دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٦٠٦٥
حزب در جهان عرب ، بسیارى از گروههاى سیاسى كه در دوران معاصر در جهان عرب شكل گرفتند و میتوان كاركردشان را با حزب یكى انگاشت و واژه حزب را بر آنها اطلاق كرد، خود به جاى استفاده از حزب از واژههایى چون «جمعیت» و «تجمع» استفاده كردهاند (رجوع کنید به امین سعید، ج ١، ص ١٥ـ٣١).
از آغاز برپایى نظامهاى سیاسى نو در جهان عرب، احزاب و جمعیتهاى سیاسى شكل گرفتند (خدورى، ص٦٠) كه یكى از آنها جمعیت اتحاد مصر جوان (جمعیة اتحاد مصر الفتاة) بود كه در ١٢٩٦/ ١٨٧٩ در اسكندریه تشكیل شد (د. اسلام، چاپ دوم، ج ٣، ص ٥١٤)، اما پیش از آن و در همان دهه ١٢٩٠/ ١٨٧٠، سیدجمالالدین اسدآبادى و محمد عبده جمعیتى سیاسى و سرّى به نام حزب ملى آزاد (الحزب الوطنى الحرّ) تشكیل داده بودند كه بارزترین شخصیتهاى سیاسى و فكرى و اجتماعى مصر عضو آن بودند. به توصیه سیدجمالالدین اسدآبادى، این مجموعه یا حزب، بهرغم تفاوتنظرهایش با احمد عرابیپاشا*، از انقلاب وى كه در ١٢٩٨/١٨٨١ شكست خورد، حمایت نمود (ابوحمدان، ١٤١٤، ص ٢٨) و بعدها عرابیپاشا خود را رهبر یا از رهبران حزب ملى به شمار آورد. این حزب، پس از وقفه كوتاهى، دوباره به فعالیت پرداخت و در ١٣١٢/ ١٨٩٥ ریاست آن را مصطفى كامل برعهده گرفت (یونان لبیب رزق، ص ١١). حزب ملى فقط جریانى سیاسى بود كه برخى ملیگرایانِ مخالف با دخالت و نفوذ بیگانگان را گردهم آورده بود؛ از اینرو، حزبالأمة اولین حزب رسمى در مصر به شمار میآید كه در ١١ شعبان ١٣٢٥/ ٢٠ سپتامبر ١٩٠٧، محمودپاشا سلیمان، حسنپاشا عبدالرازق، علیپاشا شعراوى و احمد لطفیالسید* آن را پایهریزى كردند (همان، ص ١١ـ١٢).
در اواخر سده سیزدهم/ نوزدهم و نخستین سالهاى سده چهاردهم/ بیستم، اغلب احزاب و گروهها و جمعیتهاى سیاسى در مصر تشكیل میشدند، زیرا از یكسو اوضاع سیاسى و سطح اندیشه در شام و عراق و شمال افریقا از مصر عقب ماندهتر بود و از سوى دیگر، كمبود ابزارهاى نشر اندیشه روشنفكران و حاكمیت استبدادى عثمانى در این سرزمینها، بسیارى از اندیشمندان این سرزمینها را بر آن میداشت تا به مصر مهاجرت كنند. مصر به سبب وجود حاكمان نواندیشتر و نیز استقلال نسبیاش از حكومت مركزى عثمانیان، از دیگر سرزمینهاى عربى آزادتر بود (رجوع کنید به ابوحمدان، ١٤١٣، ص ٣١ـ٣٢). از جمله این گروهها، جمعیة الشورى العثمانیة بود كه در ١٣٢٤/ ١٩٠٦ در قاهره شكل گرفت و محمد رشیدرضا، از مؤسسان آن، در راه مبارزه با استبداد عثمانیان و برقرارى حكومتى مبتنى بر شورا میكوشید. این جمعیت نشریهاى مخفى به نام الشورى العثمانیة منتشر میكرد (همان، ص ٤٤ـ٤٥).
از دیگر جمعیتهاى نخستین، كه در جهان عربِ تحت نفوذ عثمانى پیروانى داشت، جمعیت تركهاى جوان* بود كه گروهى از نخبگان عرب سرزمینهاى اسلامى را به خود جذب كرده بود (همان، ص ٤٣). در ابتداى سده چهاردهم/ بیستم، در قلمرو عثمانى نیز احزابى شكل گرفتند كه قائل به مساوات تمام شهروندان این منطقه بودند. از جمله این احزاب ــ كه برخى روشنفكران و سیاستمداران عرب نیز از آن استقبال كردندــ حزب آزاد میانهرو (الحزب الحُرّالمُعْتدل) بود كه در ١٣٢٧/١٩٠٩، براى جلوگیرى از استبداد عثمانیان و غلبه نداشتن گروهها و اقوام بر یكدیگر و حفظ زبانهاى موجود در محدوده حكومت عثمانى، شكل گرفت و برخى سیاستمداران عرب (همچون رشدى الشَمعة و عبدالحمید الزهراوى) از پایهگذاران آن بودند. افزون بر این حزب، كه در دمشق پیروانى داشت، حزب الأهالى نیز ــكه در ١٣٢٨/١٩١٠ تشكیل شده بود و برخى مؤسسان آن عرب بودندــ بر عدم تمركز ادارى و آزادى تدریس زبانهاى گوناگون تأكید میكرد. دیگر حزب عثمانى در این دوره، حزب حریت و ائتلاف* بود كه برخى لیبرالها و مشروطهخواهان و محافظهكاران، كه همگى از مخالفان دولت عثمانى بودند، در ١٣٢٩/١٩١١ آن را تشكیل دادند. برخى سیاستمداران عرب نیز جذب آن شدند و در برابر حزب حاكم دولت عثمانى (حزب اتحاد و ترقى)، كه بر ملیگرایى و پانتركیسم تأكید میكرد، از حزب حریت پشتیبانى كردند (دورى، ص ١٩٢ـ١٩٣).
یكى دیگر از جمعیتهاى سیاسى نخستین، جمعیت برادرى عربى ـ عثمانى (جمعیة الإخاء العربى العثمانى) بود كه در ١٣٢٦/١٩٠٨ در استانبول شكل گرفت و عارف الماردینى، یوسف شتوان، صادقالمؤید و شفیق المؤید از پایهگذاران آن بودند. این جمعیت در راه تحقق برابرى میان اقوام گوناگون در قلمرو عثمانى گام برمیداشت (امین سعید، ج ١، ص ١٥).
از جمعیتهاى دیگر، الجمعیة القحطانیة (تأسیس در ١٣٢٧/ ١٩٠٩)، عرب جوان (العربیة الفتاة، تأسیس در ١٣٢٩/١٩١١)، و جمعیت اصلاحطلب بیروت (جمعیة بیروت الاصلاحیة، تأسیس در ١٣٣٠/١٩١٢) بودند (بدرانى، ص ١٣، پانویس ٨).
