دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٩٢٩
زركوب، صلاحالدين فريدون ، صوفى سدۀ هفتم و يار خاص و خليفۀ مولانا جلالالدين محمد (متوفى ٦٧٢) در آناطولى. سال ولادت او معلوم نيست. در حومۀ قونيه در روستاى كامِله زاده شد. پدر و مادرش در آنجا ماهيگير بودند و خود نيز در بازار قونيه زركوبى ميكرد (افلاكى، ج ٢، ص ٧٠٥ـ٧٠٦). در جوانى مريد سيد برهانالدين محقق ترمذى (متوفى ٦٣٨) شد. ترمذى در وصف وى و مولانا گفته است كه حال خود را به صلاحالدين و قال خود را به مولانا بخشيده است (جامى، ص ٤٦١؛ همان، ص ٧٠٥). زركوب حدود ٦٣٠ در كامله همسر گزيد. ازاينرو مدتها از قونيه دور بود تا آنكه روزى در مجلس وعظ مولانا در مسجد ابوالفضل قونيه حاضر شد و پس از وعظ، عذر تقصير خواست و به جمع مريدان وى پيوست (افلاكى، ج ٢، ص ٧٠٦؛ زرينكوب، ١٣٧١ش، ص ١٨٦ـ١٨٧). كهنترين منابع راجع به مولانا و مولويه، بر تقوا و ديندارى زركوب تأكيد كردهاند (سپهسالار، ص ١٣٥؛
افلاكى، ج ٢، ص ٧٠٥). مولانا پس از آنكه محبوبش، شمس تبريزى*، قونيه را ترك كرد و او نتوانست شمس را باز يابد، جذبه و شخصيت وى را در صلاحالدين زركوب بازيافت و او را يار خاص خود برگزيد (بهاءالدين سلطان ولد، ص ٧٠ـ٧١؛
براى تفصيل بيشتر رجوع کنید به گولپينارلى، ص ١٨٩ـ١٩١؛
زرينكوب، ١٣٧١ش، ص ١٧٢ـ١٧٣). مولانا، صلاحالدين را «خليفه» خود ناميد. صلاحالدين ده سال، تا دم مرگ، در اين مقام بود (سپهسالار، ص ١٣٥؛
افلاكى، ج ٢، ص ٧٠٤). مولانا كه پس از شمس ديگر وعظ نميگفت، يك بار به درخواست صلاحالدين موعظه كرد (افلاكى، ج ٢، ص ٧٠٩). ظاهرآ مجالس فيهمافيه هم در عهد صحبت مولانا با وى آغاز شد (زرينكوب، ١٣٧٢ش، ص ١٠٩). گفتنى است كه در خلوت شمس و مولانا، فقط صلاحالدين و اندكى از خواص راه داشتند (موحد، ص ٣٩٣)، با اين حال زركوب، پيرى اُمّى بود چنانكه خم را خنب، قفل را قلف و مبتلا را مفتلا تلفظ ميكرد و مولانا براى ابراز نهايت ارادتش به او، به پيروى از وى اين واژگان را به همان صورت عاميانه به كار ميبرد (سپهسالار، ص ١٣٨؛
افلاكى، ج ٢، ص ٧١٨ـ٧١٩؛
نيز رجوع کنید به زرينكوب، ١٣٦٧ش، ص ١٤٤ ، كه علاقۀ مولانا به خرقانى را در مثنوى، انعكاس علاقۀ مولانا به صلاحالدين زركوب دانسته است). برخى از منكران و حسودان با زركوب دشمنى ميورزيدند (بهاءالدين سلطانولد، ص ٨٤ـ٨٥) و او را جاهل ميگفتند (سپهسالار، ص ١٣٧)، ولى مولانا به سخنان آنان وقعى نمينهاد و حتى يك بار در بازار قونيه با آواز ضرب زركوبان همراه صلاحالدين به سماع پرداخت (افلاكى، ج ٢، ص ٧٠٩ـ٧١٠). مولانا در مكتوبات خود صلاحالدين زركوب را «فرزندِ جان و دلِ سيد برهانالدينالمحقق و خليفۀ او»، «شيخالمشايخ»، «ولياللّه فيالارض»، «ابايزيد الوقت» و «قطبالزمان» خوانده است (مولوى، ص ٩٧ـ٩٨؛
براى القاب ديگرى كه مولانا راجع به زركوب به كار برده است رجوع کنید به همان، ص ١٦٥) و به ياران خود ميگفت: چون وجود مبارك شيخ صلاحالدين در ميان ما حاضر است، نور جنيد و بايزيد، و حتى چيزى افزونتر با ماست (افلاكى، ج ٢، ص ٧٢٣). مولانا به فرزندش، بهاءالدين سلطان ولد*، سفارش كرد كه از حضور صلاحالدين بهره ببرد (بهاءالدين سلطان ولد، ص ٦٥ـ٦٦). صلاحالدين نيز به سلطان ولد گفته بود كه كسى جز او را به شيخى نپذيرد (همان، ص ٩٧ـ٩٨؛
نيز رجوع کنید به همان، ص ١٠٥ـ١٠٧).
