دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٤٦١٣
جَرجَرایی ، نام چند تن از كارگزاران و وزیران عباسی و فاطمی. به نوشته یاقوت حموی (ذیل «جرجرایا»)، این اشخاص به جَرجَرایا * منسوباند.
١) رجاءبن اَبی ضحاك جرجرایی. او پسرعموی فضلبن سهل، وزیر معروف مأمون عباسی (حك : ١٩٨ـ ٢١٨؛ طبری، ج ٨، ص ٥٣٩ ٥٤٠)، و به روایتی یكی از بستگان فضلبن سهل (یعقوبی، ج ٢، ص ٤٤٨) و از رجال دربار مأمون و معتصم (حك : ٢١٨ـ٢٢٧) بود.
در سال ٢٠٠، مأمون رجاء را مأمور كرد تا امام رضا علیهالسلام را برای تصدی منصب ولایتعهدی، از مدینه به مرو بیاورد (همانجا؛ طبری، ج ٨، ص ٥٤٤؛ مسعودی، مروج ، ج ٤، ص ٣٢٣ـ٣٢٤؛ ابناثیر، ج ٦، ص ٣١٩). بنا بر برخی روایات، مأمون به رجاء امر كرد كه محمد، پسر امام جعفر صادق علیهالسلام، را كه در مكه خود را خلیفه خوانده و از مردم بیعت گرفته بود، امان دهد و به همراه امام رضا به مرو ببرد. رجاء نیز طبق دستور عمل كرد (ابنبابویه، ج ٢، ص ١٥٨ـ١٥٩؛ طبری، همانجا). در مسیر مدینه به مرو، یكی از هواداران و یاران امام رضا از ایشان اجازه خواست تا رجاء را بكشد، ولی امام اجازه نداد (ابنبابویه، ج ٢، ص ٢٢٢).
برخی از مورخان، به خشم گرفتن مأمون بر رجاء و عزل و مصادره اموال او اشاره كردهاند (رجوع کنید به ابنعبدربّه، ج ٢، ص ٢٩؛ یعقوبی، ج٢، ص٤٥٢ـ٤٥٣؛ مسعودی، مروج ، ج ٦، توضیحات پلا، ص ٣٣٦).
همچنین در ذكر منصب وی، از والی خراسان (رجوع کنید به یعقوبی، ج ٢، ص ٤٥٢ـ٤٥٣) و متصدی دیوان خراج در دوره خلافت مأمون (ابنعساكر، ج ١٨، ص ١٢٢؛ صفدی، ج ١٤، ص ١٠٤) و امارت دمشق یا متصدی دیوان خراج دمشق در دوره خلافت معتصم (ابنعساكر، ج ١٣، ص ٨٤؛ همان، ج ١٨، ص ١٢٢؛ صفدی، همانجا) سخن گفتهاند. برخی از مورخان نیز وی را در دوره خلافت واثق باللّه (٢٢٧ـ٢٣٢) متصدی دیوان خراج دمشق (و اردن) دانستهاند (رجوع کنید به ابنعساكر؛ صفدی، همانجاها) كه با توجه به تاریخ وفات رجاء (٢٢٦) صحیح به نظر نمیرسد.
بنا بر مشهورترین روایت، علیبن اسحاقبن یحیی، مسئول انتظامات (مَعُونَه) شهر دمشق، به دلایل نامعلومی، احتمالاً حسادت، در ٣ محرّم ٢٢٦ به رجاء، عامل خراج، حمله كرد و وی را كشت. سر رجاء را بر نیزه كردند و پیكر او را از دروازه دمشق آویختند (طبری، ج ٩، ص ١١١؛ تنوخی، ١٣٩٨، ج ٢، ص ٢٩٤؛ صفدی، همانجا).
حسن، فرزند رجاء، كه هنگام كشته شدن پدرش در دمشق همراه او بود، از دست قاتل گریخت ولی نتوانست به پدرش كمك كند و سپس در سوك او اشعاری سرود (ابنعساكر، ج ١٣، ص ٨٤، ٨٦ ٨٧؛ صفدی، همانجا). بُحتُری، شاعر پرآوازه عرب (متوفی٢٨٤)، او را بهسبب بزدلی و یاری نرساندن به پدرش، هجو كرده است (رجوع کنید به ج ٢، ص ١٨٤).
پس از قتل رجاء، علیبن اسحاق در نامهای به معتصم، رجاء را مجوسی كافر خواند (ابنعساكر، ج ١٣، ص ٨٦)، اما دبیر رجاء كه در همان مجلس حضور داشت نامه را به نحو مطلوب تغییر داد (تنوخی، ١٣٩٨، ج ٢، ص ٢٩٥).
٢) ابوجعفر محمدبن فضل جرجرایی. وفات او را در سال ٢٥٠ و در هشتاد سالگی نوشتهاند، بنابراین در حدود سال ١٧٠ به دنیا آمده است (رجوع کنید به مرزبانی، ص ٤٣٣). برخی اشتباهاً از او با نسبت جُرجانی یاد كردهاند (رجوع کنید به ابنعبدربّه، ج ٤، ص ١٥٢؛ اربلی، ص ٢٢٩).
محمدبن فضل در دوره خلافت معتصم، متصدی باغهای عُجَیفبن عَنْبَسَه (یكی از سرداران دولت عباسی) در ناحیه كَسكَر، از توابع واسط، بود (رجوع کنید به تنوخی، ١٣٩٨، ج ٢، ص ٢٦ـ٢٧) و سپس وارد دستگاه دولتی و دبیر فضلبن مروان، وزیر معتصم، شد (مرزبانی، همانجا؛ ابناَبّار، ص ١٥٢؛ ثعالبی، الاعجاز و الایجاز ، ص ١٠٢).
مورخان در باره تاریخ به وزارت رسیدن وی در زمان خلافت متوكل عباسی، اختلاف دارند. برخی، چهل روز پس از آغاز خلافت متوكل (رجوع کنید به مسعودی، تنبیه ، ص ٣٦٢؛ ازدی، ص ١٨٦؛ ابنابّار، همانجا؛ ابنكازرونی، ص ١٤٨) و برخی، تاریخ ٢٣٤ یا ذیحجه ٢٣٣ را ذكر كردهاند (رجوع کنید به یعقوبی، ج ٢، ص ٤٨٥؛ مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ٨؛ ابنطِقطَقی، ص ١٧٦). تنها طبری (ج ٩، ص ١٦٢، ١٨٥) گفته است كه متوكل، محمدبن فضل جرجرایی را در ٢٣٣ به دبیری خود [ نه وزارت ] برگمارد و در ٢٣٦ او را از این سمت عزل كرد.
