دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٩٩٣
خدابنده، محمد ، چهارمين پادشاه صفوى و پسر بزرگ شاهطهماسب اول. محمد خدابنده يا سلطان محمد صفوى در ٩٣٨ بهدنيا آمد. مادرش، سلطانم، دختر موسى سلطان موصلوى تركمان (از اميران بزرگ بايندريه) بود. وى از كودكى به خدابنده ملقب شد. هنگامى كه شش ساله بود، شاهطهماسب حكومت خراسان را به او داد و محمدخان شرفالدين اغليتكلو را با منصب اميرالامرايى و همچنين بهعنوان لله خدابنده راهى خراسان كرد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٥). خدابنده تا ٢٦ سالگى در هرات بود تا آنكه در ٩٦٣، شاهطهماسب او را به قزوين احضار كرد و اسماعيلميرزا*، پسر ديگرش، را به همراه على سلطان تكلو به هرات فرستاد، اما اين جايگزينى دوامى نداشت. از آنجا كه اسماعيلميرزا طبعى ناآرام داشت، عليه پدرش شورش كرد. شاهطهماسب به محض آگاهى از اين موضوع، او را به پايتخت فراخواند و پس از محبوس ساختن وى در قلعه قهقهه، در ٩٦٤ حكومت خراسان را بار ديگر بهعهده خدابنده گذاشت و اينبار شاهقلى سلطان يكان استاجلو را بهعنوان لله او انتخاب كرد. هنگامى كه خدابنده در هرات بود، ديدگانش براثر آبله ضعيف شد و چون براى درمان اقدامى نكرد، تقريبآ نابينا شد. خدابنده در ٩٧٣ با خيرالنساءبيگم* ملقب به مهدعليا، در قزوين ازدواج كرد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٦؛ روملو، ج ١٢، ص ٥٥٢، ٦٤٨ـ٦٤٩؛ عبديبيگ شيرازى، ص ١١١، ١٢٨).
در ٩٧٤، عبداللّهخان ازبك با سى هزار سوار به خراسان حمله كرد. ازاينرو، خدابنده به دفع او مصمم شد و چون نتوانست سپاهى جمع كند، فقط با سيصد سوار به مقابله خان ازبك شتافت و نصايح اطرافيانش را مبنى بر امتناع از حمله با چنين عدۀ قليلى نپذيرفت. وى براى در امان ماندن از حملۀ ازبكان، در قلعه تربت پناه گرفت و در محاصرۀ آنها افتاد، اما نيروهاى قزلباش به موقع به كمك او رسيدند و ازبكان را به بخارا فرارى دادند (روملو، ج ١٢، ص ٥٥٢ـ٥٥٣،٦٥٠). در همين گيرودار، ميانۀ خدابنده و شاهقلى سلطان بههم خورد و هريك نامههايى شكوهآميز به شاه طهماسب فرستادند. عاقبت در ٩٨٠، خدابنده به دستور شاه به شيراز رفت. حكومت هرات، نخست به حمزهميرزا*، پسر بزرگ خدابنده، و سپس به پسر كوچكتر خدابنده، عباسميرزا* (شاهعباس بعدى)، سپرده شد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ١٢٦، ١٣١؛ منشى قمى، ج ١، ص ٥٦٧).
با درگذشت شاهطهماسب اول در ٩٨٤، اختلاف اميران قزلباش براى انتخاب جانشين بالا گرفت و به درگيريهاى خونينى انجاميد. عاقبت حاميان اسماعيلميرزا، او را بهعنوان شاهاسماعيل دوم در قزوين بر تخت سلطنت نشاندند. وى كه بهسبب حبس طولانى مدت در قلعه، بيرحمتر و سركشتر شده بود، پس از جلوس دست به كشتار وسيع شاهزادگان صفوى زد. دستور كشتن خدابنده و فرزندانش نيز صادر شده بود، اما پيش از عملى شدن آن، خود اسماعيل با توطئۀ خواهرش، پريخان خانم*، به قتل رسيد (روملو، ج ١٢، ص ٦٤٦ـ٦٤٧؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ١١٩ـ١٢١، ٢٠٤، ٢٠٨ـ٢٠٩، ٢١٩؛ منشى قمى، ج ٢، ص٦٥٠ـ٦٥٣). پس از اين رويداد، اميران قزلباش با صلاحديد پريخانخانم، خدابنده را جانشين شاهطهماسب اعلام كردند و او را به قزوين فراخواندند. شايد علت اين انتخاب ناتوانى خدابنده در امر حكومت و نابينايى او بود تا قدرت در دست پريخان خانم باقى بماند. تا آمدن خدابنده به قزوين، پريخان خانم به همراهى دايياش، شمخال سلطان، گردانندۀ امور بود. خدابنده هنوز از شيراز حركت نكرده بود كه ميرزاسلمان جابرى اصفهانى* (وزير خدابنده)، كه براى آگاهى از اوضاع قزوين به آنجا رفته بود، آنها را از قدرت پريخانخانم مطّلع كرد. با اينهمه، خدابنده در ٩٨٥ از شيراز به اصفهان رفت و حكومت آنجا را به حمزهميرزا سپرد و پس از ديدار مادرش در كاشان، راهى قزوين شد. اطرافيان پريخانخانم كه از بيالتفاتى خدابنده و مهدعليا نسبت به خودشان آگاه شده بودند، خواستند به كمك شمخال سلطان آنان را از بين ببرند، اما توفيقى نيافتند و اميران خدابنده با ترفندى شمخال سلطان را از قزوين دور كردند (روملو، ج ١٢، ص ٦٥٣ـ٦٥٤؛ جنابدى، ص ٥٨٩،٥٩٠؛ اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٢٣ـ٢٢٥).
