دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٧١٩
حافظ (الحافظ) لدیناللّه ، لقب عبدالمجیدبن محمدبن مستنصر، كنیهاش ابوالمیمون، یازدهمین خلیفه فاطمى. او در ٤٦٧ یا ٤٦٨ در عسقلان* به دنیا آمد و به همین سبب به او امیر عبدالمجید عسقلانى گفته میشد (رجوع کنید به ابناثیر، ج ١٠، ص ٦٦٥؛ ذهبى، ج ١٥، ص ٢٠٠؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٣٧؛ قس همو، ١٩٧٠، ج ١، ص ٣٥٧، كه به اشتباه سال ٤٩٧ را ذكر كرده است).
در پى كشته شدن الآمر باحكاماللّه به دست فداییان نزارى در ٥٢٤ (رجوع کنید به ابنطُوَیر، ص ٢٥ـ٢٦؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٣٠) و نبودِ جانشین براى او (رجوع کنید به الآمر باحكاماللّه*)، دو تن از غلامان با نفوذ دربار فاطمى به نامهاى بَرْغَش ملقب به عادل، و هَزارالملوك، درباریان را قانع ساختند تا با پسرعموى الآمر (امیر عبدالمجیدبن میمون) به عنوان نایبالخلافه بیعت كنند تا زمانى كه كنیز باردار الآمر وضع حمل كند و چنانچه فرزند وى پسر باشد، جانشین پدر شود (ابنطویر، ص ٢٦ـ٢٧؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٣٧). این پیشنهاد ترفندى بیش نبود، چرا كه سرنوشت این نوزاد هیچگاه روشن نشد (دوادارى، ج ٦، ص ٥٠٥). بدین ترتیب، امیرعبدالمجید زمام امور را در دست گرفت و هزارالملوك را به عنوان وزیر، و یانس* (سردار توانمند ارمنى) را كه مدتها در خدمت فاطمیان بود، به عنوان امیرالجیوش و حاجب برگزید (ابنطویر، ص ٢٧ـ٢٨؛ مقریزى، همانجا). در همان روز، سپاهیان فاطمى به تحریك برغش شوریدند و خواستار وزارت ابوعلى احمد، پسر افضلبن بدرالجمالى*، شدند. با بالا گرفتن آشوبهایى كه به تخریب و غارت محلاتى از قاهره و بخشهایى از بازارها و قتل هزارالملوك انجامید، خلیفه چارهاى جز به وزارت رساندن ابوعلى احمد ندید. از این پس، ابوعلى احمد با گرفتن لقب كُتَیفات و با خیالى آسوده بر مسند وزارت تكیه زد (ابنطویر، ص ٢٧ـ٣٠؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٣٨ـ١٣٩).
ابوعلى احمد ابتدا از نایبالخلافه بودن عبدالمجید حمایت كرد، اما رفتهرفته، با استفاده از تواناییهاى اجرایى و تجربیاتش، همه اقتدار خلافت را در دست گرفت و عبدالمجید را به حاشیه حكومت راند (ابنمیسّر، ج ٢، ص ٧٥؛ ابنخلّكان، ج ٣، ص ٢٣٦؛ دوادارى، ج ٦، ص ٥٠٦؛ ابنخلدون، ج ٤، ص ٩٢). ابوعلى كه از شیعیان امامى بود، در نخستین اقدام، عبدالمجید را زندانى كرد و سپس در اقدامى غیرمنتظره، سلسله فاطمیان را ملغا و مردم را به سوى «قائم منتظر» دعوت كرد. وى همچنین با حذف نام اسماعیلبن جعفر ــكه نشانه مشروعیت فاطمیان بودــ از خطبه و برداشتن «حىّ على خیرالعمل، محمد و على خیرالبشر» از اذان فاطمیان و حذف نام حافظ (به عنوان نایب خلافت) از خطبه و سكه، موضع خود را علنى كرد (ابنطویر، ص ٣٣؛ ابنظافر ازدى، ص ٩٤؛ ابنخلدون، همانجا؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٠ـ١٤١، ١٤٣). این اقدامات و كارهاى دیگر او طرفداران فاطمیان را برآشفت و ایشان نارضایتى خود را از اقدامات ابوعلى احمد اعلام كردند (ابنطویر، ص ٣١).
