دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٤٥٧
حِلف ، از پيمانهاى رايج عربهاى جاهلى. حلف در لغت به معناى قَسَم و در اصطلاح به معناى عهد و پيمان است (خليلبن احمد؛ جوهرى؛ ابنمنظور؛ ذيل واژه).
حلفها و پيمانها در ساختار قبيلهاى جزيرةالعرب و در فقدان دولت مركزى، حداقلى از نظم و امنيت اجتماعى را برقرار مىكرد. حفظ بقا و امنيت قبايل ضعيفتر در برابر حملات و غارتهاى قبايل دشمن و نيز امنيت راههاى بازرگانى و امكان آمد و شد در محدوده جغرافيايى قبايل، به حلفهاى ميان قبايل بستگى تام داشت (جوادعلى، ج ٤، ص ٣٨٥؛ جوده، ص ٢٧ـ ٤٦). در ميان عربهاى پيش از اسلام كمتر قبيلهاى حليف يا حلفايى نداشت، حتى قبايل بزرگ هم به حلفها مىپيوستند، بهجز نوادرى كه به قدرت خود مغرور بودند (جوادعلى، ج ٤، ص ٣٧٣).
قبايل و طوايف و افراد در انعقاد حلف با ديگران مختار بودند. افزون بر پيمانهاى ميان قبايل، گاه ميان بطون (شاخههاى) قبايل مختلف (جدا از كل قبيله) يا حتى ميان افراد، مستقل از قبيله، حلفهايى پديد مىآمد كه البته در اين موارد، كل قبيله در برابر حلف متعهد نبود. از طرفى، چون اينگونه حلفها باعث تضعيف قبيله و اختلافات داخلى مىشد، معمولاً سران قبيله از انعقاد آنها جلوگيرى مىكردند (همان، ج ٤، ص ٣٧٢، ٣٧٦ـ٣٧٧).
انگيزه و هدف بيشتر حلفها عبارت بود از: اتحاد و يكپارچگى ميان طرفين براى امورى همچون دفاع مشترك در برابر ديگر قبايل؛ انتقام و خونخواهى (ثار) و گرفتن ديه؛ ترس از هجو؛ ترس از به كيفر رسيدن بهسبب ارتكاب برخى جنايات، همچون قتل؛ كمك گرفتن براى به چنگ آوردن يا حفظ كردن چراگاهها؛ و بهطوركلى برخوردار شدن از منافع اقتصادى و اجتماعى و سياسى، بهبود بخشيدن به اين امور يا حفظ آنها (رجوع کنید به همان، ج ٤، ص ٣٧٢؛ جوده، همانجا).
حلف بهتدريج در نهاد وَلاء* ادغام شد كه هدف از آن، پيوستن فرد، افراد يا طايفهاى به يك قبيله بود، بهطورى كه گفته شده است حلف، گستردهترين شكل ولاء در نزد عرب پيش از اسلام بود (جوده، ص ٣٢، ٤٧). دليل انعقاد چنين پيمانى معمولاً رانده شدن اين افراد از قبيله خود و نيازشان به پيوستن به قبيله جديدى بود كه از آنان حمايت كند. اين اعضاى جديد «مولا»ى قبيله مذكور خوانده مىشدند و وظايف و حقوقشان با ديگر افراد قبيله يكسان بود و حتى از يكديگر ارث مىبردند (ابنخلدون، ج :١ مقدمه، ص ١٦٩ـ١٧٠؛ د.اسلام، چاپ دوم، ذيل واژه).
حلف در عين متحد كردن قبايل مختلف، استقلال و خودمختارى آنان را از بين نمىبرد و با آنكه معمولاً يك طرفِ حلف قبيله ضعيفى قرار داشت، تحقيرى براى آنان بهشمار نمىرفت. در اغلب اين موارد قبيله كوچكتر به موطن قبيله بزرگتر كوچ مىكرد كه اين امر باعث آميختگى و اتحاد بيشتر ميان آنان مىشد. حتى با گذشت زمان، گاه نام خاندانى مشترك، به دو قبيله اطلاق مىشد و قبيله كوچكتر در قبيله بزرگ مستحيل مىگرديد (د. اسلام، همانجا)؛ ازاينرو، در بررسى نسب قبايل عرب نمونههاى بسيار از تداخل انساب وجود دارد كه درنتيجه انعقاد حلف پديد آمده است (براى نمونه رجوع کنید به ابنقتيبه، ص ٩٨؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ١٧، ص ٩٣؛ بكرى، ج ١، ص ٤١). به همين سبب، براى شناخت انساب و قبايل عرب، بايد احلاف را شناخت (جوادعلى، ج ٤، ص ٣٨٥).