خدابنده در ٩٨٦ در قزوين جلوس كرد و در منابع از اين تاريخ به بعد از او به عنوان نواب سكندر شأن ياد كردهاند. ديرى نپاييد كه پريخانخانم و شمخال سلطان، ظاهرآ با توطئۀ مهدعليا كشته شدند و پس از آن، خدابنده كه ارادهاى از خود نداشت، كارهاى حكومتى را عملا در اختيار مهدعليا و ميرزاسلمانِ وزير قرار داد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٢٥ـ٢٢٦؛
افوشتهى، ص ٧١ـ٧٤، ١٢٣؛
رجوع کنید به مستوفى، ص ٨٧). خدابنده براى جلب حمايت اميران قدرتمند قزلباش، خزاين شاهطهماسب را به آنان بخشيد (روملو، ج ١٢، ص ٦٥٦).
در ٩٨٧، عثمانيان با آگاهى از نابسامانى اوضاع ايران، به دستور سلطان مراد سوم* به گنجه حمله كردند و با دادن تلفات بسيار بر قلعه تفليس دست يافتند (افوشتهى، ص ٧٥ـ٨٢). در همين سال، اميران قزلباش كه از دخالتهاى مهدعليا در امور حكومتى ناخرسند بودند، او را در حضور خدابنده به قتل رساندند (نيز رجوع کنید به خيرالنساء بيگم*). پادشاه صفوى از بيم قزلباشان و از شدت ناتوانى، اين حادثه را از تقديرات آسمانى شمرد و حتى عاملان اين حادثه را تنبيه نكرد (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٤٧ـ٢٥٢؛
منشى قمى، ج ٢، ص ٦٩٦ـ٦٩٩). از اين زمان به بعد، اوضاع نابسامانتر شد. حمزه ميرزا، پسر بزرگ خدابنده، با وجود سن كم، سعى كرد به پدر كمك كند، اما اميران قدرتمند قزلباش مانع كار او شدند، حتى مرشدقليخان استاجلو و عليقليخان شاملو، عباسميرزا را در خراسان پادشاه اعلام كردند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٧٨؛
منشى قمى، ج ٢، ص ٧٠٤ـ٧٠٥؛
منجم يزدى، ص ٥٧). ليكن اين حادثه با تدبير ميرزاسلمان، كه پس از مهدعليا امور را به دست گرفته بود، حل شد (نيز رجوع کنید به حمزهميرزا*). با كشته شدن ميرزاسلمان كه با توطئۀ اميران قزلباش طراحى شده بود، خدابنده كه خود از اين ماجرا خبر داشت، ناتوانتر از پيش بر مسند حكومت باقى ماند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٢٨٤ـ٢٨٩؛
منجم يزدى، ص ٦٣ـ٦٤).
در ٩٩٢، هنگامى كه نيروهاى عثمانى به آذربايجان حمله كردند، خدابنده همراه حمزهميرزا به آنجا شتافت، اما با كشته شدن اميرخان تركمان، والى آذربايجان ــكه با دسيسۀ شاملوها و استاجلوها و به دستور خدابنده صورت گرفت ــ نيروهاى عثمانى، با وجود رشادتهاى حمزهميرزا، بر تبريز دست يافتند و خدابنده و حمزهميرزا چارهاى جز عقبنشينى نداشتند (افوشتهى، ص ١٦٣ـ١٦٦؛
اروجبيگ، ص ٢٠٢ـ٢٠٣، ٢٠٩، ٢١٥ـ٢١٦). در ٩٩٤، در پى قتل حمزهميرزا كه با توطئۀ اميران قزلباش، بهخصوص شاملوها و استاجلوها انجام گرفت، خدابنده بيش از پيش ناتوان و درمانده شد. وى از بيم قزلباشان و براى جلوگيرى از تشديد اختلافات داخلى از انتخاب جانشين خوددارى كرد، چرا كه در اين زمان، تركمانان و تكلوها از شاهزاده طهماسبميرزا، و اميران خراسان و بهخصوص شاملوها از عباسميرزا حمايت ميكردند و عليقليخان فيجاغلى استاجلو و اسمعيل قليخان كه در قتل حمزهميرزا دست داشتند، خواهان جانشينى شاهزاده ابوطالب ميرزا بودند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٣٤٩ـ٣٥١؛
افوشتهى، ص ٢١٥ـ٢١٦؛
شاملو، ج ١، ص ١١٤ـ١١٦؛