از مهمترین احزاب و جمعیتهایى كه در این دوره شكل گرفتند، حزب عدم تمركز ادارى عثمانى (حزب اللّا مركزیة الاداریة العثمانى) بود كه رفیقالعظم، حقیالعظم، محمد رشیدرضا، شبلى شمیل، محبالدین خطیب و اسكندر عمون از پایهگذاران آن بودند و بر خودمختارى ادارى ایالتهاى عثمانى تأكید میكردند (امین سعید، ج ١، ص ٢٢). جمعیت اصلاحى بصره نیز، به ریاست طالب النقیب (از رهبران حزب حریت و ائتلاف عثمانى و نماینده مجلس)، در عراق شكل گرفت، و روزنامه النهضة، ترجمان (ارگان) آن بود (همان، ج ١، ص ٣١).
این جمعیتها و احزاب ــ كه جملگى بر اثر ضعفِ دولت عثمانى و احتمال تجزیه سرزمینهاى این دولت شكل گرفتند (دورى، ص ٢٤٤)ــ غالباً بر اصلاح و برابرى میان اقوام گوناگون، گسترش زبان عربى و پیوند عربها و تركها در چهارچوب حكومت عثمانى، تأكید میكردند (همان، ص ٢٠٤).
پس از آشكارتر شدن سیاستهاى پانتركیستى جمعیت اتحاد و ترقى، دیدگاههاى مبنى بر گسست میان ملت عرب و غیرعرب و تشكیل احزاب عربى با خواستهاى ملیگرایانه افراطى، همچون تدریس زبان عربى و تعیین حاكمان و والیان عرب، در سرزمینهاى عربى بروز یافت (همان، ص ٢٠٦ـ٢٠٧). براى نمونه، عزیز على المصرى در ١٣٣١/١٩١٣، با گروهى از افسرانِ عربِ ارتش عثمانى (از جمله سلیم جزایرى، نورى سعید، یاسین الهاشمى، طه الهاشمى و جمیل المدفعى)، جمعیة العهد را پایهریزى كرد كه هدف آن كسب استقلال داخلى سرزمینهاى عربى در چهارچوب تشكیل اتحادیهاى با عثمانیان بود (امین سعید، ج ١، ص ٥١ـ٥٢). همچنین جمعیة الجامعة العربیة را محمدرشیدرضا در ١٣٢٨/١٩١٠، پس از اطمینان از ناممكن بودن اتحاد عربها و تركها، تشكیل داد و سیاستمداران سرشناسى همچون امیرعبداللّهبن حسین، على یوسف، عبدالرحمان شهبندر و رفیقالعظم از اعضاى آن بودند (همان، ج ١، ص ٥٥ـ٥٦).
با آغاز جنگ جهانى اول (١٩١٤ـ١٩١٨)، برخى گروههاى یاد شده، از جمله جمعیت عرب جوان، خواهان استقلال سرزمینهاى عربى از عثمانیان شدند (همان، ج ١، ص ١٧). از ١٣٣٦ تا ١٣٣٨/ ١٩١٨ ـ ١٩٢٠ احزاب جدیدى در سوریه تشكیل شدند كه خواست همه آنها استقلال كامل از عثمانیان بود؛ احزابى چون حزب الاستقلال العربى، حزب ملى سوریه (حزب الوطنى السورى)، حزب الاتحاد السورى، حزب السورى المعتدل، و حزب العهد السورى (همان، ج ٢، ص ٤٠ـ٤٩). در عراق نیز احزاب و جمعیتهایى تشكیل شدند، از جمله حزب العهد العراقى (كه شاخهاى از جمعیة العهد بود) و جمعیت پاسداران استقلال (جمعیة حَرَسِ الاستقلال)، كه هر دو خواهان استقلال كامل عراق بودند و مخفیانه فعالیت میكردند (همان، ج ٢، ص ٢٦٥ـ٢٦٦). بدینترتیب، فرایند تحزب در جهان عرب، كه در آغاز تحت تأثیر تحولات سیاسى دولت عثمانى بود، دگرگون شد (شرفالدین، ص ١٧٩). پس از تجزیه عثمانى و سپس استقلال كشورهاى عربى از سیطره استعمار بر آنها، واكنش مردم در برابر حضور بیگانگان، به تأسیس احزابى انجامید كه آنها را احزاب مادر مینامند و بسیارى از احزاب جهان عرب بعدها از درون این احزاب بیرون آمدند. برخى از مهمترین احزاب مادر عبارتاند از: حزب وَفْد مصر، حزب استقلال مغرب، حزب الدستور تونس، و تجمع ملى سوریه (الكُتْلةالوطنیة السوریة؛ همان، ص ١٩٢).
در ٨ صفر ١٣٣٧/ ١٣ نوامبر ١٩١٨، حزب وفد* به رهبرى سعد زغلول* ایجاد شد (محمد فرید حشیش، ج ١، ص ٣٥) كه تا ١٣٠٣ش/١٩٢٤ نقش مهمى در امور سیاسى مصر و مبارزات ضداستعمارى داشت. در این سال، این حزب در انتخابات پیروز شد و سعد زغلول به نخستوزیرى رسید. نفوذ حزب وفد تا ١٣٣١ش/١٩٥٢ ادامه یافت. در این مدت، برخى اعضاى حزب از مقامات مهم و برجسته سیاسى بودند، ولى پس از آن از صحنه قدرت بركنار شدند (شلبى، ص ٣٤٥؛ محمد فرید حشیش، ج ٢، ص ٣٥٨ـ٣٦١).
در ١٣٢٢ش/ ١٩٤٣ در مغرب، گروهى از مبارزان ملیگرا حزب استقلال را، براى مبارزه با سیطره بیگانگان و تحقق استقلال این كشور، پایهریزى كردند (ساره،١٩٩٠، ص ١١). این حزب ــ كه شخصیتهاى سرشناسى مانند علّال الفاسى عضو آن بودندــ مبارزه مسلحانه با استعمارگران را در پیش گرفت (همان، ص ١٩). احزاب جدید مغرب، مانند اتحاد ملى نیروهاى مردمى (الاتحاد الوطنى لِلْقوات الشعبیة) و اتحاد سوسیالیستى نیروهاى مردمى (الاتحاد الاشتراكى للقوات الشعبیة)، كه نقش مهمى در امور سیاسى مغرب دارند، از حزب استقلال منشعب شدهاند (شرفالدین، ص ٢٠٥ـ٢٠٧).
در ١٢٩٩ش/١٩٢٠ در تونس عبدالعزیز ثعالبى* حزب آزادیخواه قانون اساسى (الحزب الحرّ الدستورى) را تأسیس كرد (ساره، ١٩٨٦، ص ١٥) كه خواستار ایجاد دولت ملى و مشروطه در تونس بود (رجوع کنید به دستور*، حزب). در ١٣١٣ش/ ١٩٣٤ حزب دستور جدید (الحزب الحرّ الدستورى الجدید)، به رهبرى حبیب بورقیبه*، از آن منشعب شد. حزب دستور جدید در ١٣٣٥ش/ ١٩٥٦ و پس از استقلال تونس، به حكومت رسید و در ١٣٤٣ش/ ١٩٦٤ به حزب دستور سوسیالیستى (الحزب الاشتراكى الدستورى) تغییر نام داد (لبیض، ص ٢٢٢ـ٢٢٣).