جرجرایی ادیب و شاعر و كاتب و موسیقیدان بود (مرزبانی؛ یاقوت حموی، همانجاها؛ ابنابّار، ص ١٥٤).اشعاری از او بهجا مانده است (رجوع کنید به مرزبانی، همانجا؛ ابنابّار، ص ١٥٢ـ١٥٣؛ صفدی، ج ٤، ص ٣٢٤). وی سخنان و مطالب ادبی لطیفی در باره بَشّاربن بُرد، شاعر نابینا و مشهور دوره عباسی (متوفی ١٦٧)، بیان كرده (رجوع کنید به صولی، اخبار ابیتمام ، ص١٨٠ـ١٨١) و با اسحاق موصلی، آهنگساز و آوازخوان (متوفی ٢٣٥)، مكاتباتی داشته است (مرزبانی؛ صفدی، همانجاها).
گفتهاند كه متوكل جرجرایی را، بهسبب صفات نیكش، به وزارت خویش برگزید، اما بعد از مدت كوتاهی بر اثر سعایتهای بسیار، او را بركنار كرد (رجوع کنید به ابنطقطقی، ص ١٧٦؛ تنوخی، ١٣٩١ـ١٣٩٣، ج ٨، ص ١٢ـ١٣، ٥٣). متوكل پیش از عزل جرجرایی، او را به علت رها كردن امور مملكت و مشغولیت بیش از حد به غنا و لهو و لعب توبیخ كرد و پس از عزل، ده هزار دینار به او پاداش داد (ثعالبی، تحفة الوزراء، ص ١٢١؛ همو، الاعجاز والایجاز، ص ١٠٢ـ١٠٣؛ ابنابّار، ص ١٥٣ـ١٥٤) و شخصی را مأمور كرد تا به حسابها و داراییهای جرجرایی رسیدگی كند (ابنابّار، ص ١٥٢ـ١٥٣).
محمدبن فضل جرجرایی در دوره خلافت مستعینباللّه (٢٤٨ـ٢٥٢) نیز مدت كوتاهی وزیر شد (رجوع کنید به طبری، ج ٩، ص ٢٦٤؛ یاقوت حموی، همانجا؛ ابنابّار، ص ١٥٤؛ ذهبی، حوادث و وفیات ٢٥١ـ٢٦٠ ه.، ص ٣٠٩).
٣) احمدبن اسماعیلبن خَصیب جرجرایی. وی كاتب و وزیر منتصر باللّه (حك : ٢٤٧ـ ٢٤٨) و سپس وزیر مستعین عباسی گردید (صولی، اخبارابیتمّام، ص ٢٠٧؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٢، ص ٥٥٣). برخی مورخان، به اشتباه، نام پدرش را خطیب (رجوع کنید به ابنعمرانی، ص ١٢٦؛ ابنكازرونی، ص ١٥١) یا حصیب (ابنعماد، ج ٢، ص ١٤٩) و نسبتش را جرجانی (مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ٥٣) ذكر كردهاند.
پدر او در دوره خلافت هارونالرشید (١٧٠ـ١٩٣) كارگزار مصر بود (ذهبی، حوادث و وفیات ٢٦١ـ٢٨٠ ه ، ص ٤٣؛ ابنعماد، همانجا). احمد دبیر و پیشكار اَشناس ترك بود. واثق عباسی الجزیره و شام و مصر و مغرب را جزو تیول اشناس قرار داده بود (یعقوبی، ج ٢، ص ٤٧٩، ٤٨١؛ ابوالفرج اصفهانی، ج٢٠، ص ٢٦٩).
در سال ٢٢٩، واثق بر احمد خشم گرفت و اموال او و برادرش، ابراهیم، را مصادره كرد و دستور داد آن دو و مادرشان را شكنجه كنند. این امر ظاهراً بر اثر دسیسهچینی وزیر واثق، محمدبن عبدالملك زیات بود و به روایت دیگر، در پی بازگویی داستان و بازخوانی اشعاری از دوره هارونالرشید و خبردار شدن واثق از ثروت عظیمی بود كه احمد در مقام دبیری و پیشكاری اشناس اندوخته بود (یعقوبی، ج ٢، ص ٤٨١؛ نیز رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانی، ج٢٠، ص ٢٦٨ـ٢٧١؛ مسكویه، ج ٤، ص ٢٧٧ـ ٢٧٨).
در سال ٢٣٥، احمد دبیر منتصر عباسی بود. در این سال منتصر را پدرش متوكل به ولایتعهدی برگزید و بخش غربی جهان اسلام، شامل مصر و مغرب به احمد تفویض گردید (یعقوبی، ج ٢، ص ٤٨٧).
پس از آنكه منتصر در ٣ شوال ٢٤٧ پدرش را كشت و خود به خلافت رسید (مسعودی، تنبیه ، ص ٣٦٢؛ همو، مروج ، ج ٥، ص ٤٦)، احمد، در برابر سران سپاه و مردم، نامه منتصر باللّه را خواند كه در آن ذكر شده بود چون فتحبن خاقان، متوكل را كشته، منتصر او را به قصاص خون پدرش به قتل رسانده است. آنگاه احمد به همراه دبیرش، سعیدبن حُمَید، برای خلیفه جدید از مردم بیعت گرفت (طبری، ج ٩، ص ٢٣٥؛ مسكویه، ج ٤، ص ٣١٣؛ ابناثیر، ج ٧، ص ١٠٣).
منتصر باللّه، به پاس خدمات احمد، وی را به وزارت خویش منصوب كرد (مسعودی، تنبیه، ص ٣٦٣؛ صفدی، ج ٦، ص ٣٧٢). با این حال، احمد وقتی خلعت وزارت به تن میكرد، گفت كه وضع او مانند ماده شتری است كه آن را برای قربانی كردن میآرایند (ثعالبی، الاعجاز و الایجاز ، ص ١٠٣). در مدت كوتاه خلافت منتصر باللّه (٤ شوال ٢٤٧ـ ٤ ربیعالا´خر ٢٤٨)، احمد وزارت او را برعهده داشت (یعقوبی، ج ٢، ص ٤٩٣؛ ابنطقطقی، ص ١٧٧) اما منتصر بعداً از انتخاب وی پشیمان شد (مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ٤٦، ٤٨).
احمد در ایام وزارتش، به منتصر اصرار كرد تا وصیف ترك را، كه رقیب و دشمن احمد بود، از مركز خلافت (سامرا) دور سازد و خلیفه نیز، به بهانه مصاف با رومیان، وصیف را در رأس سپاهی روانه مرزها كرد (طبری، ج ٩، ص٢٤٠؛ قس مسعودی، مروج ، ج ٥، ص٥٠). احمد همچنین به سبب نگرانی از آنكه معتز یا ابراهیم مؤید، فرزندان متوكل، پس از منتصر به خلافت برسند و او را به اتهام مشاركت در قتل متوكل بكشند، به منتصر اصرار كرد تا موجبات بركناری آنان را از ولایتعهدی فراهم آورد و سرانجام آن دو، بر اثر فشار منتصر، خود را از ولایتعهدی خلع كردند (مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ٥١ـ٥٢؛ مسكویه، ج ٤، ص ٣١٥ـ٣١٦).
