دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٧٧٣
جلالی ، قیامها ، قیامهایی در اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم بر ضد دولت عثمانی، غالباً در آناطولی. نام این قیامها منسوب است به شیخجلال بوزاوقلی ، كه در ٩٢٥/ ١٥١٩ در نزدیكی توقات * قیام، و به قولی ادعای مهدویت كرد ( د.ا.د.ترك ، ذیل "Celali isyanlari") و به قولی دیگر منتظر ظهور حضرت مهدی بود (رجوع کنید به آقداغ، ص١١٧). این درویش تركمن ( میدان لاروس، ج٢، ص٨٣٩)، كه یك سپاهی تیماردار (تیولدار) بود (كونت ، ص١٢٥)، با شعار «بهبود زندگی انسانهای تنگدست، دهقانان بیزمین و به ستوه آمدگان در زیر بار مالیاتهای سنگین» مردم را به گردِ خود فراخواند (یتكین ، ج١، ص٢٠٤). به رغم ضربه سختی كه سلطانسلیم اول پیش از جنگ چالدران *(٩٢٠) بر قزلباشان آناطولی وارد آورده بود، روابط معنوی قزلباشان آناطولی و صفویان همچنان ادامه داشت (اوزون چارشیلی، ج٢، ص٣٤٥؛ د.ا.ترك، ج٦، ص٧٩٠) و لذا هزاران نفر با تمایلات قزلباشی، دعوت او را پذیرفتند و بیش از بیست هزار نفر، در ٩٢٤، زمانی كه سلطانسلیم به مصر لشكركشی كرده بود تا از اتحاد ممالیك با صفویه جلوگیری كند، در توقات قیام كردند و در اندك مدتی منطقه بین رودهای قزلایرماق و یشیلایرماق را تسخیر كردند. سلطانسلیم هم برای جلوگیری از گسترشِ روزافزونِ دامنه قیام، فرهادپاشا (بیگلربیگی رومایلی) و علیبیگ شهسوار اوغلی (والی مرعش) را مأمور سركوبی آنان كرد (سعدالدین افندی، ج٢، ص٣٨٥؛ آقداغ، ص١١٧ـ١١٨). قیام به شدت سركوب گردید و شیخجلال كه در صددِ پناهنده شدن به قلمرو دولت صفوی بود، در ارزروم دستگیر و اعدام شد (كونت، همانجا؛ پچوی ، ج٢، ص٤٠٣، پانویس٢).
قیام شیخجلال، از نوع قیامهای علوی ـ قزلباشی شاهقلی و نورعلیخلیفه بود. آن دو خلفای شاهاسماعیل در آناطولی بودند كه اولی در ٩١٧ (حاجیخلیفه، ص١٦٢) و دومی چند ماه بعد به قتل رسید و گروههایی از پیروانشان به ایران پناهنده شدند (یتكین، ج١، ص١٩٦ـ٢٠٣). قیام شیخ جلال سرآغاز قیامهای سوگْلون (سولون) قوجه و پسر شاهْولی در بوز اوق، بابا ذوالنون یا ذوالنون خلیفه، دوموز یا تونوز اوغلان ، ینْیجِه بیگ ، ولیخلیفه (شاهخلیفه)، قلندرچلبی، از نوادگان حاجیبكتاشولی و معروف به قلندرشاه (قلندرخلیفه)، سیدی ، انجیرْـ یمَزْ و دیگران بود كه در فاصله سالهای ٩٣٢ تا ٩٣٥، در دوره سلطنتِ سلطان سلیمان قانونی (٩٢٦ـ٩٧٤)، بهوقوع پیوست(پچوی، ج١، ص٦٧ـ٧٠؛ اوزونچارشیلی، ج٢، ص٣٤٥ـ٣٤٨؛ د.ا.د.ترك ، همانجا؛ یتكین، ج١، ص٢٠٤ـ٢٠٩). این قیامها، كه عمدهترین علت آنها تشدیدِ فشارهای مالیاتی سلیمان قانونی برای تأمین هزینههای روزافزون لشكركشیهای وی به شرق و غرب بود (آقداغ، ص١١٨ـ١١٩)، ضمن آنكه دارای خصوصیاتِ علوی ـ قزلباشی بود و بعضی از رهبرانشان، بهویژه آنهایی كه عناوینی چون «شاه» و «خلیفه» داشتند، با صفویه بیارتباط نبودند، عموماً از قیامهای جلالی بهشمار آمدهاند (حاجیخلیفه، ص١٦٥؛ د.ا.د.ترك، همانجا؛ د.ترك ، ذیل Celali isyanlarl"")؛ حتی قیام مصطفی دوزمه (مصطفای دروغین)، كه پس از اعدام شاهزاده مصطفی به اشاره پدرش سلیمان قانونی در ٩٦٠ بهوقوع پیوست، قیامِ جلالی قلمداد شده است (پچوی، ج١، ص١٨٢ـ١٨٣؛ د.ا.د.ترك ، همانجا؛ د.ا.ترك ، ج١١، ص١٣٥).
جلالی نامیده شدن قیامهای مذكور، به سبب همانندی آنها با قیام شیخجلال و نیز مفهومی بوده كه لفظ «جلالی» پیدا كرده بود. جلالی در منابع رسمی، مترادفِ یاغی، باغی، اهلِ فساد، الشراء، شقی، حرامی، دزد، راهزن، سارق ( د.ترك ، همانجا)، رجّاله، اوباش (اسكندر منشی، ج٢، ص٦٣٥، ٧٦٦؛
جنابدی، ص٨٠٦) و حتی مُلحد و كافر (سومر ، ١٩٩٢، ص٧٤) آمده كه به قتل و غارت اموال عمومی مشغول و مشمول حُكم «خروج علیالسلطان» و «سعی بالفساد» بوده است ( د.ا.د.ترك ، همانجا). در منابعِ عثمانی از جنبشهای ضد دولت عثمانی در سدههای دهم تا یازدهم، با عنوان «ملالِ جلالی»، «فتنه جلالی»، «محاربه جلالی»، «واقعه جلالی» و «پریشانی جلالی» یاد شده (برای نمونه رجوع کنید به عطائی، ص٤٧٧ـ٤٨٠) و شورشگران را «آدمهای جلالی»، «یاغیان جلالی»، «اشقیای جلالی» ( د.ترك ، همانجا) و كسانی كه از جاده اطاعت خروج و به قلل خیانت و عصیان عروج كرده بودند (نعیما، ج١، ص٢٣٢) خواندهاند؛
لیكن رشته قیامهایی كه از دوره آنان (١٠٠٤ـ١٠١٩) «فترتِ بزرگِ جلالی» خوانده شده، بهطور اخص قیامهای جلالی بهشمار آمدهاند (آقداغ، ص٣٧٦). پیش از پرداختن به این قیامها، به علل درگیری و تركیب نیروهای تشكیلدهنده آنها اشاراتی میشود.
