دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٩٢٧
جُنبَلاط (جانبـُلاط/ جُمبلاط) ، خاندان ، عنوان مهمترین خاندان دروزیمذهب لبنانی. تبار خاندان جنبلاط به جان پولاد، پسر قاسمالكردی میرسد. قاسمالكردی از كردهای ایوبی بود كه در منطقه حلب واقع در شمال سوریه حكمرانی میكرد (شدیاق، ج ١، ص ١٥٧؛ ثریا، ذیل «جانپولادبك»)؛ اما، باشا (ج ١، ص ٣١٩) بر آن است كه خاندان جنبلاط كردتبار نبودند، بلكه پیشینه آنان به خاندان عباسی میرسد، ولی این قول، معتبر به نظر نمیرسد(رجوع کنید به د.اسلام ، چاپ دوم، ذیل "Djanbulat" ؛ شدیاق، همانجا).
نخستین فرد مشهور از این خاندان، مَنْتاشاه بود كه سلطان عثمان اول (حك : ٦٩٩ـ٧٢٦) او را، به سبب شایستگیاش، حاكم منطقه حلب كرد. با مرگ منتاشاه، فرزندش عربشاه جانشین او شد. عربشاه مدتی بعد به نفع فرزندش، جمالالدین، از حكومت كناره گرفت. پس از جمالالدین، فرزندش، احمد، حاكم این منطقه شد (باشا، ج ١، ص ٣٢١).
این دوران مصادف با ضعف و نابودی ایوبیان بود و در برابر، قدرت ممالیك در مصر و بخشهایی از منطقه شامات فزونی گرفت؛ ازاینرو، احمد به ممالیك روی آورد و آنها وی را مأمور كردند كه قدرت ایوبیان را در شمال سوریه از بین ببرد. پس از مرگ احمد، پسر بزرگش، حبیب، جانشین او شد، اما حبیب سیاست پدر را در پیش نگرفت و همین امر سبب شد كه ممالیك از وی بیمناك شوند و به دست عوامل خود، او را در حلب به قتل برسانند (همانجا). قاسم، برادر حبیب، نیز از گزند ممالیك در امان نماند. ممالیك با گسیل داشتن سپاهی به فرماندهی عزالدین كردی، قاسم را شكست دادند و او را از حلب راندند. قاسم به كوهستان پناه برد و شماری از دروزیان * گرد او آمدند و از وی پشتیبانی كردند. در نبردی دیگر میان سپاهیان قاسم و سپاهی به فرماندهی عزالدین كردی، قاسم بر او پیروز شد و به حلب بازگشت (همان، ج ١، ص ٣٨٨). این پیروزی زمینهساز همپیمانی سلطان سلیم اول (حك : ٩١٨ـ٩٢٦) و قاسم، برای رویارویی با گسترش نفوذ ممالیك در منطقه شامات، گردید.
وقتی سلطان سلیم در ٢٤ شعبان ٩٢٢ به سرزمین شام وارد شد، فخرالدین مَعْنی اول، حاكم دروزی منطقه جبللبنان، برای دیدار با او به حلب رفت كه به آشنایی فخرالدین با قاسم جنبلاط انجامید. در این میان عزالدین كردی ــ كه به دلیل شكست از قاسم، كینه او را در دل داشت با همدستی قراجهپاشا، حكمران حلب، از قاسم نزد سلطان سلیم بدگویی كرد و این باور را در ذهن او به وجود آورد كه درصورت بازگشت قاسم به حكومتِ حلب، مشكلات فراوانی در این منطقه بروز خواهد كرد. سلطان سلیم، تحت تأثیر بدگوییها، فرمان كشتن قاسم را داد و او در ارزروم كشته شد (همان، ج ١، ص ٣٨٩؛ هشی، ص ١ـ١٦). در دوره سلطنت سلطان سلیم بود كه پسر قاسم، جانپولاد، به مقام بیگی كلیس/ كلس منصوب شد (اوزون چارشیلی، ج ٣، بخش ١، ص ١٠٤). وی نه تنها كلیس بلكه تمامی ولایت حلب را از وجود راهزنان و یاغیان پاك كرد و به همین مناسبت نفوذ و اعتبارش در دربار عثمانی افزایش یافت، چنانكه در عملیات فتح قبرس در ٩٧٦/١٥٦٨ شركت كرد (ثریا، همانجا). پس از درگذشت وی (٩٨٠/١٥٧٢) امارت كلیس به پسرش، حسینپاشا، واگذار شد. او نیز مانند پدرش به مقابله با شورشیان منطقه برخاست و نَصوحپاشا * ، والی حلب و بعدها وزیر و صدراعظم عثمانی، را كه به محاصره شورشیان دمشق در آمده بود، نجات داد و از آن پس به توسعه قلمرو خود پرداخت (سامی، ذیل «نصوحپاشا»). مدتی بعد چغالهزاده یوسف سنانپاشا * (متوفی ١٠١٤) كه در ١٠١٢ فرمانده سپاه اعزامی به ایران شده بود، نصوحپاشا را از بیگلربیگی ولایت حلب بركنار و حسینپاشا را به جای وی منصوب كرد (اوزون چارشیلی، همانجا؛ نعیما، ج ٢، ص ٦).