مطالب مورخان در وصف احمد، ضد و نقیض است. برخی از آنان گفتهاند كه او وزیری بزرگ (رجوع کنید به ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٢، ص ٥٥٣) و با فضل و كفایت (صفدی، ج ٦، ص ٣٧٢) و جوانمرد (ابنطقطقی، همانجا) بود و مطالب ادبی فراوانی از دیگران نقل میكرد (صولی، اخبار ابیتمام ، ص ٢٠٧، ٢٢٣، ٢٣٢) و بسیار صدقه میداد (رجوع کنید به ذهبی، همانجا). بعضی مورخان نیز گفتهاند كه او در كارش ناتوان بود (ابنطقطقی، همانجا؛ یوزبكی، ص ١٤٣) و نشانههایی در دست است كه او بسیار نادان بوده (مسعودی، مروج ، ج ٥، ص٥٠)، لیاقت مقام دبیری را نداشته (ابنعبدربّه، ج ٤، ص ١٥٧)، شر او بیش از خیرش بوده (مسعودی، همانجا)، جسور، متهور و تندمزاج بوده، اما اگر كسی میتوانسته تحملش كند، قطعاً به خواستهای خود میرسیده است (ابنطقطقی، همانجا). همچنین گفتهاند كه او بر مال دنیا بسیار حریص بود (رجوع کنید به صولی، اخبار ابیتمام ، ص ٩١) و كاخ باشكوهی در سامرا داشت (تنوخی، ١٣٩١ـ ١٣٩٣، ج ٨، ص ٤٩).
احمد در مدت وزارتش از رسیدگی به شكایتهای مردم تعلل میورزید و حتی به شاكیان پاسخهای تند میداد (محمدبن هلال صابی، ص ٢٦٥ـ٢٦٦؛ نیز رجوع کنید به مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ٤٨).
بهنوشته یعقوبی (ج ٢، ص ٤٩٤)، پس از به خلافت رسیدن مستعین باللّه (٤ ربیعالا´خر ٢٤٨) احمد در كنار اوتامِش ترك و شجاعبن قاسم، دبیر اوتامش، بر خلیفه جدید چیره شدند و برخی گفتهاند كه مستعین اوتامش را وزیر و احمد را دبیر خود كرد (رجوع کنید به طبری، ج ٩، ص ٢٥٦؛ مسكویه، ج ٤، ص ٣٣١؛ ابناثیر، ج ٧، ص ١١٧؛ قس مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ٥٩).
بنا بر مشهورترین روایت، مستعین در آغاز خلافتش به پاس كمكهای احمد در رساندن او به خلافت، وی را دو ماه (ابنطقطقی، ص ١٧٩)، و به روایتی نسبتاً ضعیف چهار ماه (یعقوبی، ج ٢، ص ٤٩٤)، وزیر خویش كرد و او در همین مدت كوتاه جایگاه رفیعی یافت (ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٢، ص ٥٥٣) و در دل مستعین جا گرفت ولی بعد، بر اثر بدرفتاری با مردم و بیتوجهی به خواستهای آنان (صفدی، ج ٦، ص ٣٧٣) و نیز سعایتها و توطئهها و خشم سرداران ترك بر وی (یعقوبی، همانجا؛ یوزبكی، ص ١٤٤)، خلیفه در جمادیالاولی ٢٤٨ او را از وزارت عزل كرد و بهجایش اوتامش ترك را گمارد. آنگاه به دستور خلیفه، اموال احمد و فرزندانش را مصادره كردند و سپس خلیفه او را به جزیره اِقریطش (كِرت) در شمال مدیترانه (مسعودی، مروج ، ج ٥، ص٦٠) و به روایتی از آنجا به شهر قیروان در افریقیه (تونس) تبعید كرد (یعقوبی، همانجا؛ طبری، ج٩، ص٢٥٩؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج١٢، ص٥٥٣؛ مسعودی، مروج ، همانجا؛ همو، تنبیه ، ص ٣٦٤).
پس از عزل احمدبن خصیب، خانهاش را در سامرا غارت كردند و او را در یك روز بسیار گرم، در حالی كه پاهایش را با زنجیر بسته بودند، سوار بر درازگوشی كردند و به تبعید فرستادند (صفدی، ج ٦، ص ٣٧٣) و خلیفه، خادمی را مأمور كرد تا بر املاك و مستغلات و حرمسرای وی نظارت كند (مسكویه، ج ٤، ص ٢٢٣).
بُحتُری، ابتدا احمد را در اشعارش میستود، اما پس از عزل او، وی را هجو و نكوهش كرد و مستعین را به قتل و مصادره اموالش تشویق نمود (رجوع کنید به بحتری، ج ١، ص١٢٠ـ١٢١؛ نیز رجوع کنید به صولی، ١٣٨٤، ص ١١٢ـ١١٣). پس از عزل احمدبن خصیب بسیاری از درباریان و معاصرانش نیز او را هجو و نكوهش كردند (حصری، ج ٢، ص ٧٨٩ـ٧٩٠). وی در ٩ ذیحجه ٢٦٥ وفات یافت (صفدی، ج ٦، ص ٣٧٣).
٤) عباسبن حسنبن ایوب جرجرایی یا مادَرایی. عباسبن حسن در شوال ٢٤٧ (رجوع کنید به ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٢) و به روایتی در سال ٢٥٠ (هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص٣٩٠) به دنیا آمد.
او در آغاز، به دلیل شایستگیهایش، جزو دبیران قاسمبن عُبیداللّهبن سلیمانبن وهْب، وزیر معتضد (حك : ٢٧٩ـ٢٨٩) و مكتفی (حك : ٢٨٩ـ٢٩٥)، گردید (رجوع کنید به هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص ٣٨٧ـ ٣٨٨؛ تنوخی، ١٣٩١ـ١٣٩٣، ج ٨، ص ١٥٦). وقتی كارش، بر اثر حسن خدمت و نیكویی خط و تسلط بر دبیری، بالا گرفت و وزیر خلیفه او را مورد نوازش و تشویق قرار داد (ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥١ ٥٢)، ابنفِراس (یكی از درباریان) به وی رشك ورزید و از او نزد وزیر سعایت كرد ولی به نتیجهای نرسید (رجوع کنید به تنوخی، ١٣٩١ـ١٣٩٣، ج ٨، ص ١٥٦ـ١٥٧).