جنگهای دوازده ساله عثمانی با ایران كه از ٩٨٥ آغاز شده بود و لشكركشی عثمانی به اتریش در ١٠٠١/١٥٩٣، كه ده سال بهطول انجامید، از مهمترین علل قیامهای جلالی بهشمار آمده است (سومر، ١٩٨٠، ص١٨٦؛
اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص٩٩). این جنگهای فرساینده، افزون بر تلفات، هزینههای سنگینی داشت كه در نتیجه آن، «تكالیف دیوانیه» و «تكالیف عرفیه» و فشار بر مردم افزایش یافت و به فقر و نارضایی و در نهایت، نافرمانی مردم انجامید. درنتیجه نیرومندتر شدنِ اروپای در حال گذار از قرون وسطا به قرون جدید، دیگر دوره كشورگشاییهای غنایمآور برای عثمانی به سر آمده بود ( د.اسلام ، چاپ دوم، تكمله ٣ـ٤، ذیل "Djalali"). این جنگها عواقب دیگری نیز داشت كه از مهمترین آنها، بر هم خوردن نظامِ تیمار * (اقطاع) بود. از سویی تصاحب تیمار (وسیله گذران زندگی سپاهیان) به دست دولتمردان، و ناممكن شدن تأمینِ معاش ارباب تیمار به علت خالیشدن روستاها و ورشكستگی روستاییان از سوی دیگر، سپاهیان را به قیامكنندگان نزدیك كرد. سران قیامهای جلالی معمولاً از همین سپاهیان تیمار و معاش از دست داده و فراریان از جبهههای جنگ و بركنارشدگان از وظایف نظامی و اداری دولت عثمانی بودند (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص٩٩ـ١٠٠؛
آقداغ، ص٣٠٨ـ٣٠٩؛
جودتپاشا، ج١، ص٤٧؛
د.ترك ؛
د. ا. د. ترك ، همانجاها). شركتِ بیگلربیگیها و سنجقبیگیهای ولایت و سنجقهای آناطولی به همراه سپاهیانِ تحت فرمانشان، باعث فقدانِ نیروهای مهاركننده و آزادی عمل قیامكنندگان در برخی مناطق میشد (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، همانجا). بهنوشته جودتپاشا (همانجا)، مشغولیتِ دولت عثمانی در رومایلی باعث شد كه اطراف آناطولی دور از نظارت بماند و جلالیان بر هر سو مسلط شوند. غالب قیامهای آناطولی در اثنای لشكركشیها بهوقوع میپیوست.
بحران اقتصادی ناشی از جنگهای داخلی و خارجی، انتقال و تغییر مسیر تجاری از قلمرو عثمانی به دریاهای خارجی، صدور موادخام و ورود مصنوعات و از رونق افتادن صنایع بومی و بازارهای داخلی، ركود كشاورزی به علت نبودِ امنیت، خشكسالی و قحطی و مهاجرت كشاورزان به شهرها و پیوستن به بیخانمانان و بیكاران ــكه به آنان «چفت بوزان» (زراعتْ بههم زن) و به عبارتی «لَوَندات آشفته روزگار» نیز گفتهاندــ زمینهساز اصلی قیامها بود. برهم خوردنِ نظام اداری كشور و تشدید اختلافات بین واحدهای نظامی، بهویژه سوارهنظام تیولدار و اُجاق قپوقولی (سوارهنظام ینیچری)، به بروز نافرمانی و بیانضباطی در بین نیروهای نظامی و گاه كشته شدن دولتمردانِ درجه یك و حتی شخص سلطان و كاهش اعتبار و اقتدارِ دولت میانجامید؛
از اینرو، خلا قدرت بهخصوص پس از مرگ سلیمان قانونی را میتوان از عللِ تشدید قیامهای جلالی دانست (اسكندر منشی، ج٢، ص٧٦٦؛
د.اسلام ؛
د.ا.د.ترك ، همانجاها). رواجِ جملاتی چون «تفنگ باعث فساد»، «تفنگ باعث ظهور جلالی» در منابع آن دوره، خود نشاندهنده نقش این جنگافزار جدید در قیامهاست (د.ا.د.ترك ، همانجا). تلاش برای خلعِ سلاحِ اهالی آناطولی در جریان عملیات مرادپاشا * (قویوجی) و اسماعیلپاشا (رجوع کنید به ادامه مقاله)، دلیل دیگری بر اهمیت نقش تفنگ در این شورشهاست. در چنین اوضاع و احوالی كه بُنیه دولت دستخوش فرسایش تدریجی بود، مردم آمادگی گردآمدن در اطراف هر بشارتدهندهای را داشتند؛
پس دستههای جلالی با بههم پیوستن گروههای كوچكِ راهزن تشكیل شدند و بهسبب فراهم بودن شرایط، به سرعت رشد یافتند و به اردوهای چند هزار نفری و حتی چند ده هزار نفری تبدیل شدند و قیامهای كوچك راه قیامهای بزرگ را هموار كردند (آقداغ، ص١٣٩ـ١٤٤). به عبارت دیگر، هرگاه جنگ در حال پیشرفت بود، شمار دستههای نظامی محلی افزایش مییافت و اینان آنگاه كه دور از مردم زندگی میكردند جلالی قلمداد میشدند (اینالجق ، ص٣٤٧).
