دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٥٠٢٩
تصوف (٣) ،
٤) تصوف در آسیای مركزی و قفقاز. تصوف در خراسان به مركزیت نیشابور از سده سوم تا ششم بتدریج اهمیت یافت (برتلس، ص ٢٩٣، ٣١٣) و در همین دوران از طریق مشایخ بزرگ خراسان ــ كه حلقه اتصال تصوف خراسان و ماوراءالنهر بودند ــ به شمال خراسان بزرگ و ماوراءالنهر راه یافت. ماوراءالنهر مركز تلاقی ادیان و فرهنگهای مهم آسیایی (نیكلسون، مقدمه ابوالعلا عفیفی، ص ١٨) و وارث فرهنگ مانوی در دره فرغانه و غربیترین مرز سرزمینهای بودایینشین بود. تصوف در ماوراءالنهر، بهرغم داشتن وجوه مشترك با تصوف در خراسان، بهسبب موقعیت فرهنگی آسیای مركزی ویژگیهایی متفاوت یافت؛ از جمله، آیین بودا تأثیر بسزایی بر آن نهاد. شاید بهسبب همین تأثیر بوده كه صوفی بزرگی چون ابراهیمبن ادهم * (متوفی ١٦١) ــ كه سرگذشت و برخی گفتههای منسوب به او شباهت فراوانی به زندگی و سخنان بودا دارد ــ چهرهای مهم محسوب شده و در منظومهها و ادبیات عامه اقوام آسیای مركزی به وی اشاره شده است (برای نمونه، منظومه قوتاد غوبیلیك به تركی از یوسف خاص حاجب، ادهمنامه از عبداللطیف بلخی، قصه ابراهیم ادهم به ازبكی رجوع كنید به برتلس، ص٢٤١ـ٢٤٤، ٢٤٥؛ برای تأثیر مانویت رجوع كنید به همان، ص ٢٤٦ـ٢٥٠).
بخارا از مهمترین مراكز تصوف در ماوراءالنهر بود. این شهر، كه زمانی آن را «بخارای شریف» میخواندند و به تعبیر جوینی (ج ١، ص ٧٥) «قبه اسلام» در بلاد شرقی بود، از مراكز بزرگ علوم اسلامی بهحساب میآمد (وامبری، ص ٢٢٤، ٢٤٨). برخی صوفیان اعتقاد داشتند كه خضر را در آنجا دیدهاند و از طرف او مأمور تبلیغ تصوف در آنجا شدهاند ( رجوع كنید به صدیقی علوی، ص ٣٨ـ٣٩،٤١). امیرنشین بخارا محل تولد برخی عرفا یا مولد اسلاف آنان بوده است؛ از جمله، مولدِ ابوتراب نخشبی * (متوفی ٢٤٥)، فُضَیل بن عیاض * ، ابوبكرمحمد كلاباذی * ، ابوبكرِ ورّاق * ترمذی، عزیزالدین نسفی * ، مؤیدالدین جَنْدی * شارح فصوصالحكم ، برهانالدین محقق ترمذی * ، سعیدالدین فَرغانی *، شارح تائیه ابنفارض، مُسْتَملی بخاری * شارح التعرف ، سیدمحمد بخاری مؤلف مَناهجُالطالبینَ (جامی، ص ١٢٣، ٤٦٠، ٥٥٦ به بعد، ٦٧٣، ٧٤٢)، بهاءالدین محمدولد * پدر مولوی، نظامالدین اولیا * ، سیدجلالالدین حسینِ بخاری * و شیخعبدالحق محدّث دهلوی * از علما و محدّثان و مشایخ قادری در قرن دهم كه برای ترویج علم حدیث و نشر تعالیم صوفیانه در هند كوشش بسیار كرد (حسنی، ج ٥، ص ٢٠٦).
تصوف ماوراءالنهر، علاوه بر هند، به سینكیانگِ چین ( رجوع كنید به بخش ٧: تصوف در چین) و قفقاز و داغستان راه یافت ( رجوع كنید به ادامه مقاله). همچنین در آسیای صغیر و آناطولی زمینهساز ظهور بكتاشیه * و دیگر فرقههای مهم صوفیانه گردید ( رجوع كنید به بخش ٨: تصوف در آسیای صغیر و بالكان).
تصوف در ماوراءالنهر با نفوذ تدریجی به سرزمینهای دیگر، دگرگونیهایی یافت، چنانكه در قفقاز و داغستان رنگ حماسی گرفت و به مرام و مسلك سیاسی دستههای جنگجوی چچنی و آلانی در مبارزه با روسیه تبدیل شد. این تصوف با تصوف رایج در ماوراءالنهر، كه در سمرقند و بخارا و خوارزم در میان پیشهوران بهوجود آمده بود، تفاوت داشت ( رجوع كنید به ادامه مقاله).
بهنظر میرسد تا پیش از قرن هشتم گرایش به تصوف در ماوراءالنهر به صورتهای گوناگونی وجود داشته است، اما از قرن هشتم به بعد سلسلههای صوفیانه در این منطقه شكل گرفتند. مهمترین این سلسلهها، بر اساس دامنه نفوذشان در آسیای مركزی و قفقاز، عبارتاند از: نقشبندیه * ، قادریه * ، یسویه * و كبرویه * ( رجوع كنید به ادامه مقاله).
به گفته برخی، رونق این سلسلهها و اقبال مردم به آنها در دوره تیموریان به اوج خود رسید، زیرا سلاطین و شاهزادگان تیموری و امیران آنان به صوفیان ارادت داشتند و اختلاف علما و صوفیان نیز در این دوره از میان رفته بود ( رجوع كنید به پارسا، مقدمه طاهریعراقی، ص١٠ـ٢٤؛ صفا، ج ٤، ص ٦٦، ٦٨).