حزب مادر در سوریه، تجمع ملى سوریه نام داشت كه در ٢٦ مهر ١٣٠٦/ ١٩ اكتبر ١٩٢٧ با نام كنگره ملى در بیروت (المؤتمر الوطنى فى بیروت)، به رهبرى شخصیتهاى برجستهاى مانند هاشم الاتاسى*، شكرى القُوتلى*، ریاض الصلح* و شكیب ارسلان*، تشكیل گردید. اجلاس تأسیس رسمى كنگره ملى در ١٣١١ش/١٩٣٢، در حِمْص سوریه تشكیل شد. كنگره ملى در انتخابات ١٣٠٧ش/١٩٢٨، ١٣١٥ش/١٩٣٦، ١٣٢٢ش/ ١٩٤٣، و ١٣٢٦ش/ ١٩٤٧ قدرت را در دست داشت. در ١٣٢٧ش/ ١٩٤٨، كنگره ملى به دو حزب مردم (حزب الشعب) و حزب ملى (الحزب الوطنى) انشقاق یافت (شرفالدین، ص ١٩٧ـ ١٩٩).
حزب مردم در الجزایر (تأسیس در ١٣١٦ش/ ١٩٣٧) را نیز میتوان از احزاب مادر به شمار آورد، زیرا همه مؤسسان جبهه آزادیبخش ملى الجزایر* (جبهه التحریر الوطنى) در آن عضویت داشتند (همان، ص ١٩٣؛ سعداللّه، ج ٢، ص ٣٧٢).
علاوه بر عامل استعمار كه بر رشد احزاب در جهان عرب و افزایش میل آنها به استقلال سیاسى مؤثر بود، جذابیتهاى جنبش چپ و ماركسیسم نیز سبب ایجاد برخى احزاب سیاسى با این گرایش گردید (شرفالدین، ص ٢٣٩). گویا نخستین احزاب چپگرا عبادت بودند از: حزب كمونیست تونس (الحزب الشیوعیالتونسى؛ تأسیس در ١٣٣٧/١٩١٩) و حزب كمونیست مصر (الحزب الشیوعى المصرى) كه در ١٣٠١ش/ ١٩٢٢ از حزب سوسیالیست مصر (الحزب الاشتراكى المصرى، به رهبرى ژوزف روزنتال و حسنى عرابى) منشعب شد. اندكى بعد، حزب كمونیست در فلسطین و در ١٣٠٣ش/١٩٢٤ در لبنان پایهریزى شد. هر سه حزب اخیر به كمینترن (بینالملل سوم) پیوستند و در نشر آموزههاى كمونیستى و فعالیتهاى كارگرى كوشیدند، اما در فلسطین فعالیت حزب علنى و در مصر و لبنان مخفیانه بود (خدورى، ص ١١٢، ١٢٤ـ١٢٥؛ نابلسى، ج ١، ص ٢٣٣). در ١٣٠٤ش/ ١٩٢٥، حزب كمونیست سوریه (الحزب الشیوعى السورى) را ایلیتیبر، فؤاد شمالى و یوسف یزبِك پایهریزى كردند (شرفالدین، ص ٢٤٨) كه در گسترش كمونیسم در دیگر مناطق جهان عرب، از جمله عراق، مؤثر افتاد. در ١٣١١ش/ ١٩٣٢ رهبرى حزب كمونیست سوریه را جوانى كُرد به نام خالد بَكداش/ بكتاش برعهده گرفت (خدورى، ص ١٢٧ـ١٢٨). حزب كمونیست عراق نیز، به رهبرى عبدالقادر اسماعیل، فعالیت خود را در ١٣١١ش/ ١٩٣٢ به صورت هستههاى كمونیستى در شهرهاى بغداد و ناصریه آغاز كرد (بدرانى، ص ٨٦؛ فاروق صالح عمر، ص ٢٣٦ـ٢٣٧)، اما نخستین مركز رسمى آن را عاصم فِلِیح در ١٣١٣ش/ ١٩٣٤ در بغداد تشكیل داد (فاروق صالح عمر، ص ٢٣٧). در نیمههاى دهه ١٣٢٠ش/ ١٩٤٠ گروهى از دانشجویان سودانىِ دانشگاههاى مصر حلقههایى براى مطالعه ماركسیسم در چهارچوب حزب كمونیست مصر ایجاد كردند كه بعدها این حلقهها هستههاى اولیه حزب كمونیست سودان را پایهریزى كردند كه به نام جنبش آزادیبخش ملى سودان (الحركة السودانیة للتحریر القومى) شناخته شد (محمد احمد محجوب، ص ٤٦).
حزب كمونیست مغرب (الحزب الشیوعى المغربى) نیز، كه یكى از قدیمترین احزاب این كشور است، با نام حزب پیشرفت و سوسیالیسم (حزب التقدم و الاشتراكیة)، به عنوان شاخهاى از حزب كمونیست فرانسه، پایهریزى شد و پس از آن، در ١٣٢٢ش/ ١٩٤٣، یك یهودى به نام لیون سلطان آن را به عنوان حزبى مستقل مطرح كرد. عضویت در این حزب در آغاز محدود به فرانسویان ساكن مغرب و برخى اعضاى طبقه متوسط جدید در این كشور بود، اما بعدها گستردهتر شد. این حزب ابتدا با استقلال مغرب مخالف بود، ولى اندكى بعد با آن موافقت كرد (ساره، ١٩٩٠، ص ١١١ـ١١٢).
در ١٣٢٢ش/١٩٤٣ احزاب كمونیست عرب تصمیم گرفتند از حكومتهاى مستقل پارلمانى حمایت كنند و این موضوع سبب شد حكومتهاى ملى جدیدالتأسیس در سوریه و لبنان، به كمونیستها اجازه تشكیل احزاب رسمى و علنى بدهند. در اوایل دهه ١٣٣٠ش/١٩٥٠ در سوریه و در اواخر این دهه در عراق، درنتیجه این سیاست، احزاب كمونیست قدرت بسیارى گرفتند اما پس از آن، درنتیجه مقابله احزاب ملیگراىِ حاكم با افزایش سیطره و نفوذ كمونیستها، از صحنه قدرت دور شدند (خدورى، ص ١٣٣ـ١٣٤).