بايد توجه داشت كه در حلفها، هيچگاه منافع عمومى مجموعه مردم عرب، همانند اتحاد و دفاع در برابر غيرعرب، در نظر نبود و موضوعات آن به مصالح قومى و قبيلهاى محدود مىشد؛ البته افراد و طوايف بهتنهايى و با در نظر گرفتن منافع شخصى خود، با سرزمينهاى ديگر حلفهايى داشتند، مانند حلفهاى تجارى فرزندان عبدمناف (هاشم، عبدشمس، نوفل و مطّلب) با دولتهاى شام و حبشه و ايران و يمن (رجوع کنید به ابناثير، ج ٢، ص ١٦)، همپيمانى ايرانيان مقيم يمن/ ابناء با همْدانيان* (ابنحائك، ج١٠، ص ٢٤٤؛ رازى، ص ٣٧ـ٣٨) و همپيمانى يهوديان با عربها (ابنهشام، ج ٢، ص ١٨٨؛ مسعودى، ص ٢٤٠).
چون حلف در تنظيم مناسبات اجتماعى و شئون زندگى عربها نقش مهمى داشت، همچون هر پيمان ديگرى، سخت محترم بود و نقض آن گناهى بزرگ شمرده مىشد (رجوع کنید به جوادعلى، ج ٤، ص٣٧٠ـ٣٧١). انعقاد حلف همواره با مراسمى ويژه همراه بود. حلفهاى مهم را در اماكن مقدّس (همچون بتكدهها)، مقابر اجداد يا بزرگان، بازارهاى عمومى چون عكاظ* و ذىالمجاز كه در ماههاى حرام برپا مىشدند، در اقامتگاههاى قبيلهها يا كنار كوهى مشهور منعقد مىساختند (رجوع کنید به ابنكلبى، ص ٢٩؛ جاحظ، ١٣٦٧، ج ٣، ص ٧؛ همو، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، ج ٤، ص٤٧٠ـ٤٧١؛ جوادعلى، ج ٤، ص ٣٨١، ٣٨٥). مكيان، مراسم حلف را كنار كعبه و بتهاى آن يا در دارالنَدْوَه* يا در خانه يكى از شيوخ قبايل بهجا مىآوردند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ١، ص ١٣٩، ١٤١؛ ابنحبيب، ص ٤٣، ٤٦؛ مسعودى، ص ٢٠٩ـ٢١٠). آداب تحالف، متنوع بود: در حلفالمُطَيِبّين ــ كه از مشهورترين حلفاى دوره جاهلى عرب است و در پى اختلاف بنىعبدمناف و بنىعبدالدار، بر سرتصدىِ منصب حجابت كعبه، شكل گرفت ــ بنىعبدمناف و حلفهاى آنان به نشانه همپيمانى بر ضد بنىعبدالدار، دستهاى خود را در ظرفى پر از عطر (طيب) فرو بردند و سپس كعبه را مسح كردند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ١، ص ١٣٨ـ١٣٩؛ مسعودى، ص ٢١٠ـ٢١١). در حلف معروف ديگر اين دوره به نام لَعَقَةُالدَّم (خونْ ليسان) ــكه در پى بازسازى كعبه و اختلاف قبايل بر سر نصب كردن حجرالاسود در جايگاه مخصوصش شكل گرفت ــ بنىعبدالدار و حلفايشان دستهاى خود را در ظرفى پر از خون فرو بردند و سپس دستهاى خونين خود را ليسيدند (ابوعبيده، ج ٢، ص٩٧٠؛ ابنسعد، ج ١، ص ٥٨؛ براى مراسم تحالف كه با استفاده از نمك، خاكستر، آب، رُب و جز آنها انجام مىشد رجوع کنید به جوادعلى، ج ٤، ص ٣٧٨ـ٣٨٢؛ جوده، ص ٢٤ـ٢٦). نارالحلف/ نارالتحالف نيز، كه در بسيارى از حلفها برافروخته مىشد، در ادبيات عرب مشهور است (براى نمونه رجوع کنید به جاحظ، ١٣٦٧، ج ٣، ص ٧ـ٨؛ همو، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، همانجا؛ ثعالبى، ص ٥٧٧).
معمولاً يك نفر، مأمور اجراى مراسم انعقاد حلف مىشد و عدهاى نيز به عنوان شاهد، حضور مىيافتند (رجوع کنید به واقدى، ج ٢، ص ٧٨١؛ ابوعبيده، ج ١، ص ٢٣٨، ٤٠٨).
