دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٧٩٤
تَکِش ، علاءالدین ، از فرمانروایان سلسلة خوارزمشاهیان (٤٧٠ـ ٦٢٨). نخستین آگاهی در بارة تکش متعلق به حدود ٥٦٨، یعنی هنگام درگذشت پدرش ایل ارسلان ، است (ابن اثیر، ج ١١، ص ٣٧٧). جوینی (ج ٢، ص ١٦ـ ١٧) سال درگذشت ایل ارسلان را ٥٦٠ نوشته و قزوینی (جوینی ، ج ٢، ص ١٦، پانویس ٨) تاریخ فوت وی را ٥٦٥ ضبط کرده است . تکش در آن هنگام از سوی پدرش حکومت جَنْد * را داشت و در آنجا به سر می برد، ازینرو سلطانشاه * محمود (برادر تکش ) به کمک مادرش ، ترکان خاتون * ، جانشین پدر شد و تکش را به خوارزم فراخواند. چون تکش از رفتن سر باز زد، لشکری برای گرفتن او از خوارزم به جند اعزام گردید. تکش ، ناگزیر به قراختاییان * ، که خاندانش خراجگزار آنان بودند، پناه برد (ابن اثیر، همانجا؛ جوینی ، ج ٢، ص ١٧ـ ١٨) و با قبول پرداخت خراج سالانه به قراختاییان ، همراه لشکری به فرماندهی فَرما (فوما)، داماد خان قراختای ، به خوارزم رفت . سلطانشاه و مادرش ناگزیر به شادیاخِ نیشابور گریختند و نزد مؤیدآی ابه ، حاکم آنجا، رفتند و تکش در ٢٢ ربیع الا´خر ٥٦٨ بر تخت نشست . از این زمان تا ٥٨٩، تکش پیوسته با برادرش ، که قدرتهای رقیب همچون غوریان * و قراختاییان از او حمایت می کردند، در ستیز بود. تکش ، پس از به قدرت رسیدن ، ادعای استقلال کرد و فرستادگان خان قراختای را که برای دریافت خراج به دربار او آمده بودند، به بهانة به جا نیاوردن ادب کشت ؛ ازینرو قراختاییان ، به فرماندهی فرما و همراه با سلطانشاه ، به خوارزم لشکر کشیدند ولی کاری از پیش نبردند و مجبور به بازگشت شدند (ابن اثیر، ج ١١، ص ٣٧٧ـ ٣٧٨؛ جوینی ، ج ٢، ص ١٧ـ٢٠).
از سرگذشت تکش ، در فاصلة سالهای ٥٧٠ تا ٥٧٨ اطلاعی در دست نیست ، اما بر اساس مکتوبات بهاءالدین بغدادی * ، کاتب تکش (ص ١٤٥ـ ١٦٥)، او با غیاث الدین محمدسام غوری (حک : ٥٣٦ ـ ٥٩٩)، فرمانروای غور، مکاتبه داشته و سفیرانی بین آن دو ردوبدل می شده است . آنان حتی قصد داشتند با هم به خراسان حمله کنند تا سلطانشاه را از بین ببرند (همان ، ص ١٩٨ـ٢٠١). در ٥٧٨، تکش به قلمرو قراختاییان حمله برد و به شهرهای بخارا در ماوراءالنهر و کَنْد در نزدیکی سیحون دست یافت و به نام خود سکه زد و خطبه خواند ( رجوع کنید به همان ، ص ١٣١ـ ١٣٨؛ بارتولد، ج ٢، ص ٧١٤ـ٧١٥). به این ترتیب ، برای نخستین بار در تاریخ خوارزمشاهیان * ، تکش به قلمرو قراختاییان وارد شد و مهمتر از آن ، توانست ترکان دشتِ قپچاق * را مدتی مطیع خود سازد و آنان را در زمرة لشکریانش در آورد (بهاءالدین بغدادی ، ص ١٧٤، ١٨٠).