احزاب دیگرى نیز در كشورهاى عربى تأسیس شدند، از جمله در ١٣٠٣ش/١٩٢٤ حزب ملى حجاز (الحزب الوطنى الحجازى)، به رهبرى محمد الطویل، در عربستان سعودى تشكیل شد و اهداف خود را مبارزه با نفوذ بیگانگان و تلاش براى برقرارى كشورى اسلامى و قانونمند اعلام كرد (امین سعید، ج ٣، ص١٩٠ـ١٩١). در یمن نیز در ١٣٢٣ش/ ١٩٤٤، نخستین حزب این كشور در عدن به نام حزب آزادیخواهان یمن (حزب الاحرار الیمنى)، به رهبرى برخى مخالفان امام یحیى ــ كه با تشكیل احزاب سیاسى مخالف بودــ پایهریزى شد (بلقیس احمد منصور، ص ٨٢ـ٨٣). در مصر، احزابى همچون حزب آزادیخواهان مشروطهطلب (حزب الاحرار الدستوریین) در ١٣٠١ش/١٩٢٢ و حزب مردم (حزب الشعب) در ١٣٠٩ش/١٩٣٠ تشكیل شدند (شربینى سید، ص ١٠٢ـ ١٠٤). در سوریه، علاوه بر تجمع ملى، قبل از جنگ جهانى دوم احزابى همچون حزب وحدت عربى (حزب الوحدة العربیة) و حزب نجات (حزب الإنقاذ) شكل گرفتند (د. اسلام، ج ٣، ص ٥٢٢). در ١٣٠٠ش/ ١٩٢٠، در لبنان حزب پیشرفت (حزب الترقى) تشكیل شد كه چند سال به موجودیت خود ادامه داد. پس از آن گروهى با نام تجمع مشروطهخواه (الكتلة الدستوریة) در لبنان شكل گرفت (همان، ج ٣، ص ٥٢٣). نخستین احزابى كه در عراق مجوز رسمى فعالیت گرفتند، حزب ملیگراى عراق (الحزب الوطنى العراقى) به ریاست جعفر ابوالتِمَّن و جمعیت نهضت عراق (جمعیة النهضة العراقیة) بودند كه هر دو در ١٣٠١ش/ ١٩٢٢ ایجاد شدند. در همین سال و تحت تأثیر صدور قانون انتخابات مجلس، احزاب پارلمانى دیگرى نیز پدیدآمدند، از جمله حزب پیشرفت (حزبالتقدم) به رهبرى عبدالمحسن سعدون؛ حزب مردم (حزب الشعب) به رهبرى یاسین الهاشمى؛ حزب برادرى ملى (الإخاء الوطنى) به رهبرى ناجى سویدى، رشیدعالى گیلانى* و یاسین الهاشمى؛ و حزب عهد (حزبالعهد) به ریاست نورى سعید*. از حزبهاى اسلامى عراق میتوان حزب الدعوةالاسلامیة، مجلس اعلاى اسلامى عراق و سازمان العملالسلامى را نام برد (بدرانى، ص٢٠).
در كشورهاى عربى در دهههاى ١٣٣٠ش تا ١٣٥٠ش/ ١٩٥٠ـ ١٩٧٠، مردمسالارى و تكثر حزبى به بهانههاى بسیار، از جمله اولویت دادن به وحدت ملى یا ملیگرایى و وحدت عرب یا قضیه فلسطین، به تأخیر افتاده بود و غالبآ حزبى واحد، یا در بهترین حالت یك تكثر حزبى ظاهرى وابسته به حكومت، مبناى حكومتهاى عربى به شمار میآمد (رجوع کنید به جابرى، ص ١١٢ـ ١١٥). در این كشورها نظامهاى تكحزبى اغلب با كودتاى نظامى بر سر كار آمدند (خدورى، ص ١٥٣ـ١٥٤).
در مصر، جمال عبدالناصر* ابتدا با ایجاد اتحاد ملى (الاتحاد الوطنى) در ١٣٣٥ش/١٩٥٦، و پس از وحدت با سوریه و تشكیل جمهورى متحد عربى*، با ایجاد حزب اتحاد سوسیالیستى عربى (حزب الاتحاد الاشتراكى العربى) در ١٣٤١ش/ ١٩٦٢، به عنوان تنها حزب قانونى، نظام تكحزبى ایجاد كرد (محمد احمد محجوب، ص ٧٢ـ٧٣). در عراق نیز عبدالسلام عارف* در ١٣٤٣ش/١٩٦٤، با پیروى از الگوى مصر و تشكیل اتحاد سوسیالیستى عربى به عنوان یگانه حزب كشور، كوشید راه را براى پیوستن این كشور به جمهورى متحد عربى هموار كند (علیوى، ص٢١٠ـ٢١٢). در بیشتر كشورهاى عربى در این دوره، همین الگو در برخورد با احزاب وجود داشت. در سوریه حزب بعث*، پس از به قدرت رسیدن حافظ اسد* در ١٣٤٩ش/١٩٧٠، همین الگوى تكحزبى پذیرفته شد (اسماعیل، ص ٣٢). در الجزایر نیز، پس از استقلال در ١٣٤١ش/١٩٦٢ و طبق قانون اساسى جدید، جبهه آزادیبخش ملى الجزایر به عنوان تنها حزب سیاسى كشور معرفى گردید (میتكیس، ص ٢٧) و در اردن نیز در ١٣٣٦ش/١٩٥٧ دولت تصمیم به انحلال احزاب و تصویب قانون ممنوعیت تشكیل احزاب گرفت. این وضع تا دى ١٣٧١/ ژانویه ١٩٩٣ ادامه داشت تا اینكه در این زمان، تأسیس احزاب در این كشور شكل رسمى و قانونى یافت (ثنا فؤاد عبداللّه، ص ٢٤٣؛ تاریخ معاصر كشورهاى عربى، ص ١٢١).
تشكیل رژیم اسرائیل در خاك فلسطین و وقوع اولین جنگ با این رژیم در ١٣٢٧ش/ ١٩٤٨، بر احزاب و الگوى فعالیت حزبى در جهان عرب تأثیر بسیارى نهاد و سبب كاهش قدرت و نفوذ احزاب كمونیستى عرب شد. با طرفدارى اتحاد جماهیر شوروى از طرح تقسیم فلسطین در ١٣٢٦ش/١٩٤٧ و به رسمیت شناختن اسرائیل در ١٣٢٧ش/١٩٤٨ كه سبب به رسمیت شناخته شدن این رژیم از سوى برخى احزاب كمونیست عرب شد و نیز با روشن شدن موضع مخالف احزاب كمونیست سوریه و عراق درباره پیوستن كشورهایشان به جمهورى متحد عربى، میان ملیگرایان و كمونیستها رویارویى آغاز شد كه به كاهش قدرت احزاب كمونیست انجامید (خدورى، ص ١٦٣ـ ١٦٥). از سوى دیگر، تشكیل دولت صهیونیستى در سرزمینهاى عربى، غرور مردم عرب را خدشهدار كرد و احساسات ملیگرایانه آنها را به شدت برانگیخت. این امر سبب قدرت گرفتن احزاب ملیگرا، گرایش احزاب دیگر به شعارهاى ملیگرایانه، و به وجود آمدن احزاب جدیدى با این مشى گردید (رجوع کنید به حیالى، ص ١٦٣ـ ١٦٨). از جمله احزاب ملیگرا، حزب بعث بود كه در ابتداى دهه ١٣٢٠ش/١٩٤٠ به عنوان یك جنبش و بعدها در ١٣٢٦ش/ ١٩٤٧ به عنوان حزبى رسمى، به رهبرى صلاحالدین بیطار و میشل عفلق، شكل گرفت و در ١٣٣١ش/١٩٥٢، پس از ادغام با حزب سوسیالیست عرب (الحزبالعربیالاشتراكى) به رهبرى اكرم حورانى*، به حزب سوسیالیستى عربى بعث (حزب البعث العربى الاشتراكى) تغییر نام داد (عیسمى، ص ٣١٥؛ اسماعیل، ص ٢١ـ٢٤؛ رجوع کنید به بعث*، حزب). تشكیل این حزب نشانه آغاز دوره تشكیل حزبهاى وحدتطلب عرب به جاى احزاب منطقهاى، از جمله حزب ملى سوریه (حزب السورى القومى)، بود كه بر نوعى ملیگرایى منطقهاى تأكید داشت و آنطوان سعاده* در اوایل دهه ١٣١٠ش/ ١٩٣٠ آن را در سوریه بنیان نهاده بود. او كه با نمادهاى ملیگرایى عرب مخالف بود، براى متحد كردن منطقه جغرافیایى سوریه ــ كه از دید وى، هم گستردهتر از سوریه فعلى بود و هم پیوندهایى فراتر از عربیت و اسلام میان مردم آن وجود داشت ــ تلاش بسیار كرد، اما فعالیت حزب وى ممنوع شد و او در ١٣٢٨ش/ ١٩٤٩ به اتهام افكار ملیگرایى تندرو و تلاش براى براندازى حكومت سوریه اعدام گردید (خدورى، ص ١٩٥ـ ٢٠٣؛ الموسوعةالعربیة، ذیل «السورى القومى الاجتماعى (الحزب)»).
