دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٩٨٥
بنی کَعب ، از عشایر مشهور و بسیار گسترده در خوزستان و جنوب عراق . در میان اعراب ، کعب نام خاندانهای متعدد و متفاوتی است که به وابستگان آنها کعبی می گویند (سمعانی ، ج ٥، ص ٧٩ـ٨١)، اما منظور از کعبیانِ ساکن عراق و خوزستان ، فرزندان کعب بن ربیعه است که نسبشان به عَدنان می رسد (عزّاوی ، ج ٤، ص ١٨٤؛ طرفی ، ص ١٩). کعب شش فرزند با نامهای معاویه (حَریش )، جَعده ، عُقیل ، قَسر (قُشیر)، عبدالله و حبیب داشت (ابن حزم ، ص ٢٨٨؛ سویدی ، ص ٤٤ـ٤٥). فرزندان عقیل ، قسر، حریش و جعده در دورة اسلامی ، از اقامتگاه خویش ، میان تهامه و مدینه و سرزمین شام ، به شام کوچیدند، اما جز بنی عُقیل بقیّه منقرض شدند (کحاله ، ج ٣، ص ٩٨٥). ظاهراً کعبیان خوزستان از نسل همین عقیل اند. برخی نیز اینان را از بنی خَفاجِه و از فرزندان کعب بن خفاجة بن عمروبن عقیل دانسته اند (کسروی ، ص ١٢٩؛ ابن حزم ، ص ٢٩١؛ کحاله ، ج ٣، ص ١٢٠٣).
بنی کعب پیش از ورود به عراق در ناحیة حفرالباطن میان حجاز و عراق ساکن بودند، اما براثر قحط و خشکسالی به العماره در عراق مهاجرت کردند (خالدی ، ج ٢، ص ٣٩). قلقشندی (ص ٣٦٤) در اوایل سدة نهم ، از نفرات و ساز و برگ قابل توجه آنان سخن گفته است .
دربارة تاریخ ورود کعبیان به خوزستان ، خبر قابل اطمینانی در دست نیست . کسروی (ص ١٣٠) آن را با سالهای آغازین سلطنت شاه عباس کبیر (٩٩٦ـ ١٠٣٨) مقارن دانسته است ؛ بدین ترتیب که افراسیاب پاشا، حکمران سلسلة مستقل دیّریان بصره ، شهر قُبان ، میان خرمشهر و دهانة بهمنشیر، را تصرف کرد و برای حفظ امنیت مرزهای قلمرو خویش ، کعبیان را از عراق بدانجا کوچاند. پیشوای بنی کعب در این هنگام محمدبن ادریس بود که قبل از استقرار کامل کعبیان در جای جدید، از دنیا رفت و پسرش ناصر جای او را گرفت . در واقع نسب کعب اَلبوناصر، یکی از دو دودمان کعبیان خوزستان ، به او می رسد (مانع ، ص ١٥٥). چنانکه نسب دودمان دیگر (البوکاسب ) به مرداوبن علی بن کاسب می رسد (همان ، ص ٢٤٣؛ سیادت ، ص ٥٩). به نوشتة جابر جلیل مانع (ص ١٥٤) کعبیان پیش از ورود به قبان و بیرون راندن قبیلة صقور از آنجا، در بالای رود جرّاحی ، در کنار نهرالخان می زیسته اند. اما بارون دوبد بر آن است که بنی کعب در آغاز فرمانروایی صفویان ، در حوالی هویزه (حویزه )، کنار کرخه و جنوب دزفول اقامت داشتند و در پی آشفتگیهای ناشی از مرگ شاه طهماسب اول (حک : ٩٣٠ـ ٩٨٤)، به شرق هویزه که در دست همسایگان افشاری آنان بود، تاختند و ایشان را از آنجا راندند؛ تا اینکه شاه عباس کبیر در اواخر سلطنت خود، پس از خارج کردن بغداد و عراق از دست عثمانیان ، سپاهی به سرداری امامقلی خان بیگلربیگی ، برای فتح بصره و جنگ با علی پاشا دیری ، حاکم بصره ، فرستاد. در پی این لشکرکشی ، کعبیان از متصرفات خویش در هویزه بیرون رفتند و خراجگزار پادشاه ایران شدند (ص ٣١٨؛ نیز رجوع کنید به کسروی ، ص ١٣١). به دنبال محاصرة طولانی قبان و بصره در این لشکرکشی ، نزدیکان علی پاشا در