نيز رجوع کنید به حمزهميرزا*). سرانجام، خدابنده در برابر پافشارى طرفداران ابوطالب ميرزا تسليم شد و او را به جانشينى خود انتخاب كرد. چون اين خبر به خراسان رسيد، مرشدقليخان به همراه عباسميرزا و برخى از نزديكانش به جانب قزوين حركت كردند و اين در حالى بود كه عبداللّهخان ازبك تدارك حمله به هرات را ميديد. در همين گيرودار نيز خدابنده و ابوطالبميرزا براى رتق و فتق امور اصفهان و فارس به آن نواحى رفته و از پايتخت دور بودند. ازاينرو، شاملويانى كه در قزوين بودند، حمايتشان را از عباسميرزا اعلام كردند و پس از ورود عباسميرزا و همراهانش به قزوين، درباريان از او اطاعت كردند (اسكندرمنشى، ج ١، ص ٣٥٨ـ٣٦٥). در همين زمان، از اردوى خدابنده خبر رسيد كه در ميان حاميان ابوطالب ميرزا چنددستگى پيدا شده است و بسيارى از آنان مخفيانه به قزوين بازگشته و از مقابله با طرفداران عباسميرزا خوددارى ورزيدهاند. خدابنده و ابوطالبميرزا كه وضع را چنين ديدند، مجبور به بازگشت به قزوين شدند و عباسميرزا بهگرمى از آنان استقبال كرد. خدابنده، خسته از وضعيت نابسامانش خود را از سلطنت خلع و تاج شاهى را بر سر عباسميرزا گذاشت (اسكندرمنشى، ج ١، ص٣٥٠، ٣٥٩ـ٣٦٥، ٣٧٠ـ٣٧٢).
از اين زمان به بعد، در منابع خبرى از احوال خدابنده نيست. همينقدر دانسته است كه وى در پى بيمارى در ١٠٠٤ در قزوين درگذشت. او را نخست در آستانۀ امامزاده حسين دفن كردند، سپس جسدش را به عتبات عاليات فرستادند (همان، ج ١، ص ٥١٦). خدابنده پنج اولاد داشت: سلطان حسين ميرزا كه به دستور اسماعيل دوم كشته شد؛
سلطان حمزهميرزا*؛
شاهعباس اول*؛
ابوطالب ميرزا و طهماسبميرزا.
خدابنده شعر ميسرود و فهمى تخلص ميكرد، از هزل و شوخطبعى نيز پرهيز نداشت. وى، مدت نه سال و شش ماه با بيكفايتى و ناتوانى حكومت كرد و فقط اسمى از سلطنت داشت. او اكثر اوقاتش را به خوشگذرانى سپرى ميكرد و امور مملكت در دست اميران جاهطلب قزلباش بود (جنابدى، ص ٦٠٤). هر طايفهاى از امراى قزلباش يكى از پسران خدابنده را دستاويز مقاصد سياسى خود براى رسيدن به قدرت و سركوب رقيبانشان قرار دادند. اين وضع گذشته از نابسامانى داخلى، باعث شد تا عثمانيان از مغرب و ازبكان از مشرق، بهترتيب آذربايجان و خراسان را مورد هجوم قرار دهند. در واقع دورۀ سلطنت خدابنده، دورۀ اوج درگيريها و اختلافات داخلى در تاريخ صفويان بود.
منابع :
(١) اسكندر منشى؛
(٢) محمودبن هدايتاللّه افوشتهيى، نقاوة الآثار فى ذكرالااخيار: در تاريخ صفويه، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٧٣ش؛
(٣) اوروج بيك بيات، دون ژوان ايرانى، ترجمه مسعود رجبنيا، تهران ١٣٨٣ش؛
(٤) ميرزابيك جنابدى، روضةالصفويه، چاپ غلامرضا طباطبايى مجد، تهران ١٣٧٨ش؛
(٥) حسن روملو، احسنالتواريخ، چاپ عبدالحسين نوائى، ج ١٢، تهران ١٣٥٧ش؛
(٦) ولى قليبن داود قلى شاملو، قصصالخاقانى، چاپ سيدحسن سادات ناصرى، تهران ١٣٧١ش؛
(٧) عبدى بيگ شيرازى (نويدى)، تكملةالاخبار (تاريخ صفويه از آغاز تا ٩٧٨)، چاپ عبدالحسين نوايى، تهران ١٣٦٩ش؛
(٨) محمدحسن مستوفى، زبدةالتواريخ، چاپ بهرام گودرزى، تهران ١٣٧٥ش؛
(٩) جلالالدين محمد منجم يزدى، تاريخ عباسى، يا، روزنامه ملاجلال، چاپ سيفاللّه وحيدنيا، تهران ١٣٦٦ش؛
(١٠) احمدبن حسين منشى قمى، خلاصةالتواريخ، چاپ احسان اشراقى، تهران ١٣٥٩ـ١٣٦٣ش.
/ شهناز رازپوش /
تاریخ انتشار اینترنتی:
١٦/٠٨/١٣٨٨