در ٥٨٢، تکش به خراسان حمله برد و تا نزدیکی قلمرو برادرش در مرو پیش رفت ، اما معلوم نیست که به چه علت از ورود به شهر خودداری ورزید. سپس به شادیاخ رفت و سنجرشاه (نوة مؤیدآی ابه ) و مِنگلی بِک (اتابک او) را که اهالی از دست آنان به ستوه آمده بودند، محاصره کرد. دو طرف عاقبت صلح کردند و تکش سه تن از نزدیکانش ، از جمله بهاءالدین محمد، را برای تنظیم صلحنامه نزد آنان فرستاد، اما منگلی بک فرستادگان تکش را اسیر کرد و نزد سلطانشاه فرستاد (همان ، ص ٣٢٣ـ٣٣٢؛ جوینی ، ج ٢، ص ٢٣). سال بعد، تکش نیشابور را تسخیر کرد و منگلی بک را کشت و پسر بزرگتر خود، ناصرالدین ملکشاه ، را حاکم آنجا کرد (جوینی ، ج ٢، ص ٢٥). سپس ، سنجرشاه را با خود به خوارزم برد و مادر او را به زنی گرفت و دختر خویش را به سنجرشاه داد، اما هنگامی که از توطئة سنجر برای بازگشت به نیشابور با خبر شد، او را کور کرد (ابن اثیر، ج ١١، ص ٥٧٨ ـ٥٧٩؛ جوینی ، ج ٢، ص ٣٦، این مطلب را ذیل رویدادهای ٥٩١ ضبط کرده است ).
چندی بعد، تکش به درخواست پسرش و برای دفع حملات سلطانشاه به خراسان رفت . در بهار ٥٨٥، دو برادر با یکدیگر صلح کردند و تکش ، حکومت جام و باخَرْز و زیرپل را به سلطانشاه داد و سلطانشاه ، فرستادگان تکش را که اسیر کرده بود، پس فرستاد. تکش در جمادی الاولی همان سال در رادکانِ طوس بر تخت نشست و بدین ترتیب ، قسمتی از خراسان را نیز به فرمان خود در آورد (جوینی ، ج ٢، ص ٢٦ـ٢٧)، سپس به خوارزم باز گشت . آشتی بین دو برادر بیش از یک سال نپایید و تکش قلعة سرخس را که در اختیار سلطانشاه بود، خراب کرد، اما بار دیگر با یکدیگر سازش کردند که تا ٥٨٨ دوام داشت (همان ، ج ٢، ص ٢٧ـ ٢٨). در این سال ، تکش به سبب ناآرامی اوضاع در عراق عجم و به خواهش قُتلُغ اینانج * (پسر جهان پهلوان ایلدگز) که در جنگ از سلطان طغرل بن ارسلان * شکست خورده بود، به ری لشکر کشید (جوینی ، ج ٢، ص ٢٨؛
عتبی ، ص ٤٢٣ و آقسرایی ، ص ٢٦، نوشته اند که طغرل از تکش درخواست کمک کرد). دیری نپایید که قتلغ از کرده اش پشیمان شد و به قلعة طبرک * در ری پناه برد، اما تکش آنجا را فتح کرد و طغرل ، که از تیرگی روابط آن دو با خبر شده بود، به منظور جلب حمایت تکش ، هدایایی برای او فرستاد. تکش ، پس از گذاشتن امیر تَمغاج در ری ، به خوارزم بازگشت (جوینی ، ج ٢، ص ٢٨ـ٢٩). در همین زمان ، تکش که از مکاتبات اسپهبد حسام الدوله اردشیر (حاکم باوندی طبرستان ) و داماد او با غیاث الدین محمدسام غوری بر ضد خود آگاه شده بود، به گرگان و طبرستان حمله کرد و بسطام و دامغان را گرفت . اسپهبد ناگزیر با طغرل ، که در ری بود، هم پیمان گردید و قرار شد که در ٥٨٩، اسپهبد گرگان را بگیرد، طغرل بسطام و دامغان را تصرف ، و سلطانشاه خراسان را تسخیر کند (مرعشی ، ص ٢٥٣ـ٢٦٠؛ در بارة تیرگی روابط تکش و اسپهبد رجوع کنید به همان ، ص ٢٥٦ـ ٢٥٨؛ اولیاءاللّه ، ص ١٤٧ـ ١٤٨). در ٥٨٩، اسپهبد به گرگان تاخت ، اما سلطانشاه ، به سبب از دست دادن سرخس ، کاری از پیش نبرد و در همان سال درگذشت (جوینی ، ج ٢، ص ٢٩ـ٣٠؛ مرعشی ، ص ٢٥٨ـ٢٥٩) و بدین ترتیب ، تکش حاکم بی رقیب خراسان شد و طبرستان را نیز به اطاعت خود در آورد و پسرانش ، قطب الدین محمد و ناصرالدین ملکشاه ، را بترتیب والی نیشابور و مرو کرد (جوینی ، ج ٢، ص ٣٠).