حسینپاشا كه به چغالهزاده یوسف سنان پاشا قول داده بود با سپاه خود به اردوی اعزامی به ایران بپیوندد، چندان تعلل كرد كه وقتی به طسوج (میان شبستر و سلماس) رسید، سپاه عثمانی شكست خورده بود، لذا به حوالی وان عقب نشست. در آنجا به دستور سنانپاشا وی را به سزای این تعلل اعدام كردند. نیروهای تحت فرمان حسینپاشا پس از كشته شدن اودر ١٠١٤/١٦٠٥ بهحلب بازگشتند و علیپاشا، تحصیلدار (متسلّم) حلب را، كه برادرزاده حسینپاشا بود (نعیما، ج ٢، ص ٦ـ٧)، به ریاست خود برگزیدند. علیپاشا، كه نزد مورخان به جانپولاداوغلی معروف است، در ١٠١٥ سر به شورش برداشت و پس از تصرف حلب، بر وسعت قلمرو خود افزود (پچوی، ج ٢، ص٤١٠ـ٤١١؛ اسكندرمنشی، ج ٢، ص ٧٠٢ـ ٧٠٣، ٧٠٦).
دولت عثمانی كه در آن ایام گرفتار مشكلات داخلی و خارجی بود، برای آرام كردن وی، فرمان حكومت ایالت حلب را به نام او صادر كرد، اما این تدبیر مؤثر واقع نشد و او امارت مستقلی از جما تا اَدَنه تشكیل داد و فرمان داد به نامش خطبه بخوانند و سكه بزنند. وی همچنین سپاهی بزرگ و منظم ایجاد كرد (اوزون چارشیلی، ج ٣، بخش ١، ص ١٠٥). سرانجام مرادپاشا *(قویوجی)، پس از درگیریهای خونین، او را سركوب كرد. او كه از این جنگها جان به در برده بود، با انگیختن واسطههایی، از دربار عثمانی عذرخواهی نمود و پس از آنكه بخشوده شد، به حكومت طِمِشوار (تیمشوارا در رومانی كنونی) منصوب گردید؛ اما در ١٠١٨، پس از درگیرشدن با ینیچریها، به بلگراد گریخت و پس از دستگیری او را گردن زدند (نعیما، ج ٢، ص ١٨، ٢١ـ٢٥؛ پچوی، ج ٢، ص ٤٣٨ـ٤٣٩).
وقتی نیروهای شورشی علیپاشا از سپاه عثمانی شكست خوردند، بیشترشان، به سبب مناسبات دوستانهای كه با خاندان مَعْن داشتند، به منطقه شوف در لبنان پناه بردند كه دروزینشین و تحت فرمانروایی فخرالدین مَعنی دوم (حك : ٩٩٤ـ١٠٤٢) بود (شدیاق، ج ١، ص ١٦٢؛ ابوعزالدین، ص ١٨٠ـ١٨١؛ بعینی، ص ٣٦). شماری دیگر از آنان به مرور به روسیه رفتند و مسیحی شدند. برخی دیگر، كه در آسیای صغیر سكنا گزیدند، همچنان سنّیمذهب باقی ماندند و گروهی دیگر كه در سوریه باقی ماندند، به مذهب اسماعیلی پیوستند (باشا، ج ١، ص٣٢٠ـ٣٢١). از جمله كسانی كه به منطقه شوف در لبنان پناه برد جنبلاطبن سعیدبن مصطفیبن حسینبن جنبلاط بود كه میتوان وی را مؤسس خاندان جنبلاط در لبنان دانست.
