دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦١٣٩
حسن بزرگ ، مشهور به شیخ حسن جلایر و حسن ایلكانى، بنیانگذار سلسله جلایریان*. وى فرزند امیرحسین گوركان و الجاى خاتون، دختر ارغونشاه، بود. از تاریخ تولد و آغاز زندگى وى اطلاعى در دست نیست. پس از مرگ پدرش، به خدمت ابوسعید ایلخان در آمد. در ٧٢٣، وى بغداد خاتون*، دختر امیرچوپان*، را به همسرى برگزید. در ٧٢٥، ابوسعید نیز بغداد خاتون را از امیر چوپان خواستگارى كرد. امیر چوپان، ناگزیر، حسن بزرگ و بغداد خاتون را به قراباغ فرستاد. در ٧٢٨، امیر چوپان به دستور ابوسعید كشته شد. سپس ابوسعید، قاضى مباركشاه را از بغداد نزد حسن بزرگ فرستاد تا بغداد خاتون را از او خواستگارى كند. حسن بزرگ ناگزیر از همسرش جدا شد و ابوسعید با بغداد خاتون ازدواج كرد (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١١٧ـ١١٨، ١٣٣، ١٣٩ـ١٤٠؛ دولتشاه سمرقندى، ص ٥١٩؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ٥٩، ٧٦ـ٧٧). سپس حسن بزرگ در قتل نوادگان امیر چوپان شركت جست (عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ٨٣). در این زمان، وى حكومت آذربایجان، ارّان، موغان و شیروان را داشت و به این سبب، درباریان ابوسعید به او حسد میورزیدند. در ٧٣٢، وى متهم شد كه در نهان با بغداد خاتون رابطه دارد و خیال شورش در سر میپروراند. ابوسعید مصمم به كشتن حسن بزرگ شد اما با پادرمیانى مادر او، كه عمه خودش نیز بود، از قتل وى منصرف شد و او را به همراه مادرش در قلعه كُماخ، در ارزنجان، زندانى كرد. اسارت وى یك سال طول كشید. در ٧٣٣، ابوسعید وى را به حكومت روم (آسیاى صغیر) منصوب نمود و تا هنگام مرگ ابوسعید، در این مقام باقیماند (حافظ ابرو، بخش١، ص ١٤٢؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج١، ص ٩٥ـ٩٦؛ میرخواند، ج ٥، ص ٥٣٢).
با درگذشت ابوسعید در ٧٣٦، قدرت مركزى از هم گسیخت و قلمرو ایلخانان* دچار نابسامانى شد. میان امراى ایلخانى نیز درگیرى به وجود آمد (فریومدى، ص ٣٤١). بنا بر وصیت ابوسعید، اَرپاخان، یكى از شاهزادگان مغول، به سلطنت رسید (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٤٥ـ١٤٦؛ میرخواند، ج ٥، ص٥٣٤ـ ٥٣٥). در دوره حكومت وى حسن بزرگ عنوان الوسبیگ (از مهمترین مناصب دوره ایلخانى) داشت (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٥٢؛ رومر، ص ٥).
امیرعلى پادشاه/ علیپاشا (دایى ابوسعید و رئیس قبیله اویرات) كه با ارپاخان دشمنى داشت، موسیخان، نواده بایدو*، را شاه اعلام كرد. سپس جمعى از لشكریان ارپاخان را به سوى خود خواند. در نبردى كه در ٧٣٦ میان لشكریان ارپاخان و امیرعلى پادشاه درگرفت، ارپاخان شكست خورد و گریخت و افراد شرفالدین محمدشاه اینجو، از امراى آل اینجو، او را كشتند و امیرعلى پادشاه به سلطنت رسید (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٤٨ـ١٥١). سپس اویراتها به تبریز حمله كردند و ظلم را از حد گذراندند. امیر حاجى طغاى، پسر امیر سوبتاى (حاكم ارمنستان و دیاربكر)، و مردم براى مبارزه با امیرعلى پادشاه به حسن بزرگ متوسل شدند. حسن بزرگ از روم به ایران آمد و محمدخان مغول، از شاهزادگان مغول، را شاه خواند و شمسالدین زكریا، از نوادگان رشیدالدین فضلاللّه همدانى*، را وزیر او كرد و خود قدرت را در دست گرفت. آنگاه با سیورغان، شاهزاده مغول و پسر ساتیبیك*، برضد امیرعلى پادشاه متحد شد و به تبریز لشكر كشید. آنان در نبردى پنج روزه امیرعلى پادشاه را شكست دادند و به قتل رساندند (همان، بخش ١، ص ١٥٢ـ ١٥٣؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ١٣١ـ١٣٣؛ غیاثى، ص٨٢). حسن بزرگ در تبریز مستقر شد و دلشادخاتون* را به همسرى خود درآورد (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٥٣؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ١٣٣).