قیام عبدالحلیم قرهیازیجی * نخستین قیامِ بزرگ جلالی به شمار آمده است (رجوع کنید به اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٦٦؛
اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص١٠٠؛
سومر، ١٩٨٠، همانجا؛
هامر ـ پورگشتال، ج٤، ص٣٠٤). عبدالحلیم قرهیازیجی، «متسلِّم» (تحصیلدار مالیات) سنجقی در سیواس بود و چون شخص دیگری را بهجایش منصوب كردند، یاغی شد (پچوی، ج٢، ص٤٠٣ـ٤٠٤؛
د.ا.د.ترك ، همانجا) و با سپاهش كه از فراریهای جنگ حاچاوسی (١٠٠٥) تشكیل شده بود، به اورْفه حمله كرد. حسینپاشا، مفتش سابق امور یاغیان، نیز با عبدالحلیم همپیمان شد؛
اما، سرانجام قرهیازیجی حسینپاشا را وجهالمصالحه قرار داد و خود بخشیده شد و به حكومت آماسیه منصوب گردید و حتی در سركوبی «سوختهها» («سُفته»ها یا طلاب علوم دینی) شركت كرد، و حسینپاشا اعدام شد (اوزونچارشیلی؛
هامر ـ پورگشتال، همانجاها). گفتهاند كه قرهیازیجی سپاه و دیوانی نظیر دولت عثمانی تشكیل داده و فرمانهای طغراداری با عبارت «حلیمشاه مظفربادا» به ولایات فرستاده بود ( د.ا.ترك ، ج٦، ص٣٤١؛
اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص١٠٠ـ١٠١). نعیما (ج١، ص٢٤٦ـ٢٤٧) صورت یكی از احكامِ منسوب به عبدالحلیم (صادره ١٠٠٩) را آورده كه در آن تصریح شده است: «فرمودم كه دست عثمانیان از این طرفها كُلاً منقطع و سلطنت بلانزاع به من مقرر [شود (»؛
اما، آقداغ (ص٢٤٣ـ٢٤٨) و سومر (١٩٨٠، ص١٨٦ـ١٨٧) بر آناند كه قرهیازیجی در پی برانداختن حاكمیت عثمانی نبوده و ظاهراً توانایی آن را هم نداشته است. پس از كشته شدن قرهیازیجی (١٠١٠)، برادرش، دلیحسن، جانشین وی شد و بعضی سركردگان، چون شاهْوِردی، طویل و احمد قرهقاش، به او پیوستند (پچوی، ج٢، ص٤٠٤؛
حاجیخلیفه، ص١٧٨ـ١٧٩؛
اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٦٨ـ٧٦٩؛
نعیما، ج١، ص٢٩٥)، لیكن گروههای جلالی دیگر در آناطولی پراكنده شدند و به غارت پرداختند (آقداغ ص٤٠٠ـ٤٠٢،٤٧٠). دلیحسن یكی از نیرومندترین جلالیها بود كه حتی صوقُلْلیزاده حسنپاشا * ، خسروپاشا و حافظ احمدپاشا * در سركوبی وی توفیقی نیافتند و سرانجام دولت مركزی، با انتصاب دلیحسن به حكومتِ بوسنه، به قیام او خاتمه داد و حتی بخشی از نیروهای تحتِ فرمان دلیحسن را به جنگ با اتریش گسیل كرد و به روایتی ششهزار تن كشته شدند. دلیحسن، به اشاره صدراعظم و به اتهام تلاش در جلب حمایت پاپ و جمهوری و نیز، در ١٠١٤/١٦٠٦ به قتل رسید (پچوی، ج١، ص٢٩٥ـ٢٩٦، ٣٨١ـ٣٨٤،٤٤٠؛
عطائی، ص٤٧٨ـ٤٧٩). پس از دلیحسن، یولارقِصْدی بر اطراف قَسطَمونی، سلیمان اَرابهجی بر صاروخان، چورَكاوغلی بر آنقره، قرهسعید بر آقشهر و كوتاهیه، مصطفی قِنالیاوغلی بر افیون قرهحصار و دیگر شورشیان جلالی چون كِزیراوغلی، مرادِكافر، دونْدار، دَلیذوالفقار، ییلْدیزْلی، ابراهیمبیك، گورگوراوغلی، موصلیچاوش، قلندر اوغلی، آغاچْدان پیری، جانپولاد اوغلی بر نواحی آناطولی مسلط شده تاختوتاز میكردند (هامر ـ پورگشتال، ج٤، ص٣٦٥، ٣٩٨). نتیجه این درگیریها، مهاجرتهای روزافزون از روستاها به شهرهای بزرگ بهویژه استانبول، و نیز از آناطولی به رومایلی بود. این دوره هفت ساله (١٠١١ـ١٠١٨)، كه آغازش نقطه پایانی بر «فترتِ جلالی» بهشمار آمده، دوره فرار بزرگ نام گرفته است (آقداغ، ص٣٨٩، ٤٧٠). این دوره، بهسبب جدایی هزاران تن از كار و تولید و بیخانمانی آنان، بهانهای برای شورش دستههای عصیانگر جلالی فراهم آورد (همان، ص٤٨٢). این وضع، كه در درجه اول معلول گرفتاریهای جنگی دولت در مرزهای شرقی و غربی بود، نمیتوانست دائمی باشد. قرارداد صلح ژیتواتوروك با اتریش در ١٠ رجب ١٠١٥/١١ نوامبر ١٦٠٦، كه به جنگِ سیزده ساله با اتریش پایان بخشید، و انتصابِ مرادپاشا قویوجو كه در مذاكرات صلح حاضر بود (به صدراعظمی)، نخستین گام در تسكین و دفع فتنه جلالی بود (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٦٩؛
د.ا.ترك ، ج٨، ص٦٥٢؛