گاه مجرى مراسم در ميان دو طرف پيمان قرار مىگرفت و با سنگِ تيزى كف دستهاى آنان را مىخراشيد، آنگاه با قطعهاى از جامه ايشان، كه به خونشان آلوده بود، چند قطعه سنگ را خونين مىساخت و اورادى مىخواند (جاحظ، ١٣٦٧، همانجا؛ جوادعلى، ج ٤، ص ٣٧٩). در مراسم تحالف، معمولاً سفرهاى مىگستردند و در كنار يكديگر غذا مىخوردند (ابنسعد، ج ١، ص ١٠٦؛ عسكرى، قسم ١، ص ٧٢؛ ابنجوزى، ج ٢، ص٣١١). گاه پيمانهاى مهم را مىنوشتند و در مكانى مقدّس، چون كعبه، نگاه مىداشتند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ١، ص ٣٧٥ـ٣٧٦؛ جاحظ، ١٣٨٥ـ١٣٨٩، ج ١، ص ٦٩ـ٧٠؛ يعقوبى، ج ٢، ص ٣١).
انقضاى حلف (خَلْع)، همچون انعقاد آن، علل و انگيزههاى گوناگونى داشت. حلفهايى كه براى تأمين منافع زودگذر و موقتآ منعقد مىشدند، با كسب انتفاع موردنظر يا سپرى شدن زمان معيّن، فسخ مىگرديدند. نقل و انتقالهاى قبايل و دور شدن آنها از يكديگر نيز در تضعيف مناسبات، و درنتيجه كمرنگ شدن و فسخ حلفها، مؤثر بود (رجوع کنید به جوادعلى، ج ٤، ص ٣٧٤، ٣٧٦).
با ظهور اسلام و رويكرد ويژه تعاليم اسلامى به ايجاد اتحاد و پرهيز از دامن زدن به عوامل تفرقه و تمايزهاى مجعول، جايگاهى كه حلف در عصر جاهلى داشت، محفوظ نماند، بهويژه برخى حلفهاى جاهلى، كه درنتيجه عداوتها و كينهتوزيهاى مردم عرب شكل گرفته بود، نمىتوانست در دوره اسلامى ادامه بيابد. در عين حال، حلفى چون حلفالفضول* ــكه براى يارى به مظلومان (صرفنظر از منافع اقتصادى آن براى مُتحالِفان رجوع کنید به جوده، ص ٣٢ـ٣٣) پديد آمده بودــ پس از ظهور اسلام نيز محترم شمرده شد (رجوع کنید به ابنهشام، ج ١، ص ١٤١ـ١٤٢؛ مسعودى، ص٢١٠). بنابر مجموعه مباحث پيامبر اكرم درباره نهى يا تجويز حلف (براى تفصيل رجوع کنید به جوده، ص ٦٥ـ٨٢) ــ بهويژه با توجه به اينكه در سال هشتم هجرت، هنگام فتح مكه، فرمود: «لاحلف فى الاسلام» (در اسلام حلفى وجود ندارد)ــ مىتوان گفت كه تا پيش از اين تاريخ، پيامبر نظام حلف را نهى كلى و قطعى نكرده و شواهد تاريخى نيز بيانگر همين ادعاست. مثلا، تلاشهاى پيامبر براى كسب يارى و حمايتِ قبايل عرب در آغاز دعوت اسلامى و بهويژه برقرارى بيعتِ عقبه* با اهالىِ يثرب، و نيز انعقاد پيمان مؤاخاة ميان مسلمانان مدينه و مهاجران مكى، در ذيل نظامات حلف دستهبندى مىشوند (رجوع کنید به همان، ص ٦٧ـ٧٠). حلفهايى كه ميان اوس و خزرج در مدينه با قبايل يهودى بنىقينقاع*، بنىنضير* و بنىقريظه* برقرار بود نيز در جنگهاى ميان مسلمانان و اين قبايل، دستكم، موجب پذيرش وساطت و حكميتِ حلفاى سابقشان براى تعيين سرنوشت ايشان گرديد، مانند حكميت سعدبن معاذ از اوس كه حليف بنىقريظه بودند در غزوه بنىقريظه در سال پنجم (رجوع کنید به ابنهشام، ج ٢، ص ١٨٨؛ طبرى، ج ٢، ص٤٨٠، ٥٨٦). حتى مقدمات فتح مكه نيز درنتيجه آنچه براساس قواعد نظام حلف روى داده بود شكل گرفت، زيرا برطبق مفاد صلح حديبيه* مقرر شده بود كه قبايل عرب، در همپيمانى با مسلمانان يا قريش، مختار باشند. بر اين اساس، قبيله بنىبكر با قريش و بنىخزاعه با مسلمانانْ حليف شدند. پس از مدتى، قريشْ حليف خود را در حمله به حليفِ مسلمانان يارى دادند. اين به معناى شكستن پيمان صلح حديبيه از سوى قريش، و درنتيجه فرمان پيامبر براى فتح مكه بود (ابنهشام، ج ٤، ص ٣١ـ٣٢؛ طبرى، ج ٣، ص ٤٣ـ٤٤).