موقعیت جدید حسن بزرگ حسادت سرداران ابوسعید را برانگیخت. امیران مخالف او، از جمله ارغونشاه و امیرشیخ على (امیرالامراى خراسان و مازندران)، تغاتیمور* (حاكم خراسان) را به سلطنت برگزیدند و به نام او سكه زدند و خطبه خواندند (شبانكارهاى، ص ٣٠٨؛ قطبى اهرى، ص ١٦٣). در ٧٣٧، سپاهیان تغاتیمور سلطانیه را گرفتند و به سوى ارّان حركت كردند. حسن بزرگ براى مقابله با سپاه تغاتیمور، با سیورغان و ساتیبیك، دختر اولجایتو، در ارّان تجدیدعهد كرد. سپس در مراغه با سپاه تغاتیمور روبهرو شد. در جریان این نبرد، تغاتیمور به خراسان گریخت و موسیخان و امیر شیخ على كشته شدند و بدین ترتیب، دو تن از مخالفان حسن بزرگ از میان رفتند. حسن بزرگ در ٧٣٨ بر عراق و آذربایجان مسلط شد، در حالى كه دو مدعى داشت: تغاتیمور در خراسان و شیخ حسن چوپانى (حسن كوچك؛ رجوع کنید به چوپانیان*) در مغرب (حافظابرو، بخش ١، ص ١٥٤ـ١٥٦؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ١٣٥ـ١٣٧؛ خواندمیر، ج ٣، ص ٢٢٦ـ٢٢٧).
در ٧٣٨ حسن كوچك اتحاد چوپانیان را با حسن بزرگ گسست و به آذربایجان حمله كرد و آنجا را از تصرف حسن بزرگ خارج ساخت. حسن بزرگ به تبریز و سپس به قزوین رفت و سرانجام در سلطانیه مستقر شد (حافظ ابرو، ص ١٥٧ـ١٥٩؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ١٣٧ـ١٤٠؛ قس خواندمیر، ج ٣، ص ٢٢٧ـ٢٢٨).
چون حسن بزرگ به صلح چوپانیان اعتماد نداشت، در ٧٣٩ تغاتیمور را به پادشاهى برگزید و او را به سلطانیه دعوت كرد و از جانب دیگر با ارغونشاه، حاكم طوس، متحد شد. سپس تغاتیمور و حسن بزرگ نزد ملكناصر محمد قلاوون، سلطان مصر، پیك فرستادند و اعلام فرمانبردارى كردند. حسن بزرگ به بغداد رفت و در آنجا به نام وى سكه زد. آنان از سلطان مصر خواستند سپاهى براى كمك به پایان دادن به شورشها روانه كند (ابنخلدون، ج ٥، ص ٦٢٣؛ حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٥٩؛ عزاوى، ج ٢، ص ٣٠ـ٣١)، اما این اتحاد با فتنهانگیزیهاى خواجه علاءالدین، وزیر تغاتیمور، و حیلهگرى حسن كوچك از میان رفت و تغاتیمور به خراسان بازگشت. حسن بزرگ نیز جهانتیمور آلافرنگ، ملقب به عزالدین، از نوادگان گیخاتو، را به سلطنت برگزید (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٦١ـ١٦٢؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ١٤١ـ١٤٤؛ میرخواند، ج ٥، ص ٥٤٩). پس از آن، حسن بزرگ به بغداد رفت و بر عراق عرب و خوزستان و دیاربكر مسلط شد. در ٧٤٠ حسن بزرگ همراه جهانتیمور به جنگ حسن كوچك رفت اما از او شكست خورد و تا بغداد عقبنشینى كرد و تبریز در اختیار حسن كوچك باقیماند. به دنبال این شكست، حسن بزرگ، جهانتیمور را خلع كرد (حافظابرو، بخش ١، ص ١٦٢ـ١٦٣؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ١٥٥ـ١٥٦؛ خواندمیر، ج ٣، ص ٢٣٠) و به این ترتیب، سلسله جلایریان را به مركزیت بغداد ایجاد نمود.