نخستین و مهمترین سلسله صوفیانه ماوراءالنهر، نقشبندیه است. این سلسله منسوب به خواجه بهاءالدین نقشبند * (متوفی ٧٩١)، و ادامه سلسله خواجگان * است. بنیانگذاران سلسله خواجگان، خواجهیوسف همدانی (متوفی ٥٣٥؛ غُجدُوانی، ص ٧١ـ٧٢) و خواجه عبدالخالق غجدوانی یا خواجهبزرگ یاكلان (متوفی ٥٧٥) بودند (برای اطلاع بیشتر رجوع كنید به جامی، ص ٣٨٣ـ٣٨٤؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٣٤ـ٥٠؛ دیویس، ١٩٩٩، ص ٤٩٢ـ ٥١٩).
برخی از صوفیان این سلسله عبارتاند از: خواجهاحمد صدیق (فخرالدین صفی، ج ١، ص ٥١)، خواجه اولیای كبیر (همانجا)، خواجه سلیمان (یا سلمان) كَرْمینی (همان، ج ١، ص ٥٦)، خواجهعارف رِیوِگِرَوی (جامی، ص ٣٨٥؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٥٨)، خواجهمحمود انجیرفَغْنَوی (جامی، همانجا؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٥٩)، خواجهعلی رامیتَنی معروف به حضرت عزیزان (متوفی ٧١٥؛ جامی، همانجا؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٦٢)، خواجهمحمد باباسَماسی * (متوفی ٧٥٥؛ جامی، ص ٣٨٥ـ٣٨٧؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٧٣)، سیدامیر كُلال بنحمزه (متوفی ٧٧٢؛ جامی، ص ٣٨٧ـ ٣٨٨؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٧٥ـ٨٠) و عارف دیگ گِرانی (جامی، ص ٨٣٧؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ٨٥)، كه همگی از بخارا یا روستاهای اطراف آن برخاسته بودند. بهاءالدین نقشبند نیز در قصر عارفان، روستایی در یك فرسنگی بخارا، بهدنیا آمد و در همانجا نیز به خاك سپرده شد و آرامگاهش از همان تاریخ تا كنون مركز تعالیم صوفیان و زیارتگاه هوادارانش بوده است.سلسله نقشبندیه از همان ابتدا بسرعت در سرزمینهای ماوراءالنهر و خراسان رواج یافت (پارسا، همان مقدمه، ص ٢٥). علت این رواج اعتقاد به اصولی چون اعتدال در سلوك و التزام به شریعت و مقید نبودن به نظام خانقاهی (فخرالدین صفی، ج ١، ص ٣٧؛ پارسا، همان مقدمه، ص ١١) در تعالیم این سلسله بود. بعلاوه التزام به شریعت سبب پیوستن بیشتر علمای اهلسنّت در ماوراءالنهر و خراسان به این سلسله بود (شیروانی، ص ٤٨٣).
پس از بهاءالدین نقشبند، خلافت این سلسله را علاءالدین عطار (متوفی ٨٠٢) و خواجهمحمد پارسا * و یعقوب چرخی * (متوفی ٨٥١) و خواجهعبیداللّه احرار * (متوفی ٨٩٥) بر عهده گرفتند (جامی، ص ٣٩٧ـ٤٠٠، ٨٤٠؛ فخرالدین صفی، ج ١، ص ١٠١، ١٣٩ـ ١٥٨؛ پارسا، همان مقدمه، ص ٦٩).
نقشبندیه در دوره خلافت خواجهعبیداللّه احرار در تاشكند (چاچ/ شاش)، در حیات معنوی و در عرصه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ماوراءالنهر به عنصری تعیینكننده بدل شد. خواجهعبیداللّه بهسبب ارتباط مستمر با دیگر حاكمان و داشتن ثروت و املاك و موقوفات بسیار و اجرای قانون اِلْجاء * (نوعی نظام حمایتی) برای كشاورزان و پیشهوران ثروتی فراهم آورد و در میان آنان نفوذی معنوی یافت. وی از این طریق بر شرایط اقتصادی و اجتماعی ماوراءالنهر، بویژه سمرقند و تاشكند و هرات، تأثیر گذاشت و حتی در رابطه میان مرید و شیخ تغییراتی پدید آورد (برای اطلاع در باره نظام حمایتی عبیداللّه احرار رجوع كنید به گراس، ١٩٩٩ ب ، ص ٤٧، ٥٩ ـ٦٠). در دوره تیموری نقشبندیه نقش فعال سیاسی و اقتصادی داشت، اما در میان شیوخ این سلسله، خواجهعبیداللّه احرار را باید سرمشق شیوخ صوفی دانست، كه با تأسیس ساختار سازمانیافته اقتصادی و بهسبب اعتبار و نفوذ مذهبیاش (همان، ص ٤٧) توانست میان حاكمان و كشاورزان و پیشهوران واسطه شود و از میزان مالیاتها بكاهد (احرار، مقدمه نوشاهی، ص ٥٥، ٥٨؛ پال، ص ٥٣٤ ـ ٥٣٥). بیشتر شیوخ سلسله نقشبندیه پیشهور بودند (برای نمونه رجوع كنید به فخرالدین صفی، ج ١، ص ٥٩، ٧٠، ٧٥). خواجهعبیداللّه احرار اولین شیخ نقشبندیه بود كه مركزی برای تعلیم و تربیت مریدان بنیان نهاد. این مركز نزدیك سمرقند در محلی به نام «محوطه ملاّ یان» ساخته شد كه مزار خواجهعبیداللّه نیز در آن واقع شده است (احرار، همان مقدمه، ص ١ـ٣؛ برای اطلاع بیشتر در باره ساختار و نحوه اداره این مركز رجوع كنید به پال، ص ٥٤٢ به بعد).