قاسمبن عبیداللّه در روز مرگش (٥ ذیقعده ٢٩١) نامهای برای خلیفه مكتفی نوشت كه در آن ضمن ستودن دو دبیرش، علیبن عیسیبن داوودبن جراح (متوفی ٣٣٤) و عباسبن حسن جرجرایی، توصیه كرد یكی از آن دو را به وزارت خود برگزیند (هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، همانجا؛ ابنابّار، ص ١٨٦). بر اساس روایت منحصر بهفرد هلال صابی، قاسم نامه را به دو دبیرش داد تا آن را به خلیفه برسانند. در راه عباسبن حسن با اصرار از علیبن عیسی خواست تا چنانچه خلیفه او (علیبن عیسی) را انتخاب كرد، به سود وی كنار رود. علیبن عیسی نیز به بهانهای پیشنهاد وزارت را رد كرد و مكتفی ناگزیر عباسبن حسن را به وزارت خویش برگزید (١٩٥٨، ص ٣٨٩). عباسبن حسن در سركوبی قیام ابنخلیجی، از مخالفان دولت عباسی، در ٢٣ رجب ٢٩٣ و سپس دستگیری و آوردنش به بغداد، حُسن تدبیر نشان داد و مكتفی به وی خلعت فاخری بخشید (طبری، ج١٠، ص ١٢٨ـ١٢٩).
مكتفی دستور داد كه برای محافظت از حاجیان عراق در برابر حملههای قِرمطیان، سپاهی اعزام كند ولی عباسبن حسن تعلل ورزید (هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص ٨١؛ همو، ١٤٠٦، ص ٤٧ـ ٤٨) تا اینكه قرمطیان دو كاروان حجاج عراقی را قتلعام كردند و وزیر، ناگزیر، در ٢٩٤ سپاهی به مصاف آنان فرستاد (طبری، ج١٠، ص١٣٠ـ١٣٣؛ كتابالعیون و الحدائق ، ج ٤، قسم ١، ص ١٢٤ـ ١٢٥).
عباس تا زمان مرگ مكتفی (١٢ یا ١٣ ذیقعده ٢٩٥) وزیر او بود و ثروت فراوانی اندوخت (مسعودی، تنبیه ، ص ٣٧٨ـ٣٧٩؛ كتابالعیون و الحدائق ، ج ٤، قسم ١، ص ١٢٨؛ صفدی، ج ١٦، ص ٦٤٩).
عباسبن حسن، بهسبب رفتارهای تحقیرآمیزش با عبداللّهبن معتز و كدورتهایی كه میان آن دو بود، وحشت داشت كه خلافت پس از مكتفی به عبداللّه برسد؛ از اینرو، در شعبان ٢٩٥، به هنگام بیماری مكتفی، كوشید تا خلافت را به محمدبن معتمد برساند، ولی محمدبن معتمد در رمضان ٢٩٥ درگذشت و كوششهای وزیر بینتیجه ماند. پس از مرگ مكتفی، عباسبن حسن به پیشنهاد ابنفرات ابوالحسن علیبن محمد، با وجود مخالفت شدید مردم، مقتدر (حك : ٢٩٥ـ٣٢٠) را به خلافت رساند و، با دادن پول و امتیاز به سپاهیان مخالف، رضایت آنان را جلب كرد (صولی، ١٤٢٠، ص ٢١ـ٢٢؛ قُرطُبی، ص ٢٦ـ٢٧، ٣٠؛ قس مسكویه، ج ٥، ص ٥١- ٥٥؛ هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص ١٣٠ـ١٣٢، ١٤٣ـ١٤٤؛ همدانی، ج ١، ص ٤؛ ابناثیر، ج ٨، ص ٩ـ١١؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٢ ٥٣).
مقتدر در روز اول خلافتش (١٣ ذیقعده ٢٩٥) برای عباسبن حسن خلعت فرستاد و او را وزیر خود كرد و دستور داد وزیرش را، به احترام، با كنیه خطاب كنند و پسر وزیر، احمدبن عباس، را دبیر مادر و دو برادر خود كرد. عباسبن حسن دبیرانِ دیوانها را در سمتشان ابقا كرد (صولی، ١٤٢٠، ص ٢٣، ٢٥ـ٢٦؛ قرطبی، ص ٢٧ـ ٢٨).
عباسبن حسن، كه در دوره وزارت مكتفی عادلانه رفتار میكرد و دارای حُسن سلوك و متواضع بود، در دوره وزارت چهار ماههاش برای مقتدر و در پی واگذاری تمام اختیارات از سوی خلیفه نوجوان به وی، در رفتار با مردم و امرا و سرداران راه تكبر و غرور در پیش گرفت و از مردم دوری جست و خشم آنان را بر انگیخت (مسعودی، تنبیه ، ص ٣٧٦؛ ثعالبی، الاعجاز و الایجاز ، ص ١٠٥؛ ذهبی، حوادث و وفیات ٢٩١ـ٣٠٠ ه.، ص ١٧٢؛ صفدی، ج ١٦، ص ٦٤٨). شعرا در هجو وی اشعاری سرودهاند (رجوع کنید به صولی، ١٤٢٠، ص ٣٤، ٣٦ـ ٣٨؛ قرطبی، ص٣٠ـ٣١؛ مسعودی، مروج ، ج ٥، ص ١٩٨، ٢٠٠).
عباسبن حسن از خلیفه، به علت پخش كردن جواهرات خلافت میان زنان حرمسرا و بزرگان دربار، بهشدت انتقاد كرد و مقرری مادر مقتدر (بانو شَغَب) را محدود نمود. این اقدامات خشم خلیفه و مادرش را بر وی برانگیخت، بهطوری كه در صدد نابودیش برآمدند (صولی، ١٤٢٠، ص ٥٩؛ ثعالبی، ١٣٢٦، ص ١٥٣ـ١٥٤؛ صفدی، ج ١٦، ص٦٥٠).
دبیران دیوانهای خلافت نیز در نامهای از وزیر خواستند از اخلاق تند و جابرانهاش بكاهد و به دبیران دیوانها توجه بیشتری بكند، اما عباس به آنان پاسخ بسیار درشتی داد و بیشتر دبیرانش را از میان مسیحیان برگزید، كه بر وی چیره شدند (صولی، ١٤٢٠، ص ٣٥، ٥٨).
پس از گذشت چهار ماه از خلافت مقتدر، در ٢٩٦ سران و درباریان عباسی درصدد برآمدند كه مقتدر خردسال را خلع كنند و عبداللّهبن معتز را به جای او بگمارند. در آغاز، عباسبن حسن با این تصمیم موافقت كرد ولی بعد مصلحت خود را در آن دید كه با درباریان مخالفت و از مقتدر حمایت كند؛ ازاینرو، سران سپاه و بزرگان دربار و در رأس آنان محمدبن داوودبن جراح، متصدی دیوان جیش (سپاه)، كه امید داشت منصب وزارت را بهدست آورد، و حسینبن حمدان تَغْلِبی و وصیفبن صوارتكین (سوارتكین) خزری برای رسیدن به هدف خود همدست شدند و تصمیم گرفتند بهنحوی عباسبن حسن را بكشند (طبری، ج١٠، ص١٤٠؛ مسعودی، تنبیه ، همانجا؛ هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص ١٠٩ـ١١٠؛ ابناثیر، ج ٨، ص ١٤).