در باره سال ورود جنبلاط به منطقه جبللبنان * اختلافنظر وجود دارد. برخی سال ١٠٢١/١٦١٢ را زمان مهاجرت این خاندان دانستهاند، زیرا در این سال فخرالدین معنی (حاكم این منطقه) جنبلاطبن سعید را مأمور گشودن قلعه اَرنون كرد. برخی نیز نوشتهاند كه جنبلاطبن سعید با پسرش رَباح در ١٠٣٩/١٦٣٠ وارد بیروت شد و امیر فخرالدین، هم پیمان علیپاشا (والی عَكّا)، از او به خوبی استقبال كرد. بزرگان جبل به دیدن او آمدند و از وی دعوت كردند كه به شوف برود و در روستای مختاره ساكن شود (رجوع کنید به همان، ج ١، ص ٣٢٢ـ٣٢٣؛ شدیاق، همانجا). خاندان جنبلاط در همین سال كاخ بزرگی در مختاره ساختند و به زودی نزد مردم شوف محترم و مشهور شدند (شدیاق، همانجا).
با مرگ جنبلاطبن سعید (١٠٥٠/١٦٤٠)، نخست فرزندش رباح و سپس نوهاش علیبن رباح جانشین او شدند و در همین دوران، رهبری خاندان جنبلاط در لبنان آغاز شد، به گونهای كه از اوایل سده یازدهم/ هفدهم این خاندان در رویدادهای سیاسی و اجتماعی لبنان نقش مؤثری ایفا كردند. با این همه، امیران خاندان شهابی (شهابیان * )، از بیم گسترش قدرت و نفوذ خاندان جنبلاط، همواره میكوشیدند داراییهای این خاندان را تصرف كنند و از نفوذ آنان بكاهند. امیرحیدر شهابی از این بیمناك بود كه با قدرت گرفتن خاندان جنبلاط نه تنها دو خاندان رقیب، یعنی تَنوخی و ارسلان، زیر نفوذ این خاندان روند، بلكه با تكیه بر تبارشان ــ كه بنا به ادعایشان، به عباسیان میرسد درصدد به دست گرفتن قدرت و براندازی حكومت وی برآیند (ضاهر، ص ٨٧؛ باشا، ج ١، ص ٣٢٣).
چندتن از مشاهیر خاندان جنبلاط، كه در سه سده اخیر نقش مهمی در تاریخ سیاسی لبنان داشتهاند، عبارتاند از:
١) علیبن رباحبن جنبلاط (١١٠١ـ١١٩٢/ ح ١٦٩٠ـ ١٧٧٨). وی در ١١٢٣/١٧١٢ با دختر قَبَلان قاضی تَنوخی، رئیس منطقه شوف، ازدواج كرد. قبلان در ١١٢٧/١٧١٥ درگذشت و چون فرزند پسر نداشت، بنا به تقاضای بزرگان شوف و موافقت حاكم وقت (امیرحیدرشهابی)،داراییقبلانبهدامادش، شیخعلی جنبلاط، امیر منتخب مردم، واگذار شد (باشا،ج١، ص ٣٨٠ـ٣٨١؛ شدیاق، همانجا؛ ابوعزالدین، ص ٣١٢).
شیخعلی جنبلاط، بهسبب ویژگیهای فردیاش و نیز اهمیتی كه منطقه زیرفرمانش داشت، مهمترین فرمانروای منطقه جبل لبنان در سده دوازدهم/ هجدهم بود.املاك او از ساحل مدیترانه در منطقه صیدا تا دشت بِقاع گسترده بود. وی از عُقّال (رجال مذهبی) دروزی نیز به شمار میآمد و با تسامحی كه در پیش گرفت، توانست به اختلافهای قومی و مذهبی در لبنان پایان دهد (باشا، ج ١، ص ٣٨٥؛ ابوعزالدین، ص ٢٠٩).
در ١١٢٧/١٧١٥، والی عكّا به ولایت دمشق رسید و به پاس قرض بیضَمانی كه پیشتر علی جنبلاط به وی داده بود، او نیز، بنا به تقاضای علی، روستاهایی را در بقاع به اقطاع او واگذار كرد (ابوصالح، ص ٣٣؛ باشا، ج ١، ص ٣٨٢). علی جنبلاط، به دلیل حسن سلوك، مورد توجه مردم بود. وی در ٩ شوال ١١٩٢/ ٣٠ اكتبر ١٧٧٨ در روستای بعذران درگذشت و پسرش قاسم در بعذران و پسر دیگرش، نَجْم، در مختاره به جای او به قدرت رسیدند (شدیاق، ص ١٦٣ـ١٦٤؛ باشا، ج ١، ص ٣٨٥). از ١٢٠٥ تا ١٢١٥/ دهه ١٧٩٠ و اولین ربع از سده نوزدهم، دوران تسلط بشیر شهاب ثانی * و شیخبشیر جنبلاط بود (ابوعزالدین، ص ٢١١).