نهان برای تسلیم شهر با امامقلی خان توافق کردند و برای شیخ بدربن عثمان ، پیشوای کعبیان نیز پیغام تسلیم فرستادند، اما وی همچنان از حمایت علی پاشا دست برنداشت . در همین اثنا با رسیدن خبر مرگ شاه عباس ، امامقلی خان به داخل ایران عقب نشست و علی پاشا نیز به پاداش جوانمردیهای شیخ ، قبان و جزایر حوالی آن را به او واگذار کرد (کسروی ، ص ١٣١ـ١٣٢). چند سال بعد، با غلبة ترکان عثمانی بر حسین پاشا، جانشین علی پاشا، کعبیان که از وابستگان دیریان بودند، از بیم ترکان ، از قبان به معشور (بندر * ماهشهر) کوچ کردند؛ اما به دلیل قحط زدگی به قبان بازگشتند. از این پس ترکان عثمانی که دچار ضعف شده بودند، جنوب عراق را به حال خود واگذاشتند و به لشکرکشیهای پراکنده اکتفا کردند. ازینرو بیشتر قبایل عرب در این هنگام خودمختار می زیستند (همان ، ص ١٣٤ـ١٣٥). از ١١٠٢ تا ١١٣٥، چهارتن از فرزندان ناصربن محمد کعبی حکومت قبان را در اختیار داشتند (همان ، ص ١٣٦، به نقل از تاریخ کعب ).
در دوران سلطنت نادرشاه (١١٤٨ـ١١٦٠) بنی کعب از شورش محمدخان بلوچ بهره بردند و نواحی دَورَق و سواحل رودخانة جراحی را غارت کردند (پری ، ص ٢٣٥). نادر برای سرکوب شورش محمدخان به خوزستان رفت و محمدحسین خان قاجار را برای گوشمال آل کثیر و بنی کعب فرستاد. وی دژ قبان را محاصره کرد و بر کعبیان چیره شد. کعبیان تقریباً از همین زمان وابستة ایران شدند و تا پایان پادشاهی نادر در اطاعت این کشور بودند، اما گاهی نیز از حاکم بصره ، به ملاحظة همسایگی حمایت می کردند؛ چنانکه در ١١٤٧ که میان شیخ قبیلة مُنتَفق با حاکم بصره ، جنگ روی داده بود، شیخ فرج الله کعبی ، پیشوای کعبیان ، به یاری بصریان شتافت و در همان جنگ نیز کشته شد. پس از وی ، شیخ طَهماز و سپس شیخ سلمان (در برخی منابع سلیمان ) به همراه برادرش عثمان بر کعبیان حکمروایی می کردند. سلمان در ١١٥٦ در لشکرکشی خواجه خان ، سردار نادر، به بصره شرکت کرد (کسروی ، ص ١٣٦ـ ١٣٧). در ١١٦٠ در پی انتشار خبر مرگ نادر، کعبیان البوناصر به فرماندهی شیخ سلمان به دورق تاختند و دسته های افشار را از آنجا بیرون راندند و به شهرهای دیگر نیز دست اندازی کردند؛
تا آنجا که قلمرو آنان از هندیجان در سرحدّ فارس تا آن سوی شط العرب گسترش یافت (همان ، ص ١٣٨؛
مانع ، ص ١٥٩، ١٦١). شیخ سلمان قبایلی را مأمور حفظ مناطق به دست آمده کرد؛
از جمله البوکاسب را که ابتدا در همیلی ساکن بودند و کشتیهایشان در طول ساحل کارون تا روستای کردلان تردد داشتند، در سمت راست کارون ، محل کنونی خرمشهر، مستقر کرد (مانع ، ص ١٦٠). وی بر امنیت و آبادانی این قلمرو گسترده همت گماشت ؛
روستای فلاّ حیه ، از توابع دورق ، را به شهر تبدیل کرد و بر گرد آن بارو کشید و مرکز حکومت خود قرار داد (کسروی ، ص ١٣٨)، در یکی از شعب کارون موسوم به سابله با چوب و پوشال و نی و گِل سدّی بزرگ برای آبیاری و توسعة کشاورزی ساخت . به عقیدة کینر که خرابه های این سد را دیده است ، اگر کریم خان آن را خراب نکرده بود شاید قرنها برجای می ماند (پری ، ص ٢٣٦).