نیز رجوع کنید به عطائی، ص٤٨٠). مرادپاشا پس از دریافت مُهرِ صدارت (شعبان ١٠١٥) و تدارك مقدّمات لازم، به جنوب آناطولی و شمال سوریه رفت كه جولانگاهِ شورشیان جلالی بود (رجوع کنید به شدیاق، ج١، ص١٦٠). نخستین هدف او سركوبی جانپولاد اوغلی، یكی از خطرناكترین یاغیانِ مسلط بر حلب، بود. مرادپاشا از استانبول تا حلب چند دسته یاغی، از جمله دستههای جمشید (اطراف اَدَنَه/ آدانا/ آطنه) و احمدبیگ سراجزاده (حوالی قونیه)، را قلع و قمع كرد و برای تأمین امنیت راه، محمدبیگ قلندر اوغلی را، كه بر مَغنیسا تسلط داشت، عفو و او را حاكم آنقره كرد (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص١٠٦ـ١٠٧؛
سامی، ذیل «قویوجی مرادپاشا»؛
عطائی، ص٦١٠؛
یتكین، ج١، ص٢٣٣، ٢٤٥). علیپاشا جانپولاد اوغلی از خاندان كُردتبار جانبولاط (جانپولاد) بود كه سنجق كلیس (نزدیك حلب) را نسل در نسل در اختیار داشتند ( د.اسلام ، همانجا؛
هامر ـ پورگشتال، ج٤، ص٣٩٨ـ٣٩٩). او پس از اعدام شدن برادرش (حسینپاشا) به فرمان سنانپاشا، در ١٠١٣، عصیان كرد (رجوع کنید به اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٦٨ـ٧٦٩؛
د.ا.ترك ، ج٣، ص١٦٤). دولت مركزی، والیگری حلب را به او وعده داد (هامر ـ پورگشتال، ج٤، ص٣٩٩ـ٤٠٠)، لیكن او به یاغیگری ادامه داد، قلمرو خود را از حماه تا ادنه توسعه بخشید و با امضای قرارداد مصالحه با فردیناند، دوك بزرگ توسكان، به خطری بزرگ برای امپراتوری عثمانی تبدیل شد (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص١٠٤ـ١٠٥؛
د.ا.ترك ، ج٣، ص٢٢ـ٢٣؛
د.ترك؛
د.ا.د.ترك ، همانجاها). لشكر مرادپاشا متشكل از دوشیرمه (ینیچریهای مسیحی) و نیروهای حكام محلی ( د.اسلام ، همانجا) در صحرای اروچ اُواسی شكست سختی بر جانپولاد اوغلی وارد آورد و وی را مجبور به گریز كرد (٣ رجب ١٠١٦). گفتهاند از سرهای ٠٠٠ ، ٢٦ اسیر، كه جلادهای مرادپاشا آنها را از تن جدا كردند، «كلّهمنارها» ساختند (پچوی، ج٢، ص٤٣٧؛
نعیما، ج٢، ص١٦؛
حاجیخلیفه، ص١٨٠؛
یتكین، ج١، ص٢٣٧). جانپولاد اوغلی با نیروهای باقیمانده به قلندر اوغلی پیوست، اما چون با وی سازش نداشت به استانبول گریخت و از پادشاه عثمانی طلب بخشایش كرد و با موافقت پادشاه حكومت طِمِشوار به او داده شد؛
اما، سال بعد به دستور مرادپاشا، كه مخالف زندهماندن سركردگان جلالی بود، به قتل رسید (پچوی، ج٢، ص٤٣٨ـ٤٣٩؛
عطائی؛
اوزون چارشیلی، همانجاها؛
هامر ـ پورگشتال، ج٤، ص٤٠٦؛
د. ا. ترك ، ج٣، ص٢٣). مرادپاشا پس از پاك كردن ولایت حلب از جانپولادیان (جان فولادیان)، در صدد پایان دادن به غائله قلندر اوغلی برآمد. محمدقلندر اوغلی * ، به علتِ رنجیدگی خاطر از دولت، در ١٠١٣ دوباره عصیان كرد و مغنیسا را تصرف و غارت نمود و هرچند مرادپاشا حكومت آنقره را به او واگذار كرد، چون مردم راهش ندادند با جلب نیروهای جلالی، مانند قرهسعید، میمون، و آغاچدان پیری، بر قدرتِ خود افزود و با حدود سیهزار تن، از بورسه تا آیدین را غارت نمود و موجب وحشت حكومت استانبول شد (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٧٠؛
سومر، ١٩٨٠، ص١٨٨ـ١٨٩؛
میدان لاروس ، ج٦، ص٨٠٠ـ ٨٠١). او در نامهای به موصلیچاوش آرزوهای خود را چنین بیان داشته است: «ولایات آیدین و صاروخان و... را تالان كرده با غنایم بیشمار مراجعت كردیم... اگر حق تعالی مدد كند با دلاوران كار آمد... آن پیر فرتوت را برطرف كرده، از اُسكدار به این سو از چنگ عثمانی درآورده میشود. در صورتی كه فرصت، پیر ) مرادپاشا ] را دست دهد، زبانزد شدن آنچه كردهایم خودْ ما را كفایت كند (یتكین، ج١، ص٢٣٢ـ٢٣٣؛
نعیما، ج٢، ص١٤). از قضا مرادپاشا فرصت به دست آورد. وی با دادنِ سنجقبیگی ایچایل به موصلیچاوش، از پیوستن او به قلندر اوغلی جلوگیری كرد و در دشت گوكسون (نزدیك مرعش) ضربهای سخت بر قلندر اوغلی وارد آورد (٢٤ ربیعالا´خر ١٠١٧). پچوی (ج٢، ص٤٤٠) تعداد كشتههای جلالی را بیشمار نوشته و افزوده است كه فراریان هم كشته شدند. قلندر اوغلی و تعدادی از سركردگانش، از جمله خلیل طویل و برادرش میمون، نیز به ایران فرار كردند و دربار اصفهان از آنان استقبال كرد ( د.ا.ترك ، ج٨، ص٦٥٢؛