در سده دهم، سلسله نقشبندیه در هیئت شیوخ جویباری (نام محلهای در بخارا) ــ كه از نوادگان عبیداللّه احرار (همان، ص ٥٤٥؛ ایرانیكا ، ذیل «دهبیدیه») و از پیروان سلسله دهبیدیه بودند ــ گسترش بیشتری یافت. رهبر دهبیدیه، مخدوم اعظم سیداحمد خواجگی كاسانی (متوفی ٩٤٩) سلسله خود را در دهبید، دهكدهای در یازده كیلومتری سمرقند بنیان نهاد. در ١٠٢٨، یلنگتوشبی (متوفی ١٠٦٦)، مرید خواجهمحمد هاشم، در جوار مقبره جدش (مخدوم اعظم) خانقاه و مسجدی بنا كرد (توگان، ص ٢٢). طرفداران سلسله دهبیدیه در بلخ و بدخشان و جوزان (فیضآباد) به فعالیت پرداختند و با عنوان خوجههای آقداغلیك و قرهداغلیك در تركستان شرقی و سرزمین چین ( رجوع كنید به بخش ٧: تصوف در چین) نفوذ فراوان یافتند (برای اطلاع بیشتر رجوع كنید به ایرانیكا ، همانجا؛ دهبیدیه * ).
نقشبندیان در سده سیزدهم/ نوزدهم در اقدامات استقلالطلبانه در ماوراءالنهر شركت داشتند؛ از جمله در قیام «دره چرچیك» در ١٢٨٩/ ١٨٧٢، به رهبری خوجه ایشان قول قَره؛ در نهضت تركمانان در آخالتَكه در ١٢٩٨/ ١٨٨١ به رهبری شیخ قربان مراد نقشبندی مشهور به قربان میرات یا دوكچی ایشان كه به شكست انجامید؛ و در شورشی كه در ١٣١٦/ ١٨٩٨ به سركردگی محمدعلی (مَدْلی) ایشان در اَنْدیجان به پا شد (آكینر، ص ٣٩٥؛ بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٤٦).
تصوف، بویژه سلسله نقشبندیه، در اشاعه اسلام در قرقیزستان نیز نقش بسزایی داشته است. سابقه تصوف در این منطقه به دوره نفوذ خرقهپوشان تركستان بازمیگردد. توسعه تصوف با تبعید چچنیها به این ناحیه پس از جنگ جهانی دوم (١٩٣٩ـ ١٩٤٥) بیشتر شد. این سلسله اكنون نیز در قرقیزستان طرفدارانی دارد (احمدیان شالچی، ص ٢٨٧). تصوف ماوراءالنهر، بویژه سلسله نقشبندیه، در سده دوازدهم/ هجدهم به داغستان و قفقاز و در میان رهبران قیامهای این مناطق نفوذ كرد و تفكر مسلط قیامهای اقوام آن سامان بر ضد روسها شد؛ چنانكه گفته شده است كه یك صوفی بخارایی نقشبندی، شیخمنصور اُشُرْمه * (متوفی ١٢٠٧ یا ١٢٠٨/ ١٧٩٣، رهبر نخستین قیام در داغستان) را در راه سفر به مكه به سلسله نقشبندیه در آورد (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٣١). گرچه قیام شیخمنصور اشرمه شكست خورد و وی دستگیر و در زندان اشلسبورگ اعدام شد، سنّت مبارزه او را دیگر مریدان نقشبندیه در سده بعد ادامه دادند (برای اطلاع بیشتر در باره منصور اشرمه رجوع كنید به د. اسلام ، چاپ دوم، ذیل «اشرمه، منصور»؛ گوگچه، ص ١٤٨ـ١٥٥،١٦٠ـ١٦٢، ٢١٢).
سده دوازدهم و سیزدهم/ هجدهم و نوزدهم دوره شكوفایی نقشبندیان در قفقاز و بخش شرقی آن و داغستان بود (بنیگسن و ویمبوش، ١٩٨٥، ص ٩ـ ١٥). شیوخ نقشبندی همچون شیخاسماعیل كُردْمیر در شروان، شیخخالد كُرد از سلیمانیه و شیخمحمد شروانی یا محمد یراقلار در جنوب داغستان نفوذ بسیار یافتند، چنانكه در ١٢٤٠ـ١٢٤١/ ١٨٢٥ محمد یراقلار در خانات كُرَن اعلام جهاد كرد و جمالالدین قاضی قُموقی را به سلسله نقشبندیه فرا خواند. نهضت مذكور در ١٢٧٥ـ١٢٧٦/ ١٨٥٩ شكست خورد و جمالالدین و هوادارانش به قلمرو عثمانی مهاجرت كردند (همو، ١٣٧٨ ش، ص ٣٢ـ ٣٣). جمالالدین، مرشدِ محمدغازی و شامل، نایب محمدغازی بود (آكینر، ص ١٥٤). شامل رهبر نهضت «مریدان» بود و بهسبب رهبری فرهمند وی، تصوف در میان قبایل كوهنشین قفقاز، بویژه آوارها و چچنها، نفوذ و قدرتی فراوان یافت (برای اطلاع بیشتر در باره شامل رجوع كنید به د. اسلام ، چاپ دوم، ذیل «شامل»؛ مكلین، ١٣٧٠ ش). در واقع، قیامهای كوهنشینان نقشبندی قفقاز از ١٢٣٩ تا ١٢٧٢/ ١٨٢٤ـ ١٨٥٥، بهسبب وفاداری مطلق به آرمانها و پیروی از انضباط سخت، در مسلمان كردن اقوام چچن ــ كه بیشتر پیرو عقیده جاندارپنداری بودند ــ نقش مهمی داشت (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٣٣).