در ٧٤١ حسن بزرگ به جنگ حسن كوچك رفت و او را شكست داد. حسن كوچك به روم گریخت و در ٧٤٤ در آنجا كشته شد. در ٧٥٤ نیز یحیى كَرّابى، امیر سلسله سربداران*، تغاتیمور را كشت. به این ترتیب، دو تن از مخالفان جدّى حسن بزرگ از میان رفتند (دولتشاه سمرقندى، ص ٢٣٧؛ خواندمیر، ج ٣، ص ٢٣٠ـ٢٣١؛ قس عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ٢٥٨ـ ٢٥٩). از آن پس، حسن بزرگ درگیریهاى مختصرى داشت، اما توانست بر عراق عرب، دیاربكر و خوزستان حكومت كند. رفتار او در سالهاى آرام پایانى سلطنتش توأم با عدالت بود. وى به شعر علاقه داشت و سلمان ساوجى* شاعر دربارش بود. حسن بزرگ در ٧٥٧ درگذشت و در نجف اشرف به خاك سپرده شد (حافظ ابرو، بخش ١، ص ١٨٤؛ دولتشاه سمرقندى، ص ٢٥٧؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج ١، ص ٢٨٨).
منابع :
(١) ابنخلدون؛
(٢) عبداللّهبن لطفاللّه حافظابرو، ذیل جامعالتواریخ رشیدى، بخش ١، چاپ خانبابا بیانى، تهران ١٣١٧ش؛
(٣) خواندمیر؛
(٤) دولتشاه سمرقندى، كتاب تذكرةالشعراء، چاپ ادوارد براون، لیدن ١٣١٩/١٩٠١؛
(٥) محمدبن على شبانكارهاى، مجمعالانساب، چاپ میرهاشم محدث، تهران ١٣٦٣ش؛
(٦) عبدالرزاق سمرقندى، مطلع سعدین و مجمع بحرین، ج ١، چاپ عبدالحسین نوائى، تهران ١٣٥٣ش؛
(٧) عباس عزاوى، تاریخ العراق بیناحتلالین، بغداد ١٣٥٣ـ ١٣٧٦/١٩٣٥ـ١٩٥٦، چاپ افست قم ١٣٦٩ش؛
(٨) عبداللّهبن فتحاللّه غیاثى، التاریخالغیاثى : الفصل الخامس من سنة ٦٥٦ـ٨٩١ه / ١٢٥٨ـ١٤٨٦م، چاپ طارق نافع حمدانى، بغداد ١٩٧٥؛
(٩) غیاثالدین فریومدى، ذیل مجمعالانساب شبانكارهاى، در محمدبن على شبانكارهاى، مجمع الانساب، چاپ میرهاشم محدث، تهران ١٣٦٣ش؛
(١٠) ابوبكر قطبى اهرى، تاریخ شیخ اویس، با مقدمه و ترجمه انگلیسى یوهانزفن لون، لاهه ١٣٧٣؛
(١١) میرخواند؛
(١٢) H. R. Roemer, "The Jalayirids, Muzaffarids and Sarbadars", in The Cambridge history of Iran, vol.٦, ed. Peter Jackson and Laurence Lockhart, Cambridge ١٩٨٦.
/ منیژه ربیعى /