از دیگر احزاب مهم ملیگرا در این دوره، كه بعدها چندین جنبش از آن منشعب شد، جنبش ملیگرایان عرب (حركة القومیین العرب) بود. این جنبش ابتدا سازمانى مخفى بود كه در ١٣٣٠ش/ ١٩٥١ دانشجویان ملیگرا با تابعیتهاى گوناگون (همچون جورج حبش، ودیع حداد، احمد الخطیب، هانیالهندى، صالح شبل و حامد الجبورى)، متأثر از نظریات كسانى همچون ساطع حُصْرى* و على ناصرالدین، با شعار «وحدت، آزادى، انتقام»، آن را در دانشگاههاى لبنان تشكیل دادند. این جنبش، به عنوان یكى از نیروهاى ملیگراى وحدتطلب، شاخههایى در دیگر كشورهاى عربى نیز پدید آورد (شلاش، ص ٤٧ـ٤٩، ٥٩ـ٦١؛ باروت، ص ٥٣ـ٥٥).
بسیارى از احزابِ داراى گرایشهاى ناصرى نیز در جهان عرب تأسیس شدند كه از یك سو منادى وحدت جهان عرب و از سوى دیگر، قائل به نوعى سوسیالیسم و توسعه سیاسى ـ اقتصادى چپگرایانه به شیوه جمال عبدالناصر بودند (اسماعیل، ص ٨٤ـ٨٨). در سوریه جمالالاتاسى، تحت تأثیر اندیشههاى ناصر، حزب اتحاد سوسیالیستى عربى (حزب الاتحاد الاشتراكى العربى) را، در دهه ١٣٤٠ش/١٩٦٠ و پس از فروپاشیدن جمهورى متحد عربى، پایهریزى كرد. یك حزب سیاسى مخفى ناصریستى، به نام حزب انقلابى كار (حزب العمل الثورى)، نیز وجود داشت كه شاخههایى از آن را الیاس مرقص و یاسینالحافظ در لبنان و عراق رهبرى میكردند (همان، ص ٨٥ـ٨٦؛ ندّاف، ص ١٦٤ـ١٦٨). در عربستان سعودى در زمان پادشاهى سعودبن عبدالعزیز، شاهزادگان اصلاحطلب آلسعود به رهبرى طلالبن عبدالعزیز، تشكلى به نام امیران آزاد (الأمراء الاحرار) بهوجود آوردند كه تحتتأثیر اندیشههاى ناصر قرار داشت. آنان با حمایت جمال عبدالناصر، در ١٣٤١ش/ ١٩٦٢ جبهه آزادیبخش عربى (جبهة التحریر العربیة) را تأسیس نمودند (حجلاوى، ص ١٣٦ـ١٣٨). در كویت نیز جاسم عبدالعزیزالقطامى حزب تجمع ملى (حزب التجمع الوطنى) را پس از ١٣٤٦ش/١٩٦٧ تأسیس كرد كه گرایشهاى ناصرى داشت (همان، ص ٢١٩ـ٢٢٠).
شكست اعراب در جنگ ١٣٤٦ش/ ١٩٦٧ و مرگ جمال عبدالناصر در ١٣٤٩ش/١٩٧٠، زمینه زوال تفكرات پانعربیستى و تلاش براى یافتن یك ایدئولوژى جانشین را فراهم كرد. پیامدهایاین جنگ، كه بهصورت فروپاشى سیاسیو ایدئولوژیك احزاب سكولار و ملیگرا تجلى یافت، سبب شد تا احزاب اسلامگرا وارد صحنه سیاسى جهان عرب گردند(دكمجیان، ص ٢٨ـ٢٩؛ دراسة فى الفكر السیاسى لحركة المقاومة الاسلامیة، ص ٣٣). خاستگاه بیشتر این احزاب، جنبش اخوانالمسلمین* بود كه آن را حسنالبنّا* در ١٣٠٧ش/ ١٩٢٨ در مصر پایهگذارى كرده بود (حیدر ابراهیم على، ص ٥٢).
در اواخر دهه ١٣٦٠ش/١٩٨٠ و ابتداى دهه ١٣٧٠ش/ ١٩٩٠، نظامهاى سیاسى حاكم بر جهان عرب به سوى كثرتگرایى حزبى و اعطاى آزادى به احزاب روى آوردند، زیرا جامعه مدنى در كشورهاى عربى تقویت گردیده بود و دیگر شعارهاى ملیگرایانه عربى، مبارزه با استعمار و عدالت اجتماعى، براى طبقه متوسط این كشورها جاذبه نداشت و موضوع آزادى و مردم سالارى و كثرتگرایى در بین نخبگان جهان عرب رواج یافته بود. از سوى دیگر، تحولات اروپاى شرقى در اواخر دهه ١٣٦٠ش/١٩٨٠ و انقلاب بزرگِ اطلاعاتى سبب شد كه نظامهاى حاكم بر جهان عرب، براى حفظ قدرت خود، اصلاحات مردمسالارانه انجام دهند، از جمله براى تشكیل احزاب سیاسى فضاى باز ایجاد كنند (ثناء فؤاد عبداللّه، ص ١٧٠ـ١٧١).