بنی کعب تا ده سال پس از قتل نادرشاه ، در کامرانی می زیستند. درآمد فروش خرما و تسلّط بر رودخانة کارون و تجارت زمینی و دریایی ، آنان را نیرومند کرده بود. ازینرو شیخ سلمان که در میان دو قدرت ایرانی و عثمانی قرار گرفته بود، به هیچکدام روی خوش نشان نمی داد و برای ندادن مالیات بهانه می تراشید (همانجا؛
نیبور، ص ٢٠٥ـ٢٠٦). در ١١٧٠، کریم خان پس از تصرّف فارس و بهبهان به کعبیان حمله برد. دربارة نتایج این لشکرکشی اختلاف نظرهایی وجود دارد. در حالی که منابع طرفدار کعبیان از ناکامی مهاجمان سخن رانده اند (کسروی ، ص ١٤٠)، از نوشتة غفاری کاشانی (ص ٧٠ـ٧١)، تاریخنگار طرفدار زندیان ، چنین برمی آید که کعبیان با پیش بینی پیروزی کریم خان ، پس از شکستن سدّ سابله و تخریب آن حوالی ، از آنجا گریختند و سپاه کریم خان نیازی به تخریب شهر ندید و به کشتار مردم اکتفا کرد. اما ظاهراً حقیقت را گزارشگران کمپانی هند شرقی نوشته اند که انهدام سرزمین دورق به دست کریم خان ، سلمان را واداشت که با پرداخت پنج هزار تومان رضایت کریم خان را به دست آورد (پری ، همانجا).
در ١١٧٥ پاشای بغداد، به کمک مولا مُطَّلب مُشَعشَعی به جنگ کعبیان آمد، اما ناکام بازگشت . دو سال بعد نیز پاشا با وجود حمایت انبوه لشکریان کرد و ترک و عرب نتوانست کاری از پیش ببرد (کسروی ، ص ١٤١). ظاهراً در ١١٧٨ والی بغداد عمر پاشا که تاب جنگیدن با کعبیان را نداشت ، کریم خان را که بر مدّعیان دیگر سلطنت در ایران فائق آمده بود، با وعدة یاری ترغیب کرد که به قلمرو کعبیان حمله آورد، اما از ترس نزدیکیِ سپاه فراوان ایران به شهر بی دفاع بصره ، از یاری کریم خان سر باز زد (نامی اصفهانی ، ص ٥٣ـ٥٤؛
پری ، ص ٢٣٨). بنی کعب ناگزیر از برابر سپاه انبوه کریم خان به دریا گریختند در حالی که کشتیهای حاکم بصره تعقیبشان می کرد (کسروی ، ص ١٤٤ـ ١٤٥). شیخ سلمان ناچار از کریم خان زینهار خواست و قول فرمانبری و پرداخت خراج داد (نامی اصفهانی ، ص ٥٦). ظاهراً چون کعبیان مذهب شیعه داشتند (همانجا) و از سوی دیگر گرمای سخت خوزستان سپاه کریم خان را بی تاب کرده بود، وی درخواست شیخِ کعب را پذیرفت و بدین ترتیب برای مدتی کعبیان بر جای خویش آسودند (کسروی ، ص ١٤٤ـ١٤٥). به عقیدة کسروی (ص ١٤٥) اگر کریم خان فریب والی بغداد را نمی خورد و به شیوة مسالمت آمیز فرمانبرداری شیخ سلمان را می خواست ، وی متابعت می کرد.