حاجیخلیفه، ص١٨٠؛
عطائی، همانجا؛
اسكندر منشی، ج٢، ص٧٧١؛
نیز رجوع کنید به حسینی استرآبادی، ص١٩٣ـ١٩٤). به قوجه مرادپاشا، صدراعظم هشتاد و چند ساله، «قویوجی» (چاهكن) لقب دادند، زیرا به دستور او اسیران جلالی را گردن میزدند و در چاهها دفن میكردند. روایات موجود همه حاكی از قساوت و قاطعیت او در بر خورد با جلالیهاست. تعداد كشتهشدگان را در دوره سه ساله عملیات تنبیهی جلالیان، بین ٠٠٠ ، ٦٥ تا یكصد هزارتن نوشتهاند (هامر ـ پورگشتال، ج٤، ص٤١٩؛
د.ا.ترك ، ج٨، ص٦٥٣؛
یتكین، ج١، ص٢٤٥ـ٢٤٦). مرادپاشا، موصلی چاوش و یوسفپاشای جلالی را نیز با نیرنگ اسیر كرد و كشت (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص١١١؛
د.ا.ترك ، همانجا). بر اثر همین اقدامات خونین، قیامهای جلالی بهطور محسوس فروكش كرد و آرامش در آناطولی مدتی برقرار شد؛
لیكن اندكی بعد، قیامهای جلالی و شبهجلالی، چون قیامهای آبازه محمدپاشا، قرهحیدر، قرهحیدر اوغلی (جلالی جلالیزاده)، قاطرجی اوغلو محمدپاشا * ، عبدالنبی گرجی و آبازه حسنپاشا *، با انگیزههای گوناگون، در گوشه و كنار آناطولی آغاز شد. از آن میان، محمدپاشا و حسنپاشا، كه از دولتمردان بودند و به علت رنجیدگی، عصیان كرده بودند، بخشیده شدند، اما به سبب ادامه ناسازگاری، محمدپاشا در ١٠٤٣ به قتل رسید و حسنپاشا در ١٠٦٩ (سامی، ذیل «آبازه محمدپاشا»؛
میدان لاروس ، ج١، ص٨ـ ٩). قرهحیدر اوغلی، كه از ١٠٥٥ به انتقام خون پدرش عاصی شده و بارها از دام نیروهای سركوبگر فرار كرده بود، سرانجام بهدست آبازهحسنپاشا دستگیر و در ١٠٥٨ در استانبول كشته شد (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص٣١١ـ ٣١٢؛
یتكین، ج١، ص٢٤٠ـ٢٤٢). قاطرجی اوغلو (محمدپاشا)، از دسته قرهحیدر اوغلو و جانشین او، در حمله عبدالنبی گرجی به استانبول مشاركت كرد، لیكن پس از شكست تقاضای عفو نمود و به مقامهایی چون سنجقبیگی و بیگلربیگی و عنوانِ پاشا رسید. قاطرجیاوغلو در رأس نیرویی كه برای سركوبی آبازه حسنپاشا اعزام شده بود، قرار گرفت و سرانجام در جنگ كِرت (١٠٧٩) كشته شد (یتكین، ج١، ص٢٤٢ـ٢٤٣؛
اوزون چارشیلی، همانجا). عبدالنبی گرجی نیز كه در ١٠٥٩ قصد بر انداختن دولت عثمانی را داشت و با نیروی مردمی تا نزدیك دروازه استانبول پیشروی كرده بود، شكست خورد و اعدام شد (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص٣١٢ـ٣١٤؛
یتكین، ج١، ص٢٤٣ـ٢٤٥).
در این دوره پاشاهای جلالی بسیار قدرت گرفتند و حتی به یكی از آنها، اِپشیر مصطفیپاشا*، مُهر صدارت داده شد (در ١٠٦٤) كه این امر نشاندهنده قدرت جلالیان در سرزمین آناطولی است (اینالجق، ص٣٤٩؛
اولیاچلبی، ج١، ص٢٧٩ـ ٢٨٠). برخوردِ قاطع با قیامهای جلالی با صدارت محمدپاشا كوپْریلی (١٠٦٦) و انتصاب اسماعیلپاشا (شوال ١٠٦٩)، به عنوان مفتش ولایات عثمانی، آغاز شد. اسماعیلپاشا سیاست مرادپاشا قویوجی را پی گرفت و با كشتار هزاران تن و جمعآوری بیش از هشتاد هزار قبضه تفنگ، به قیامهای آن دوره جلالیان پایان داد (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص٣٩٧ـ ٣٩٨؛
د.ا.ترك ، ج٦، ص٨٩٦ـ٨٩٧). به روایت یتكین (ج١، ص٢٤٧ـ٢٤٨)، مردم آناطولی توان مقاومت عملی را از دست دادند و قیامهای پراكنده پس از آن، جنبه سیاسی نداشت. شاو (ج١، ص١٨٨) سركوبِ جنبشِ جلالی را نشانِ قدرت كافی عثمانیان برای مقابله هم زمان با بیگانگان و مخالفان داخلی دانسته است. از اواسطِ نیمه دوم قرن یازدهم، از قیامهای وسیعِ جلالی خبری نبود؛
گر چه پس از جنگ طولانی با اتریش و عقبنشینی از وین (١٠٩٥)، اوضاع بحرانی ١٠٠٥ تكرار شد و در ١٠٩٨ یكی از جلالیان به نام یگن (یهین) عثمانپاشا، قدرتمندترین شخصیت امپراتوری گردید (اینالجق، ص٣٥٠) و كمی پس از پیمان كارلوویتس/ كارلوفچه (١١١٠/١٦٩٨)، دشواریهای بعد از جنگ (مانند افزایش مالیات و فقرِ عمومی در كشور) سبب غارتگریهای مجدد جلالیان در آناطولی شد و امپراتوری عثمانی را به راهِ انحطاطی افكند كه نتوانست از آن خلاصی یابد (همان، ص٣٥٢ـ٣٥٣).