در سده سیزدهم/ نوزدهم، جنبش صوفیه بین تاتارها در اوج قدرت بود و در ناآرامیهایی كه پس از آزادی تاتارهای سِرْف (دهقانان روسیه) در ١٢٧٧ـ ١٢٧٨/ ١٨٦١ در منطقه رخ داد، نقشبندیان احساسات ضدروسی را میان تاتارها تشدید كردند (آكینر، ص ٧٣)؛ ازینرو، بسیاری از چهرههای فرهنگی تاتار بویژه در اِرنْبورگ تمایلات نقشبندی خود را آشكار كردند، از جمله ابونصركَرْسَوی (متوفی ١٢٢٩/ ١٨١٤)، شهابالدین مرجانی (متوفی ١٣١٧/ ١٨٩٩)، شیخزینالدین رسولی (متوفی ١٣٣٥/ ١٩١٧) و شیخعالمجان بارودی * (متوفی ١٣٠٠ ش/ ١٩٢١؛ بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٥٢ ـ٥٣). یكی از شیوخ نقشبندی به نام بهاءالدین واسیوف (واعظ اف؟، متوفی ١٣١٠ یا ١٣١١/ ١٨٩٣) شاخهای از نقشبندیه را در قازان بنیان نهاد كه طرز تفكر آنان آمیزهای از سوسیالیسم و اندیشههای تولستوی بود (آكینر، ص ٨٧). رهبر بعدی آنان، پیر بهاءالدین، در ١٣٣٦/ ١٩١٨ با بلشویكها متحد شد اما اندكی بعد به قتل رسید و فرقه مذكور بسرعت از بین رفت (همانجا).
نقشبندیان در قیام باسماچیان * ــ كه در ١٣٣٦/ ١٩١٨ آغاز شد و تا ١٣٤٩ (١٣٠٩ ش)/ ١٩٣٠ ادامه داشت ــ شركت كردند. دو تن از رهبران این نهضت، شیرمحمدبیگ یا كور شیرمت و جنیدخان نقشبندی بودند (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٤٩). این دو تن همچنین در مقاومتهای مسلحانه بر ضد حكومت شوروی، كه به غزوات (١٣٣٥ـ١٣٤٠/ ١٩١٧ـ١٩٢١) شهرت یافت، شركت كردند. پس از تشكیل مجمع علمای داغستان در ١٣٣٥/ اوت ١٩١٧، رهبری این غزوات به عهده شیخنقشبندی، نجمالدین هوتسو یا گوتسو (بهروسی: گوتسینسكی)، گذارده شد. وی با همراهی اوزن حاجی، دیگر شیخ نقشبندی، ابتدا با نیروهای روس سفید به رهبری ژنرال دِنیكین جنگید و پس از مرگ اوزنحاجی در ١٣٣٨/ مه ١٩٢٠، مبارزه بر ضد بلشویكها را سازمان داد كه در سیاست بینالمللی بویژه در محدودساختن قدرت مداخله ارتش سرخ در شمال ایران تأثیر گذاشت (همان، ص ٣٨ـ٤٠).
از دیگر چهرههای نقشبندیه در این دوره میتوان از شیخ حاجی یاندارف (از شیوخ چچنی كه در ١٣٤٦ـ١٣٤٧/ ١٩٢٨ محاكمه و سال بعد اعدام شد) و شیخعلی آقوشه در داغستان مركزی، كه در برابر بلشویكها موضعی بیطرف داشت، نام برد (همان، ص ٤١ـ٤٢). با سركوبی متوالی قیامهای نقشبندیان در قفقاز، اندكاندك سلسله قادریه رونق گرفت ( رجوع كنید به ادامه مقاله).
سلسله دیگر در ماوراءالنهر یسَویه است كه بنیانگذار آن شیخاحمد یسوی * (متوفی ٥٦٢) در شهر یسی (واقع در تركستان كنونی) به دنیا آمد (فخرالدین صفی، ج ١، ص ٤١؛ بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٢٤؛ دیویس، ١٩٩٦، ص ١٨٠). شیخاحمد سومین خلیفه بعد از خواجه یوسف همدانی و از خواجگان بود (فخرالدین صفی، همانجا). ازینرو، میان سلسله یسویه و سلسله خواجگان اشتراكهایی وجود داشت و چون خواجگان، سَلَف نقشبندیه نیز بودند، میان دو سلسله یسویه و نقشبندیه مناسبات تنگاتنگی برقرار بود، چنانكه میراث صوفیانه سلسله خواجگان در میان یسویان قبایل ترك و طوایف چادرنشین آسیای مركزی حفظ شد و در ادبیات و متون تركی یسویه تجلی یافت و در میان شهرنشینان و ایرانیان نقشبندی آن سامان نیز در ادبیات و متون فارسی نقشبندیه منعكس شد (دیویس، ١٩٩٦، ص ١٨٦؛ برای اطلاع بیشتر در باره رابطه بین خواجگان و یسویه رجوع كنید به همان، ص ١٨٧ به بعد).
مهمترین وجه تمایز یسویه با اخلاف خواجگانی و معاصران نقشبندی خود در نحوه برگزاری مراسم ذكر بوده است.
یسویه هوادار ذكر جلی (جهری) بودهاند و به همین سبب آنان را «علانیه» یا «جهریه» نیز گفتهاند، حال آنكه نقشبندیه و خواجگان بیشتر بر ذكر خفی تأكید داشتهاند (دیویس، ١٩٩٦، ص ١٩٨، ٢٠٠). همین اختلافنظر بعدها به خصومت و تعارض میان صوفیان كاشغر و چین انجامید.
