه پنج هزار نفر از لشكريانش را در دستههاى پانصد نفرى به خراسان، سيستان، فارس و كرمان اعزام داشت و به آنها سفارش نمود كه مگذاريد اين ظالمان بر ضعفا جور كنند (همان، ص ١٦٩).
از اين تاريخ به بعد، زندگى حمزه در هالهاى از ابهام قرار دارد. نويسنده تاريخ سيستان (ص ١٧٠) از سفرهاى طولانى او در سال ١٩٣، به چين و ماچين و تركستان و روم، براى مبارزه با كافران و مشركان ياد كرده است. البته رفتن حمزه به همه اين سرزمينها و جنگ در آنها محتمل نيست، احتمال دارد كه حمزه، در ايامى كه در خراسان و سيستان نبود، در مرزهاى اين استانها با هنديان و احيانآ تركان نبردهايى كرده باشد، ولى رفتن او به روم و چين بعيد بهنظر مىرسد. ازاينرو گزارش تاريخ سيستان درباره تاخت و تازهاى حمزه به اين سرزمينها، آشكارا داستانى برساخته است (باسورث، ص ١٠٣ـ١٠٤). در تاريخ سيستان به فعاليتهاى حمزه، پس از نامه او به هارونالرشيد، هيچ اشارهاى نشده است. به گفته گرديزى (ص ٢٩٢ـ٢٩٣)، در سال ١٩٤ عبدالرحمان نيشابورى با حدود بيست هزار نفر از غازيان نيشابور و خراسان، براى مقابله با حمزه كه سپاهيانش تنها شش هزار نفر بودند، حركت كرد. او بسيارى از ياران حمزه را كشت و حمزه كه زخمى شده بود، به سوى هرات متوارى شد. گرديزى (ص ٢٩٣) و بغدادى (ص ٦٨) به خطا گفتهاند كه حمزه در پايان همين درگيرى به قتل رسيد (قس ابناثير، ج ٦، ص ٢٠٩)، در حالى كه دلايل روشنى وجود دارد كه حمزه در سال ٢١٣ درگذشته است.
به نوشته تاريخ سيستان، در گزارش رويدادهاى تاريخى درباره حاكمان سيستان، در زمان مأمون، در سال ١٩٩، شورشى به رهبرى حرببن عُبيدة در بُست درگرفت. او شايع كرد كه با حمزه سرِ جنگ دارد. مأمون، ليثبن فضل معروف به ابنمرسل (ابنترسّل) را به سيستان فرستاد. ليثبن فضل در جمادى الاولى ٢٠٠ به زرنج رسيد و با چهارصد سوارى كه در اختيار داشت شهر را اشغال كرد. سپس، به نبرد حرببن عبيدة رفت كه با سىهزار سوار و پياده در بيرون شهر به سرمىبرد، اما بدون نتيجه بازگشت. در اين هنگام، حمزه از سوى مُكران به سيستان رفت. ليث بر آن شد تا با حمزه، در برابر حرببن عبيدة همپيمان گردد. حمزه از اين اتحاد استقبال كرد و در نبردى خونين نيروهاى حرب را شكست داد. مناسبات دوستانه ميان ليثبن فضل و حمزه تا سال ٢٠٤ كه ليث تصدى امارت سيستان را برعهده داشت، ادامه يافت (ص ١٧١ـ١٧٦).
حمزه تا زمان مرگ نيرومند باقىماند و همه سواد سيستان را در اختيار داشت و دوره فعاليت او بيش از سى سال طول كشيد. به نوشته تاريخ سيستان (ص ١٨٠)، او در جايى به نام بهِش (?) در ١٢ جمادىالآخره ٢١٣ درگذشت (براى روايات ديگر رجوع کنید به يعقوبى، البلدان، ص ٣٠٤ـ٣٠٥؛
همو، تاريخ، ج ٢، ص ٤٥٦؛
مقدسى، ج ٥، ص ١٣٨).