به طور كلى جریانهاى اسلامگرا در جهان عرب، درباره حزب و تعدد احزاب وحدتنظر ندارند. برخى بر آناند كه اسلام، حزبگرایى و تكثر احزاب را نمیپذیرد. اینان از یك سو به پیشینه منفى احزاب و بار منفى واژه حزب در متون اسلامى تأكید میكنند و اعتقاد دارند كه در متون اسلامى، هر جا سخن از حزب هست، اغلب در مذمت آن بوده است. افزون بر این، آنان حزبگرایى را توطئه غرب یا دستكم فراوردهاى غربى و متفاوت با تعالیم اسلامى میدانند (متوكل، ص ١٠٥ـ١٠٨). بر همین اساس، رهبران برجسته اسلامگرا، از جمله حسنالبنّا، انحلال احزاب و ادغام آنها را در هیئتى واحد پیشنهاد كردند (رجوع کنید به بنّا، ص ٢٣٦ـ٢٣٧)، اما در دهههاى اخیر این نظریه دیگر نظریه حاكم در میان گروههاى اسلامگرا نبوده است (ابراهیم، ص ٢٥٥). از دید شمارى از اسلامگرایان، از یك سو احزاب، به شرط پذیرش ارزشها و احكام اسلامى، میتوانند وجود داشته باشند و وجودشان براى پیشرفت كشورهاى مسلمان ضرورى است و متون اسلامى نیز مخالفتى با تشكیل آنها ندارند (همان، ص ٢٥٦ـ ٢٥٧) و از دیگر سو، تعدد احزاب بهترین راه حل براى رویارویى با استبداد حاكمان است (متوكل، ص ١٠٧).
موضع دولتهاى عرب نیز در برابر این احزاب متفاوت بوده است. اگرچه دولتهاى عربى همواره پذیرش عرفیگرایى (سكولاریسم) و نوگرایى را اصلیترین معیار تشكیل احزاب دانسته و از همینرو از مجوز دادن به گروههاى اسلامى براى تشكیل احزاب جلوگیرى كردهاند (فالح، ص ١٥)، اما این راهبرد فراگیر نبوده است. مثلاً مصر و برخى كشورهاى عربى از یك سو به سركوب گروههاى تندرو اسلامى پرداخته و از سوى دیگر، فعالیت گروههاى میانهرو، از جمله اخوانالمسلمین، را پذیرفتهاند (ثناء فؤاد عبداللّه، ص ٣٢١ـ٣٢٢). بر همین اساس، گروههاى اسلامگرا در مصر و در دیگر كشورها دو راه در پیش گرفتهاند: گروههایى همچون اخوانالمسلمین، با مخالفت مسالمتجویانه، در انتخابات (چه در قالب ائتلاف با دیگر احزاب چه به صورت مستقل) شركت كردهاند (همان، ص ٣٢٣؛ الاحزاب و الحركات و الجماعات الاسلامیة، ج ١، ص ٢٢٨ـ ٢٢٩) و برخى دیگر همچون حزب رهایییابى اسلامى (حزب التحرّر الاسلامى) و سازمان الجهاد، رویارویى مسلحانه را برگزیدهاند (ثناء فؤاد عبداللّه، همانجا). در اردن نیز اخوانالمسلمین از طریق جبهه اسلامى كار (جبهة العمل الاسلامى)، به عنوان شاخه سیاسى خویش، وارد انتخابات شد و به موفقیتهاى چشمگیرى دست یافت (الاحزاب و الحركات و الجماعات الاسلامیة، ج ١، ص ٤٩٢ـ٤٩٤؛ ثناء فؤاد عبداللّه، ص ٣٣٥ـ٣٣٧). در الجزایر نیز، پس از ایجاد فضاى باز سیاسى، احزاب متعدد سیاسى با رویكرد اسلامى پایهریزى شدهاند كه از جمله آنها جبهه نجات اسلامى، جنبش مجتمع اسلامى (حركة المجتمعالاسلامى؛ به اختصار حماس*)، و جنبش نهضت اسلامى (حركة النهضة الاسلامیة) است (حیدر ابراهیم على، ص ٢٧٦). جبهه نجات اسلامى بیشتر آرا را در انتخابات شوراهاى شهر در ١٣٦٩ش/ ١٩٩٠ به دست آورد و در انتخابات مجلس در ١٣٧٠ش/١٩٩١ نیز به اكثر آرا دست یافت، اما ارتش نتایج انتخابات مجلس را ملغا كرد و بار دیگر احزاب سیاسى رویارویى مسلحانه را در پیش گرفتند (همان، ص ٢٦١ـ ٢٦٢، ٢٧٢، ٢٧٦ـ٢٧٨؛ نیز رجوع کنید به جبهه نجات اسلامى الجزایر*). در تونس، جنبش اسلامگرا در ١٣٦٠ش/ ١٩٨١، به رهبرى راشد غَنّوشى و در نتیجه دیدگاه مساعد هیئت حاكمه، حزبى سیاسى به نام گرایش اسلامى (الاتجاه الاسلامى) تشكیل داد كه اندكى بعد مناسباتش با حكومت به تیرگى گرایید. بعدها سران حزب، براى تسهیل فعالیت علنى، كلمه اسلامى را حذف كردند و نام حزب را به حزبالنهضة تغییر دادند؛ با وجود این، این حزب همچنان با مشكلاتى روبهروست (همان، ص ٢٣٢ـ ٢٣٣). در فلسطین نیز اخوانالمسلمین در ١٣٦٦ش/ ١٩٨٧ جنبش حماس* را تأسیس كرد كه در انتفاضه فلسطینیها و تحولات بعدى نقش مهمى ایفا نمود. این جنبش با مشاركت در انتخابات مجلس فلسطین در ٥ بهمن ١٣٨٤/ ٢٥ ژانویه ٢٠٠٦، بیشتر كرسیها را به دست آورد (دراسة فى الفكر السیاسى لحركة المقاومة الاسلامیة، ص ٣٠؛ بلقزیز، ص ٩٣).
در اردن قانون ممنوعیت احزاب، كه در ١٣٣٦ش/ ١٩٥٧ تصویب شده بود، لغو گردید و در ١٣٧١ش/١٩٩٢، با صدور مجوز قانونى براى تأسیس احزاب، تعدادى حزب سیاسى جدید تشكیل شد (محافظه، ص ٢٠٣ـ٢٠٤؛ ثناء فؤاد عبداللّه، ص ٢٤٣) كه مهمترین آنها عبارت بودند از: حزب عهد اردن (حزب العهد الاردنى)، حزب تجمع ملى اردن (حزب التجمع الوطنى الاردنى)، حزب وحدت مردمى (حزب الوحدة الشعبیة، نام دیگر آن: الوَحدَویون)، حزب آینده (حزبالمستقبل)، حزب دموكراتیك مردم اردن (حزبالشعب الدیمقراطى الاردنى، نام دیگر آن: حَشْد)، و حزب جبهه اسلامى كار (حزب جبهةالعمل الاسلامى؛ محافظه، ص ٢٠٤). در كشورهاى شمال افریقا نیز ــبه جز لیبى كه در آن فضاى باز سیاسى شامل آزادى تشكیل احزاب نشده است (ثناء فؤاد عبداللّه، ص ١٩٩)ــ وضع به همینگونه است. مثلاً پذیرش تكثر حزبى از سوى حزب دستور سوسیالیستى حاكم در تونس، در ١٣٦٢ش/ ١٩٨٣، هر چند همراه با برخى محدودیتها همراه بود، راه را برظهور چند حزب مختلف گشود، از جمله جنبش تجمع ملى عربى (حركة التجمع القومیالعربى) به رهبرى بشیرالصید، حزب گرایش اسلامى به رهبرى راشد غنّوشى، و تجمع سوسیالیستى پیشرو (التجمعالاشتراكى التقدمى؛ لبیض، ص ٢٥٦ـ٢٥٧). در الجزایر نیز اعلام فضاى باز سیاسى سبب شده است تا تعداد احزاب آن پس از ١٣٦٩ش/ ١٩٩٠ به بیش از هفتاد برسد (رجوع کنید به فالح، ص ٨٠).
