دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٠٨٦
جُندیشاپور(گُندیشاپور) ، شهری كهن در شمال استان خوزستان كه امروزه ویرانه های آن باقی است و به سبب بیمارستان و مدرسهای در آن شهرت بسیار داشته است.
١) شهر. ویرانههای این شهر در حدود دوازده كیلومتری جنوبشرقی شهر دزفول، در طرف راست جاده دزفول ـ شوشتر، در محل فعلی آبادی شاهآباد (امامزاده شاهابوالقاسم) و در اراضی آبادی سیاهمنصور واقع است (دوبد، ص ٣٤٧ـ٣٤٩؛ رالینسون، ص ٨٧ ـ ٨٨؛ لسترنج، ص ٢٣٨؛ گیرشمن، ١٩٥١، ص ٢٨٧؛ امام شوشتری، ص ٢٢٥).
به نوشته طبری (ج ٢، ص ٥٠)، سازنده آن شاپور اول ساسانی (حك:٢٤١ـ٢٧٢ میلادی) بودهاست. گفتهاند كه این شهر در ٢٦٠ میلادی، در پی پیروزی شاپور بر والریانوس، امپراتور روم (حك:٢٥٣ـ٢٦٠ میلادی)، به دست اسیران رومی ساخته شد و اسیران را در این محل سكنا دادند (رجوع کنید به طبری، ج ٢، ص ٤٧؛ گیرشمن، ١٣٧٨ـ١٣٧٩ ش، ج ١، ص ١٩٩). نام شهر ابتدا وِهاَندیو شاپور/ وِهاَنتیوك شاپور (به از انطاكیه شاپور، شهری كه شاپور آن را بهتر از انطاكیه بنا كرد)، بود و بعداً گندیشاپور و جندیشاپور نامیده شد (طبری، ج ٢، ص ٥١؛ فرای، ص ١٢٦). نام آن به صورت نیلاب و نیلاط (یاقوتحموی، ذیل «نیلاب»، «نیلاط») نیز ضبط شده و چون مباشر شاپور برای احداث این شهر شخصی به نام بیل بوده است، آن را بیل و بیلآباد نیز نامیدهاند (امامشوشتری، همانجا، به نقل از ابنفقیه؛ طبری، همانجا).
قفطی نام این شهر را، بر اساس افسانهای، مركّب از دو نام «جُندا» و «شاپور» دانسته و نوشته است كه شاپور اول ساسانی پس از صلح با آورلیانوس (امپراتور روم، حك:٢٧٠ ـ ٢٧٥ میلادی) و ازدواج با دختر وی، دستور داد شهری مانند قسطنطنیه برای همسرش در یكی از آبادیهای خوزستان، متعلق به شخصی به نام جُندا، احداث شود. اهالی بنای این شهر را به جندا و شاپور نسبت دادند. همراه دختر آورلیانوس تعدادی از پزشكان حاذق و پیشهوران و صاحبان حرفههای دیگر از قسطنطنیه به جندیشاپور رفتند و شاگردانی تربیت كردند (ص ١٣٣).
مردم محل، بنای این شهر را به دكیوس/ دقیانوس، امپراتور روم (حك: ٢٤٩ـ٢٥١ میلادی)، نسبت میدهند (دوبد، ص٣٤٧ـ ٣٤٨). به نوشته طبری (ج ٢، ص ٤٧) والریانوس، نیز جزو اسیرانی بود كه در جندیشاپور اسكان داده شدند (نیز رجوع کنید به نولدكه، ص ٨١) ولی یاقوت حموی (ذیل «جندیسابور») فقط به اسیران رومی و جمعی از لشكریان شاپور اول اشاره كرده است. به نظر گیرشمن، محل اقامت امپراتورِ اسیر شده روم، كاخی بوده كه در ٢٤٤ میلادی بنای آن در بیشاپور * فارس شروع شده است و در ٢٦٠ میلادی والریانوس را در آن جای دادند (١٣٧٨ـ ١٣٧٩ ش، همانجا).
شهر جندیشاپور، مانند اردوگاههای رومی، مستطیلشكل بود. شبكهبندی بافت شهری آن همانند شطرنج بود و در میانه آن هشت راه در هشت راه متقاطع وجود داشت (حمزه اصفهانی، ص ٤٥؛ قس مجملالتواریخ و القصص ، ص ٦٧؛ گیرشمن، ١٣٧٨ـ ١٣٧٩ ش، همانجا).