از جمله علل فروكش كردنِ این قیامها، آغازِ جنگ طولانی با اتریش و همپیمانان آن و نیازِ روزافزون به سرباز و جلب جلالیان به صفوف نظامی بود ( د.ترك ، همانجا) و از جمله علل اصلی شكستِ قیامهای جلالی، هماهنگ نبودن قیام كنندگان، برخورد خصومتآمیز مردم ولایات با دستههای جلالی، و ناتوانی آنان در نبرد با نیروهای سازمانیافته نظامی عثمانی بود (شاو، همانجا).
جلالیها در ایران. در ١٠١٧، وقتی نیروهای زیر فرمانِ قلندر اوغلی از نیروهای عثمانی شكست خوردند، با دادنِ تلفات زیاد به جانب آناطولی شرقی فرار كردند و پس از ضربه دیگری كه در حوالی بایبورد خوردند، به سوی مرزهای دولت صفوی عقب نشستند. میمون نیز پس از شكست در ارزروم به ایران گریخت (اوزون چارشیلی، ج٣، بخش١، ص١٠٩ـ١١٠). جلالیهای فراری نمایندهای نزد امیرگونهخان قاجار (حاكمِ چُخورسعد) كه در ایروان مستقر بود، فرستادند و ضمن اعلامِ «شاهی سُوَنی» [ = هواداری از شاه صفوی( درخواست پناهندگی كردند (بلان، ص٢١٠ـ٢١١). امیرگونهخان گزارشِ مكتوب ورود جلالیان را برای شاهعباس به مازندران فرستاد (رجوع کنید به اسكندرمنشی، همانجا). منجم یزدی (ص٣٤٧ـ٣٤٨) گزارش امیرگونهخان را كه درباره ورود ده هزار جلالی پناهجو و اقامتشان در اوچكلیسا و تقاضای قشلاق آنان است درج كرده است. نماینده سرداران جلالی هم عریضهای مبنی بر هواداری از شاه و مخالفت با دولت عثمانی تقدیم كرد (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٧١). شاهعباس، كه قصد عزیمت به آناطولی داشت، از آمدن جلالیان، كه با قزلباشان همزبان و همرزم و همتبار بودند، خرسند گشت و نماینده جلالیها را به گرمی پذیرفت و ضمن اهدای خلعت، دستور برقراری تسهیلات برای پناهندگان و پذیرایی از آنان را به امیرگونهخان صادر كرد و حاتمبیك اعتمادالدوله، وزیراعظم، را برای استقبال از آنان و مشاهده احوال آنان و هدایت سرانشان به دربار، به تبریز فرستاد (بلان، ص٢١١) و بودجه كلانی برای پذیرایی و اسكانشان تعیین كرد (رجوع کنید به اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٧٢). جلالیان، كه به سبب اختلافات داخلی و درگیری بین محمدپاشا قلندر اوغلی و قرهسعید عرب، به سه جوخه تقسیم شده بودند، از اوچكلیسا به تبریز عزیمت كردند. حاكم تبریز (وزیر آذربایجان) هر طبقه از ایشان را در مكانی مناسب در آذربایجان و عراق عجم اسكان داد. وزیراعظم ایران در سفر به آذربایجان، با گروههای جلالی در زنجان و نیكپی و میانه ملاقات كرد و در تبریز مورد استقبال آنان قرار گرفت. اسكندر منشی كه شاهد این استقبال بوده، تعداد جلالیان را «از پیاده و تفنگچی و سواره یراقدار»، ده هزار تن برآورد كرده است (ج٢، ص٧٧٥). اكملچیاوغلی (ابراهیمپاشا)، كه با دوهزار تن در تعقیب جلالیان تا سرحد آمده بود، با شنیدن خبر ورود وزیراعظم ایران به تبریز، بازگشت (همانجا). لوئیبلان (ص٢١٠) شمارِ جلالیان پناهنده به ایران را حدود پانزدههزار تن نوشته است. پس از ضیافتی باشكوه، و گروهبندی جلالیان و تعیین محل قشلاق برای آنان، وزیر اعظم در ١٢ جمادیالا´خره ١٠١٧ به اتفاق رؤسای جلالی و ملازمانشان (پانصد تن) از تبریز عازم پایتخت صفوی شد. در ضیافتی كه به افتخار رؤسای جلالی در نطنز ترتیب یافته بود، بین محمدپاشا قلندر اوغلی، كه تحت توجه خاص وزیراعظم بود، و بعضی رؤسای دیگر نزاعی درگرفت كه با پا در میانی صدراعظم رفع شد. جلالیان در سوم شعبان روانه اصفهان شدند (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٧٥ـ٧٧٧؛
بلان، ص٢١٤) و در هفدهم شعبان میرزاحاتمبیگ و جلالیانِ همراهش، به دربار شاهعباس بار یافتند (منجمیزدی، ص٣٥٢). منجم یزدی (ص٣٥٢ـ٣٥٣) سه مادّه تاریخ نقل كرده كه حاتمبیگ اعتمادالدوله، به مناسبت ورود جلالیان، به تركی و فارسی سروده است. جلالیان پس از برخورداری از «نوازشات خسروانه» و شركت در جشنی در باغِ نقشِجهان (فروردین ٩٨٧/ محرّم ١٠١٨)، به وان و ارزروم فرستاده شدند (٣٠ محرّم ١٠١٨). در آستانه حركت، شاهعباس رؤسای جلالی را به همدلی و اتحاد دعوت كرد و محمدپاشا ) قلندر اوغلی ] را امیر امرای آنان گردانید و آنان را به اطاعت او فرا خواند (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٨١؛
منجم یزدی، ص٣٦٠ـ٣٦١). پس از بازگشت رؤسای جلالی به آذربایجان، یك فوج دو هزار نفری از جلالیان، به سرداری قرهسعید و آغاچدان پیری، به اتفاق قزلباشان به فرماندهی امیرگونهخان، تا ارزروم پیش رفتند و بدون برخورد با مانعِ جدّی به آذربایجان برگشتند (رجوع کنید به اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٨٨؛