سلسله یسوی در مسلمان كردن قبایل كوچنشین دورترین بخشهای آسیای مركزی، در طول سیردریا در قزاقستان و قرقیزستان امروزی بیشترین نقش را داشته است (همان، ص ١٨٠؛ بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٤٧، ١٨٩). همچنین بنا بر نظر پژوهشگرانی همچون فرانتس بابینگر و فؤاد كوپرولو، یسویه زمینهساز رواج تصوف در میان تركان آناطولی بوده است ( رجوع كنید به دیویس، ١٩٩٦، ص ١٨٤، نیز رجوع كنید به پانویس ١١). نقش مریدان احمد یسوی، بویژه سلیمان باكیرگان، در رواج تصوف در میان تاتارهای ولگا نیز بسیار مؤثر بوده است (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٥١). با اینهمه، میراث معنوی یسویه در بیرون از آسیای مركزی غالباً نادیده گرفته شده و این سلسله به اقوام ترك آسیای مركزی محدود شده است (دیویس، ١٩٩٦، ص ١٨٠ـ١٨١).
تعالیم احمد یسوی در اثری منسوب به او به نام دیوان حكمت آمده است (در باره مباحث مربوط به صحت انتساب این اثر به او رجوع كنید به همان، ص ١٨٣ـ١٨٤، پانویس ١٠). پس از درگذشت احمد یسوی، خلفای وی (برای اطلاع بیشتر در باره ایشان رجوع كنید به فخرالدین صفی، ج ١، ص ١٩ـ٣٤؛ جامی، ص ٣٨٨ـ ٣٨٩، ٨٣٠) این سلسله را در میان طوایف چادرنشین آسیای مركزی و شاهزادگان ازبك اشاعه دادند (دیویس، ١٩٩٦، ص١٩٦؛ برای نام این شاهزادگان رجوع كنید به همانجا، پانویس ٣٥؛ برای اطلاع بیشتر در باره نفوذ مشایخ یسوی در میان امیران ازبك رجوع كنید به معینالدین نطنزی، ص ٩١). دامنه نفوذ یسویه علاوه بر استپهای آسیای مركزی، به شهرهای ماوراءالنهر و حوزه سنّتی فعالیت نقشبندیان نیز كشیده شد (برای رقابتهای میان فرق صوفیانه رجوع كنید به دیویس، ١٩٩٦، ص ٢٠٠ بهبعد).
در سده یازدهم/ شانزدهم یسویه در نقشبندیه مستحیل شد (همان، ص ١٩٩، ٢٠٣) اما پس از مدتی بار دیگر سر بر آورد ( رجوع كنید به ادامه مقاله). دو شاخه افراطی یسویه (لاچیها و ایشانهای درازگیسو ) در دره فرغانه فعالیت داشتهاند (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٢٤؛ قس گراس، ١٩٩٩ الف ، ص ٥٢٨ كه به نقل از دیویس انتساب این دو گروه به یسویه را نادرست میداند).
در نیمه دوم سده سیزدهم/ نیمه دوم سده نوزدهم، شیخی یسوی به نام سنور سلسله لاچیها را بنیان نهاد. خان خوقند بعدها وی را به اتهام ارتداد به دار آویخت. پس از شكست حكومتهای محلی از روسها، لاچیها كه مخفی شده بودند، بار دیگر به رهبری قرقیزی از شهر مَركَلان به نام باباجان خلف رحمانقلی به عرصه آمدند. باباجان خلف به شرق فرغانه مهاجرت كرد و طریقت خود را در اُچ/ اُش رواج داد (همان، ص ٤٨). لاچیها بهسبب آنكه مراسم ذكر جلی را در شب و با حضور زنان، همراه با خواندن بخشهایی از دیوان حكمت احمد یسوی و رقص و سماع، برگزار میكردند و به برپایی ارجی (ازدواج جمعی) متهم بودند، در میان مسلمانان منزوی شدند؛ ازینرو، از انقلاب اكتبر استقبال كردند. بهنوشته بنیگسن و ویمبوش (١٣٧٨ ش، ص ٤٨ـ٤٩)، دهكدههای لاچینشین عمدتاً قرقیزند و لاچیها جوامعی كاملاً بستهاند كه نظام ازدواج درونهمسری دارند.
ایشانهای درازگیسو شاخه دیگر یسویه و از فعالترین و تندروترین سلسلههای تصوف بودهاند (همان، ص ٤٩)، اما در سالهای اخیر فعالیتشان كاهش چشمگیری یافته است. این سلسله را ابومطلب ساتیبالدیف ، كه در ١٣١٥ ش/ ١٩٣٦ اعدام شد، بنیان نهاد. مركز ایشانها، چلگازی در قرقیزستان بود و در كوههای جنوب قرقیزستان و اچ و جلالآباد و ارسلانآباد، میان قرقیزها و اقلیتی از ازبكها و تاجیكها هوادارانی داشتند (همان، ص٥٠ ـ٥١). در ١٣٤٢ ش/ ١٩٦٣، گروهی از ایشانهای دراز گیسو به اتهام اقدام برای تشكیل دولتی مسلمان، در بیشكِك (فِرونزه) محاكمه شدند (همان، ص ١٤٨).
شایان ذكر است كه در هر دو شاخه یسویه حلقههایی ویژه زنان وجود داشته است (همان، ص ٩٢).
كبرویه به لحاظ قدمت نخستین، و از حیث نفوذ (پس از نقشبندیه و یسویه) سومین سلسله در ماوراء النهر، بویژه خوارزم، است. بنیانگذار آن نجمالدینِ كبری * (متوفی ٦١٨) بود كه پس از كشتهشدنش به دست مغولان، دو مرید معروفش، سیفالدین باخَرْزی * (جامی، ص ٤٣٣ـ٤٣٤) در ماوراءالنهر و باباكمال جَندی در تركستان، تعالیم او را اشاعه دادند (صفا، ج ٣، بخش ١، ص ١٧١). با اینهمه، خوارزم مركز كبرویه باقی ماند و دامنه نفوذ آن در میان قرهقالپاقهای دلتای آمودریا گسترش یافت (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٢٥).