به دستور بهرام اول (حك: ٢٧٣ـ٢٧٦ یا ٢٧٧ میلادی)، مانی مدتی در جندیشاپور زندانی و تحت شكنجه بود. پوست او را در همین شهر كندند و با كاه پر كردند و بر یكی از دروازههای شهر آویختند، كه بعداً دروازه مانی نام گرفت (طبری، ج ٢، ص ٥٣؛ قس حدودالعالم ، ص ١٣٨، كه محل كشته شدن مانی را شهركی به نام رامِهر ذكر كرده است).
در زمان شاپور ذوالاكتاف (حك:٣١٠ یا ٣٠٩ـ٣٧٩ میلادی) رومیها جندیشاپور را محاصره و قسمتی از حصار شهر را ویران كردند. قیصر روم در این نبرد اسیر شد و شاپور او را وادار كرد از روم خاك بیاورد و ویرانیهای جندیشاپور را مرمت كند. شاپور در مرمت باروهای شهر، خشت و گل و آجر و گچ به كار برد. به این ترتیب، نیمی از باروهای جندیشاپور از خشت و نیم دیگر آن با آجر ساخته شد. شاپور، همچنین قیصر را واداشت تا به جای درختان خرمایی كه بریده بود درخت زیتون بكارد (طبری، ج ٢، ص ٦١؛ حمزه اصفهانی، ص ٤٦) و ظاهراً این اولین باری بود كه در ایران درخت زیتون كاشته شد (نولدكه، ص ١١٨). شاپور ذوالاكتاف از هنگام ولادت تا پایان سال سیام پادشاهی خود، در این شهر میزیست (حمزه اصفهانی، ص ٤٧). جندیشاپور در زمان قباد اول (حك: ٤٨٨ـ٤٩٦ و ٤٩٨ یا ٤٩٩ـ٥٣١ میلادی)، از خوش آب و هواترین و زیباترین مناطق كشور بود (ابن فقیه، ص ٢٠٩ـ٢١٠، ٢٢٧، ٢٣٦).
به نوشته طبری (ج ٤، ص ٩٣ـ٩٤)، در زمان خلیفه دوم ابوسیره (یكی از سرداران ابو موسی اشعری) جندیشاپور را محاصره كرد. بندهای كه اصل وی از جندیشاپور و جزو سپاه اشعری بود، بدون اطلاع و خودسرانه، اماننامهای به درون شهر انداخت و مردم جندیشاپور به اعتبار آن، دروازههای شهر را گشودند و حاضر به پرداخت جزیه شدند. عمر نیز اعتبار امان نامه را تأیید كرد.
برخی جغرافینویسان قرن سوم جندیشاپور را یكی از كورههای اهواز (خوزستان) برشمرده (رجوع کنید به ابنرسته، ص ١٠٦؛ قدامهبن جعفر، ص ٢٤٢) و رودِ دز را به نام رود جندیشاپور و پل آن را به نام مَسرُقان، به درازای ٥٦٣ گام، ثبت كردهاند(رجوع کنید به یعقوبی، ص ٣٦١؛ حمداللّه مستوفی، ص ١١٠ـ١١١). در ٢٥٤، خراج اهواز و جندیشاپور و شوشتر/ تستر دویستهزار دینار بود(خوافی،ج ١، ص ٣٣١). یعقوب بن لیث صفاری (حك:٢٤٧ـ ٢٦٥) در ٢٦٣ این شهر را، به سبب استحكام و نزدیكیاش به شهرهای بزرگ، مركز حكومت خود قرار داد و تا پایان عمر در آنجا ماند و همانجا دفن شد (اصطخری، ص ٩٣؛ حمزه اصفهانی، ص١٧١؛ حدودالعالم ، ص ١٣٩).
مؤلف حدودالعالم (همانجا) جندیشاپور را شهری آباد و با نعمت فراوان معرفی كرده است. مقدسی در قرن چهارم، از جندیشاپور به عنوان كوره و نیز قصبهای با هوای دلگشا، مركز خوزستان، جایگاه سلطان، با شِكر فراوان كه به خراسان و عراق عجم (جبال) صادر میشده، یاد كرده و نوشته است كه همه مردمش اهل سنّتاند، دو نهر و كارگاههای بافندگی بسیار و آبادیهای گرانمایه و كشتزارها و ارزانی و خیرات و فقیهان و ثروتمندان بسیار دارد (ص ٤٠٨). اصطخری (ص٩٠، ٩٣) از بزرگی و آبادانی و كشاورزی و نخلستانهای بسیار آن خبر داده است. در قرن چهارم، ابنحوقل (ص ٣٦١) فاصله این شهر را تا اندامِش (نام قدیم دزفول) دو فرسخ ذكر كرده و در اوایل قرن هشتم، ابوالفداء (ص ٣١٥) فاصله جندیشاپور را تا شوش شش فرسخ و تا شوشتر هشت فرسخ ثبت كرده است.