٢) بشیربنقاسمبن علیبن رباح (١١٨٩ـ١٢٤٠/ ١٧٧٥ـ ١٨٢٥). وی در ١٢٠٦ در جنگ اقلیم الخَرّوب، به همراه سپاه پدرش، برای یاری به امیربشیر شهاب ثانی و مقابله با احمد جزّارپاشا *، والی صیدا، شركت كرد كه به پیروزی سپاه امیر بشیر انجامید؛ اما، گرفتن مالیات سنگین از سوی امیربشیر، سبب شد تا مردم برضد او شورش كنند و بشیر جنبلاط نیز، با استفاده از فرصت و با تحریك عشایر دروزی، سپاهیان امیربشیر را در ٢٧ ربیعالآخر ١٢٠٧/ ١٢ دسامبر ١٧٩٢ شكست داد و آنان را تا شهر صیدا عقب راند. در نبرد دیگری كه احمد جزّارپاشا، در منطقه شحیم داشت، سپاه بشیر جنبلاط توانست در ١٠ جمادیالاولی ١٢٠٧/٢٤دسامبر١٧٩٢اوراشكست دهد(باشا، ج١،ص ٣٢٥ـ٣٢٦؛ بطرس بستانی، ذیل «جانبلاط»؛ شدیاق، ج ١، ص ١٦٥).
سیاستهای جزّارپاشا باعث شد كه در لبنان بیثباتی و هرج و مرج و زمینه فساد مالی به وجود آید، بهگونهای كه هر خاندانی كه پول بیشتری به جزّار میداد، فرمان حكمرانی را در منطقه خود به دست میآورد. هنگامی كه بشیر جنبلاط و برادرش، حسن، برای رویارویی با احمد جزّارپاشا، در ١٢٠٨/١٧٩٣ به منطقه المزاریب رفتند، با امیر بشیر شهاب و برادر وی ملاقات، و در باره این موضوع توافق كردند كه از حكومت امیربشیر شهاب جانبداری كنند؛ از اینرو، با رفتن به شهرك مختاره سپاه دو تن از امیران خاندان شهابی به نامهای حیدر و قعدان را، كه برای براندازی امیربشیر همپیمان شده بودند، در منطقه مَرْج بِعَقْلین شكست دادند (باشا، ج ١، ص ٣٢٦؛ شدیاق، ج ١، ص ١٦٥ـ١٦٦).
امیربشیر شهاب را بارها حكام عثمانی بركنار كردند و به زندان انداختند؛ با این همه، بشیر جنبلاط با پول و قدرت و نفوذی كه داشت همواره در كنار او بود و از همینرو، بارها دارایی خاندان جنبلاط مصادره شد. امیربشیر، كه به خوبی از خدمات سیاسی و مالی جنبلاط آگاه بود و خود را مدیون حمایتهایاومیدید، بدون مشورت او هیچ تصمیمی نمیگرفت و قدرت علناً در دست بشیر جنبلاط بود (باشا، ج ١، ص ٣٢٧). امیربشیر از ادامه این وضع و فزونی گرفتن قدرت و نفوذ بشیر جنبلاط ناخرسند بود، اما چون ثروت و نفوذ بشیر را نداشت نمیتوانست اوضاع را تغییر دهد. خدمات بشیر جنبلاط به امیربشیر تا آنجا بود كه سرنوشت سیاسی دو خاندان جنبلاط و شهابی به هم گره خورد (همانجا). بشیر جنبلاط، افزون بر اشتغال به امور سیاسی، توجه ویژهای به مناطق اقطاعی زیر نفوذ خود داشت و در هنگام لزوم، از موقعیت خود به نفع دروزیان بهره میبرد، ضمن آن كه به نفع امیربشیر در سركوب خاندانهای معارض حكومت وی شركت كرد (ابوعزالدین، ص ٢١٣؛ باشا، ج ١، ص ٣٢٨).