در همان سالِ هجوم کریم خان ، شمار کشتیهای سلمان به ده کشتی بزرگ و هفتاد کشتی کوچک رسیده بود (همان ، ص ١٤٦؛
دوبد، ص ٣٢٢). وی با اتکا بر همین نیروها در منازعات نواحی خلیج فارس دخالت می کرد و با طرح ادعاهایی به دشمنی با شیخ سعدون ، حکمران بوشهر، برخاست و به بحرین نیز یورش برد (پری ، ص ٢٣٧). وی حتی چند کشتی انگلیسی را تاراج کرد که آوازه اش به اروپا نیز رسید (کرزن ، ج ٢، ص ٣٩٢). انگلیسیها با همدستی عثمانیها به قصد بازستاندن کشتیها به بنی کعب هجوم آوردند، اما شیخ سلمان کشتیها را آتش زد و مهاجمان را در نزدیکی خورموسی بسختی شکست داد. در پی این شکستها نیروی دریایی انگلیس مدت دو سال راه بنی کعب را به دریا بست که با گشودن آن ، بنی کعب باز آزادانه مزاحمتهایی برای عثمانیها، انگلیسیها و حتی ایرانیها فراهم می آوردند (ویلسون ، ص ٢١٧ـ ٢١٨؛
رجبی ، ص ٩٤ـ٩٥).
در ١١٨٨ تا ١١٨٩، کعبیان سپاه زندیان را در فتح بصره همراهی کردند (کسروی ، ص ١٤٧). غفاری کاشانی (ص ٣٣٦ـ ٣٣٧) در بیان حوادث ١١٨٩ خبر داده است که شیخ برکات پیشوای کعبیان با سه هزار سپاهی در کنار جنگجویان ایرانی مأمور نگهبانی دهانة اروندرود شد و با کشتیهای خوارج عمان که به یاری بصریان شتافته بودند، به مقابله برخاست . به پاداش این خدمات ، کریم خان هندیجان و توابع آن را تیول بنی کعب کرد (دوبد، ص ٣١٩).
پس از مرگ کریم خان در ١١٩٣، زندیان بصره را رها کردند، و در پی آن ، شیخ برکات ، حاکم بنی کعب به فلاّ حیه آمد و با لشکرکشیهای خویش از بندر بوشهر و عمان تا نزدیکیهای بصره را باجگزار خویش کرد (کسروی ، ص ١٤٨؛
مانع ، ص ١٦٥). وی در اواخر ١١٩٧، با ناوهای خود به کویت حمله کرد، اما به سبب جزر دریا، کشتیهایش به گل نشست و با تحمل خسارتهای بسیار بازگشت (خزعل ، ج ١، ص ٥٠ ـ٥١) و چند ماه بعد به قتل رسید (مانع ، ص ١٦٦).
جانشین برکات ، شیخ غضبان ، که مردی معتدل و دوراندیش بود، علاوه بر ساماندهی و تجهیز سپاه ، به کشت اراضی ، تقویت بازرگانی ، ایجاد امنیت و برقراری آشتی با قبایل متخاصم اهتمام ورزید. این اقدامات کینة سلیمان پاشا، حاکم بغداد، را برانگیخت ؛
ازینرو به همدستی شیخِ قبیلة منتفق بر بنی کعب تاخت ، اما با تحمل شکستی سخت ، ناگزیر به عقب نشینی شد. سرانجام ، شیخ غضبان در ١٢٠٧ به قتل رسید (همان ، ص ١٦٦ـ ١٦٩) و چند تن از جانشینان وی هریک برای مدتی کوتاه به قدرت رسیدند.
