دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ٣٥٩٤
تضاد(٢) ، اصطلاحی در منطق و فلسفه و از اقسام تقابل * . در تاریخ منطق ، نخستین بار ارسطو تضاد را به عنوان اصطلاح ، تعریف و تبیین کرد. او در آثار منطقی و فلسفی اش آرای خود را در بارة تضاد و ویژگیهای آن مطرح کرد. این آرا سرآغاز ملاحظات و مداقه های منطق دانان و فلاسفة بعد از او شد.
در آثار منطقی ارسطو، و به پیروی از او در آثار فلاسفه و منطق دانان مسلمان ، تضاد بر دو گونه است : تضاد در مفاهیم (بسایط یا مفردات ) و تضاد در قضایا (مرکّبات یا جملات ؛ ارسطو، ١٩٨٠، ج ١، ص ٦٣ـ٦٤، ١٠٥؛ نصیرالدین طوسی ، ص ٥٨، ٩٧؛ علامه حلّی ، ص ٣٢، ٧٤). تضاد در مفاهیم را «تقابل به تضاد» و تضاد در قضایا را «تقابل تضاد» نیز نامیده اند ( رجوع کنید به خوانساری ، ص ٦٥ـ٧٠).
منطقیان و فلاسفه به تضاد در مفاهیم بیشتر از تضاد در قضایا پرداخته اند، به طوری که می توان ادعا کرد تضاد در قضایا به همان وضعی که ارسطو در کتاب عبارت آورده ، باقی مانده است . شاید علت آن ، مناسبت بیشتر بحث تضاد در مفاهیم با دیگر مباحث فلسفی باشد.
در میان اندیشمندان معاصر فلسفة اسلامی ، مرتضی مطهری نوع دیگری از تضاد فلسفی را، که به معنای ناسازگاری است ، در کتاب اصل تضاد در فلسفه اسلامی مطرح کرده است ( رجوع کنید به ادامة مقاله ).
تضاد در مفاهیم . ارسطو در کتاب مقولات (١٩٨٠، ج ١، ص ٦٣) تضاد در مفاهیم را از اقسام تقابل و قسیم تقابل سلب و ایجاب ، تقابل تضایف و تقابل ملکه و عدم دانسته است . به گفتة وی (١٩٨٠، ج ١، ص ٦٣ـ٦٤)، در تقابل تضایف ماهیت هریک از دو طرف تضایف با قیاس به دیگری شناخته می شود، مانند علم و معلوم که ماهیت هر کدام با توجه به دیگری آشکار می شود، اما در تقابل تضاد برای شناخت ماهیت هر یک از دو طرف تضاد به شناخت طرف مقابل نیازی نیست .
به نظر ارسطو (همانجا) تضاد در مفاهیم بر دو گونه است : ١) تضادی که بین دو طرف آن حد یا حدود متوسطی وجود دارد، مانند سیاهی و سفیدی که رنگهای دیگری نیز غیر از این دو رنگ موجود است و لازم نیست که جوهر معروض به سیاهی و سفیدی حتماً به یکی از این دو رنگ متصف باشد، ولی اجتماع دو رنگ مذکور در زمان و در موضوع (معروض ) واحد ممکن نیست . ٢) تضادی که میان دو طرف آن ، متوسطی قابل تصور نیست و موضوع در هر حال باید به یکی از این دو متصف باشد، مانند زوج و فرد، بیماری و تندرستی . با توجه به تقسیمات و مثالهایی که ارسطو آورده است ، روشن می شود که از نظر او وجودی بودن دو طرف تضاد لازم نیست ، بلکه اگر یک طرف وجودی و طرف دیگر عدمی باشد، برای صدق تضاد کافی است . بدین ترتیب ، وی (١٩٨٠، ج ١، ص ٦٧ـ ٦٨) برای تمیز مصادیق تضاد از مصادیق ملکه و عدم ملکه ملاکی عرضه می کند دایر بر اینکه تضاد میان دو معنایی است که بالفعل در یک موضوع موجود نشوند، بلکه موضوع بالقوه به هر کدام متصف شود و انتقالش از یکی به دیگری محال نباشد، خواه هر دو معنی وجودی باشند (مانند سیاهی و سفیدی ) خواه یکی از این دو امر وجودی و دیگری عدمی باشد، اما در ملکه و عدم ملکه ، انتقال از ملکه به طرف عدم ملکه ممکن است و عکس آن اتفاق نمی افتد.