بلان، ص٢١٥ـ٢١٦). پس از آن جلالیان با عساكر صفوی به كردستان گسیل شدند تا از حملات عثمانیان جلوگیری كنند و در صورت لزوم به آنان حمله نمایند. در همین ایام، كُردحیدر، یكی از رؤسای جلالی، بهسبب توهین به قلندر اوغلی، به قتل رسید و ملازمانش به اطاعت قلندر اوغلی تن دادند (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٩١). آخرین حادثه با مشاركت جلالیان در قلمرو صفوی، تمردِ امیرخانِ بَرادُوست (امیرخان چلاق)، حاكمِ ارومیه و سر باز زدن وی از پیوستن به نیرویی شامل ده هزار جلالی بود (بلان، ص٢١٨). عذرِامیرخان غیر از مخالفت با پیربوداق، فرمانده نیروی مذكور، این بود كه «طایفه جلالی مردمِ خودرأی بیاعتدالِ بیمآلِ نااعتمادند». امیرخـان در قلعه دُمْدُم پناه گرفت و چون برخوردی بین كردهای بَرادوست و گروهی از جلالیان روی داد و جمعی از طرفین كشته و مجروح شدند، خلیل طویل و عدهای جلالی به امیرخان پیوستند (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٩٤ـ٧٩٥). شاهعباس حل مشكل امیرخان را به حاتمبیگ اردوبادی واگذار كرد و پنج هزار تومان زرِ نقد در اختیارِ وزیراعظم گذارد تا به «مدد خرج جلالیان» دهد و آنگاه اگر از امیرخان اخلاص دید، جلالیان را به صلاحدید امیرخان كوچ دهد وگرنه طغیان را فرو نشاند و قلمرو او را میان جلالیان تقسیم كند تا به دفع دیگر كُردان یاغی بپردازند (همان، ج٢، ص٧٩٥؛
جنابدی، ص٨٠٨ـ٨٠٩). در مذاكرات طولانی وزیراعظم با امیرخان، توافق حاصل نشد، زیرا امیرخان سبب تحصن خود را «اطوار ناهموار جلالیان» و طمع قلندر اوغلی محمدپاشا به سرزمین او اظهار میكرد و رضایت نمیداد حتی یك تن از آن طایفه در مذاكرات باشند، لذا قلعه دمدم به محاصره قزلباشان و جلالیها درآمد. چون محاصره بهطول انجامید، جلالیها دچار تفرقه شدند (رجوع کنید به اسكندر منشی، ج٢، ص٧٩٥ـ٧٩٦، ٨٠٠، ٨٠١ـ٨١١) و به آناطولی بازگشتند. از علل بازگشت جلالیان یكی هم ارسال نامههای دلجویی از جانب نصوحپاشا (حاكم دیاربكر) به رؤسای جلالی، حاوی دعوت به بازگشت به سرزمین خویش، بود. نصوحپاشا جزوِ جناح منتقدِ حاكمیت عثمانی بود كه از شیوه برخوردِ خشنِ مرادپاشا با جلالیان، كه باعث فرارِ آنان به ایران شده بود، انتقاد كرد و با كسب اجازه از سلطان عثمانی عفونامههایی برای فراریان فرستاد و اكثر آنان را بازگرداند (سومر، ١٩٩٢، ص١٥٥؛
اسكندرمنشی، ج٢، ص٨٠١). لوئیبلان (ص٢٢٠) بر آن است كه نصوحپاشا عدهای را محرمانه به اردوی ایران فرستاده بود تا جلالیان را تشویق به بازگشت كند.
نخستین جلالی كه فرار كرد آغاچدان پیر بود. وی از اوشنویه به كركوك رفت. اعتمادالدوله، وزیراعظم، كه بهسبب فرارِ آغاچدان به دیگر جلالیان نیز بدگمان شده بود، شاهعباس را آگاه ساخت و شاهحكمی صادر كرد به این مضمون كه جلالیانی كه به این كشور آمدهاند، مهمان ما بهشمار میآیند، پس هر كه قصد رفتن دارد، عارِ فرار بر خود نپسندد و طایفه قزلباش را بدنام نسازد، زیرا نگهداری آنان برخلاف میلشان، شهرت مهماننوازی قزلباشی را لكهدار خواهد كرد. وزیراعظم حكم شاه را در اجتماعی از جلالیها ابلاغ كرد، لیكن حاضران، به ظاهر، از رفتن منصرف شدند و به شاهسونی [ = شاهدوستی ] خود اذعان كردند؛
اما، چند روز بعد دو هزار تن از بلوكباشان خاص قلندر اوغلی به دیاربكر گریختند و حدود هزار ملازم خاصِ او نیز از سلماس فرار كردند و سپس بقیه جلالیها در گروههای كوچك گریختند. در اثنای فرارها، در اواخر صفر ١٠١٩ قلندر اوغلی براثر بیماری قلبی درگذشت و تمام ماترك او، به فرمان شاه، به قرهسعید واگذار شد.
سرانجام، از پانزده هزار جلالی، كه با چنان احترام و صرفِ هزینههای سنگین از آنان پذیرایی شده بود، بیش از پانصد تن در ایران نماند (اسكندرمنشی، ج٢، ص٧٩٧، ٨٠١ـ٨٠٣، ١٣٢١ـ ١٣٢٣؛
بلان، ص٢٢١). به روایت لوئیبلان (همانجا)، ماجرای شاهسونی جلالیها با چپاولی به هنگام ترك ایران، پایان گرفت، لیكن شكی نیست كه شاهعباس توانست با استفاده از اوضاع ناشی از قیامهای جلالی، آذربایجان و شروان و قارص را، كه با قرارداد ٩٩٩ رسماً جزو قلمرو عثمانی شده بود، دیگر بار تصرف و قرارداد ١٠٢١/١٦١٢ را به عثمانی تحمیل كند (كینراس، ص٢٩٦؛
محمدوف ، ص٤٦٩؛
نیز رجوع کنید به د.ا.د.ترك ، همانجا).