كبرویه در اسلامآوردن طوایف اردوی زرّین (دستهای از مغولان به سركردگی باتو در ولگای سفلا) نیز مرجوع كنید بهثر بودهاند (همان، ص ٤٧). ظاهراً سلسله كبرویه در دورههایی از رونق افتاد و اگرچه در سده سیزدهم/ نوزدهم احیا شد، پس از ١٢٩٠/ ١٨٧٣ هواداران آن به نقشبندیانی كه از بخارا آمده بودند پیوستند (همان، ص ٢٥). با وجود نفوذ كبرویه در میان قرهقالپاقها و حتی برگزاری مجالس ذكر در نیمه دوم سده چهاردهم/ بیستم (آكینر، ص ٤١٩ـ٤٢٠)، آنان اكنون كمنفوذترین سلسله آسیای مركزی و قفقاز محسوب میشوند كه فقط میان اندكی از دهقانان، بویژه در محدوده خوارزم و قونیه اورگنج در تركمنستان، هوادارانی دارند (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٢٥، ٦٢).
در باره كبرویه منابع كمی وجود دارد (برای پژوهشهای جدید در باره كبرویه رجوع كنید به دیویس، ١٩٩٦، ص ١٨١، پانویس ٤).
دیگر سلسله صوفیانه معروف در این منطقه، قادریه، منسوب به عبدالقادر جیلانی یا گیلانی (متوفی ٥٦١) است. گرچه محل شكوفایی قادریه بغداد بود، به آسیای مركزی نیز نفوذ یافت؛
چنانكه در سده ششم، حُجاج بلغاری و بازرگانان عرب این سلسله را از بغداد به قلمرو پادشاهی ولگا و تركستان، بویژه شهرهای دره فرغانه، آوردند (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٢٢،٥١). سلسله قادریه از سده هفتم تا نهم در برابر نفوذ نقشبندیه و یسویه از رونق افتاد (همان، ص ٢٢).
در سده سیزدهم/ نوزدهم، قادریان در شمال قفقاز سربرآوردند و با تبعید چچنهای قادری به قزاقستان و قرقیزستان، به دستور استالین، بار دیگر قادریان به محل اولیه خود، دره فرغانه، بازگشتند ( رجوع كنید به همان، ص ٤٧). عامل تجدیدحیات قادریان، چوپانی از قیموقها به نام كونتاحاجی كیشیفْ بود كه به روایتی، در سفر به بغداد و زیارت آرامگاه عبدالقادر گیلانی به سلسله قادری پیوست و از ١٢٧٨/ ١٨٦٢ به اشاعه آن در قفقاز پرداخت (همان، ص ٣٤).
در نتیجه شكست نهضت مریدان و ایجاد وقفه در فعالیت نقشبندیان (از ١٢٧٦ تا ١٢٩٧/ ١٨٥٩ـ ١٨٨٠)، مریدان كه از نبرد طولانی خسته شده بودند، به شعار «عدم مقاومت در برابر شر»، كه كونتاحاجی مطرح كرده بود، جذب شدند. دوره همزیستی مسالمتآمیز میان صوفیان قادری و حكومت روسیه تزاری دیری نپایید و در پی نفوذ روزافزون قادریان، در ١٢٨٠/ ژانویه ١٨٦٤ كونتاحاجی و مریدانش دستگیر شدند. كونتاحاجی در ١٢٨٤/ ١٨٦٧ در زندان درگذشت (همان، ص ٣٥). مرگ وی و حتی مهاجرتِ گروهی برخی از قادریان به تركیه، در تداوم رونق قادریه خللی پدید نیاورد. این سلسله، كه بر خلاف نقشبندیه شعارهای عقیدتی سادهتر و ساختار داخلی متمركزتر و مراسم ذكر جلی جذابتری داشت، از غرب به سوی اینگوش و اُسِتیا و از شرق به داغستان گسترش پیدا كرد و بویژه در میان مردم فقیر و روستایی رواج یافت (همان، ص ٣٥ـ٣٧). قادریه به چهار گروه تقسیم شد: شاخه اصلی كونتاحاجی در چچن و بخشهای كوهستانی داغستان؛
با مَتْگرای در دهكده كوهستانی آوْتورا در اینگوش به رهبری خانواده میتایف؛
بَتَلحاجی بِلْهورف در شهرهای سرححی و یاندِركا و اِگاژ و نَزران در قلمرو اینگوش و چیممیرزا یا طبالان در دهكده كوهستانی میرتوپ در شالی چچن (همان، ص ٢٢ـ٢٣؛
آكینر، ص ١٦٣). امروزه انشعابی از چیممیرزا كه هواداران ویسحاجی بودهاند در تمام قلمرو چچن و اینگوش، داغستان، اُسِتیا، كابارده (قبارطه)، آذربایجان و قزاقستان پراكندهاند (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٢٣). بهطور كلی توسعه قادریه در این مناطق در دهههای ١٣٤٠ و ١٣٥٠ ش/ ١٩٦٠ و ١٩٧٠ بسیار چشمگیر بوده است (همان، ص ٢٣، ٤١، ٤٤).
افزون بر صوفیان هوادار سلسلههای نقشبندیه و قادریه و یسویه و كبرویه، در دهههای اخیر بسیاری از صوفیان آسیای مركزی و قفقاز، مدعی هواداری از سلسلههای كمتر شناختهشدهتری چون قلندریهاند، كه از حضور ایشان در این منطقه، بویژه از سده دوازدهم، گزارشهایی در دست است. برای نمونه وامبری (ص ٢٠١، ٢٠٧)، سیاح مجارستانی، به قلندرخانههای بسیاری در اطراف خیوه و خوقند و شوراخان اشاره كرده است. زینالعابدین شروانی نیز در سفرنامه خود از قلندریه * سخن گفته، اما آنان را انشعابی از نقشبندیه دانسته است (الگار، ص ٧). پایهگذار قلندریه را شیخ صفای سمرقندی گفتهاند (بنیگسن و ویمبوش، ١٩٨٥، ص ٦١).