در این گیرودار، خبر عهدشکنی طغرل و حملة او به لشکریان خوارزم در ری رسید (حسینی ، ص ١٨٩ـ١٩٠؛ ابوحامد محمدبن ابراهیم ، ص ٩٠؛ در بارة اختلاف تکش و طغرل رجوع کنید بهحسینی ، ص ١٨٤، ١٩٠ـ١٩٣، ١٩٧؛ راوندی ، ص ٣٦٦). خلیفه الناصرلدین اللّه (حک : ٥٧٥ ـ٦٢٢) نیز که از قدرت یافتن طغرل در هراس بود، از تکش خواست که طغرل را سرکوب کند (در بارة اختلاف الناصرلدین اللّه و طغرل رجوع کنید بههندوشاه بن سنجر، ص ٣٢٣ـ٣٢٤). تکش در ٥٩٠ از نیشابور به همدان رفت (ابن اثیر، ج ١٢، ص ١٠٧ـ ١٠٨) و در آنجا لشکری در اختیار قتلغ گذاشت تا به جنگ طغرل برود. در نبردی که در نزدیکی ری روی داد طغرل کشته و قلمرو او از آنِ تکش شد. به این ترتیب ، حکومت سلاجقة عراق نیز به پایان رسید (حسینی ، ص ١٩٠ـ١٩٤؛ ابوحامد محمدبن ابراهیم ، ص ٩٠ـ٩٢؛ هندوشاه بن سنجر، ص ٣٢٣ـ٣٢٤). از این زمان تکش ، سلطان لقب گرفت (حمداللّه مستوفی ، ص ٤٨٨؛ قفس اوغلو، ص ١٤١، پانویس ، این سال را ٥٧٧ ضبط کرده است ). وی سپس به همدان رفت و خلیفه ناگزیر حاکمیت تکش بر عراق را پذیرفت ، ولی از همین زمان ، دشمنی میان آن دو آشکار گردید.
خلیفه ، وزیر خویش مؤیدالدین ابوالمظفر محمدبن القصاب (ابن قَصّاب ) را با وعدة حکومت و خلعت به همدان فرستاد. وزیر از تکش خواست تا برای گرفتن خلعت ، در پیش اسب او پیاده راه برود، تکش بر آشفت و به وزیر حمله کرد و چون وی یارای مقاومت در برابر سلطان را نداشت ، گریخت و سپاهیان خوارزم تا دینور در پی او رفتند (ابن اثیر، ج ١٢، ص ١٠٨؛ جوینی ، ج ٢، ص ٣٣؛ ناصرالدین منشی کرمانی ، ص ٣٤). پس از آن ، تکش اصفهان را به قتلغ اینانج سپرد و او را امیرالامرای عراق کرد و ری را به پسر خود، یونس خان ، و به اتابکی شمس الدین میانْجَق / میاجَق داد و به خوارزم برگشت (جوینی ، ج ٢، ص ٣٣ـ٣٤). در ٥٩١، تکش برای به اطاعت در آوردن (قایر توقو/ قادر بوقو/ قایر بوقو/ قاتر بوقو)، خانِ دشتِ قپچاق ، به سِغْناق * (سُغْناق ) در ماوراء سیحون لشکر کشید ولی به سبب خیانت برخی از لشکریانش ، که از اورانیان بودند، شکست خورد و بسیاری از سپاهیانش کشته شدند و او ناگزیر به خوارزم بازگشت (همان ، ج ٢، ص ٣٤ـ ٣٥).