با این همه، امیربشیر شهاب كه نگران متمایل شدن بشیر جنبلاط به سمت حكومت عثمانی بود، با بردباری و پنهان كردن ناخرسندی قلبی خود از قدرت خاندان جنبلاط، در انتظار فرصتی بود تا بشیر جنبلاط را از میان بردارد (همانجاها). از اینرو، در صدد اتحاد با خاندان یزبَك، از خاندانهای دروزی، برآمد، اما در نهایت طرح او شكست خورد؛ لذا، برای تحكیم امارت خود در جبل لبنان، از عبداللّهپاشا، والی شهر عكّا، یاری خواست. عبداللّهپاشا در قبال این كار، درخواست خراجی غیرمتعارف كرد و امیربشیر، برای تأمین آن، مردم شهر عكّا را زیر فشار قرار داد كه این امر منجر به طغیان مردم گردید و تنها با حمایت بشیر جنبلاط، امیربشیر مجدداً حاكمیت خود را بازیافت. در نزاع میان والی عكّا و درویشپاشا، والی دمشق، امیربشیر جانب والی عكّا را گرفت و چون والی عكّا با محمدعلی پاشا هم پیمان بود، این امر خشم دولت عثمانی را برانگیخت به طوری كه تصمیم به بركناری او گرفتند و درویشپاشا را به پاشایی صیدا و توابع آن منصوب كردند (فیرو، ص ٥٧ ٥٩؛ شدیاق، ج ١، ص ١٦٨ـ ١٦٩). امیربشیر از بیم جان راهی مصر شد و بشیر جنبلاط و دیگر بزرگان قوم، امیرعباس اسعد شهابی را به جانشینی او برگزیدند (شدیاق، ج ١، ص ١٦٩). در توافق میان امیربشیر و محمدعلی پاشا، قرار شد امیربشیر، در برابر واگذاری منطقه جبل به پاشای مصر، به حكومت خود باز گردد، ازاینرو امیربشیر در ١٢٤٠/١٨٢٤ به لبنان بازگشت و با حمایت نامحدودی كه والی مصر از او میكرد، فرصت را برای رهایی از نفوذ بشیر جنبلاط مناسب دید (باشا، ج ١، ص ٣٢٨ـ ٣٣٠). در درگیری میان بشیر جنبلاط و امیربشیر، بزرگان و اعیان دروزی و مسیحی، كه از ستمهای امیربشیر به ستوه آمده بودند، از بشیر جنبلاط حمایت كردند، به طوری كه او توانست سپاهی پنج هزار نفری فراهم آورد. امیربشیر، كه توان رویارویی با بشیر جنبلاط را نداشت، از محمدعلی پاشا، حاكم مصر، درخواست كمك كرد. محمدعلی نیز كه چشم طمع به سوریه داشت و چون برای رسیدن به این هدف میبایست از منطقه جبل لبنان گذر میكرد، دستور آمادهباش ده هزار سرباز را داد (همانجا). در جمادیالاولی ١٢٤٠/ ژانویه ١٨٢٥ جنگ در سماقیه آغاز شد. امیربشیر با كمك سپاه والی عكّا، سپاه بشیر جنبلاط را در ٢٩ جمادیالاولی ١٢٤٠/ ١٩ ژانویه ١٨٢٥ شكست داد و پس از كشتن شماری از سپاهیان، دیگر نظامیان به منطقه وادیالتّیم گریختند (فیرو، ص ٥٣؛ خلیل، ص ٤٥ـ٤٧). بشیر جنبلاط به همراه شیخعلی عماد، بزرگ خاندان عماد، به سوریه گریخت و والی شام آنان را به عكّا فرستاد. حضور بشیر جنبلاط در عكّا و حسن رفتار عبداللّهپاشا با او، سبب نگرانی امیربشیر شد، به طوری كه برای محمدعلی نامه نوشت و درخواست مرگ بشیر جنبلاط را كرد؛ ازاینرو، والی عكّا در ٢٣ شوال ١٢٤٠/ ١١ ژوئن ١٨٢٥ بشیر جنبلاط و شیخ علی عماد را به دار آویخت (فؤاد افرام بستانی، ص ٢٧ـ ٢٨؛ شدیاق، ج ١، ص١٧٠ـ١٧٢؛ ابكاریوس، ص ٥٦). با مرگ بشیر جنبلاط، امیربشیر املاك خاندان جنبلاط را در مناطق بقاع و جبل مصادره كرد و بیشتر زمینهای متعلق به دروزیان را از آنان گرفت (بعینی، ص ٤٦؛ فیرو، ص ٥٧ ٥٩). خاندان جنبلاط، به ناچار، شوف را ترك كردند و برخی از رهبران این خاندان نیز تبعید شدند تا آنكه سعیدبن بشیر در ١٢٧٧/١٨٦٠ توانست، با كمك عثمانیها، دوباره خاندان خود را در مناطق دروزینشین استان جبللبنان حاكم سازد (باشا، ج ١، ص ٣٦٩؛ ابوعزالدین، ص ٢١٥ـ٢١٦).