مؤلف مجملالتواریخ و القصص در اوایل قرن ششم جندیشاپور را شهری خراب با چند ده پراكنده معرفی كرده است (ص ٦٧). در اوایل قرن هفتم، به جز بعضی ویرانهها، نشانی از جندیشاپور باقی نمانده بود (یاقوت حموی، همانجا). در حدود ١٠٥٠، در دوره صفوی، فتحعلیخان (حكمران خوزستان) بر ویرانههای جندیشاپور آبادیای به نام شاهآباد، مشتمل بر خانهها و عصارخانه و حمام، احداث نمود (امام شوشتری، ص ٢٢٦ـ ٢٢٧).
امروزه از شهر كهن جندیشاپور، رشته تپههایی در دو كیلومتری مشرق بقعه شاهزاده ابوالقاسم و نیز تپههایی در حدود سه كیلومتری جنوب شرقی آن باقیمانده است. گنبد بقعه شاهزاده ابوالقاسم، نظیر گنبد دانیال نبی در شوش، بلند و سفیدرنگ و مخروطی است و از روی هم قرار گرفتن چندضلعیهایی شكل گرفته است (كریمی، ص ٣٥ـ٣٦). اقامت یعقوب لیث در جندیشاپور و وجود مدفن او در آنجا، سبب شده است كه مردم، بقعه شاهزاده ابوالقاسم را آرامگاه یعقوب لیث بدانند.
منابع:
(١) ابنحوقل؛
(٢) ابنرسته؛
(٣) ابنفقیه؛
(٤) اسماعیلبن علی ابوالفداء، كتاب تقویمالبلدان ، چاپ رنو و دسلان، پاریس١٨٤٠؛
(٥) اصطخری؛
(٦) محمدعلی امام شوشتری، تاریخ جغرافیائی خوزستان، تهران ١٣٣١ ش؛
(٧) حدودالعالم ؛
(٨) حمداللّه مستوفی، نزههالقلوب ؛
(٩) حمزهبن حسن حمزه اصفهانی، تاریخ سنی ملوك الارض و الانبیاء علیهمالصلاه والسلام، بیروت: دار مكتبه الحیاه،[بیتا.(؛
(١٠) احمدبن محمد خوافی، مجمل فصیحی ، چاپ محمود فرخ، مشهد ١٣٣٩ـ١٣٤١ ش؛
(١١) كلمنت اوگاستس دوبد، سفرنامه لرستان و خوزستان ، ترجمه محمدحسین آریا، تهران ١٣٧١ ش؛
(١٢) هنری كرزیك رالینسون، سفرنامه راولینسون: گذر از زهاب به خوزستان ، ترجمه سكندر اماناللهی بهاروند، تهران ١٣٦٢ ش؛
(١٣) طبری، تاریخ (بیروت)؛
(١٤) قدامهبن جعفر، كتاب الخراج ، چاپ دخویه، لیدن ١٨٨٩، چاپ افست ١٩٦٧؛
(١٥) علیبن یوسف قفطی، تاریخ الحكماء، و هومختصر الزوزنی المسمی بالمنتخبات الملتقطات من كتاب اخبار العلماء باخبار الحكماء ، چاپ یولیوس لیپرت، لایپزیگ ١٩٠٣؛
(١٦) اصغر كریمی، «كهنك»، هنر و مردم ، ش ٨٥ (آبان ١٣٤٨)؛
(١٧) رومن گیرشمن، بیشاپور ، ترجمه اصغر كریمی، تهران ١٣٧٨ـ١٣٧٩ ش؛
(١٨) مجمل التواریخ و القصص، چاپ محمدتقی بهار، تهران: كلاله خاور، ١٣١٨ ش؛
(١٩) مقدسی؛
(٢٠) تئودورنولدكه، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس زریاب، تهران )? ١٣٥٨ ش]؛
(٢١) یاقوت حموی؛
(٢٢) یعقوبی، البلدان؛
(٢٣) R.N. Frye, "The political history of Iran under the Sasanians", in The Cambridge history of Iran , vol.٣, pt.١, ed. Ehsan Yarshater, Cambridge ١٩٨٣;
(٢٤) Roman Ghirshman, L'Iran des origins à l'Islam , Paris ١٩٥١;
(٢٥) Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate , Cambridge ١٩٣٠.