در دورة فرمانروایی شیخ محمدبن برکات (١٢١٦ـ١٢٢٧) فلاّ حیه رونق گرفت و به بازرگانی و کشاورزی و تعلیم و تربیت توجه خاصی شد (همان ، ص ١٧٢ـ١٧٣). وی از پرداخت مالیات به قاجاریان خودداری کرد و برای گریز از تبعات ناخواستة آن ، از علمای نجف تقاضا کرد تا برای پیشگیری از هجوم قاجاریان ، پادرمیانی کنند (همانجا). جانشین او، غیث بن غضبان ، نیز روی خوش به قاجاریان نشان نداد. ازینرو فتحعلی شاه سپاهی انبوه برای نبرد با او فرستاد. فرمانروای بهبهان نیز با لشکری مرکب از سی هزار تن به این سپاه پیوست ، اما سرانجام کعبیان پیروز شدند. در این سالها، جنگهای خونینی میان کعبیان و حاکم کرمان و نیز میان بنی منتفق با همدستی بنی کعب با والیان عثمانی بغداد درگرفت (همان ، ص ١٧٧ـ ١٨٣). در دورة حکومت غیث ، بندر خرمشهر که کوت المحمّره نام داشت ، به دست حاج یوسف بن مرداو بوکاسب ، احداث شد (طرفی ، ص ٢٧؛
سیادت ، ص ٥٩).
جانشین غیث ، شیخ مبادر، به قاجاریان روی خوش نشان داد و در ١٢٤٥ باپیشکشهایی به پیشواز فتحعلی شاه که به خوزستان سفر کرده بود، شتافت (کسروی ، ص ١٥٦). در همین سال ، به دنبال انتقام گیری مبادر از قاتلان برادرش غیث ، میان بنی کعب دودستگی پدید آمد. در پی همین اختلافات ، مبادر در ١٢٤٧ خلع شد و پس از او بترتیب عبدالله بن محمدبن برکات و ثامربن غضبان (١٢٤٧ـ١٢٥٣) قدرت را به دست گرفتند (مانع ، ص ١٨٨ـ ١٨٩). با آنکه خیانتها و جنایتهای ثامر در آغاز فرمانروایی مایة بدنامی او شد، پس از تحکیم قدرت به آبادانی و ترویج کشاورزی و امنیت جاده ها اهتمام ورزید. در همان زمان ، حاج جابربن مرداوِ بوکاسب که از جانب ثامر، بر محمّره فرمان می راند، محمّره را بندر آزاد اعلام کرد و بدین ترتیب تجارت خارجی رونق فراوان یافت . کالاهای وارده به این بندر، علاوه بر تأمین مصرف داخلی ، به قلمرو عثمانی نیز صادر می شد؛
ازینرو بندر تجارتی بصره از رونق افتاد و عواید دولت عثمانی کاهش یافت (سیادت ، همانجا؛
لایارد، ص ١٩٢). اینها همه خشم والی بغداد، علی رضا پاشا، را برانگیخت . ازینرو وی با بهره گیری از اشتغال محمد شاه قاجار به محاصرة هرات و احتمالاً به تحریک انگلیسیها (کسروی ، ص ١٦٧) قصد حمله به محمّره کرد. اما شیخ ثامر تهدید پاشای بغداد را جدّی نگرفت (دوبد، ص ٣٢١). در نتیجة این غفلت ، حاج جابر، حاکم محمّره ، فقط فرصت یافت که با فرار به فلاّ حیه و از آنجا به رامهرمز، جان خود را سالم به در ببرد. زیان تجار ایرانی را در ماجرای انهدام محمّره به دست سپاه ترکان افزون بر شصت هزار تومان (حدود سی هزار لیره استرلینگ ) برآورد کرده اند (همانجا). کمی بعد عبدالرضا نامی ، از خویشان ثامر، که از جانب پاشای بغداد به امارت کعب برگزیده شده بود، پس از دور شدن پاشا از آن حوالی ، نتوانست در برابر کعبیان که با وی مخالف بودند مقاومت کند و به بغداد رفت و ثامر دوباره حاکم بنی کعب شد (کسروی ، ص ١٦٦).
گستردگی کشتار طاعون در خوزستان و آوارگی و درماندگی مردم و هجوم ملخها به کشتزارها و ناملایمات دیگر، این بار دولت قاجار را به فکر فشار بر کعبیان انداخت . ازینرو منوچهرخان معتمدالدوله ، حاکم فارس ، از ثامر خواست تا جیرة غذایی سربازان ایرانی را در اشغال فلاّ حیه تأمین کند که ابتدا با واکنش سخت حاکم کعب روبرو شد، اما سرانجام به پرداخت آن تن داد (مانع ، ص ١٩٠ـ١٩١).