حسینبن حمدان تغلبی، كه جزو سرداران محافظ و همراه وزیر بود، عباسبن حسن را به داشتن روابط نامشروع با یكی از كنیزان خود یا لااقل سعی در اغوا كردن او، متهم كرد و مدعی شد نامههایی به خط وزیر خطاب به آن كنیز در دست دارد. همچنین قسم خورد كه عباسبن حسن در قضیه بارس، غلام فراری امیراسماعیلبن احمد سامانی، به پیامبر اكرم توهین كرده و نبوت آن حضرت را سبك شمرده و از اینرو مستحق كشته شدن است. سرداران و بزرگان دیگر دربار نیز، كه از وزیر به خشم آمده بودند، همین نظر را داشتند (صولی، ١٤٢٠، ص ٣٥ـ٣٦؛ قرطبی، ص ٣١). این گروه وقتی خبر یافتند كه بارس برای یاری عباسبن حسن با دو هزار سوار به سامرا آمده، هراسناك شدند و تصمیم گرفتند هرچه سریعتر وزیر را به قتل رسانند (ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٣). آنها در نخستین اقدام خواستند وزیر را در رود دجله بكشند ولی چون قایق وزیر با سرعت از نقطه كمین عبور كرد، به وی نرسیدند (صولی، ١٤٢٠، ص ٣٣؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٣ ٥٤).
علیبن عیسی و ابنفُرات به وزیر اطلاع دادند كه گروهی از مخالفان، و در رأس آنان حسینبن حمدان، در صدد كشتن وی هستند، اما عباسبن حسن كه به هیبت و قدرت خود مغرور بود، به این هشدارها توجهی نكرد و اعتماد كامل خود را به حسینبن حمدان اعلام نمود (صولی، ١٤٢٠، ص ٣٦؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٤). بنا بر مشهورترین روایت، در ١٩ یا ٢٠ ربیعالاول ٢٩٦، در جایی معروف به مَقْسَمالماء، حسینبن حمدان با همكاری وصیفبن صَوارتكین، بدر اعجمی و دیگران، عباسبن حسن را كشتند و بدنش را قطعه قطعه كردند (طبری، ج١٠، ص١٤٠؛ صولی، ١٤٢٠، ص ٣٣؛ هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص١٠٠، ١٠٢، ٢٥٦؛ قس مسعودی، تنبیه ، همانجا؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٤ ٥٥؛ ابنجوزی، ج ١٣، ص٨٠؛ صفدی، ج ١٤، ص ٥٤ ٥٥، ج ١٦، ص ٦٤٨ـ٦٥٠). آنگاه مردم و سپاهیان سرای مجلل وی را كه به آن دارالسرور میگفتند و نیز منازل اطراف خانه وزیر را غارت كردند و سپس آنها را به آتش كشیدند (صولی، ١٤٢٠، ص ٣٣؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٤ ٥٥).
عباسبن حسن كه پیشبینی كرده بود مقام وزارت پس از او به ابنفُرات خواهد رسید، از او عهد گرفته بود تا با افراد خانوادهاش به نیكی رفتار كند (هلالبن محسِّن صابی، ١٩٥٨، ص ٢٥٣). ابنفرات پس از كشته شدن عباسبن حسن به وزارت رسید و دستور داد فرزندان عباسبن حسن را زندانی و اموالشان را مصادره كنند. احمد، پسر عباس، عهدی را كه ابنفرات با پدرش بسته بود، به او یادآوری كرد. ابنفرات نیز دستور داد فرزندان عباسبن حسن را آزاد كنند و اموالشان را به آنان برگردانند و سپس امور دیوانها را به آنان سپرد (همان، ص١٠، ٢٨، ٢٥٣ـ٢٥٤).
مكتفی به عباسبن حسن كَربُالدواء (درمان مصیبت) میگفت (صولی، ١٤٢٠، ص ٣٧؛ ثعالبی، ١٣٢٦، ص ٥٥١). عباسبنحسن حدود چهار سالونیم وزارت كرد و در ٤٩ سالگی بهقتل رسید (مسعودی، تنبیه ، همانجا؛ ابنجوزی، ج١٣، ص٦٠ـ ٦١؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٤ ٥٥). وی، علاوه بر ابوالحسن احمد (متوفی ٣٠٥)، پسر دیگری به نام ایوب داشت كه تنوخی، مورخ معروف، در حدود ٣٥٠ او را در اهواز (خوزستان) دیده و از او برخی داستانها نقل كرده است (تنوخی، ١٣٩٨، ج ٣، ص ١٩٣ و پانویس ٤، نیز رجوع کنید به ج ١، ص ١٤٣).
عباسبن حسن اشعار متوسطی میسرود و از دیگران پنهان میكرد تا اینكه پس از قتلش فرزندانش آنها را آشكار كردند (ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٢؛ صفدی، ج ١٦، ص٦٥٠ـ ٦٥١). وی در بلاغت و ادب و خوشنویسی و سرعت نگارشِ دقیق و زیبا و كماشتباه شهره بود تا جایی كه قاسمبن عبیداللّه، وزیر مكتفی، از سرعت قلمش ابراز شگفتی میكرد و میگفت سرعت دستش از سخنان من سبقت میگیرد. صولی، مورخ مشهور و دوست عباسبن حسن، نیز گفته كه در نگارش، سریعتر از وی ندیده است (ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥١ ٥٢؛ صفدی، ج ١٦، ص ٦٤٩).
اكثر مورخان عباسبن حسن را، بهجز دوره وزارتش در دستگاه مقتدر كه به قتلش انجامید، سیاستمداری ورزیده و با درایت (هلالبن محسِّن صابی، ١٤٠٦، ص ٤٧، پانویس ٤؛ محمدبن هلال صابی، ص١٦٠ـ١٦١) و انسانی بخشنده، حقیقتجو، خوشمشرب و بذلهگو (ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٢) وصف كردهاند. صولی (١٤٢٠، ص ٣٦) او را درستكار و دیندار خوانده و گفته است كه وی بسیار صدقه میداد و در انجام دادن كارهای خیر كوتاهی نمیكرد.
مقتدر پس از یك روز عزل شدن از خلافت، در ٢٠ ربیعالاول ٢٩٦ مجدداً به قدرت رسید (ثعالبی، ١٣٢٦، ص ١٥٠) و حسینبن حمدان تغلبی، قاتل عباسبن حسن، را بخشید و به وی خلعت داد و او را حاكم قم و كاشان كرد (طبری، ج١٠، ص ١٤١؛ ذهبی، ١٤٠١ـ١٤٠٩، ج ١٤، ص ٥٥).