هنگامی که تکش در ماوراء سیحون بود، قتلغ اینانج با حمایت خلیفه بر یونس خان شورید (راوندی ، ص ٣٧٦ـ ٣٧٧؛ ابن اثیر، ج ١٢، ص ١١١) و به کمک ابن قصّاب ری را گرفت . یونس خان به گرگان رفت و از پدرش کمک خواست . اتحاد قتلغ اینانج و ابن قصّاب دوامی نداشت و قتلغ اینانج در ٥٩٢ به سمنان رفت و به میانجق پیوست ، اما میانجق او را کشت و سرش را برای تکش فرستاد. ابن قصّاب نیز در ٥٩٢، پس از ساکن شدن در قصر تکش در همدان ، اصفهان را گرفت و در شعبان همان سال درگذشت (راوندی ، ص ٣٨١). در نیمة همان ماه ، تکش بر لشکریان خلیفه چیره شد و آنان را سالم به بغداد فرستاد و بر عراق نیز مسلط گردید (هندوشاه بن سنجر، ص ٣٣١ـ٣٣٢). خلیفه از او خواست تا از نواحی غربی ایران دست بر دارد، اما تکش به این درخواست وقعی ننهاد و حتی در پیامی به خلیفه اعلام کرد که قصد دارد خوزستان را هم بگیرد (راوندی ، ص ٣٨٥). در ٥٩٣، پس از درگذشت ناصرالدین ملکشاه و ناآرامی نیشابور، تکش وزیر خویش صدرالدین مسعود هروی (نظام الملک هروی ) و پسرش قطب الدین محمد را به خراسان فرستاد (جوینی ، ج ٢، ص ٣٩ـ٤٠).
سال ٥٩٤ برای تکش سالی پُر از حادثه و درگیری بود. وی برای حفظ سرحداتش ، در جنگ قایر توقوخان و برادرزاده اش الپ درک ، ابتدا الپ درک را یاری داد و قایرتوقوخان را زندانی کرد، اما پس از آگاهی از نافرمانی الپ درک ، قایرتوقوخان را با لشکری به جنگ او فرستاد (همان ، ج ٢، ص ٤٠ـ٤١؛ قس رشیدالدین فضل اللّه ، ج ١، ص ٤٠٢). تکش در ذیحجّة آن سال میانجق را، که سر به شورش برداشته بود و به اهالی آزار می رساند، دستگیر کرد، اما با شفاعت جمعی از بزرگان او را بخشید و تبعید کرد (جوینی ، ج ٢، ص ٤٢ـ٤٣؛ رشیدالدین فضل اللّه ، همانجا). به نوشتة راوندی (ص ٣٩٩)، تکش او را کشت (در بارة نزاع تکش و میانجق رجوع کنید به راوندی ، ص ٣٩٦ـ ٣٩٩). ظاهراً در همان سال تکش از خلیفه الناصر خواست که در بغداد او را سلطان بشناسند و به نام وی خطبه بخوانند. خلیفه که از تکش در بیم بود، در پاسخ به افزون خواهیهای او، غیاث الدین غوری را به حمله به شهرهای خوارزم و سرگرم ساختن تکش با جنگ ، تحریک کرد. غیاث الدین غوری در نامه ای به تکش ، پس از نکوهش کردن او به سبب کارهایش ، او را به گرفتن شهرهایش تهدید کرد؛ ازینرو تکش از قراختاییان خواست تا با غوریان بجنگند. در این نبرد، قراختاییان با دادن تلفات بسیار از غوریان شکست خوردند. هنگامی که خانِختای از تکش غرامت خواست ، تکش به غوریان توسل جست ، اما آنان به درخواست او تن ندادند. قراختاییان خوارزم را محاصره کردند، اما تکش آنان را شکست داد و تا بخارا تعقیبشان کرد و با وجود مقاومت اهالی بخارا، در ٥٩٤ این شهر را فتح کرد، ولی به مردم آزاری نرساند (ابن اثیر، ج ١٢، ص ١٣٧؛ ابن عبری ، ص ٢٣٠ـ٢٣١). برخی از محققان در بارة اینکه تکش دو باره بخارا را تسخیر کرده باشد، تردید کرده اند ( رجوع کنید به بارتولد، ج ٢، ص ٧٢٣ـ٧٢٤).