/ اصغر كریمی /
٢) بیمارستان و مدرسه. بیمارستان و مدرسه جندیشاپور در تاریخ فرهنگی ایران زمین اهمیت بسیار دارد. به تصریح اغلب منابع تاریخ پزشكی دوره اسلامی، این مركز علمی در انتقال دانش پزشكی یونانی، ایرانی و هندی به عالم اسلام سهم فراوانی داشته است. نخستین بیمارستانهای دوره اسلامی طبق الگوی بیمارستان جندیشاپور بنا شد. با این همه، اطلاعات تاریخی ما چندان نیست كه بتوان تصویری دقیق از اوضاع علمی و فرهنگی این شهر عرضه كرد. آنچه در منابع دوره اسلامی در باره پیشینه علمی این شهر آمده است، گاه به افسانه میماند. پژوهشهای جدید نیز، بعضاً، حاوی ادعاهایی ناسنجیده و غیرمستند است و تشخیص درستی این اطلاعات بسیار دشوار مینماید (برای گزارشی از آرای متعارض محققان در باره زمان تأسیس مركز علمی جندیشاپور رجوع کنید به امام شوشتری، ص ٢٥٨ـ٢٦٥).
به گزارش قفطی (ص ١٨٤)، شاپور اول، هم زمان با بنیان نهادن شهر، جمعی از صاحبان حرفههای گوناگون و بهویژه طبیبان حاذق را از قسطنطنیه به جندیشاپور آورد. این گروه نوجوانان را آموزش دادند و باعث شهرت شهر به عنوان مركزی طبی شدند (قس كریستنسن، ص ٢٢٠ـ٢٢١، كه این گروه را والریانوس قیصر روم و همراهان اسیر وی معرفی كرده است كه شاپور از مهارت آنها در كارهای ساختمانی بهره برد). ابنعبری (ص ١٢٩) نیز اشاره كرده است كه گروهی از پزشكان یونانی به ترویج طب بقراطی در جندیشاپور پرداختند. این گزارشها پیشینه آموزش پزشكی را در جندیشاپور به حكومت شاپور اول باز میگرداند. همچنین فردوسی (ج ٧، ص ٢٥٢)، در نقل ماجرای قتل مانی به روزگار بهرام اول، نوشته است كه چوبه دار مانی را در كنار دیوار بیمارستان شهر برپا كردند. اگر این مطلب را از نظر تاریخی معتبر بدانیم، پیشینه فعالیت بیمارستان جندیشاپور تا نیمه دوم قرن سوم میلادی به عقب میرود، اما الگود(ص ٤٨) بر آن است كه مدرسه جندیشاپور را شاپور دوم، ذوالاكتاف، تأسیس كرد و اداره آن را به اولیای كلیسای نسطوری سپرد. به نوشته او، پزشكان و استادان آنجا ــ كه برخی یونانی و برخی ایرانی بودند ــ پیش از آغاز خدمت روزانه، در مراسم دعای صبحگاهی شركت میكردند، اما از گزارش منابع كهن بیش از این نمیدانیم كه ذوالاكتاف از هند طبیبی به شوش آورد (رجوع کنید به طبری، ج ٢، ص ٦١) و احتمالاً برای پزشكی مسیحی، به نام تئودوروس / تئودوسیوس، كلیسایی در جندیشاپور بنا كرد (رجوع کنید به ابنندیم، ص ٣٦٠). تئودوروس ظاهراً در آنجا طب تدریس میكرد و كتاب كُنّاش * وی از معدود كتابهای فارسی است كه در دوره اسلامی به عربی ترجمه شد (رجوع کنید به همانجا؛
قس الگود، همانجا، كه او را رئیس پزشكان و معلمان یونانی معرفی كرده است).
دو حادثه دیگر بر رشد علمی جندیشاپور و نفوذ آموزههای یونانی در این مركز افزود: نخست آنكه در ٤٨٩ میلادی امپراتور زنون، در پی حكم تكفیری كه پاپ در باب نسطوریان صادر كرده بود، مدرسه دینی و پزشكی رُها را بست. متألّهان این مركز به نصیبین و پزشكان آنجا به جندیشاپور كوچیدند و بدینسان از قلمرو امپراتوری روم به پادشاهی ساسانی پناه بردند. در آن روزگار رُها شهری كاملاً یونانی مآب بود، اما جندیشاپور شهری جهانی بود و از هر تعصبی آزاد (سارتون، ج ١، ص ٤٣٥؛
براون، ص ٢١ـ٢٢؛
الگود، ص ٤٦ـ ٤٩). حادثه دیگر در پی سختگیری یوستینیانوس، امپراتور روم (حك: ٥٢٧ ـ٥٦٧ میلادی)، بر نوافلاطونیان و بستن فرهنگستان آتن در ٥٢٩ میلادی رخ داد. هفت حكیم نوافلاطونی آتن را ترك گفتند و، به امید دیدار پادشاهی مطابق با آرمان جمهوری افلاطونی، به دربار انوشیروان روی آوردند (آگاثیاس، كتاب ٢، بند ٣٠ـ٣١؛
نیز رجوع کنید به كریستنسن، ص ٤٢٨).