گرفتاری دیگر ثامر، ماجرای محمدتقی خان بختیاری بود. وی از سال آخر سلطنت فتحعلی شاه (١٢٤٩)، به راهزنی و جنگ و گریز با حکّام محلّی و سپاهیان دولتی مشغول بود و به تناسب قدرت یا ضعف دولت ایران ، گاه با حکومت مرکزی کنار می آمد و گاه بر آن می شورید (همان ، ص ١٩٢؛
کسروی ، ص ١٥٨). در این زمان که روابط ایران و انگلیس در پی جنگهای هرات ، تیره شده بود، انگلیسیها علاوه بر آنکه به جزیرة خارک لشکر کشیده ، و آمادة حمله به ایران شده بودند، محمدتقی خان و شیخ ثامر را از طریق نمایندگان سیاسی خود، به شورش بر ضد حکومت مرکزی برمی انگیختند (کسروی ، ص ١٦٧؛
مانع ، همانجا). به دنبال شکست بختیاریها در یکی از این جنگها، محمدتقی خان بختیاری در فلاّ حیه به شیخ ثامر پناه برد. دولت قاجار نیز خواستار بازگرداندن او شد، اما شیخ ثامر از امیر بحرین درخواست شفاعت برای محمدتقی خان کرد. پس از وعدة عفو، شیخ ثامر با محمدتقی خان نزد منوچهرخان ، حاکم فارس ، رفت . اما پس از بازگشت ، خبر گرفتاری محمدتقی خان را به دست منوچهرخان شنید. لشکرکشی شیخ ثامر و بختیاریها به اردوگاه منوچهرخان ، برای رهایی محمدتقی خان ، بی نتیجه بود. منوچهرخان مصمم شد تا به فلاّ حیه بتازد. شیخ ثامر از امرای قبایل مختلف عرب و نیز از والی بغداد درخواست کمک کرد، اما والی بغداد جانب منوچهرخان را گرفت و ثامر که در این میان تنها مانده بود، ناگزیر برای بازداشتن منوچهرخان از حمله ، علمای فلاّ حیه را نزد او فرستاد و آمادگی خود را برای پرداخت مالیات اعلام کرد، مشروط بر آنکه منوچهرخان نیز محمدتقی خان را رها سازد. اما منوچهرخان با زیرپا گذاشتن عهد خود، قصد هجوم به فلاحیه کرد. شیخ ثامر ناچار شبانه از فلاّ حیه به کوت شیخ گریخت و از آنجا با کشتی روانة کویت شد (مانع ، ص ١٩٢ـ١٩٦؛
قس کسروی ، همانجا). در واقع ثامر آخرین شیخ نیرومند و سرکش فلاّ حیه بود (کسروی ، ص ١٧٤). پس از ثامر، منوچهرخان ابتدا عبدالرضا پسر برکات را امیر کعب کرد و سپس در پی درخواست مولا فرج الله مشعشعی که با وی سابقة دوستی و همکاری داشت ، امارت کعب را به او سپرد و پس از گرفتن تعهد وفاداری و پرداخت مالیات از وی ، سپاه قاجاری را از فلاّ حیه بیرون آورد (مانع ، ص ١٩٦). اما کعبیان زیر بار حاکمِ مشعشعی نرفتند، و تنها با روی کار آمدن شیخ فارس بن غیث (١٢٥٤ـ١٢٥٧) آرام گرفتند. پس از او انحطاط بنی کعب آغاز شد (سیادت ، ص ٥٦) و امارت کعبیان میان فرمانروایان مختلف و متخاصم دست به دست می گشت که مشهورترین ایشان شیخ لفته و شیخ رحمه بودند (طرفی ، ص ٢٩).