علاوه بر قلندریه صوفیان دیگری نیز وجود دارند كه منكر انتساب به سلسله خاصی هستند. آنان به «مجذوب» و «ملنگ» مشهورند و بویژه در خوارزم فعالیت دارند (همو، ١٣٧٨ ش، ص٢٦). همچنین گروهی نیز هستند كه نیمهصوفی و نیمهشمناند (همو، ١٩٨٥، ص ٩١).
در دوره حكومت شوروی (١٩١٧ـ١٩٩١) بر جمهوریهای آسیای مركزی و قفقاز و داغستان، همه سلسلهها در برخورد با شرایط سیاسی و اجتماعی حاكم، ویژگیهای كموبیش مشتركی داشتهاند. برخی از این ویژگیها عبارتاند از: پرهیز از عضویت در سازمانهای حزبی و اتحادیههای كارگری، احترام فوقالعاده به شیوخ خود بویژه آنانكه در قیامها كشته شده بودند، امتناع از آموختن زبان روسی (همو، ١٣٧٨ ش، ص ١٣٥ـ١٣٩)، اشتیاق به برگزاری مراسم ذكر (برای اطلاع بیشتر در باره انواع آن رجوع كنید به همان، ص١١٠ـ١١٣)، تلاش برای عضوگیری در محیطهای جمعی نظیر زندانها و پادگانهای نظامی (همان، ص ٨٨)، داشتن ادبیات زیرزمینی خاص مانند دیگر مخالفان نظام شوروی (همان، ص ١١٩)، نزدیكی نظام قبیلهای با سلسلههای صوفیانه (همان، ص ٨٧)، حرمت قائلشدن برای بِقاع صوفیان و زیارت آنها (برای اطلاع بیشتر در باره زیارتگاهها رجوع كنید به همان، ص ١١٧، ١٦٣، ١٦٥ـ١٦٧، ١٨١ـ١٨٩، ١٩٦ و نقشه ص ١٧٤ـ ١٧٥؛
برای اطلاع از فتواهای صادرشده در باره زیارت بقاع رجوع كنید به همان، ص ٥٥) و فعالیت مسلحانه فردی در هیئت ابرك (راهزن شرافتمند؛
همان، ص ١٣٣).
انگیزههای گرایش به تصوف نیز در این دوره تقریباً یكسان است؛
از جمله، ناامیدی از توانایی نهادهای رسمی مسلمان (چهار مركز عمده مسلمانان شوروی در اوفا، تاشكند، ماخاچقلعه و باكو) در حفظ شریعت، جذابیت تصوف برای روشنفكران و دانشگاهیان به منظور گریز از جامعه ملالآور تكصدایی شوروی، توجه دوباره به سنن ادبی درخشانی كه غالباً از آنِ ادیبان صوفی بوده است، جاذبههای مراسم ذكر و سماع و سرانجام انگیزه ملیگرایی كه متأثر از تلفیق هویت قومی و دینی است (همان، ص ٨٤ ـ٨٦).
در پژوهشهای محققان شوروی، مشایخ سلسلههای صوفیانه، با عناوینی گوناگون ولی كمابیش یكسان نام برده شدهاند، از جمله پیر، ایشان، مرید، ذكری، طریقتی، شپتونی (نجواگران)، پریگونی (پرندگان)، جداییطلبان زیرزمینی، ملایان بدون مجوز، دُخُونیكی (شكل روسی آخوند از زبان فارسی؛
همان، ص ١٩،٢١٤ـ ٢١٥). بهنوشته پیووارف ، جامعهشناس معروف شوروی، در ١٣٥٤ ش/ ١٩٧٥، نیمی از مسلمانان چچن اینگوش صوفی بودند (همان، ص ٤٥). با وجود این، در این دوره رسانهها بیش از پیش برضد تصوف تبلیغ میكردند (همان، ص١٥٠).
پس از فروپاشی اتحاد شوروی، تمایلبه احیای سنن صوفیانه در جمهوریهای تازه استقلال یافته كه قلمرو سنّتی تصوف بودند بیشتر شد و كتابها و جزوات و مقالات و روزنامهها و برنامههای رادیویی و تلویزیونی بسیاری در باره صوفیان تهیه گردید (شوبل، ص ٧٣ـ٧٤). جمهوری ازبكستان، بیش از همه مشتاق احیای تصوف بوده است و بویژه در سیاست خود بر زنده كردن سنّت ادبی تصوف، به مثابه جنبه مهم و اساسی میراث طلایی ، تأكید داشته است (همان، ص ٧٤ـ٧٥، پانویس ٧). جلوه بارز این سیاست، در ازبكستان و بیشتر جمهوریهای آسیای مركزی و قفقاز، نزدیكی بیش از پیش اسلام رسمی و روحانیان آن با تصوف است، چنانكه برخی از این روحانیان از نوادگان صوفیان و یا خود صوفی بودهاند؛
از جمله، باباخانبن عبدالمجید (متوفی ١٣٣٦ ش/ ١٩٥٧) و پسرش ضیاءالدین باباخانف (متوفی ١٣٦١ ش/ ١٩٨٢)، كه هر دو از مفتیهای قزاقستان و نقشبندی بودند (بنیگسن و ویمبوش، ١٣٧٨ ش، ص ٥٩).