٣) نایفه بنت بشیربن قاسمبن علیبن رباح (١٢٢٥ـ ١٢٩٧/ ١٨١٠ـ ١٨٨٠). وی در مختاره به دنیا آمد. بعدها با امین شمس، حاكم منطقه حاصبانی (حاصبیا) در ناحیه جبللبنان، ازدواج كرد. او پس از مرگ شوهرش، در سی سالگی رهبری حاصبانی را بر عهده گرفت. نایفه به مراكز و نهادهای خیریه و نگهداری افراد بیسرپرست كمك میكرد و چون در یاری رساندن به افراد تنگدست، از هر دین و مذهبی كه بودند، تبعیض قائل نمیشد، هم نزد مسلمانان و هم نزد مسیحیان محترم بود. در ١٢٧٦/ ١٨٦٠، كه در منطقه جبل میان دروزیان و مسیحیان جنگی خونین درگرفت، نایفه از كشتار گسترده مسیحیان منطقه حاصبانی، كه عمدتاً به دست نظامیان عثمانی و به نام دروزیان صورت میگرفت، جلوگیری كرد. پس از رویدادهای خونین ١٢٧٦/ ١٨٦٠، نفوذ نایفه رو به فزونی نهاد به گونهای كه پیروان دیگر ادیان نیز جذب او شدند. او در ١٢٩٧/ ١٨٨٠ درگذشت و به سبب خدماتش در حفظ و یكپارچگی دروزیان، در خلوة بَیاضِه (مكان عبادت دروزیان) به خاك سپرده شد (باشا، ج ١، ص ٤٠٠ـ٤٠٢؛ فیرو، ص ٥٥).
٤) كمال بن فؤاد بن نجیب بن سعید، معروف به كمال جنبلاط (١٣٣٦ـ١٣٩٧ =١٣٥٦ ش /١٩١٧ـ١٩٧٧).اودر٢٠صفر١٣٣٦/ ٦ دسامبر ١٩١٧ در مختاره به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در مدرسه عین طوره گذراند و در ١٣١٧ ش/ ١٩٣٨ به فرانسه رفت و از دانشگاه سوربن دو مدرك كارشناسی گرفت، یكی در جامعهشناسی و دیگری در روانشناسی. پس از بازگشت به لبنان، وارد دانشگاه سنژوزف شد و از آنجا لیسانس حقوق گرفت، سپس در ١٣٢١ ش/ ١٩٤٢، به مدت یك سال، در دفتر امیلادّه ، (١٣٠١ق = ١٢٦٢ ١٣٢٨ش/ ١٨٨٤ـ ١٩٤٩) رئیسجمهوری وقت لبنان، به وكالت پرداخت (ابوترابی، ص ٢١٣؛ هادسون ، ص ١٨٤). كمال جنبلاط در دوران جوانی از ادّه ــ كه «بلوك ناسیونال» طرفدار فرانسه را به وجود آورده بود حمایت كرد، اما بعدها با سیاستهای ادّه مخالفت كرد و به بشاره خوری (١٣٠٨ ق = ١٢٦٩ ش ١٣٤٣ ش/ ١٨٩٠ـ ١٩٦٤)، رئیسجمهوری اسبق آن كشور، گرایش یافت. كمال در ١٣٢٢ ش/ ١٩٤٣ از منطقه شوف به نمایندگی مجلس ملی لبنان انتخاب شد، در ١٣٢٦ش/ ١٩٤٧ وزیر امور اقتصادی گردید اما به كمیل شمعون (رئیسجمهوری لبنان از ١٣٣١ تا ١٣٣٧ ش/ ١٩٥٢ـ ١٩٥٨) پیوست تا به استعفای خوری جامه عمل پوشاند؛ گرچه در ١٣٣٥ ش/١٩٥٦ با كمیل شمعون نیز به مخالفت پرداخت (هادسون، ص ١٥٦ـ ١٥٧، ١٨٤؛ باشا، ج ١، ص ٣٩٣؛ خلیل، ص ٢٢٧ـ ٢٢٨). وی در سِمَت وزیر كشور به بسیاری از گروههای چریكی اجازه فعالیت داد و وقتی كه آن سِمت را ترك كرد، دارای مشی كاملاً مخالفی با دولت بود. جنبلاط از ١٣٢٢ ش/ ١٩٤٣ چندین دوره متوالی به نمایندگی مجلس انتخاب گردید و از ١٣٣٧ ش/ ١٩٥٨ در هیئت دولت شركت كرد و مسئولیتهای متعددی را به عهده گرفت و در ١٣٤٨ ش/ ١٩٦٩ بار دیگر وزیر كشور شد (رجوع کنید به تیمافییف ، ص ٢٨٣ـ ٣٥٠؛ باشا، ج ١، ص ٣٩٣). حمایت او از مبارزان فلسطینی در پیكار با اسرائیل باعث شد تا سران ارتش لبنان و دستگاههای اطلاعاتی اسرائیل آشكارا علیه وی برخیزند. فؤاد شهاب (١٣٢١ق = ١٢٨٢ش ١٣٥٢ ش/ ١٩٠٣ـ ١٩٧٣)، رئیسجمهوری اسبق، از جمله مخالفان وی بود ( الموسوعة العربیة العالمیة، ذیل «كمال جنبلاط»).