پس از فتح مكه و الغاى قانون حلف به فرمان پيامبر اسلام، بهتدريج حلف و نظامهاى آن از جامعه عرب رخت بربست. اگر هم در دهههاى نخستينِ پس از رحلت پيامبر، بتوان اثرى از احلاف گذشته يافت، قطعآ و با گذشت زمان، از اهميت و اعتبار پيشين آن كاسته شده و نقش خود را در جامعه عرب از دست داده بوده است (براى اطلاع بيشتر رجوع کنید به جوده، ص ٧٢ـ٧٩).
منابع:
(١) ابناثير؛
(٢) ابنجوزى، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٣) ابنحائك، الاكليل من اخبار اليمن و انساب حمير، ج ١٠، چاپ محبالدين خطيب، قاهره ١٣٦٨؛
(٤) ابنحبيب، كتاب المُنَمَّق فى اخبار قريش، چاپ خورشيد احمد فارق، حيدرآباد، دكن ١٣٨٤/١٩٦٤؛
(٥) ابنخلدون؛
(٦) ابنسعد (قاهره)؛
(٧) ابنقتيبه، المعارف، چاپ ثروت عكاشه، قاهره ١٩٦٠؛
(٨) ابنكلبى، كتابالاصنام، چاپ احمد زكىپاشا، قاهره ١٣٣٢/١٩١٤؛
(٩) ابنمنظور؛
(١٠) ابنهشام، السيرةالنبوية، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، بيروت: داراحياء التراثالعربى، (بىتا.)؛
(١١) ابوالفرج اصفهانى؛
(١٢) معمربن مثنى ابوعبيده، كتابالنقائض: نقائض جرير و الفرزدق، چاپ آنتونى اشلىبوان، ليدن ١٩٠٥ـ١٩١٢، چاپ افست بغداد (بىتا.)؛
(١٣) عبداللّهبن عبدالعزيز بكرى، معجم مااستعجم من اسماء البلاد و المواضع، چاپ مصطفى سقا، قاهره ١٣٦٤ـ١٣٧١/ ١٩٤٥ـ١٩٥١؛
(١٤) عبدالملكبن محمد ثعالبى، ثمارالقلوب فىالمضاف و المنسوب، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ( ١٩٨٥)؛
(١٥) عمروبن بحر جاحظ، البيان و التبيين، چاپ عبدالسلام محمدهارون، بيروت ?(١٣٦٧/ ١٩٤٨)؛
(١٦) همو، كتابالحيوان، چاپ عبدالسلام محمد هارون، مصر ?(١٣٨٥ـ١٣٨٩/ ١٩٦٥ـ ١٩٦٩)، چاپ افست بيروت (بىتا.)؛
(١٧) جوادعلى، المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام، بيروت ١٩٧٦ـ ١٩٧٨؛
(١٨) جمال جوده، اوضاع اجتماعى ـ اقتصادى موالى در صدر اسلام، ترجمه مصطفى جبارى و مسلم زمانى، تهران ١٣٨٢ش؛
(١٩) اسماعيلبن حماد جوهرى، الصحاح: تاجاللغة و صحاحالعربية، چاپ احمد عبدالغفور عطار، بيروت (بىتا.)، چاپ افست تهران ١٣٦٨ش؛
(٢٠) خليلبن احمد، كتابالعين، چاپ مهدى مخزومى و ابراهيم سامرائى، قم ١٤٠٥؛
(٢١) احمدبن عبداللّه رازى، تاريخ مدينة صنعاء، چاپ حسينبن عبداللّه عمرى، صنعا ١٤٠١/١٩٨١؛
(٢٢) طبرى، تاريخ (بيروت)؛
(٢٣) حسنبن عبداللّه عسكرى، الاوائل، چاپ محمد مصرى و وليد قصاب، دمشق ١٩٧٥؛
(٢٤) مسعودى، تنبيه؛
(٢٥) محمدبن عمر واقدى، كتاب المغازى، چاپ مارسدن جونز، لندن ١٩٦٦؛
(٢٦) يعقوبى، تاريخ؛
(٢٧) EI٢, s.v. "Hilf" (by E. Tyan).
/ صابر اداك /