خاطرات و روایات مربوط به جلالیها در داستان كوراوغلو * ، از داستانهای حماسی تركی، انعكاس یافته و نظرهایی مبنی بر اینكه قهرمان داستان، یعنی كوراوغلو، از سركردگانِ جلالی بوده، ابراز شده است (آقداغ، ص٢٦٥، ٢٩٨ـ ٢٩٩؛
د.ا.ترك ، ج٦، ص٩١٢ـ٩١٣؛
د.آ. ، ج١٠، ص٤١١؛
د.اسلام ، همانجا؛
سومر، ١٩٨٠، ص١٨٥ـ١٨٦؛
محمدوف، ص٤٧٢ـ٤٧٣؛
رئیسنیا، ص١٣٢ـ١٣٧).
منابع:
(١) اسكندر منشی؛
(٢) اولیا چلبی؛
(٣) لوسین لوئیبلان، زندگی شاهعباس، ترجمه ولیاللّه شادان، تهران ١٣٧٥ش؛
(٤) میرزابیگبن حسن جنابدی، روضةالصفویه، چاپ غلامرضا طباطباییمجد، تهران ١٣٧٨ش؛
(٥) احمد جودتپاشا، تاریخ جودت، استانبول ١٣٠٩؛
(٦) مصطفیبن عبداللّه حاجیخلیفه، ترجمه تقویم التواریخ: سالشمار وقایع مهم جهان از آغاز آفرینش تا سال ١٠٨٥ه.ق ، از مترجمی ناشناخته، چاپ میرهاشم محدث، تهران ١٣٧٦ش؛
(٧) حسنبن مرتضی حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی: از شیخ صفی تا شاهصفی ، چاپ احسان اشراقی، تهران ١٣٦٦ش؛
(٨) رحیم رئیسنیا، كوراوغلو در افسانه و تاریخ ، تهران ١٣٧٧ش؛
(٩) شمسالدینبن خالد سامی، قاموس الاعلام ، چاپ مهران، استانبول ١٣٠٦ـ١٣١٦/ ١٨٨٩ـ١٨٩٨؛
(١٠) محمدبن حسنجان سعدالدین افندی، تاج التواریخ، [ استانبول ( ١٢٧٩ـ١٢٨٠؛
(١١) طنوسبن یوسف شدیاق، اخبارالاعیان فی جبل لبنان، چاپ مارون رعد، ) بیروت ( ١٩٩٥؛
(١٢) محمدبن یحیی عطائی، حدائق الحقائق فی تكملة الشقائق، در شقائق نعمانیه و ذیللری ، چاپ عبدالقادر اوزجان، استانبول: دارالدعوة، ١٩٨٩؛
(١٣) پاتریك بالفور كینراس، قرون عثمانی ( ظهور و سقوط امپراطوری عثمانی )، ترجمه پروانه ستاری، تهران ١٣٧٣ش؛
(١٤) جلالالدین محمد منجم یزدی، تاریخ عباسی، یا، روزنامه ملاجلال ، چاپ سیفاللّه وحیدنیا، تهران ١٣٦٦ش؛
(١٥) نعیما، تاریخ نعیما: روضةالحسین فی خلاصة اخبار الخافقین ، استانبول، ج١، ١٢٨١، ج٢، ) بیتا.]؛
(١٦) Mustafa Akdag, Turk halkinin dirlik ve duzenlik kavgasi: Celali isyanlari, Istanbul ١٩٧٥;
(١٧) Azarbayjan Savet Ensiklopediyasi, Baku ١٩٧٦-١٩٨٧;
(١٨) EI ٢ , suppl . fascs. ٣-٤, Leiden ١٩٨١, s.v. "Djalali" (by W.J. Griswold);
(١٩) Joseph von Hammer-Purgstall, Geschichte des osmanischen Reiches , Graz ١٩٦٣;
(٢٠) Halil Inalcik, "The heyday and decline of the Ottoman Empire", in The Cambridge history of Islam , vol. ١A, ed. P.M. Holt, Ann K.S. Lambton, and Bernard Lewis, London: Cambridg University Press, ١٩٨٠;
(٢١) IA , s.vv. "Canbulat" (by M.C. Sahabeddin Tekindag), "Cigala- Zade" (by M. Tayyib Gokbilgin) "Kara-yazici" (by Mustafa Akdag),"Kizil-Bos" (by Abdulbaki Golpinarli), "Koprululer" (by M. Tayyib Gokbilgin), "Kor-oglu" (by Pertev Naili Boratav), "Murad Pasa" (by Cengiz Orhanlu), "Suleyman I" (by M. Tayyib Gokbilgin);
(٢٢) Metin Kunt, "Siyasal tarih (١٣٠٠-١٦٠٠)", in Turkiye tarihi , ed. Sina Aksin, vol.٢, Istanbul: Cem Yayinevi, ١٩٨٩;
(٢٣) S.A.Mammadov,"Azarbayjan Safavilar dovlati", in Azarbayjan tarihi , ed. Z.M. Bunyadov and Y.B. Yusufov, Baku: Azarbayjan Dovlat Nashriyyati, ١٩٩٤;
(٢٤) Meydan Larousse , Istanbul ١٩٧٩-١٩٨١;
(٢٥) Ibrahim Pecevi, Pecevi tarihi , ed. Murat Uraz, Istanbul ١٩٦٨-١٩٦٩;
(٢٦) Stanford J. Shaw, History of the Ottoman Empire and modern Turkey , Cambridge ١٩٨٥;
(٢٧) Faruk Sumer, Oguzlar , Istanbul ١٩٨٠;
(٢٨) idem, Safavi devletinin kurusu ve gelismesinde Anadolu Turklerinin rolu: Sah Ismail ile halefleri ve Anadolu Turkleri , Ankara ١٩٩٢;
(٢٩) TA , s.v. "Celali isyanlari";
(٣٠) TDVIA , s.v. "Celali isyanlar " (by Mucteba Ilgurel);
(٣١) Ismail Hakki Uzuncarsili, Osmanli tarihi , vol. ٢, vol.٣, pt. ١, Ankara ١٩٨٣;
(٣٢) Cetin Yetkin, Turk halk hareketleri ve devrimler , Istanbul ١٩٧٤.
/ رحیم رئیسنیا /