ارسطو در مثالهایی که ذکر کرده ، تضاد را نه تنها میان اعراض ، مثل سیاهی و سفیدی ، بلکه میان عرضیات مانند سیاه و سفید و همچنین در جواهر جاری دانسته است (ارسطو، ١٩٩٣، مابعدالطبیعة ، کتاب ١٠، فصل ٤، ١٠٥٥ الف ، س ٢٥ـ ٣٥). ارسطو در کتاب متافیزیک (کتاب ١٠، فصل ٣، ١٠٥٤ ب ، س ٣٠ـ فصل ٤، ١٠٥٤ الف ، س ٣٥) اشاره کرده که بین دو طرف تضاد باید غایتِ خلاف باشد.
همچنین از نظر او (١٩٨٠، ج ١، ص ٧٠) دو طرف تضاد می توانند تحت جنسی واحد یا تحت دو جنس متفاوت باشند و لازم نیست که تحت جنس قریبی داخل شوند، بلکه حتی هرکدام می توانند یک جنس باشند، مثلاً سفیدوسیاه تحت جنسی واحد (رنگ ) هستند، اما عدل و جور تحت دو جنس متضادند؛ جنس عدل ،فضیلت است و جنس جور،رذیلت .خیروشر نیز تحت جنسی واحد واقع نمی شوند، بلکه این دو، دو جنس برای اشیا هستند.
ابونصر فارابی تضاد را دقیقتر از ارسطو تعریف کرده است ، تعریف وی بعدها راهگشای ابن سینا و دیگر فلاسفة مسلمان شد. به گفتة فارابی (ج ١، ص ٦٩)، تضاد میان دو امر، با موضوع واحد، است و میان دو طرف تضاد، در وجود، غایت بُعد است و هر کدام از نظر تباین در طرف اقصا نسبت به دیگری قرار دارد. از نظر فارابی (ج ١، ص ٧٠ـ٧١) نیز دو طرف تضاد، گاه تحت یک جنس قریب واقع می شوند، گاه تحت دو جنس متضاد که خود دو نوع متوسط از جنس واحدند و گاه تحت دو جنس که خود اجناس اشیا هستند. از مثالهای فارابی (ج ١، ص ٧١)، از جمله عدل و جور و خیر و شر، نیز می توان دریافت که او هم مانند ارسطو وجودی بودن دو طرف تضاد را لازم نمی دانسته است .
ابن سینا (١٤٠٥، ج ١، فن ٢، ص ٢٤١ـ٢٤٩، ٢٦٠ـ ٢٦٥) بیش از همة فلاسفه و منطق دانان مسلمان به مبحث تضاد پرداخته است . وی در کتاب مقولات شفا (همان ، ص ٢٤٨، ٢٦٤) تعریف ارسطو را از تضاد، متعارف عوام اهل منطق و مناسب حال مبتدیان دانسته و تعریف خود را از تضاد، تعریف خاص و حقیقی معرفی کرده است (نیز رجوع کنید به نصیرالدین طوسی ، ص ٥٥). ابن سینا دو قید را به تعریف ارسطو افزوده است : ١) تضاد تنها میان دو امر وجودی است و موارد دیگر از تقابل میان یک امر وجودی و یک امر عدمی تحت تقابل سلب و ایجاب یا ملکه و عدم ملکه قرار می گیرند (ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٢، ص ٢٤٨، ٢٦٥؛ نیز رجوع کنید به نصیرالدین طوسی ، ص ٥٤ ـ ٥٨). ٢) تضاد به اعراض اختصاص دارد، زیرا در تضاد، وحدت موضوع شرط است (ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٢، ص ٢٦٤). البته وی (همان ، ج ١، فن ٢، ص ١٠٥ـ١٠٦) با استفاده از واژة موضوع به جای واژة محل در تعریف تقابل ، تضاد را به صوَر نیز تعمیم داده است (نیز رجوع کنید به بهمنیاربن مرزبان ، ص ٣٠٧؛ طباطبائی ، ١٤٠٤، ص ١١١).