٥) نجیبالدوله ابوالقاسم علیبن احمد جرجرایی. او به همراه برادرش، ابوعبداللّه محمدبن احمد، از عراق به مصر رفت و در مناصب گوناگون در روستاها و صعیدِ (جنوب) مصر كار كرد (ابنصیرفی، ص ٣٥؛ ابنخلّكان، ج ٣، ص ٤٠٧ـ ٤٠٨) تا اینكه در برخی از دیوانهای حاكم بامراللّه (حك : ٣٨٦ـ٤١١)، خلیفه فاطمی، مشغول به خدمت شد (ابنحماد، ص ٥٧؛ دواداری، ج ٦، ص ٣١٣؛ ابنخلّكان، همانجا).
بر اثر شكایتهای زیاد مردم از او، به دستور حاكم بامراللّه در ربیعالا´خر ٤٠٣ زندانی و پس از مدت كوتاهی آزاد شد و دبیر سپهسالار و استاد استادان، غُبن، گردید (ابنصیرفی، همانجا؛ قس مقریزی، ج ٢، ص ١٠١).
در ١٨ ربیعالا´خر ٤٠٤، حاكم بامراللّه، بهعلت خیانت جرجرایی، دستور داد دو دست وی را از آرنج قطع كنند (انطاكی، ص٣١٠؛ ابنخلّكان، ج ٣، ص ٤٠٧). بنا بر روایتی، موضوع خیانت جرجرایی این بود كه میخواست خدمت سِتّالمُلك، خواهر حاكم بامراللّه و زن پرقدرت و صاحب نفوذ دربار فاطمی، را ترك كند و به خدمت سپهسالارْ غبن در آید. به روایتی، كه معقولتر است، خیانت او باز كردن نامههای محرمانه عقیل، صاحبالخبر (متصدی امور امنیت و اطلاعات)، پیش از رساندن آن به دست حاكم بامراللّه و پاك كردن عبارتهایی بوده كه بر ضد ولینعمتش، غبن، در نامهها نوشته میشده است (مقریزی، ج ٢، ص ١٠١ـ١٠٢).
جرجرایی، با وجود قطع شدن دستهایش، پس از مداوا و بستن دو دستش به محل كارش در دیوان بازگشت و به كار روزانهاش پرداخت و وقتی دید مردم به او خیره میشوند گفت كه خلیفه فاطمی وی را معزول نساخته بلكه او را مجازات كرده است (ابنحماد، همانجا؛ ابنابّار، ص ١٩٩؛ ابنعذاری، ج ١، ص ٢٧٦). حاكم بامراللّه باشنیدن این سخنان، او را بزرگ شمرد و در سمتش بهعنوان دبیر دربار ابقا كرد (ابنعذاری، همانجا) و به روایتی او را به وزارت بر گزید (ابنحماد؛ ابنابّار، همانجاها). جرجرایی در ٤٠٦ یا ٤٠٩ متصدی دیوان نفقات (هزینهها) و در سال ٤٠٧ ملقب به نجیبالدوله شد (ابنصیرفی، همانجا؛ قس ابنخلّكان، ج ٣، ص ٤٠٧ـ ٤٠٨).
پس از ناپدید شدن حاكم بامراللّه در دهه اول شوال و به روایتی در ٢٧ شوال ٤١١، خلافت فاطمیان به ابوالحسن علیبن منصور معروف به الظاهر لإعزاز دیناللّه (حك : ٤١١ـ٤٢٧) رسید و چون او خردسال بود، امور مملكت را ستّالمُلك و جرجرایی اداره میكردند و عملاً جرجرایی از ٤١١ به بعد تمام وظایف وزارت را از سوی خلیفه بهعهده داشت (انطاكی، ص ٣٧٩؛ ابنقَلانِسی، ص ١٢٨ـ١٢٩، ١٣٥؛ ابنحماد، ص ٥٨؛ ابناثیر، ج ٩، ص ٣١٧؛ ابنخلّكان، ج ٢، ص ١٨٣، ج ٣، ص ٤٠٧).
در اواخر ٤١٢ و اوایل ٤١٣، و به روایتی دیگر در ٤١٥، جرجرایی با دو تن دیگر یك گروه تشكیل دادند تا از طرف خلیفه به اداره امور مملكت بپردازند (رجوع کنید به ابنصیرفی، ص ٣٥ـ٣٦؛ مقریزی، ج ٢، ص ١٤٨؛ مسبحی، ص ٥٣؛ طقوش، ص ٣١٢ـ٣١٣).
با مرگ ستّ الملك در ١١ ذیقعده ٤١٣، جرجرایی به تنهایی اداره امور مصر را به عهده گرفت (مقریزی، ج ٢، ص ١٨٣؛ ابنتَغری بِردی، ج ٤، ص ٢٤٨، ٢٦٠) تا اینكه در ذیحجه ٤١٨ وزارتش رسماً اعلام گردید (رجوع کنید به ابنقلانسی، ص ١٢٩؛ ابنخلّكان، ج ٣، ص ٤٠٨).
از برخی روایات چنین برمیآید كه خلیفه ظاهر وزیری به نام ابومحمدحسن (یا ابوالحسن علی)بن صالح روذباری داشته است كه با عزل وی، وزارت به ابوالقاسم علیبن احمد جرجرایی رسید ( دواداری، ج ٦، ص ٣٢٢؛ مقریزی، ج ٢، ص ١٧٦).
وقتی جرجرایی رسماً به وزارت فاطمیان منصوب شد، فوراً به اوضاع مصر سروسامان داد و هنگامی كه اوضاع شام آشفته شد، هفت هزار سپاهی به سرداری امیرالجیوش، منتجبالدوله انوشتكین دِزبَری، تدارك دید و در ذیقعده ٤١٩ آنان را برای سركوبی حسّانبن جراح و صالحبن مِرداس * ، كه باهم برضد فاطمیان متحد شده بودند، روانه شام كرد (ابنقلانسی، ص ١١٨ـ١١٩؛ ابنصیرفی، ص ٣٦ـ٣٧).
دزبری پس از پیروزی بر مخالفان و تسلط بر شام، بر ضد جرجرایی شروع به دسیسهچینی كرد و كارش در دمشق بالا گرفت (٤٣٣). سرانجام جرجرایی سپاهیان شام را به شورش بر وی تشویق نمود. بر اثر شورش سپاهیان شام، دزبری فرار كرد اما اقدامات جرجرایی نتیجه قطعی نداد تا اینكه دزبری در ٤٣٥ وفات یافت (ابنصیرفی، ص ٣٧؛ ابناثیر، ج ٩، ص٥٠٠ ٥٠١). جرجرایی تا مرگ خلیفه الظاهر (نیمه شعبان ٤٢٧) همچنان وزیر وی بود (ابنصیرفی، ص ٣٥ـ٣٦؛ ابنقلانسی، ص ١٣٤ـ ١٣٥).