سرانجام، در محرّم ٥٢٦ قیامى شكل گرفت و اسماعیلیان ناراضى، با حمایت لشكریان قبیله كتامه، به فرماندهى یانس ارمنى موفق شدند ابوعلى را، پس از یكسال و چند ماه وزارت، به قتل برسانند (ابنظافر ازدى، ص ٩٥؛ ابنطویر، ص ٣٣؛ ابنمیسّر، همانجا؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٣ـ١٤٤). بدینترتیب، شورشیان بار دیگر عبدالمجید را به قدرت رساندند و یانس نیز، كه نقش مؤثرى در این امر داشت، به وزارت منصوب شد و در ربیعالآخر ٥٢٦، عبدالمجید با لقب الحافظ لدیناللّه، به عنوان یازدهمین خلیفه فاطمى، بر تخت نشست. وى كیش اسماعیلیه را بار دیگر مذهب رسمى مصر اعلام كرد و به منظور دلجویى از مردم، باقیمانده مالیات آنان را بخشید (ابنمیسّر، همانجا؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٦). گفتهاند كه سالروز پیروزى حامیانِ حافظ بر ابوعلى، یكى از اعیاد رسمى (عیدالنصر) شد و هر سال آن را جشن میگرفتند (رجوع کنید به ابنطویر، ص ٣٤ـ٣٥؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٣). نحوه جانشینى و خلافت حافظ، دربار فاطمى را بر آن داشت تا در بیعتنامهاى تصریح شود كه خلیفه الآمر خلافت و امامت را به نام او كرده بود (رجوع کنید به قلقشندى، ج ٩، ص ٢٩١ـ٢٩٧).
حافظ لدیناللّه با اقتدار و به اتكاى سن زیاد و تجربه ملكداریاش، به اداره امور پرداخت. سامان دادن به بحران مشروعیت خلافت، ابتدا او را از قدرتگیرى سردار فاطمى، یانس رومى (ابنمیسّر، همانجا؛ قلقشندى، ج ٩، ص ٢٩٧)، غافل نمود؛ اما بهتدریج از این امر نگران شد و در ذیحجه ٥٢٦ یانس به فرمان او بهقتل رسید (رجوع کنید به ابنطویر، ص ٣٦؛ ابناثیر، ج ١٠، ص ٦٧٣؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٤ـ١٤٥؛ قس دوادارى، همانجا). بنابه روایتى، حافظ پس از آن، وزارت را به پسر ارشدش سلیمان سپرد اما مرگ زود هنگام سلیمان سبب شد تا در ٥٢٨ حافظ فرزند دیگرش، ابوتراب حیدره، را به وزارت و ولایتعهدى و صاحب دیوانى مظالم بگمارد (ابنطویر، ص ٣٧؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٩؛ همو، ١٩٧٠، همانجا).
برادر كوچكتر حیدره، به نام حسن، توطئههاى متعددى برضد او ترتیب داد كه به انتقال تمام مناصب حیدره، بهویژه مقام ولایتعهدى، به حسن انجامید (رجوع کنید به ابنظافر ازدى، ص ٩٦؛ ابنمیسّر، ج ٢، ص ٧٦؛ نیز رجوع کنید به مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٥٠). حسن در نخستین اقدام، فرمان قتل عدهاى از امراى لشكرى و كشورى را، به جرم مشاركت در قیام ابوعلى احمد، صادر و سپس الحافظ لدیناللّه را از خلافت خلع كرد (ابناثیر، ج ١١، ص ٢٢؛ ابنمیسّر، ج ٢، ص ٧٧). این اقدامات موجب شورش لشكریان شد. آنان خواستار قتل حسن شدند. حافظ ابتدا از پذیرفتن خواست شورشیان خوددارى كرد ولى سرانجام پزشك خود را واداشت تا حسن را مسموم كند (ابناثیر، ج ١١، ص ٢٢ـ٢٣؛ ابنخلدون، ج ٤، ص ٩٣؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٥٤ـ١٥٥؛ ابنتغریبردى، ج ٥، ص ٢٤٢ـ٢٤٣). در همان زمان، یكى از سرداران فاطمى، بهنام بهرام ارمنى، با لشكرى از ارمنیان براى كمك به حسن راهى قاهره شد، اما خبر قتل حسن سبب شد با لشكرش در بیرون قاهره مستقر شود. حضور لشكریان در بیرون شهر و پافشارى آنان براى وزارت بهرام، حافظ را واداشت تا براى ایجاد آرامش و رفع غائله، بهرغم مخالفت شدید درباریان، بهرام را به وزارت خود برگزیند (سال ٥٢٩) و او را به سیفالاسلام تاجالملوك ملقب سازد (ابنظافر ازدى، ص ٩٧ـ٩٨؛ ابنطویر، ص ٤٣ـ٤٤؛ ابنخلدون، ج ٤، ص ٩٣ـ٩٤؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٥٥ـ١٥٦).