شیخ شهاب الدین سهروردی ، معروف به شیخ اشراق ، در کتاب المشارع و المطارحات (ج ١، ص ٣١٥) با بیان قاعدة «ضدّ الواحدِ واحدٌ» چنین نتیجه گرفته که تضاد حقیقی تنها میان اعراض است و حتی عرضیات نیز متضاد نیستند، مثلاً سفیدی و سیاهی متضادند، ولی سفید و سیاه متضاد نیستند، زیرا سفید و سیاه از لحاظ مشتق بودن ، جهات بیشماری دارند، در حالی که سفیدی و سیاهی واحد به معنای حقیقی اند و بنا بر قاعدة مذکور، تضاد حقیقی تنها میان سفیدی و سیاهی است ( رجوع کنید به صدرالدین شیرازی ، سفر اول ، ج ٢، ص ١١٤؛ ابراهیمی دینانی ، ص ١٦٠ـ١٦١). ابن سینا (١٤٠٤، ج ٢، ص ٣٠٨ـ٣٠٩) نیز این قاعده را به این معنا که تضاد تنها میان دو امر است ، مطرح کرده است . صدرالدین شیرازی در اسفار (سفر اول ، ج ٢، ص ١١٣ـ ١١٥) قید جنس قریب را به تعریف تضاد اضافه کرده است . به نظر او، یکی از شرایط تضاد این است که هر دو متضاد تحت یک جنس قریب باشند. به عبارت دیگر، تضاد در حقیقت در صوَر نوعیه و فصول اخیر مربوط به جنس واحد است ، همچنانکه استقرا بر آن دلالت دارد. به همین دلیل ، وی تقابل خیر و شر را از نوع تقابل تضاد نمی داند. به گزارش علامه طباطبائی (١٣٦٢ش ، ص ١٥١)، این قید را مشائیان به تعریف تضاد افزوده اند. شیخ شهاب الدین سهروردی ( رجوع کنید به ج ١، کتاب المشارع و المطارحات ، ص ٤٦٦ـ٤٦٧) قید جنس قریب را در تعریف تقابل تضاد نیاورده و به همین سبب خیر و شر را متضاد دانسته است .
علامه طباطبائی در نهایة الحکمة (ص ١٥١ـ١٥٣) تعریفی از تضاد عرضه کرده که جامع تمام قیود و عناصری است که فلاسفة قبل از وی ذکر کرده اند. به نظر او، دو متضاد دو امر وجودی اند غیر از دو متضایف ، و بر موضوع واحدی وارد می شوند. همچنین تقابل تضاد میان دو نوع ، تحت جنس قریب از مقولات عرضی واقع می شود و حتی میان دو عرضی نیز تضاد حقیقی وجود ندارد. به نظر وی (١٣٦٢ ش ، ص ١٥٢ـ ١٥٣)، بین این دو امر وجودی نهایت خلاف و بُعد هست و این قید نشان می دهد که هیچ شیئی نمی تواند بیش از یک ضد داشته باشد.