پس از مرگ الظاهر، جرجرایی برای فرزند خردسال الظاهر، ابوتمیم مَعَدّ ملقب به مستنصرباللّه (حك : ٤٢٧ـ٤٨٧)، كه در آن زمان هفت سال و چند ماه داشت، از مردم بیعت گرفت و او را در ١٧ شعبان ٤٢٧ به خلافت دولت فاطمی نشاند و خود وزارتش را بهعهده گرفت (ابنصیرفی، ص ٣٦؛ ابنحماد، ص٥٩؛ دواداری، ج٦، ص٣٤٢، ٣٤٤؛ مقریزی، ج٢، ص ١٨٤ـ ١٨٥). او مواجب سپاهیان را همراه با پاداش خوبی به آنان داد تا از حمایتشان برخوردار شود (مقریزی، همانجا).
معزّ بن بادیس، فرمانروای دستنشانده فاطمیان در افریقیه (حك : ٤٠٦ـ٤٥٤)، نامهای برای جرجرایی نوشت و خواست میان جرجرایی و مستنصرباللّه فاطمی جدایی افكند، اما این دسیسه با تدبیر جرجرایی ناكام ماند (ابنابّار، ص ١٩٩ـ٢٠٠).
برخی مورخان، به اشتباه، تشویق و تجهیز قبایل خشن بنوهلال برای عبور از نیل و تصرف افریقیه و حمله به دیگر مناطق افریقیه را از اقدامات جرجرایی دانستهاند (رجوع کنید به ابنحماد، ص ٥٧، ٥٩؛ ابنابّار، ص ٢٠٠)، اما معزّ بن بادیس در سال ٤٤٠ از اطاعت مستنصرباللّه فاطمی سرپیچی كرد و در پی آن، قبایل بنوهلال در سال ٤٤٣ اعزام شدند؛ یعنی، هر دو حادثه پس از مرگ جرجرایی (٤٣٦) روی داده است (ابنابّار، همانجا؛ ابنعِذاری، ج ١، ص ٢٧٧ـ ٢٧٨؛ طقوش، ص ٣٧٩).
جرجرایی تا پایان عمر وزیر مستنصرباللّه بود (رجوع کنید به دواداری، ج ٦، ص ٣٤٥ـ٣٥٥؛ مقریزی، ج ٢، ص ٣٣٢) و در ششم یا هفتم رمضان ٤٣٦، بر اثر بیماری استسقا، در مصر وفات یافت (ابنقلانسی، ص ١٣٦؛ ابنخلّكان، ج ٣، ص ٤٠٨). او كه حدود هجده سال (٤١٨ـ٤٣٦) وزارت الظاهر و مستنصر را بهعهده داشت (ابنخلّكان، همانجا) و به روایت مورخان مغرب جهان اسلام، وزیر حاكم بامراللّه هم بود (ابنحماد، ص ٥٧؛ ابنابّار، ص ١٩٩)، ثروت عظیمی از خود بهجا گذاشت (مقریزی، ج ٢، ص١٩٠). در وصف وی نوشتهاند كه پاكدامن، امانتدار، پرهیزگار، با حزم، با كفایت، با شهامت، خبیر، دوراندیش، خوشسیرت و از خاندانی بود كه به ریاست و خوشنامی مشهور بودند (رجوع کنید به ابنقلانسی، ص ١٣٥؛ ابنحماد، ص ٥٧، ٥٩؛ ابناثیر، ج ٩، ص ٥٢٥؛ ابنتغری بردی، ج ٤، ص ٢٤٨؛ حمیری، ص ١٥٨).
جرجرایی در كتابت و نگارش مهارت عجیبی داشت تا جایی كه یك بار در حضور خلیفه الظاهر فاطمی صد نامه توقیع كرد كه متن و انشای هر كدام با دیگری متفاوت بود (مقریزی، همانجا). در عین حال، وی همواره به كارگزارانش بدگمان بود و آنان را به خیانت متهم میكرد و در موارد بسیار آنان را روانه زندان و اموالشان را مصادره میكرد. در صله دادن به شاعران ممسك بود؛ از اینرو، وقتی ابوطالب انصاری شاعر، سودی از او عایدش نشد، وی را هجو كرد و نزد نظامالملك، به نیشابور گریخت (حمیری، همانجا).
در ٥ محرّم ٤٤٠، خلیفه مستنصر، مقام وزارت را به ظهیرالائمة ابوالبركات حسینبن محمدبن احمد جرجرایی، برادرزاده علیبن احمد جرجرایی، سپرد (رجوع کنید به ابنقلانسی، ص ١٣٦ـ ١٣٧). این وزارت حدود دو سال (تا ١٥ شوال ٤٤١) طول كشید. وی را بر اثر ظلمهای بسیارش عزل كردند (همان، ص ١٣٧؛ دواداری، ج ٦، ص ٣٥٧، ٣٥٩؛ قس مقریزی، ج ٢، ص ١٩٦ـ١٩٧؛ ذهبی، حوادث و وفیات ٤٢١ـ٤٤٠ ه.، ص ٤٣١).