اما در میان كشورهاى شمال افریقا و شاید در تمامى كشورهاى عربى، بهترین حالت در مغرب وجود دارد. فضاى باز سیاسى در این كشور سبب پیروزى احزاب مخالف (مانند اتحادیه سوسیالیستى نیروهاى مردمى = الاتحاد الاشتراكى للقواتالشعبیة؛ حزب استقلال؛ حزب پیشرفت و سوسیالیسم = حزب التقدم و الاشتراكیة؛ و سازمان دموكراتیك مردمى كار= منظمةالعمل الدیمقراطى الشعبى) در انتخابات پارلمانى ١٣٧٦ش/١٩٩٧، و در نهایت تشكیل دولت به نخستوزیرى عبدالرحمانالیوسفى، رهبر اتحادیه سوسیالیستى نیروهاى مردمى، شد (ثناء فؤاد عبداللّه، ص ٢٥٨ـ٢٥٩).
در یمن نیز پذیرش تكثر حزبى، سبب ظهور و افزایش احزاب بسیارى در این كشور شده است. به طور كلى، احزاب این كشور را میتوان به دو دسته موافق و مخالف هیئت حاكمه تقسیم نمود. از جمله مهمترین احزاب موافق، حزب كنفرانس عام مردمى (حزب المؤتمر الشعبى العام)، تجمع اصلاحگراى یمن، و سازمان وحدتطلب مردمى ناصرى (التنظیم الوَحْدَوِیى الشعبیالناصرى) هستند و حزب سوسیالیستى یمن (الحزب الاشتراكى الیمنى) نیز از احزاب مخالف است (همان، ص ٢٢٩ـ ٢٣٢).
با اینكه بیشتر كشورهاى عرب تكثر حزبى را پذیرفتهاند، اما به نظر برخى تحلیلگران (براى نمونه رجوع کنید به ابراهیم، ص ١٠٢ـ ١٠٤) در عمل، در این كشورها بیشتر نظام تك حزبى حاكم است و دیگر احزاب، در بهترین حالت، جایگاهى حاشیهاى دارند. در برخى از این دولتها، تكثر احزاب و آزادىِ فعالیت آنها منوط به پذیرش برخى قواعد نامتعارف (مانند پذیرش حكومت مادامالعمر رؤساى جمهورى) بوده است. از سوى دیگر، دولت بر فعالیت بسیارى از احزاب مهم نظارت دارد و به تحكیم سیطره خود بر آنها میپردازد و در امور حزبى آنها دخالت میكند (رجوع کنید به لبیض، ص ٢٥٦ـ ٢٥٧). همچنین به رغم وجود مطبوعات و نشریات حزبى در كشورهاى قائل به تكثرحزبى، نقش این روزنامهها بسیار محدود بوده است. آنها همواره، به بهانههایى، در فعالیتها و اعلام دیدگاههاى خویش با محدودیت روبهرو بودهاند (ابراهیم، ص ١٠٤).
این نكته نیز گفتنى است كه در جهان عرب، احزاب سیاسى از همان آغاز، بیشتر براى مبارزه و پایان دادن به سلطه بیگانه تشكیل شدهاند تا به منظور تحكیم فرهنگ حزبى و تربیت تودهها براى مشاركت سیاسى. به این سبب، تودهها با حمایت از احزابى با شعار ملیگرایى، به جاى پشتیبانى از یك نظام چند حزبى، از نظامى تك حزبى به رهبرى احزاب ملیگرا پشتیبانى كردهاند و البته این نظام تكحزبى در پایان نتوانسته براى نهادهاى مردمسالارانه و رقابت حزبى آزاد، بنیانى استوار پدید آورد (خدورى، ص ٤٩). همچنین با پایان سلطه بیگانگان و دوران استعمار، مهمترین و بارزترین احزاب جهان عرب علت وجودى خود را از دست دادند. احزاب برجامانده نیز از سازماندهى دوباره خویش بر پایه آموزههاى مردمسالارى بازماندند، چرا كه در این احزاب، رهبرى و عضویت در حزب، وابسته به پیوندهاى شخصى و خانوادگى بود. اینگونه احزاب با گردآوردن اعضا پیرامون یك شخصیت برجسته سیاسى، كه هیچ كوششى براى پیوند با تودهها نمیكرد، تنها به معرفى شخصیتها روى آوردند و براى آموزش فرهنگ چند حزبى اقدام مهمى نكردند (همان، ص ٦٠ـ٦١). این مسئله سبب شده است تا این احزاب خود نیز پایگاه اجتماعى و تودهاى گستردهاى نداشته باشند (ابراهیم، ص ١٦٧ـ١٦٩). جریانهاى فكرى موجود در جامعه عرب (چه جریان اسلامگرا و چه جریان چپ ماركسیستى) نیز با نظام چند حزبى سازگارى جدى نداشتهاند و جریان ملیگرا نیز به بهانههاى گوناگون، از جمله وحدت عرب و قضیه فلسطین و عدالت اجتماعى، همواره دست به حذف رقباى داخلى خود زده است (همان، ص ١١٣؛ بنّا، ص ٢٣٦ـ ٢٣٧). صورتبندى قبیلهاى حاكم بر جوامع عرب معاصر نیز مانعى دیگر بر سر راه برپایى نهادهاى مدنى و از جمله احزاب در این كشورها بوده و سبب شده است، بهرغم وجود برخى فعالیتهاى حزبى، احزاب نتوانند چندان بر امور تأثیر بگذارند (رجوع کنید به فالح، ص ٦٧ـ٦٨، ٧٣، ٨٠ـ٨١).