تضاد در قضایا. تضاد در قضایا از انواع تقابل در قضایا و قسیم «تداخل » و «تناقض » و «داخل تحت تضاد» است . ارسطو در کتاب عبارت (١٩٨٠، ج ١، ص ١٠٥) تضاد در قضایا را اینگونه تعریف کرده است که اگر بر معنایی کلی ، حکم کلی شود، به این نحو که شیئی (محمولی ) برای آن یا موجود است یا موجود نیست ، آنگاه دو حکم متضاد خواهیم داشت . مقصود از حکم کلی بر معنای کلی ، مانند چنین قضایایی است : «هر انسانی سفید است » و «هیچ انسانی سفید نیست ». به عبارت دیگر، هرگاه موضوع و محمول دو قضیه واحد و کلی باشند و حکم نیز در این قضایا کلی باشد و اختلاف فقط در سلب و ایجاب باشد، آن دو قضیه متضادند. اما هنگامی که بر معنای کلی حکمی غیرکلی شود، دو حکم ، متضاد نیستند، هرچند دو امری که در مورد آن استدلال می شود، گاهی ممکن است متضاد باشند. مقصود از حکم غیرکلی بر معنای کلی ، قضایایی است همچون : «انسان سفید است » و «انسان سفید نیست ».
قضایای متضاد، اجتماع در صدق ندارند، ولی رفع کذبی آنها ممکن است . به عبارت دیگر، هر دو نمی توانند صادق باشند، اما کاذب بودن آنها ممکن است (ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٣، ص ٤٦ـ٤٧). تضاد در قضایا کاملاً صوری است ، به همین دلیل ارسطو دو قضیة مهمله را ــ هر چند در مواد متضاد باشند و اجتماع صدقی نداشته باشند ــ متضاد ندانسته است ، زیرا این عدم اجتماع به ساختار و صورت دو قضیه باز نمی گردد، مانند «انسان حیوان است » و «انسان حیوان نیست »، که هر چند از لحاظ مادّه اجتماع صدقی ندارند، از لحاظ صوری نمی توان آنها را متضاد دانست .
از آنجا که اینگونه تضاد در حوزة قضایا و نسبت بین آنها مطرح می شود و در آن تنها صورت و ساختار قضایا در نظر گرفته می شود، اصطلاحی منطقی به شمار می آید و می توان آن را «تضاد منطقی » دانست . مبحث «تضاد در قضایا» در منطق و فلسفة اسلامی تغییری نکرده و در کتب رایج منطق همان تعریف ارسطو از تضاد، بدون کم و کاست ، آمده است (برای نمونه رجوع کنید به ابن سینا، ١٤٠٥، ج ١، فن ٣، ص ٤٥ـ٥٣).
تضاد به معنای ناسازگاری . مرتضی مطهری در کتاب اصل تضاد در فلسفه اسلامی تضاد در مفاهیم و قضایا را مربوط به حوزة شناخت دانسته و قسمی دیگر از تضاد را، که به معنای ناسازگاری است ، مطرح کرده است . به نظر او (ص ٣٤ـ ٣٥)، این ناسازگاری ، ناسازگاری بعد از موجود بودن است نه ناسازگاری در موجود بودن ؛ یعنی هر دو ضد، اجتماع در وجود پیدا می کنند و در حالی که هر دو در آن واحد وجود دارند، با یکدیگر ناسازگارند و هریک دیگری را معدوم یا اثر آن را خنثی ' می کند. مطهری این قسم از تضاد را با تضادی که حکما و منطقیان در بحث از اقسام تقابل و به معنای امتناع اجتماع دو طرفِ تضاد در وجود مطرح می کنند، متفاوت دانسته است . به اعتقاد وی (ص ١٢)، آنچه حکمای اسلامی در بحث خیروشر در بارة تضاد نگاشته اند، تضاد به معنای اخیر است ، لذا اگر در بحث خیر و شر گفته اند: «اگر تضاد نبود، هیچ پدیده ای پدید نمی آمد» یا «فیض وجود جاری نمی شد»، مقصود همین معنا از تضاد است . مطهری در توضیح این معنا از تضاد به اقوال صدرالدین شیرازی (سفر سوم ، ج ٢، ص ٧٠ـ٧١) و شیخ اشراق (همانجا) استناد کرده است ، در حالی که این دو فیلسوف تضاد را در باب خیر و شر به معنای «تضاد در مفاهیم » به کار برده اند ( رجوع کنید به ابراهیمی دینانی ، ص ١٦٢ـ١٦٣).