دلبستگى مولانا به صلاحالدين به حدى بود كه دختر بزرگ او، فاطمه خاتون را به عقد بهاءالدين سلطانولد در آورد و خود به فاطمه، كه اهل زهد و معرفت بود، قرآن و كتابت تعليم داد (سپهسالار، ص ١٣٩؛
افلاكى، ج ٢، ص ٧١٩؛
براى زهد و معرفت فاطمه رجوع کنید به افلاكى، همان، ص ٧٢٠ـ٧٢١). مولانا به سلطان ولد جهت فاطمه سفارش ميكرد و از فاطمه خاتون با عنوان «شاهزاده» ياد مينمود (مولوى، ص ٦٩ـ٧٠؛
افلاكى، ج ٢، ص ٧٣٢). در نامهاى خطاب به فاطمه خاتون گفته است كه اگر بهاءالدين فاطمه را برنجاند، مولانا از او دل بر ميكند، سلام او را پاسخ نخواهد داد و اجازه نخواهد داد كه سلطان ولد بر جنازهاش حاضر شود (مولوى، ص ٢٤٥ـ٢٤٦).
صلاحالدين زركوب در ٦٥٧، هنگام حيات مولانا، بيمار شد و درگذشت. هنگام بيمارى او، مولانا در نامهاى به نثر و شعر، كه سرشار از رقيقترين احساسات بود، نهايت دلبستگى خود را به او ابراز نمود (مولوى، ص ٢٤٥ـ٢٤٦). زركوب وصيت كرده بود كه او را سماعكنان و دستافشان به خاك بسپرند (بهاءالدين سلطان ولد، ص ١١٢). مولانا به وصيت او عمل كرد و در تشييع جنازۀ زركوب سماع كرد. زركوب را در جوار پدر مولانا، بهاءولد*، دفن كردند (افلاكى، ج ٢، ص ٧٣١). به گفتۀ سپهسالار (ص ١٤١) مولانا در رثاى او غزلى با اين مطلع سرود: «اى ز هجران و فراقت آسمان بگريسته/ در ميان خون نشسته عقل و جان بگريسته».
مولانا در بيش از هفتاد غزل از صلاحالدين زركوب ياد نموده است (گولپينارلى، ص ١٩٤).
منابع :
(١) شمسالدين احمد افلاكى، مناقبالعارفين، چاپ نخستين يازيچى، انكارا ١٩٦١ ؛
(٢) بهاءالدين محمدبن محمد سلطانولد، ولدنامه، مثنوى ولدى، چاپ جلال همايى، تهران ١٣٦٢ش؛
(٣) نورالدين عبدالرحمن جامى، نفحات الانس فى حضراتالقدس، چاپ محمود عابدى، تهران ١٣٧٠ش؛
(٤) عبدالحسين زرينكوب، پلهپله تا ملاقات خدا، تهران ١٣٧٠؛
(٥) همو، بحر در كوزه، تهران ١٣٦٧ش؛
(٦) همو، سرنى، تهران ١٣٧٢ش؛
(٧) فريدنبن احمد سپهسالار، زندگينامه مولانا جلالالدين مولوى، با مقدمه سعيد نفيسى، (تهران) ١٣٦٨ش؛
(٨) عبدالباقى گولپينارلى، مولانا جلالالدين، زندگانى، فلسفه، آثار و گزيدهاى از آنها، ترجمه توفيق سبحانى، تهران ١٣٦٣ش؛
(٩) مقالات شمس تبريزى، چاپ محمدعلى موحد، تهران ١٣٦٩ش؛
جلالالدين محمد مولوى، مكتوبات مولانا جلالالدين رومى، چاپ توفيق سبحانى، تهران ١٣٧١ش
/ مهران افشارى /
تاریخ انتشار اینترنتی:
٠٢/٠٢/١٣٨٨