انوشیروان در گردآوری و ترجمه متون یونانی و هندی كوشید (ابنندیم، ص٣٠٠) و گویا خود از تلفیق آثار یونانی و هندی كتابی در پزشكی تألیف كرد (سزگین، ج ٣، ص ١٨٦). وی برزویه *حكیم، رئیس پزشكان ایرانی و سرپرست مدرسه و بیمارستان جندیشاپور (محمدی، ١٣٥٠ ش، ص ٥)، را برای جمعآوری برخی كتابهای پزشكی به هند فرستاد (براون، همانجا) و پزشكی هندی به نام بُذ را برای تدریس طب هندی به جندیشاپور فراخواند (اولیری، ص ٦٩). در سال بیستم پادشاهی انوشیروان، به دستور وی، گروهی از پزشكان جندیشاپور گرد آمدند و به بحث در باره موضوعات پزشكی پرداختند. قفطی (ص ١٨٤ـ١٨٥)، ضمن ذكر نام چند تن از اعضای این انجمن، نوشته است كه مناظرات آنها ثبت و ضبط میشد. از لحن وی چنین برمیآید كه به ترجمه عربی این مناظرات دسترسی داشته است. با این وصف، دشوار میتوان این سخن الگود (ص ٥١) را پذیرفت كه اگرچه به فرمان انوشیروان كتابی در سی مجلد در باره سموم تألیف شد و دانش نجوم مورد تشویق قرار گرفت، اما شاه نتوانست در جندیشاپور مدرسه طب تأسیس كند. در واقع، جندیشاپور به روزگار پادشاهی انوشیروان در اوج شكوفایی علمی بود (براون، همانجا؛
سزگین، ج ٣، ص ١٧٣؛
سارتون، ج ١، ص ٤٣٥ـ٤٣٦).
آوازه شهرت علمی این شهر را حارثبن كلده * ، كه از جندیشاپوریان طب آموخته و در فارس طبابت كرده و ثروتی اندوخته بود (ابنجلجل، ص ٥٤؛
ابنعبری، ص ١٥٦)، بیش از گذشته به گوش اعراب رساند. با اینكه از فعالیت مدرسه جندیشاپور، از زمان بازگشت حارث به طائف تا زمان فرا خوانده شدن جرجیسبن بُختیشوع نزد منصور (حك: ١٣٦ـ ١٥٨)، گزارشی در دست نیست، اما میتوان با اطمینان گفت كه در این میانه فترتی در فعالیت علمی جندیشاپور روی نداده است (الگود، ص ٦٨). شاید از تأثیر برخی آموزههای زردشتی، همچون ثنویت، كه زمانی بر اصول پزشكی یونانی رایج در جندیشاپور مؤثر بود (همان، ص ٤٨)، قدری كاسته شد، اما تعالیم مسیحی همچنان مانع از اهتمام پزشكان جندیشاپور به برخی حوزههای پزشكی، همچون كالبدشناسی، میشد (همان، ص ٣٢٦ـ٣٢٧). آنان، بهرغم تأثیرپذیریشان از پزشكی نظری یونان، فعالیت خود را بیشتر به پزشكی بالینی و داروشناسی و داروسازی محدود كرده بودند (سزگین، ج ٣، ص ٩). محمدی (١٣٥٠ ش، ص ٧) بر آن است كه پزشكان و استادان جندیشاپور در فاصله فتح این شهر به روزگار خلافت عمر (طبری، ج ٤، ص ٩٣ـ٩٤) تا اوایل دوره عباسی مجبور بودند مستقل از حمایت حكومت به كار خود ادامه دهند و مدرسه و بیمارستان شهر را بگردانند، اما در ١٤٨ خلیفه منصور به بیماری دشواری دچار شد و به دستور وی حاذقترین طبیب آن روزگار ــ كه به تشخیص مشاوران خلیفه، جرجیسبن بختیشوع، رئیس پزشكان جندیشاپور، بود ــ به بغداد فراخوانده شد (قفطی، ص ٢١٨؛
ابنابیاصیبعه، ص ١٨٣). وی پس از درمان خلیفه عزت بسیار یافت و بعد از چهار سال اقامت در بغداد به جندیشاپور بازگشت و وعده داد تا شاگرد خود عیسیبن شُهلافا/ شهلاثا را به جای خود به بغداد بفرستد (ابنابیاصیبعه، ص١٨٥؛
ابنعبری، ص ٢١٤). به روزگار مهدی (حك: ١٥٨ـ ١٦٩) نیز فرزند جرجیس، بختیشوع، برای درمان هادی، پسر خلیفه، چندی به بغداد رفت (قفطی، ص ١٤١) و در ١٧١ نیز برای معالجه هارون به دارالخلافه رفت و اكرام بسیار دید (همان، ص ١٤١ـ ١٤٢؛
ابنابیاصیبعه، ص ١٨٦). شش نسل از خاندان بختیشوع، در عین حفظ ارتباط خود با جندیشاپور، سالها از مهمترین پزشكان دربار عباسی بودند (رجوع کنید به ابنابیاصیبعه، ص ١٨٣ـ٢١٤؛
نیز رجوع کنید به بختیشوع *).