پس از این پیروزیها، تکش به سرکوب اسماعیلیه پرداخت و با فتح قلعة ارسلانگشای ، ضربة محکمی به آنان وارد کرد (جوینی ، ج ٢، ص ٤٣ـ٤٤). وی پس از گماردن پسرش تاج الدین علیشاه در اصفهان ، در ٥٩٦ به خوارزم بازگشت . در همین سال ، اسماعیلیه ، نظام الملک مسعود هروی (وزیر تکش ) را کشتند و تکش به کین خواهی رهسپار عراق شد،اما در ١٩ رمضان ٥٩٦، در محلی به نام چاه عرب ، درگذشت (جوینی ، ج ٢، ص ٤٥ـ٤٦؛ رشیدالدین فضل اللّه ، ج ١، ص ٤٠٣؛ ناصرالدین منشی کرمانی ، ص ٩٤ـ ٩٥).
تکش ، فردی عادل ، متدین و فاضل بود و در موسیقی و هنر نیز دستی داشت (منهاج سراج ، ج ١، ص ٣٠٠ـ٣٠١). وی ممدوح رشیدالدین وطواط و خاقانی بود (جوینی ، ج ٢، ص ١٨، ٣٩). تکش در مدت ٢٨ سال حکومت ، با کمک لشکری متشکل از تعداد زیادی از قپچاقها و اقوام وابستة آنها، توانست قلمرو خوارزمشاهیان را به حداکثر گستردگی اش برساند، اما لشکریان بیش از آنکه تابع او باشند، از تَرکان خاتون * ، زوجة مقتدر وی ، اطاعت می کردند. این امر و همچنین خصومت تکش با خلیفه الناصر از عواملی بود که زمینه را برای زوال خوارزمشاهیان فراهم ساخت (بارتولد، ج ٢، ص ٧٢٨).
منابع :
(١) محمودبن محمد آقسرایی ، مسامرة الاخبار و مسایرة الاخیار ، چاپ عثمان توران ، آنکارا ١٩٤٤؛
(٢) ابن اثیر؛
(٣) ابن عبری ، تاریخ الزمان ، نقله الی العربیة اسحاق ارمله ، بیروت ١٩٨٦؛
(٤) ابوحامد محمدبن ابراهیم ، ذیل سلجوقنامه ، در ظهیرالدین ظهیری نیشابوری ، سلجوقنامه ، تهران ١٣٣٢ ش ؛
(٥) محمدبن حسن اولیاءاللّه ، تاریخ رویان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٤٨ ش ؛
(٦) واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، ترکستان نامه : ترکستان در عهد هجوم مغول ، ترجمة کریم کشاورز، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٧) محمدبن مؤید بهاءالدین بغدادی ، التوسل الی الترسل ، چاپ احمد بهمنیار، تهران ١٣١٥ ش ؛
(٨) جوینی ؛
(٩) علی بن ناصر حسینی ، کتاب اخبار الدولة السلجوقیة ، چاپ محمد اقبال ، بیروت ١٤٠٤/ ١٩٨٤؛
(١٠) حمداللّه مستوفی ، تاریخ گزیده ؛
(١١) محمدبن علی راوندی ، راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق ، به سعی و تصحیح محمد اقبال ، بانضمام حواشی و فهارس با تصحیحات لازم مجتبی مینوی ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(١٢) رشیدالدین فضل اللّه ؛
(١٣) محمدبن عبدالجبار عتبی ، ترجمة تاریخ یمینی ، از ناصح بن ظفر جر فادقانی ، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٤) ابراهیم قفس اوغلو، تاریخ دولت خوارزمشاهیان ، ترجمة داود اصفهانیان ، تهران ١٣٦٧ ش ؛
(١٥) ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی ، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، چاپ برنهارد دورن ، پترزبورگ ١٨٥٠، چاپ افست تهران ١٣٦٣ ش ؛
(١٦) عثمان بن محمد منهاج سراج ، طبقات ناصری ، یا، تاریخ ایران و اسلام ، چاپ عبدالحی حبیبی ،تهران ١٣٦٣ ش ؛
(١٧) ناصرالدین منشی کرمانی ، نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاریخ وزراء ، چاپ جلال الدین محدّث ارموی ، تهران ١٣٣٨ ش ؛
(١٨) هندوشاه بن سنجر، تجارب السلف ، چاپ عباس اقبال ، تهران ١٣٥٧ ش .
/ شهناز رازپوش /