وی از مشی جمالعبدالناصر *، رئیسجمهوری پیشین مصر، و سوسیالیسم عربی در لبنان طرفداری میكرد، همچنین حامی دوستی لبنان و مصر و سوریه با اتحاد شوروی بود و در ١٣٥١ ش/ ١٩٧٢ موفق به گرفتن جایزه صلح لبنان شد (همانجا؛ خلیل، ص ٢٢٩). كمال جنبلاط در ١٣٢٨ ش/ ١٩٤٩ حزب سوسیالیست ترقیخواه را با هدف انجام اصلاحات اقتصادی و اجتماعی، پایهگذاری كرد (رجوع کنید به پتران، ص ٤٧). جنبلاط، به سبب حمایت از ملیگرایی عربی و جنبش ملی آزادیبخش فلسطین «فتح» در لبنان، از مهمترین سیاستمداران تاریخ معاصر این كشور به شمار میآید (فیرو، ص ٣٥٩؛ هادسون، ص ١٨٣؛ خلیل، ص ٨٣). حزب سوسیالیست به رهبری كمال جنبلاط توانست نقش كماهمیت جامعه دروزی را در لبنان تقویت كند. همبستگی میان دو شاخه نظامی و سیاسی حزب در دوران جنگ داخلی (١٣٥٤ـ ١٣٦٨ ش/ ١٩٧٥ـ١٩٨٩) برای دروزیان موفقیتهای مهم سیاسی در پی داشت (فیرو، ص ٣٥٩ـ٣٦٠). تأكید جنبلاط بر ملیگرایی عربی ــ كه در بسیاری از كتابها و مقالههایش نیز به آن پرداخته است در آغـاز بیشتـرین مخاطبـان را در میان مسیحیان و دروزیان و بهتدریج در جامعه دروزی داشت. او بر این باور بود كه لبنان كشوری عرب است و هیچ تضادی میان وفاداری به لبنان و وفاداری به جهان عرب نیست (همان، ص ٣٥٩). كمال جنبلاط در اوایل جنگ داخلی لبنان رئیس دفتر سیاسی احزاب و جریانهای ملی و پیشرو در لبنان شد، همچنین به ریاست كنگره همبستگی با ملتهای آسیا و افریقا و گروه حمایت از مبارزه مردم فلسطین برگزیده شد. او از سرسختترین طرفهای جنگ داخلی بود و بارها خواستار پیروزی نظامی بر فالانژها (گروههای شبهنظامی مسیحی در دوران جنگ داخلی) بود (فیسك ، ص ١١٨؛ الموسوعة العربیة، ذیل «كمال جنبلاط»). افزون بر این، تلاشهای سوریه برای پایان دادن به نبردها را نمیپذیرفت و همواره درصدد انتقام از فالانژها بود و جنگ ١٢٧٧/ ١٨٦٠ میان مسیحیان و دروزیان را یادآوری میكرد (فیسك، همانجا). او، با پشتیبانی از هر حركت تندرو در لبنان، تأثیرش در امور سیاسی این كشور بیش از تأثیر رئیس یك حزب بوده است. وی در بُعدِ نظری آرمانگرا و در رفتار سیاسی عملگرا بود (هادسون، ص ١٨٤).
جنبلاط افزون بر فعالیتهای سیاسی و حزبی، كتابهایی به زبان فرانسه و عربی تألیف و یا ترجمه كرده است، كه از مهمترین آنهاست: المشاركة بین العلم الحدیث و الحكمة، غاندی و العالم المعاصر، الدیمقراطیة الجدیدة، الدیمقراطیة العالمیة و السلام، الوجه الاخلاقی للدروز، بلادالحكماء و نحو اشتراكیة اكثر انسانیة. سازمان انتشارات حزب سوسیالیست ترقیخواه مجموعه آثار كمال جنبلاط را در ١٣٦٦ ش/ ١٩٨٧ در بیروت به چاپ رساند (باشا، ج ١، ص ٣٩٥ـ٣٩٦). وی در اوج درگیریهای جنگ داخلی، در ٢٥ اسفند ١٣٥٥/ ١٦ مارس ١٩٧٧، در مسیر بازگشت به خانهاش در مختاره، در منطقه شوف به قتل رسید (فیرو، ص ٣٥٩ـ٣٦٠؛ فیسك، ص ٧٦ـ ١١٨؛ زهرالدین، ص ١٠٧؛ خلیل، ص ١٨٧).