پزشكان جندیشاپوری در بغداد قدر و منزلت بسیار داشتند. این موضوع از گلایه یكی از طبیبان عصر جاحظ از كسادی بازار پزشكان عرب در مقایسه با طبْآموختگان جندیشاپوری یا مسیحی پیداست (رجوع کنید به جاحظ، ص ١٤٥). سرنوشت ماسَوَیه نیز سبب مهاجرت جندیشاپوریان را به بغداد روشن میسازد. او كه حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت، سی سال در بیمارستان جندیشاپور داروسازی كرد و پس از آنكه از كار بركنار شد با نومیدی به بغداد رفت، اما در آنجا، با اتكا به تجربیاتش، چشم پزشك مخصوص خلیفه شد (ابنابیاصیبعه، ص ٢٤٢ـ٢٤٣). یوحنا پسر ماسَوَیه نیز در چشمپزشكی تبحر داشت و بیش از چهل اثر در پزشكی نگاشت (همان، ص ٢٥٥). او در بغداد مدرّس مهمترین مجلس درس طب آن روزگار بود و با آنكه اصنافی گوناگون از اهل علم و ادب به حلقه درس وی رفت و آمد داشتند (همان، ص ٢٤٩)، آنچنان كه ابنابیاصیبعه (ص ٢٥٧) گزارش داده است او نیز، همچون دیگر پزشكان جندیشاپور، مایل نبود دانش خود را به همگان بیاموزد. عتاب وی با حُنَینبن اسحاق، از اهالی حیرَه، نیز به همین سبب بود. با این وصف، حنین به درس ابنماسویه * راه یافت و یكی از بزرگترین چشمپزشكان دوره اسلامی شد. به علاوه، ظهور او به عنوان مهمترین مترجم سریانی آثار یونانی، بر دانش جندیشاپوریان افزود. او ٨٥ اثر جالینوس را به سریانی ترجمه كرد كه اغلب به درخواست پزشكان جندیشاپور به انجام رسید (رجوع کنید به ترجمه *، بخش١: نهضت ترجمه؛
حنینبن اسحاق *). برخی از این ترجمهها برای دانشجویان جندیشاپوری متون درسی بهشمار میآمدند. اولیری (ص ٧٢،١٦٠) تقاضا برای ترجمههای سریانی، در كنار ترجمههای عربی، را نشانه تداوم فعالیت علمی جندیشاپور دانسته است. از سوی دیگر، مركزیت یافتن بغداد در نهضت ترجمه آثار یونانی باعث مهاجرت گسترده طبیبان جندیشاپور به بغداد شد. آنان در آنجا بیش از جندیشاپور امكان تحقیق و تدریس پزشكی و دستیابی به ترجمههای سریانی داشتند (گوتاس، ص ١١٨). این مهاجرتها اگرچه از رونق علمی جندیشاپور كاست، اما زمینه انتقال دانش و تجربه این مركز علمی را به بغداد بیش از گذشته فراهم آورد و نقشی درخور توجه در شكلگیری نهاد بیمارستان در جهان اسلام داشت (رجوع کنید به د. اسلام ، چاپ دوم، ذیل مادّه؛
نیز رجوع کنید به بیمارستان *: بخش ایران).