به دنبال اعلام استقلال قبایل عرب خوزستان چون آل کثیر و بنی طُرُف * و نیز ضعف کعب البوناصر در نتیجة نزاعهای داخلی ، ناصرالدین شاه در ١٢٧٤ حکومت خوزستان را به حاج جابرخان تفویض کرد و به او اختیار داد تا عشایر متمرد را مطیع کند. وی که مردی کاردان و ثروتمند بود، با طوایف معروف منطقه چون هِلالات ، البوفرحان و بغلان ، قبیلة بزرگ مُحَیسِن را تشکیل داد که بتدریج سایر عشایر به آن پیوستند. بدین ترتیب کعبِ البوناصر فلاّ حیه با اینکه حاکم آنان لقب پرطمطراق «شیخ المشایخ » داشت (کسروی ، ص ١٨٥ـ١٨٦؛
انصاری ، ص ٦٥) به دلیل اختلافات داخلی ، اهمیت خود را از دست دادند و میدان برای شیوخ محمّره یا شاخة دیگر کعبیان ، البوکاسب خالی شد (انصاری ، ص ٦٥؛
ضرابی ، ش ١١، ص ٢٨٥). جابرخان به دلیل ابراز وفاداری نسبت به دولت مرکزی ایران در مدت حکومت ٣٥ سالة خود، به دولتخواه شهرت یافت (همان ، ص ٦٠ـ٦١). با اینهمه ، او پس از شکست ایران از انگلیس در ١٢٧٣ در جنگ محمّره ، با وجود فداکاریهایی که در این جنگ در برابر بیگانگان کرده بود، در نهان به انگلیسیها نزدیک شد (کسروی ، ص ١٨٦، ١٩٠ـ١٩١). پس از او دو فرزندش محمد و مَزْعَل بترتیب بر جایش نشستند. مزعل از ناصرالدین شاه القاب نصرة الملک و معزّالسلطنه دریافت کرد (کسروی ، ص ١٩١؛
سیادت ، ص ٦١). وی با نظر مساعد شاه ایران ، برادرش خزعل را به جنگ مشعشعیان فرستاد و آنان را شکست داد (مانع ، ص ٢٤٩). در ١٢٩٩ مزعل به اتفاق حدود پنج هزار نفر مسلّح از مقامات دولتی خوزستان و نجم الدوله که از جانب ناصرالدین شاه برای مأموریتی به خوزستان سفر کرده بود، استقبال کرد (نجم الدوله ، ص ٨٠). نجم الدوله در همان زمان سپاهیان آمادة کعب فلاّ حیه را دوازده هزار سوار و پیاده برآورد کرده بود (همان ، ص ٧٩). این رقمها بویژه از این جهت اهمیت دارد که در همان زمان جمعیت تمام اعراب خوزستان از بیست هزار خانوار فراتر نمی رفت (همان ، ص ٣٨). پس از قتل مزعل در ١٣١٥ برادرش خزعل بر جای او نشست . در تمام این مدت فلاّ حیه همچنان در دست شیوخ کعب البوناصر بود که کم و بیش مستقل می زیستند. یکی از اینان شیخ جعفر کعبی بود که در ١٣١٦ به قدرت رسید و از پرداخت مالیات سر باز زد، وی به همین دلیل با هجوم قوای فرمانروای شوشتر روبرو و دستگیر شد و جایش را به شیخ مریعی نامی داد (طرفی ، ص ٢٩، ٣٤). همزمان ، نفوذ شیخ خزعل * بر خوزستان گسترش می یافت . ازینرو مظفرالدین شاه ، خرمشهر و فلاّ حیه و آبادان و محدودة بهمنشیر را به او واگذار کرد (سیادت ، ص ٦٣). با این حال ، سران عشایر نَصّار، ادریس و مِجدَّم (= مُقدم ) که از عشیره های مهم بنی کعب اند، هم سوگند شدند تا به زندگی و فرمانروایی شیخ خزعل پایان دهند، اما رازشان فاش و همگی گرفتار شدند (طرفی ، ص ٣٤). شیخ خزعل همچنین گروههایی از کعب را که گاه به العماره آمد و شد می کردند، وادار به اقامت دائم در ایران کرد؛
از آن جمله می توان به کعب عُمیر یا کعب مَنان ، کعب الحائی ، کعب فرج الله و کعب کرم الله که خود به گروههای کوچکتر تقسیم می شوند، اشاره کرد (ستارمنش ، ش ٦، ص ٥٨ ـ٥٩، ش ٧، ص ٥٨ ـ٥٩). اما گروههای دیگری از آنان ، در شمال غربی العماره اسکان یافتند (عزّاوی ، ج ٤، ص ١٨٩).