منابع:
(١) شیرین آكینر، اقوام مسلمان اتحاد شوروی ، ترجمه علی خزاعیفر، مشهد ١٣٦٦ ش؛
(٢) عبیداللّهبن محمود احرار، احوال و سخنان خواجهعبیدالله احرار، مشتمل بر ملفوظات احرار به تحریر میرعبدالاول نیشابوری، ملفوظات احرار ( مجموعه دیگر )، رقعات احرار، خوارق عادات احرار تألیف مولاناشیخ ، چاپ عارف نوشاهی، تهران ١٣٨٠ ش؛
(٣) نسرین احمدیان شالچی، دیار آشنا: ویژگیهای جغرافیایی كشورهای آسیای مركزی ، مشهد ١٣٧٨ ش؛
(٤) یوگنی ادواردویچ برتلس، تصوف و ادبیات تصوف ، ترجمه سیروس ایزدی، تهران ١٣٥٦ ش؛
(٥) آلكساندر بنیگسن و اندرز ویمبوش، صوفیان و كمیسرها: تصوف در اتحاد شوروی ، ترجمه افسانه منفرد، تهران١٣٧٨ ش؛
(٦) محمدبن محمد پارسا، قدسیه: كلمات بهاءالدین نقشبند ، چاپ احمد طاهریعراقی، تهران ١٣٥٤ ش؛
(٧) عبدالرحمانبن احمد جامی، نفحات الانس ، چاپ محمود عابدی، تهران ١٣٧٠ ش؛
(٨) عبدالحی حسنی، نزههالخواطر و بهجهالمسامع و النواظر ، ج ٥، حیدرآباد دكن ١٣٩٦/ ١٩٧٦؛
(٩) ارازمحمد سارلی، تركستان در تاریخ: نگرشی بر تركستان در نیمهدوم قرن نوزدهم ، تهران١٣٦٤ش؛
(١٠) زینالعابدینبناسكندر شیروانی، ریاضالسیاحه ، چاپ اصغر حامد ربانی، تهران [? ١٣٦١ش( ؛
(١١) محمدعالم صدیقی علوی، لمحات من نفحات القدس ، لاهور ١٣٦٥ ش؛
(١٢) ذبیحاللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران ، ج ٣ـ٤، تهران ١٣٦٣ ش؛
(١٣) عبدالخالقبن عبدالجمیل غجدوانی، رساله صاحبیه ، چاپ سعید نفیسی، در فرهنگ ایران زمین، ج ١ (١٣٣٢ ش)؛
(١٤) علیبن حسین فخرالدین صفی، رشحات عینالحیات ، چاپ علیاصغر معینیان، تهران ١٣٥٦ ش؛
(١٥) جمال گوگچه، قفقاز و سیاست امپراتوری عثمانی ، ترجمه وهاب ولی، تهران ١٣٧٣ ش؛
(١٦) معینالدین نطنزی، منتخب التواریخ معینی ، چاپ ژان اوبن، تهران ١٣٣٦ ش؛
(١٧) زینالعابدینبن اسكندر شیروانی، ریاض السیاحه، چاپ اصغر حامد ربانی، ) تهران ١٣٦١ ش]؛
(١٨) فیتس روی مكلین، شیخ شامل داغستانی ، ترجمه و تلخیص كاوه بیات، تهران ١٣٧٠ ش؛
(١٩) رینولد الین نیكلسون، پیدایش و سیر تصوف ، ترجمه محمدباقر معین، تهران ١٣٥٧ ش؛
(٢٠) آرمین وامبری، سیاحت درویشی دروغین در خانات آسیای میانه ، ترجمه فتحعلی خواجه نوریان، تهران ١٣٣٧ ش؛
(٢١) Hamid Algar, "From Kashghar to Eyup: the lineages and legacy of Sheikh Abdullah Nidai", in Naqshbandis in Western and Central Asia: change and continuity , ed. Elisabeth Ozdalga, Istanbul ١٩٩٩;
(٢٢) Alexandre Bennigsen and S. Enders Wimbush, Muslims of the Soviet empire: a guide , London ١٩٨٥;
(٢٣) Devin De Weese, "Khojagani origins and the critique of Sufism: the rhetoric of communal uniqueness in the Manaqib of Khoja `Ali `Azizan Ramitani" , in Islamic mysticism contested: thriteen centuries of controversies and polemics, ed. Frederick de Jong and Bernd Radtke, Leiden: Brill, ١٩٩٩;
(٢٤) idem, "The mashaikh-i- Turk and the Khojagan: rethinking the links between the Yasavi and Naqshbandi Sufi traditions" , Journal of Islamic studies , Vol. ٧, no. ٢ (July ١٩٩٦) ;
(٢٥) Encyclopaedia Iranica , s.v. "Dahbidiya" (by Hamid Algar) ;
(٢٦) EI ٢ , s.vv. "Shamil" and "Ushurma, Mansur" (both by A. Knysh);
(٢٧) Jo-Ann Gross, "The polemic of `official' and `unofficial' Islam: Sufism in Soviet Central Asia", in Islamic mysticism contested , ibid, ١٩٩٩a;
(٢٨) idem, "The Waqf of Khoja ـ Ubayd Allah Ahrar in nineteenth century Central Asia: a preliminary study of the Tsarist record", in Naqshbandis in Western and Central Asia , ibid, ١٩٩٩ b ;
(٢٩) Jurgen Paul, "Forming a faction: the Himayat system of Khwaja Ahrar", International journal of Middle East studies , vol. ٢٣, no. ٤ (Nov. ١٩٩١);
(٣٠) Vernon Schubel, "Post-Soviet hagiography and the reconstruction of the Naqshbandi tradition in contemporary Uzbekistan", in Naqshbandis in Western and Central Asia , ibid;
(٣١) Isenbike Togan, "The Khafi , Jahri controversy in Central Asia revisited", in ibid.
/ افسانه منفرد/