محققان در باره میزان اهمیت مدرسه جندیشاپور در انتقال دانشهای دوره باستان، بهویژه پزشكی، به عالم اسلام هم نظر نیستند. هرچند اغلب آنان مدرسه جندیشاپور را اصلیترین واسطه انتقال پزشكی هند به جهان عربیزبان میشمرند و بدون وجود این مركز امكان آگاهی یافتن مسلمانان از آموزههای پزشكی هند را در چنین زمان كوتاهی منتفی میدانند (سزگین، ج ٣، ص ١٧٣، ١٩٢ـ١٩٣؛
د. ایرانیكا ، ذیل " II."Gonde sapur؛
د. اسلام ، همانجا)، اما در باره پزشكی یونانی و بهویژه جنبههای نظری آن اختلاف رأی دارند. سزگین (ج ٣، ص ٧ـ٩)، باتوجه به ترجمه كُنّاشِ اهرن اسكندرانی به قلم ماسَرجَوَیه یهودی در دوره مروانبن حَكَم (حك: ٦٤ـ٦٥)، بر آن است كه اولین آثار پزشكی علمی از اسكندریه یا مراكز علمی شام به دست عربها رسید و این تصور كه مسلمانان در پزشكی نیز مانند دیگر رشتههای علمی نخست به سراغ میراث ساسانیان رفته، نیازمند تصحیح است. او همچنین نقش جندیشاپور را در انتقال پزشكی نظری یونان به جهان عربیزبان اساسی ندانسته و برای آغاز پزشكی نظری نزد مسلمانان به كتاب سموم جابربن حیان توجه كرده كه بر پایه تألیفات یونانی و نوشتههای منسوب به بقراط، جالینوس، افلاطون، فیثاغورس و ارسطو شكل گرفته و سهم دانش پزشكی ایرانیان در این اثر منحصر به نام گیاهان و داروها شده است. سزگین (ج ٣، ص ١٧٣ـ١٧٤) در باره علم كیمیا نیز بیشتر به اعتراف روسكا به وجود نامهای كیمیایی ایرانی در برخی اشعار دوره اموی توجه كرده و به نقش مكتب جندیشاپور در انتقال این دانش به جهان عربیزبان (رجوع کنید به نصر، ص ٤١٢) نپرداخته است و این پرسش را جدّی نگرفته كه وجود نامهای ایرانی در دانشهایی از این دست نشانه چیست.
پیش از پرداختن به موضوع اخیر باید از زبان آموزش در مدرسه جندیشاپور پرسید. پژوهشگران در اینباره همسخن نیستند. به نظر براون (ص ٢٢)، تدریس در جندیشاپور به زبان یونانی صورت میگرفته و زبان پهلوی تنها در داروسازی، آن هم به شكلی نه چندان آشكار، به كار میرفته است. این موضوع بهویژه بهسبب تفاوت انواع گیاهی موجود در ایران و یونان و اسكندریه طبیعی بهنظر میرسد؛
اما الگود (ص ٤٨) زبان این مدرسه را در درجه اول سریانی و در كنار آن فارسی و عربی و دیگر زبانهای بومی متداول دانسته است (نیزرجوع کنید به اولیری، ص ٧٢؛
قس محمدی، ١٣٧٤ ش، ص ٢٤٢، كه زبان پهلوی را دستكم از دوره انوشیروان به بعد زبان علمی رسمی در جندیشاپور دانسته است). از تقاضای پزشكان جندیشاپوری هم روزگار با حنین برای ترجمه آثار جالینوس به سریانی، میتوان گمان برد كه زبان علمی جندیشاپوریان حتی در سده سوم هجری سریانی بوده است. بهعلاوه، از ترجمه آثار یونانی از فارسی به عربی به دست نسطوریان ساكن جندیشاپور، گزارشی در دست نیست (گوتاس، ص ١٣٦). با این همه، اگرچه تأثیر مستقیم زبان پهلوی در انتقال دانشهای باستانی به عربی چندان زیاد نیست، اما سنّت ساسانی ترجمه و اقتباس علوم ــ كه بهویژه در جندیشاپور تا دوره عباسیان ادامه یافته بود ــ از اصلیترین ریشههای فرهنگی نهضت ترجمه به شمار میآید (همان، ص ٢٦).