درباره روش و رفتار حمزه اقوال گوناگونى نقل شده است كه قضاوت درباره او را مشكل مىنمايد. آشفتگى مطالب در اين باب و منطبق نبودن روايتهاى تاريخ سيستان با ديگر منابع بر اين مشكل مىافزايد، اگر چه، مبناى عقيدتى خوارج و بهويژه فرقهاى كه نام خود را از حمزه گرفته (حمزَوِيّه) و نشاندهنده آراى ويژه اوست، بعضى اعمال و قساوتهاى او را توجيه مىكند. در تاريخ سيستان (ص ١٥٧) آمده است كه حمزه هنگام بامداد برغَلَسْ (سپيده دم) به شهر (سيستان) آمده و چون بانگ نماز، بسيار شنيد، سپاهيان خود را برگرداند و گفت در شهرى كه در آن چندين تكبير و تهليل بگويند، شمشير نبايد كشيد. به نوشته بيهقى (ص ٤٦٤ـ٤٦٥) حمزه نسبت به مردم كينهتوز شده بود. اما براساس تاريخ سيستان (ص ٢٠٢ـ٢٠٣)، يعقوب ليث هنگامى كه مىخواست يكى از خوارج را از روش غير اصولىاش باز دارد، از او خواست كه رفتار حمزه را سرمشق خود قرار دهد. مقايسه اين روايت با روايتهايى كه در باب كشتارها و بىرحميهاى حمزه در خراسان نقل شده، نشان مىدهد كه وى احتمالا داراى رفتارى دوگانه بوده است.
منابع:
(١) ابناثير؛
(٢) عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، بيروت : دارالكتب العلمية، (بىتا.)؛
(٣) علىبن زيد بيهقى، كتاب تاريخ بيهق، چاپ كليماللّه حسينى، حيدرآباد ١٣٨٨/١٩٦٨؛
(٤) تاريخ سيستان، چاپ محمدتقى بهار، تهران: زوار، ?( ١٣١٤ش)؛
(٥) احمدبن نصراللّه تتوى و همكاران، تاريخ الفى: تاريخ هزار ساله اسلام، چاپ غلامرضا طباطبايىمجد، تهران ١٣٨٢ش؛
(٦) عمروبن بحر جاحظ، البيان و التبيين، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ١٣٨٠ـ١٣٨١/ ١٩٦٠ـ١٩٦١؛
(٧) محمدبن عبدوس جهشيارى، كتاب الوزراء و الكتّاب، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره ١٣٥٧/١٩٣٨؛
(٨) احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، مصر (١٣٧٩/ ١٩٥٩)، چاپ افست بغداد (بىتا.)؛
(٩) محمدبن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ محمد سيدكيلانى، قاهره ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(١٠) غلامحسين صديقى، جنبشهاى دينى ايرانى در قرنهاى دوم و سوم هجرى، تهران ١٣٧٢ش؛
(١١) سعدى ضنّاوى، موسوعة هارونالرشيد، بيروت ١٤٢١/٢٠٠١؛
(١٢) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(١٣) عبدالحىبن ضحاك گرديزى، تاريخ گرديزى، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٤) مسعودى، مروج (بيروت)؛
(١٥) مطهربن طاهر مقدسى، كتاب البدء و التاريخ، چاپ كلمان هوار، پاريس ١٨٩٩ـ١٩١٩، چاپ افست تهران ١٩٦٢؛
(١٦) عثمانبن محمد منهاج سراج، طبقات ناصرى، يا، تاريخ ايران و اسلام، چاپ عبدالحى حبيبى، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٧) محمدبن جعفر نرشخى، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوى، تلخيص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٨) نشوانبن سعيد حميرى، الحورالعين، چاپ كمال مصطفى، چاپ افست تهران ١٩٧٢؛
(١٩) يعقوبى، البلدان؛
(٢٠) همو، تاريخ؛
(٢١) B.M. Amoretti, "Sects and heresies", in The Cambridge history of Iran, vol.٤, ed. R.N. Frye, Cambridge ١٩٧٥;
(٢٢) Clifford Edmund Bosworth, Sistan under the Arabs: from the Islamic conquest to the rise of the Saffarids (٣٠-٢٥٠/٦٥١-٨٦٤), Rome ١٩٦٨;
(٢٣) Josef van Ess, Theologie und Gesellschaft im ٢.und.٣. Jahrhundert Hidschra: eine Geschichte des religiosen Denkens im fruhen Islam, Berlin ١٩٩١-١٩٩٧;
Dominique Sourdel, Le vizirat Abbaside de ٧٤٩ a ٩٣٦ (١٣٢a ٣٢٤ de l'hegire( , Damas ١٩٥٩-١٩٦٠.
/ رضا رضازاده لنگرودى /