برخی از متفکران معاصر، به پیروی از مطهری ، این نوع
تضاد را در بحث از انواع تضاد آورده و تقابل تضاد را به دو قسم منطقی و فلسفی تقسیم نموده و این نوع تضاد را تضاد فلسفی نامیده اند (سروش ، ص ٢٨ـ٢٩)، اما با اندکی تأمل روشن می شود که «تضاد در مفاهیم » نیز از اقسام تضاد فلسفی است و در فلسفة قدیم نیز همین معنا از تضاد به عنوان تضاد در فلسفه مورد بحث قرار گرفته است ، زیرا تضاد از انواع تقابل است و تقابل از ملحقات غیریت ، و غیریت از لواحق کثرت است و واحد و کثیر از تقسیمات اولیة وجودند و از مباحث اصلی امور عامه به شمار می آیند، ازینرو نمی توان آن را تضاد منطقی خواند (صدرالدین شیرازی ، سفر اول ، ج ٢، ص ١٠٠؛ ابراهیمی دینانی ، ص ١٦٣ـ١٦٤).
منابع :
(١) غلامحسین ابراهیمی دینانی ، شعاع اندیشه و شهود در فلسفة سهروردی ، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٢) ابن سینا، الشفاء، الالهیات ، چاپ ابراهیم مدکور، قاهره ١٣٨٠/١٩٦٠، چاپ افست قم ١٤٠٤؛
(٣) همان ، المنطق ، ج ١، الفن الثانی : المقولات ، چاپ ابراهیم مدکور و دیگران ، قاهره ١٣٧٨/ ١٩٥٩، الفن الثالث : العبارة ، چاپ ابراهیم مدکور و محمود خضیری ، قاهره ( بی تا. ) ، چاپ افست قم ١٤٠٥؛
(٤) ارسطو، منطق ارسطو ، چاپ عبدالرحمان بدوی ، بیروت ١٩٨٠؛
(٥) بهمنیاربن مرزبان ، التحصیل ، تصحیح مرتضی مطهری ، تهران ١٣٧٥ ش ؛
(٦) محمد خوانساری ، فرهنگ اصطلاحات منطقی ، تهران ١٣٧٦ ش ؛
(٧) عبدالکریم سروش ، نقدی و درآمدی بر تضاد دیالکتیکی ، به ضمیمة نقدی بر روش شناخت ، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(٨) یحیی بن حبش سهروردی ، مجموعة مصنفات شیخ اشراق ، چاپ هانری کوربن ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(٩) محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی ، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة ، تهران ١٣٣٧ ش ، چاپ افست قم ( بی تا. ) ؛
(١٠) محمدحسین طباطبائی ، بدایة الحکمة ، قم ١٤٠٤؛
(١١) همو، نهایة الحکمة ، چاپ عبداللّه نورانی ، قم ١٣٦٢ ش ؛
(١٢) حسن بن یوسف علامه حلّی ، الجوهر النضید فی شرح منطق التجرید ، قم ١٣٦٣ ش ؛
(١٣) محمدبن محمد فارابی ، المنطقیات للفارابی ، چاپ محمدتقی دانش پژوه ، قم ١٤٠٨ـ١٤١٠؛
(١٤) مرتضی مطهری ، اصل تضاد در فلسفة اسلامی ، ( تهران ) : انجمن اسلامی دانشجویان مدرسة عالی ساختمان ، ( بی تا. ) ؛
(١٥) محمدبن محمد نصیرالدین طوسی ، کتاب اساس الاقتباس ، چاپ مدرس رضوی ، تهران ١٣٦٧ ش ؛
(١٦) Aristoteles, The works of Aristotle , vol. ١, in Great books of the Western world , vol. ٧, ed Mortimer J. Adler, Chicago: Encyclopaedia Britannica, ١٩٩٣.
/ گوهرتاج مینوچهر /