جندیشاپوریان، افزون بر ترجمه متون، به تألیف آثاری بهویژه در پزشكی و داروسازی همت گماشتند و از این طریق نیز بر پزشكی دوره اسلامی تأثیر فراوان نهادند. كتاب الكنّاش جرجیسبن بختیشوع ــ كه حنین آن را از سریانی به عربی ترجمه كرد (ابنابیاصیبعه، ص ١٨٦) ــ و كتاب قویالادویه المفرده اثر عیسیبن صُهاربخت (ابنندیم، ص ٣٥٦) و آثار فراوان یوحنابن ماسویه از جمله دغلالعین در چشمپزشكی و نیز كتابی در آزمون دانش پزشكان به نام محنهالطبیب(برای فهرستی از آثار او رجوع کنید به ابنندیم، ص ٣٥٤؛
ابنابی اصیبعه، ص ٢٥٥) و كتاب العین اثر شاگرد وی، حنینبن اسحاق (رجوع کنید به ابنندیم، ص ٣٥٣)، از مهمترین آثار جندیشاپوریان است. ابنندیم (ص ٣٥٥) در این زمینه بهویژه از كتاب الاَقرباذین تألیف شاپوربن سهل (متوفی ٢٥٥)، رئیس بیمارستان جندیشاپور، نام برده كه مرجع همه بیمارستانها و داروفروشیها بوده است (نیز رجوع کنید به ابنعبری، ص ٢٥٥). الگود (ص ٥٠) احتمال داده كه نگارش این اثر آخرین اقدام رسمی مدرسه جندیشاپور و در عین حال نخستین تجربه تألیف اثری داروشناختی در جهان بوده است. از این اثر تا نیمه دوم قرن پنجم در بیمارستان جندیشاپور استفاده میشد.
آثار تألیفی پزشكان جندیشاپور اغلب از میان رفته و فقط نقلقولهایی پراكنده از آنها باقی است كه هنوز تحقیقات كافی در باره اهمیت آنها در تاریخ پزشكی صورت نگرفته است (سزگین، ج ٣، ص ١٧٣). به نظر سزگین (ج ٣، ص ٨)، مهمترین اثری كه از این مدرسه به دست ما رسیده، كنّاش جرجیس حَنّا [؟]، نگاشته در قرن دوم، است. تفسیر این كتاب، به قلم صهاربختبن ماسَرجیس، نیز هنوز برجاست.
منابع:
(٢٦) ابنابیاصیبعه، عیون الانباء فی طبقات الاطباء، چاپ نزار رضا، بیروت[١٩٦٥]؛
(٢٧) ابنجلجل، طبقات الاطباء و الحكماء، چاپ فؤاد سید، قاهره ١٩٥٥؛
(٢٨) ابنعبری، تاریخ مختصرالدول، چاپ انطون صالحانی یسوعی، لبنان ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٢٩) ابنندیم (تهران)؛
(٣٠) محمدعلی امام شوشتری، «تاریخ تأسیس دانشگاه شاپورگرد و بنیانگذار آن»، مجله بررسیهای تاریخی ، سال ٤، ش ٢و ٣ (خرداد ـ شهریور ١٣٤٨)؛
(٣١) دلیسی اونز اولیری، انتقال علوم یونانی بعالم اسلامی، ترجمه احمد آرام، تهران ١٣٤٢ ش؛
(٣٢) عمروبن عمرجاحظ، البخلاء، بیروت ١٤٠٧/ ١٩٨٧؛
(٣٣) طبری، تاریخ (بیروت)؛
(٣٤) ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه فردوسی ، ج ٧، چاپ م. ن. عثمانوف، مسكو ١٩٦٨؛
(٣٥) علیبن یوسف قفطی، تاریخ الحكماء قفطی، ترجمه فارسی از قرن یازدهم هجری، چاپ بهین دارائی، تهران ١٣٤٧ ش؛
(٣٦) محمد محمدی، «دانشگاه جندیشاپور در قرنهای نخستین اسلامی»، مقالات و بررسیها، دفتر ٥ و ٦ (بهار و تابستان ١٣٥٠)؛
(٣٧) همو، فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامی و ادبیات عربی، تهران ١٣٧٤ ش؛
(٣٨) Agathias, The histories , tr. G. D. Frendo, Berlin ١٩٧٥;
(٣٩) Edward Granville Browne, Arabian medicine , Cambridge ١٩٦٢;
(٤٠) Arthur Emanuel Christensen, L'Iran sous les sassanides , Osnabruck ١٩٧١;
(٤١) Cyril L. Elgood, A medical history of Persia and Eastern Caliphate , Cambridge ١٩٥١;
(٤٢) EIr. , s.v. "Gondesapur. II: history and medical school" (by Lutz Richter-Bernburg);
(٤٣) EI ٢ , s.v. "Gonde shapur" (by Aydin Sayili);
(٤٤) Dimitri Gutas, Greek thought, Arabic culture: the Graeco-Arabic translation movement in Baghdad and early `Abbasid society , London ١٩٩٩;
(٤٥) Hossein Nasr, "Life sciences: alchemy and medicine", in The Cambridge history of Iran , vol.٤, ed. R. N. Frye, Cambridge ١٩٧٥;
(٤٦) George Sarton, Introduction to the history of science , Malabar, Fla. ١٩٧٥;
(٤٧) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums , Leiden ١٩٦٧- .
/ یونس فرهمند /