سیاستهاى بهرام ارمنى، از جمله حمایت از همكیشان خود و تشویق آنان براى مهاجرت به مصر و اعطاى مناصب عالى و مشاغل مهم به آنها، زمینه خشم مسلمانان را فراهم آورد. یكى از مخالفان جدّى بهرام، رِضوانبن وَلَخشى، حكمران جدید ایالت غربیه بود. او در ٥٣١، در پى درخواست امیران فاطمى مبنى بر لزوم لشكركشى به قاهره، به آن سو رفت. در نتیجه، بهرام گریخت و ولخشى وزیر خلیفه شد و به الملكالافضل ملقب گردید (ابنظافر ازدى، همانجا؛ ابنطویر، ص ٤٥ـ٤٦؛ ابناثیر، ج ١١، ص ٤٨؛ ابنمیسّر، ج ٢، ص ٧٩ـ٨٠). ولخشى، به مبارزه جدّى با مسیحیانى پرداخت كه در زمان بهرام قدرت گرفته بودند (ابنمیسّر، ج ٢، ص ٨٢). او در نخستین اقدام، مسیحیان صاحبمنصب را بركنار، و مسلمانان را بر امور حكومتى و دیوانى مسلط كرد. یهودیان را نیز واداشت به مقررات جدید اهل ذمه (افزایش جزیه و تردد نكردن با اسب در شهر) گردن نهند (ابنطویر، ص ٤٩)؛ اما مناسبات ولخشى با خلیفه، به دلیل اختلاف مذهب آن دو و تداوم حمایت حافظ از بهرام ارمنى، تیره شد (همان، ص ٤٨؛ ابنمیسّر، ج ٢، ص ٨٣؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٦٦، ١٦٨) تا آنجا كه ولخشى در ٥٣٣ از مصر گریخت. چندى بعد، حافظ براى وى اماننامه فرستاد و او را به قصر كشاند و دستگیر كرد. ولخشى تا سال ٥٤٢ در زندان ماند تا اینكه از زندان گریخت، اما اندكى بعد عمال خلیفه او را به قتل رساندند (ابنظافر ازدى، ص ٩٩؛ ابناثیر، ج ١١، ص ٤٨ـ٤٩؛ ابنمیسّر، ج ٢، ص ٨٣ـ٨٤، ٨٧؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٧٠ـ١٧٣، ١٨٢ـ١٨٤). خلیفه پس از بركنارى ولخشى در ٥٣٣، وزیرى تعیین نكرد، اما مسئولیت وزارت را (بدون عنوان وزیر) به بهرام ارمنى سپرد و بهرام تا زمان فوتش در ٥٣٥، در این سمت باقیماند (ابنظافر ازدى، همانجا؛ مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ١٧٥، ١٨٤).
حافظ در ٥ جمادیالآخره ٥٤٤، براثر بیمارى قولنج، درگذشت (رجوع کنید به ابنخلّكان، ج ٣، ص ٢٣٧؛ ذهبى، ج ١٥، ص ٢٠١ـ٢٠٢). خلافت او سبب پدید آمدن جریان جدیدى در دعوت مستعلویه (پیروان مستعلى، فرزند خلیفه المستنصر باللّه*) گردید كه دعوت حافظیه یا مجیدیه نامیده شد. بهرغم حمایت مستعلویان مصر از حافظ، مستعلویان یمن (رجوع کنید به صُلَیحیان*) از پذیرش امامت وى سر باز زدند و امامت را برعهده طیب گذاشتند. این مسئله كه به بروز انشقاق جدیدى در دستگاه فاطمیان انجامید، از مهمترین پیامدهاى خلافت حافظ بود (رجوع کنید به مستعلویه*).
پس از حافظ، فرزندش ابومنصور (رجوع کنید به الظافر بامراللّه*)، به خلافت رسید (ابنطویر، ص ٣٧؛ ابنمیسّر، ج ٢، ص ٨٩).
حافظ به علم نجوم بسیار علاقهمند بود و منجمان بسیارى، را به دربار خود فراخوانده بود. علاوه بر این، علاقه وى به علوم خفیه (سیمیا) نیز موجب شد از ابوعبداللّه اندلسى، كه سرآمد این علوم بود، دعوت نماید (مقریزى، ١٣٩٣، ج ٣، ص ١٤٨، ١٩٢).
منابع :
(١) ابناثیر؛
(٢) ابنتغرى بردى، النجومالزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة، قاهره [? ١٣٨٣[ـ١٣٩٢/[? ١٩٦٣[ـ١٩٧٢؛
(٣) ابنخلدون؛
(٤) ابنخلّكان؛
(٥) ابنطُوَیر، نزهةالمُقْلَتین فى اخبار الدولتین، چاپ ایمن فؤاد سید، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٦) ابنظافر ازدى، اخبارالدول المنقطعة، چاپ آندره فره، قاهره ١٩٧٢؛
(٧) ابن میسّر، اخبار مصر، ج ٢، چاپ هانرى ماسه، قاهره ١٩١٩؛
(٨) ابوبكربن عبداللّه دوادارى، كنزالدرر و جامعالغرر، ج ٦، چاپ صلاحالدین منجد، قاهره ١٣٨٠/١٩٦١؛
(٩) ذهبى؛
(١٠) قلقشندى؛
(١١) احمدبن على مقریزى، اتعاظ الحنفا، ج ٣، چاپ محمد حلمى محمداحمد، قاهره ١٣٩٣/١٩٧٣؛
(١٢) همو، كتاب المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار، المعروف بالخطط المقریزیة، بولاق ١٢٧٠، چاپ افست بغداد ( ١٩٧٠).
/ فاطمه جاناحمدى /