منابع :
(١) حسنین توفیق ابراهیم، النظم السیاسیة العربیة، بیروت ٢٠٠٥؛
(٢) سمیر ابوحمدان، الشیخ رشیدرضا و الخطاب الاسلامى المعتدل، بیروت ١٤١٣/١٩٩٢؛
(٣) همو، قاسم امین: جدلیة العلاقة بین المرأة و النهضة، بیروت ١٤١٤/١٩٩٣؛
(٤) الاحزاب و الحركات و الجماعات الاسلامیة، (تألیف] جمال باروت و دیگران، چاپ فیصل دراج و جمال باروت، دمشق: المركز العربى للدراسات الاستراتیجیة، ٢٠٠٦؛
(٥) طارق ى. اسماعیل، چپ ناسیونالیستى عرب، ترجمه عبدالرحمان عالم، تهران ١٣٦٩ش؛
(٦) امین سعید، الثورة العربیة الكبرى: تاریخ مفصل جامع للقضیة العربیة فى ربع قرن، قاهره: مكتبة مدبولى، ]بیتا.)؛
(٧) محمدجمال باروت، حركة القومیین العرب: النشأة، التطور، المصائر، دمشق ١٩٩٧؛
(٨) فاضل بدرانى، الفكر القومى لدى الاحزاب و الحركات السیاسیة فى العراق: ١٩٤٥ـ ١٩٥٨، بیروت ٢٠٠٥؛
(٩) عبدالاله بلقزیز، أزمة المشروع الوطنى الفلسطینى من «فتح» الى «حماس»، بیروت ٢٠٠٦؛
(١٠) بلقیس احمد منصور، الاحزاب السیاسیة و التحول الدیمقراطى: دراسة تطبیقیة على الیمن و بلاد أخرى، قاهره ٢٠٠٤؛
(١١) حسن بنّا، مجموعة رسائل الامام الشهید حسن البنا، اسكندریه ١٤٢٣/٢٠٠٢؛
(١٢) تاریخ معاصر كشورهاى عربى، زیرنظر د.ر. فولیكوف و دیگران، ترجمه محمدحسین روحانى، تهران: توس، ١٣٦٧ش؛
(١٣) ثناء فؤاد عبداللّه، الدولة و القوى الاجتماعیة فى الوطن العربى: علاقات التفاعل و الصراع، بیروت ٢٠٠١؛
(١٤) محمدعابد جابرى، الدیمقراطیة و حقوق الانسان، بیروت ١٩٩٤؛
(١٥) نورالدین حجلاوى، تأثیر الفكر الناصرى على الخلیج العربى: ١٩٥٢ـ ١٩٧١، بیروت ٢٠٠٧؛
(١٦) محمدجعفر حیالى، «الحركة العربیة القومیة: ١٩٢٠ـ١٩٤٦»، در الحركة العربیة القومیة فى مائة عام: ١٨٧٥-١٩٨٢، اشراف و تحریر ناجى علوش، عمان: دارالشروق، ١٩٩٧؛
(١٧) حیدر ابراهیم على، التیارات الاسلامیة و قضیة الدیمقراطیة، بیروت ١٩٩٦؛
(١٨) مجید خدورى، الاتجاهات السیاسیة فى العالم العربى: دورالافكار و المثل العلیا فى السیاسة، بیروت ١٩٧٢؛
(١٩) دراسة فى الفكر السیاسى لحركة المقاومة الاسلامیة: حماس (١٩٨٧ـ ١٩٩٦)، تألیف عبداللّه أبوعید و دیگران، تحریر جوادحمد و اِیاد برغوثى، عمان: مركز دراسات الشرق الاوسط، ١٩٩٩؛
(٢٠) عبدالعزیز دورى، التكوین التاریخى للامة العربیة : دراسة فى الهویة و الوعى، بیروت ١٩٨٤؛
(٢١) فایز ساره، الاحزاب و الحركات السیاسیة فى تونس: ١٩٣٢ـ ١٩٨٤، دمشق ١٩٨٦؛
(٢٢) همو، الاحزاب و القوى السیاسیة فى المغرب، لندن ١٩٩٠؛
(٢٣) ابوالقاسم سعداللّه، الحركة الوطنیة الجزائریة، بیروت ١٩٩٢؛
(٢٤) احمد شربینى سید، «تكوین الاحزاب المصریة»، در الاحزاب المصریة : ١٩٢٢ـ ١٩٥٣، تحریر رؤف عباس حامد، (قاهره): الأهرام، ١٩٩٥؛
(٢٥) رسلان شرفالدین، مدخل لدراسة الاحزاب السیاسیة العربیة، بیروت ٢٠٠٦؛
(٢٦) سعدمهدى شلاش، حركة القومیین العرب و دورها فى التطورات السیاسیة فى العراق: ١٩٥٨ـ ١٩٦٦، بیروت ٢٠٠٤؛
(٢٧) علیمحمد شلبى، «الانقلابات الدستوریة فى مصر: ١٩٢٣ـ١٩٣٦»، در تاریخ الوفد، تحریر و اعداد جمال بدوى و لمعى مطیعى، قاهره : دارالشروق، ١٤٢٤/٢٠٠٣؛
(٢٨) هادى حسن علیوى، الاحزاب السیاسیة فى العراق: السریة و العلنیة، بیروت ٢٠٠١؛
(٢٩) شبلى عیسمى، «نشأة البعث العربى الاشتراكى»، در الحركة العربیة القومیة فى مائة عام، همان؛
(٣٠) فاروق صالح عمر، الاحزاب السیاسیة فى العراق: ١٩٢١ـ ١٩٣٢، بغداد ١٩٧٨؛
(٣١) متروك فالح، المجتمع و الدیمقراطیة و الدولة فى البلدان العربیة: دراسة مقارنة لاشكالیة المجتمع المدنى فى ضوء تریف المدن، بیروت ٢٠٠٢؛
(٣٢) سالم لبیض، «قراءة فى علاقة الدولة القطریة العربیة بالمجتمع السیاسى ـ مثال تونس: ١٩٥٧ـ١٩٨٧»، در الدیمقراطیة و التنمیة الدیمقراطیة فى الوطن العربى، بیروت: مركز دراسات الوحدة العربیة، ٢٠٠٤؛
(٣٣) محمدعبدالملك متوكل، «الاسلام و حقوق الانسان»، در الاسلامیون و المسألة السیاسیة، بیروت: مركز دراسات الوحدة العربیة، ٢٠٠٣؛
(٣٤) على محافظه، الدیمقراطیة المقیدة: حالة الاردن، ١٩٨٩ـ ١٩٩٩، بیروت ٢٠٠١؛
(٣٥) محمد احمد محجوب، الدیمقراطیة فى المیزان، بیروت ١٩٧٣؛
(٣٦) محمد فرید حشیش، حزب الوفد : ١٩٣٦ـ ١٩٥٢، (قاهره) ١٩٩٩؛
(٣٧) الموسوعة العربیة، دمشق: هیئة الموسوعة العربیة، ١٩٩٨ـ؛
(٣٨) ذیل «السورى القومى الاجتماعى (الحزب)» (از سهیل رستم)؛
(٣٩) هدى میتكیس، «توازنات القوى فى الجزائر: اشكالات الصراع على السلطة فى اطار تعددى»، المستقبل العربى، سال ١٦، ش ٦ (ژوئن ١٩٩٣)؛
(٤٠) شاكر نابلسى، الفكر العربى فى القرن العشرین : ١٩٥٠ـ ٢٠٠٠، بیروت ٢٠٠١؛
(٤١) عماد ندّاف، قضایا الأحزاب و القوى السیاسیة فى سوریة (١٩٧٠ـ ٢٠٠٠)، دمشق ١٤٢٢/ ٢٠٠١؛
(٤٢) یونان لبیب رزق، «الجذور التاریخیة للتجربة الحزبیة»، در الاحزاب المصریة، همان؛
(٤٣) R. Hrair Dekmejian, Islam in revolution: fundamentalism in the Arab world, Syracuse, N.Y. ١٩٨٥;
(٤٤) EI٢, s.v. "Hizb.I: the Arab lands" (by E. Kedourie).
/ عبدالقادر سوارى /