پس از او پسرش، ولید جنبلاط (متولد مرداد ١٣٢٨/ اوت ١٩٤٩)، جانشین وی شد.
منابع:
(١) اسكندربن یعقوب ابكاریوس، نوادرالزمان فی وقائع جبل لبنان، چاپ عبدالكریم ابراهیم سمك، لندن ١٩٨٧؛
(٢) جمیل ابوترابی، من هم الموحدون «الدروز»؟، دمشق ١٩٩٨؛
(٣) عباس ابوصالح، التاریخ السیاسی للامارة الشهابیة فی جبل لبنان: ١٦٩٧ـ ١٨٤٢ م، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٤) اسكندرمنشی؛
(٥) محمد خلیلباشا، معجم اعلام الدروز، بیروت ١٩٩٠؛
(٦) بطرس بستانی، كتاب دائرة المعارف: قاموس عاملكل فن و مطلب، بیروت ١٨٧٦ـ١٩٠٠، چاپ افست [ بیتا. (؛
(٧) فؤادافرام بستانی، مذاكرات رستمباز ، بیروت ١٩٦٨؛
(٨) حسن امین بعینی، دروز سوریه و لبنان فی عهد الانتداب الفرنسی: ١٩٢٠ـ ١٩٤٣، دراسة فی تاریخهم السیاسی، بیروت ١٩٩٣؛
(٩) ایگور ولادیمیروویچ تیمافییف، كمال جنبلاط: الرجل و الاسطورة، ترجمه خیریضامن، ) بیروت ? ٢٠٠٠ (؛
(١٠) محمد ثریا، سجل عثمانی، استانبول ١٣٠٨ـ١٣١٥/ ١٨٩٠ـ ١٨٩٧، چاپ افست انگلستان ١٩٧١؛
(١١) خلیلاحمد خلیل، كمال جنبلاط ثورة «الامیرالحدیث»، ) بیروت ( ١٤٠٤/ ١٩٨٤؛
(١٢) صالح زهرالدین، تاریخالمسلمین الموحدین « الدّروز »،بیروت ١٩٩٤؛
(١٣) شمسالدینبن خالدسامی، قاموس الاعلام ، چاپ مهران، استانبول ١٣٠٦ـ١٣١٦/ ١٨٨٩ـ ١٨٩٨؛
(١٤) طنوسبن یوسف شدیاق، اخبارالاعیان فی جبل لبنان، چاپ مارون رعد، ) بیروت ( ١٩٩٥؛
(١٥) مسعود ضاهر، الجذور التاریخیة للمسألة الطائفیة، بیروت ١٩٨٤؛
(١٦) الموسوعة العربیة، دمشق: هیئة الموسوعة العربیة، ١٩٩٨ـ ؛
(١٧) الموسوعة العربیة العالمیة، ریاض: مؤسسه اعمال الموسوعة للنشر و التوزیع، ١٤١٩/ ١٩٩٩؛
(١٨) مصطفی نعیما، تاریخ نعیما: روضة الحسین فیخلاصة اخبار الخافقین، ج ٢، استانبول ) بیتا. ]؛
(١٩) سلیم حسنهشی، علیپاشا جنبلاط ، بیروت ١٩٨٦؛
(٢٠) Nejla M. Abu-Izzeddin , The Druzes: a new study of their history, faith and society , Leiden ١٩٨٤;
(٢١) EI ٢ , s.v. "Djanbulat" (by P. Rondot);
(٢٢) Kais M. Firro, A history of the Druzes , Leiden ١٩٩٢;
(٢٣) Robert Fisk, Pity the Nation: Lebanon at war , Oxford ٢٠٠١;
(٢٤) Michael C. Hudson, The precarious republic: political modernization in Lebanon , Boulder and London ١٩٨٥;
(٢٥) Ibrahim Pecevi, Pecevi tarihi , ed. Murat Uraz, Istanbul ١٩٦٨-١٩٦٩;
(٢٦) Tabitha Petran, The Struggle over Lebanon , New York ١٩٨٧;
(٢٧) Ismail Hakki Uzuncarsili, Osmanli tarihi , vol.٣, pt.١, Ankara ٢٠٠٣.
/ حیدر بوذرجمهر /
تصاویر این مدخل:
کمال جنبلاط منبع: http://www.dara١takadoumya.com/pic٥.htm