منابع:
(١) ابنابّار، اعتاب الكُتّاب، چاپ صالح اشتر، دمشق ١٣٨٠/١٩٦١؛
(٢) ابناثیر؛
(٣) ابنبابویه، عیون اخبارالرضا،چاپحسین اعلمی، بیروت ١٤٠٤/١٩٨٤؛
(٤) ابنتغری بردی، النجومالزاهرة فی ملوك مصر و القاهرة، قاهره [? ١٣٨٣ ( ١٣٩٢/ )? ١٩٦٣ ( ١٩٧٢؛
(٥) ابنجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوك و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ١٤١٢/١٩٩٢؛
(٦) ابنحماد، اخبار ملوك بنی عبید و سیرتهم ، الجزائر ١٣٤٦/١٩٢٧؛
(٧) ابنخلّكان؛
(٨) ابن صیرفی، الاشارة الی من نال الوزارة، چاپ عبداللّه مخلص، قاهره ١٩٢٤، چاپ افست بغداد ) بیتا. (؛
(٩) ابنطقطقی، الفخری فی الا´داب السلطانیة و الدول الاسلامیة، چاپ محمود توفیق كتبی، مصر ١٣٤٠؛
(١٠) ابنعبدربّه، العقدالفرید ، چاپ علی شیری، بیروت ١٤٠٨ـ١٤١١/ ١٩٨٨ـ١٩٩٠؛
(١١) ابنعذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب، چاپ ژ. س. كولن و ا. لوی ـ پرووانسال، بیروت ١٤٠٠/١٩٨٠؛
(١٢) ابنعساكر، تاریخ مدینة دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ١٤١٥ـ١٤٢١/ ١٩٩٥ـ٢٠٠١؛
(١٣) ابنعماد؛
(١٤) ابنعمرانی، الاءنباء فی تاریخالخلفاء، چاپ قاسم سامرائی، لیدن ١٩٧٣؛
(١٥) ابنقلانسی، تاریخ دمشق، چاپ سهیل زكار، دمشق ١٤٠٣/ ١٩٨٣؛
(١٦) ابنكازرونی، مختصر التاریخ من اولالزمان الی منتهی دولة بنیالعباس، چاپ مصطفی جواد، بغداد ١٣٩٠/١٩٧٠؛
(١٧) ابوالفرج اصفهانی؛
(١٨) عبدالرحمانبن ابراهیم اربلی، خلاصة الذهب المسبوك: مختصر من سیرالملوك ، چاپ مكی سید جاسم، بغداد ) بیتا. (؛
(١٩) علیبن ظافر ازدی، اخبارالدول المنقطعة : تاریخالدولة العباسیة، چاپ محمدبن مسفر زهرانی، قاهره ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(٢٠) یحییبن سعید انطاكی، تاریخ الانطاكی، المعروف بصلة تاریخ اوتیخا، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، طرابلس ١٩٩٠؛
(٢١) ولیدبن عبید بحتری، دیوان ، بیروت ١٤٠٨/ ١٩٨٧؛
(٢٢) محسنبن علی تنوخی، كتابالفرج بعدالشدة، چاپ عبود شالجی، بیروت ١٣٩٨/١٩٧٨؛
(٢٣) همو، نشوارالمحاضرة و اخبار المذاكرة، چاپ عبود شالجی، بیروت ١٣٩١ـ١٣٩٣/١٩٧١ـ١٩٧٣؛
(٢٤) عبدالملكبن محمد ثعالبی، الاعجاز و الایجاز، بیروت: دارصعب، )بیتا. (؛
(٢٥) همو، تحفة الوزراء ، چاپ حبیب علی راوی و ابتسام مرهون صفار، بغداد ١٩٧٧؛
(٢٦) همو، ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب، قاهره ١٣٢٦/١٩٠٨؛
(٢٧) همو، لطائف المعارف ، چاپ ابراهیم ابیاری و حسن كامل صیرفی، ) قاهره ? ١٣٧٩/١٩٦٠ (؛
(٢٨) ابراهیمبن علی حصری، زهرالا´داب و ثمرالالباب، چاپ علی محمد بجاوی، ) قاهره ( ١٣٧٢/١٩٥٣؛
(٢٩) محمدبن عبداللّه حمیری، الروض المعطار فی خبر الاقطار، چاپ احسان عباس، بیروت ١٩٨٤؛
(٣٠) ابوبكربن عبداللّه دواداری، كنزالدرر و جامعالغرر ، ج ٦، چاپ صلاحالدین منجد، قاهره ١٣٨٠/١٩٦١؛
(٣١) محمدبن احمد ذهبی، تاریخالاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام ، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، حوادث و وفیات ٢٥١ـ٢٦٠ ه.، ١٤١٥/١٩٩٤، حوادث و وفیات ٢٦١ـ٢٨٠ ه.، ١٤١٢/ ١٩٩٢، حوادث و وفیات ٢٩١ـ٣٠٠ ه.، ١٤١٤/١٩٩٣، حوادث و وفیات ٤٢١ـ ٤٤٠ ه.، ١٤١٤/١٩٩٣؛
٣٢- همو، سیر اعلامالنبلاء، چاپ شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت ١٤٠١ـ١٤٠٩/١٩٨١ـ ١٩٨٨؛
(٣٣) محمدبن هلال صابی، الهفوات النادرة، چاپ صالح اشتر، دمشق ١٣٨٧/١٩٦٧؛
(٣٤) هلالبن محسِّن صابی، رسوم دارالخلافة، چاپ میخائیل عوّاد، بیروت ١٤٠٦/ ١٩٨٦؛
(٣٥) همو، الوزراء، او، تحفة الامراء فی تاریخ الوزراء ، چاپ عبدالستار احمد فراج، ) قاهره(١٩٥٨؛
(٣٦) صفدی؛
(٣٧) محمدبن یحیی صولی، اخبار ابیتمام ، چاپ خلیل محمود عساكر، محمد عبده عزام، و نظیرالاسلام هندی، بیروت ) بیتا. (؛
(٣٨) همو، اخبار البحتری، چاپ صالح اشتر، دمشق ١٣٨٤/١٩٦٤؛
(٣٩) همو، مالَمْ ینْشَرُ مِنْ «اوراق» الصولی: اخبار السنوات ٢٩٥ـ ٣١٥ ه، چاپ هلال ناجی، بیروت ١٤٢٠/٢٠٠٠؛
(٤٠) طبری، تاریخ (بیروت)؛
(٤١) محمد سهیل طقوش، تاریخ الفاطمیین فی شمالی افریقیة و مصر و بلاد الشام: ٢٩٧ـ٥٦٧ ه /٩١٠ـ١١٧١ م، بیروت ١٤٢٢/٢٠٠١؛
(٤٢) عریببن سعد قرطبی، صله تاریخ الطبری ، در محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری: تاریخ الامم و الملوك ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، ج ١١، بیروت ) بیتا.]؛
(٤٣) كتاب العیون و الحدائق فی اخبار الحقائق ، ج ٤، قسم ١، چاپ عمر سعیدی، دمشق: المعهد الفرنسی بدمشق للدراسات العربیه ، ١٩٧٢؛
(٤٤) محمدبن عمران مرزبانی، معجمالشعراء، چاپ ف. كرنكو، بیروت ١٤٠٢/١٩٨٢؛
(٤٥) محمدبن عبیداللّه مسیحی، الجزءالاربعون من اخبار مصر، چاپ ایمن فؤاد سید و تیاری بیانكی، قاهره ١٩٧٨؛
(٤٦) مسعودی، تنبیه؛
(٤٧) همو، مروج (بیروت)؛
(٤٨) احمدبن محمد مسكویه، تجارب الامم، چاپ ابوالقاسم امامی، تهران ١٣٦٦ـ١٣٧٩ ش؛
(٤٩) احمدبن علی مقریزی، اتعاظ الحنفا باخبار الائمة الفاطمیین الخلفا، چاپ جمالالدین شیال، قاهره ١٤١٦/١٩٩٦؛
(٥٠) محمدبن عبدالملك همدانی، تكملة تاریخ الطبری، ج ١، چاپ البرت یوسف كنعان، بیروت ١٩٦١؛
(٥١) یاقوت حموی؛
(٥٢) یعقوبی، تاریخ؛
(٥٣) توفیق سلطان یوزبكی، الوزاره نشأتها و تطورها فیالدولة العباسیة : ١٣٢ـ٤٤٧ ه، بغداد ١٣٧٠/١٩٧٠.
/ ستار عودی /