در ١٣٢١، شیخ خزعل عشیرة نصّار را به دلیل سرپیچی از پرداخت مالیات ، از اروندکنار تبعید کرد (سیادت ، ص ٦٤). در پی آغاز جنگ جهانی اول ، گروههایی از بنی کعب در ١٣٣٣ همراه قبیلة باویه * در خفاجیه به مجاهدان پیوستند و با نیروهای انگلیس و شیخ خزعل جنگیدند (همان ، ص ٦٧). پس از تسلیم شیخ خزعل در برابر رضاشاه در ١٣٠٤ ش و انتقال او به تهران ، برخی از مشایخ کعب نیز به تهران تبعید شدند و تا شهریور ١٣٢٠ فرصت بازگشت به فلاّ حیه را که در ١٣١٤ ش به شادگان تغییر نام یافته بود، نیافتند (ضرابی ، ١٣٤٢ ش ، ص ٢٨٥). از آن پس با فروپاشی تشکیلات حکومتی خزعل و قدرت گرفتن حکومت مرکزی ایران و استقلال طوایف کوچکتر (قائم مقامی ، ص ٥٩) مسئلة شیخ المشایخی عملاً منتفی شد و هر تیره ای از شیخ خویش تبعیت می کرد. در حدود دهه های بیست تا چهل ، طایفة اَلبوغُبَیْش با حدود بیست تیره در شادگان و حوالی آن به سر می برده اند (ضرابی ، ١٣٤٢ ش ، ص ٢٨٦ـ ٢٨٧). شش تیرة مهم دیگر کعبیان شادگان عبارت بودند از آل ناصر، حَنافِره ، حَزْبِه ، دَوارِجه ، عَساکره و مُقَدَّم (همان ، ص ٢٩٢). در این مدت گروههایی دیگر از بنی کعب مانند کعب منان ، کعب اَلحائی ، کعب کرم الله و کعب فرج الله در میان آب ، واقع در انتهای رود دز و قسمت میانة رود کرخه به صورت پراکنده می زیسته اند (ضرابی ، ١٣٤١ ش ، ص ٣٩٤، ٤٠٢ـ٤٠٥؛
قائم مقامی ، ص ٥٨، ٦٢ـ٦٧). این وضع در سالهای بعد نیز همچنان ادامه داشت . با شروع جنگ ایران و عراق در ١٣٥٩ ش تیره های مختلف کعبی مجبور به مهاجرت و ترک سرزمینهای خود شدند.
بنی کعب هیچگاه کاملاً اسکان نیافتند، چنانکه بادیه نشین کامل هم نبودند؛
هرجا مالک زمین زراعی می شدند، گندم و جو و برنج می کاشتند و دامداری می کردند. بعلاوه ، در امتدادِ آبراهه ها، نخلستانهای متعدد داشتند و ماهیگیری می کردند (فیلد، ص ٢٢٧). کعب فلاّ حیه علاوه بر تجارت پرِ مرغهایی که در مناطق هور شکار می کردند، در بافتن عباهای معروف به دورقی اشتهار داشتند (نجم الدوله ، ص ١١٩ـ١٢٠؛
هدایت ، ج ١٠، ص ٥٢٠).
منابع :
(١) ابن حزم ، جمهرة انساب العرب ، چاپ عبدالسلام محمد هارون ، قاهره ( تاریخ مقدمه ١٣٨٢/١٩٦٢ ) ؛
(٢) مصطفی انصاری ، تاریخ خوزستان : ١٨٧٨ـ١٩٢٥ ( دورة شیخ خزعل )، ترجمة محمد جواهرکلام ، تهران ١٣٧٧ ش ؛
(٣) جان ر. پری ، کریم خان زند ، ترجمة علی محمد ساکی ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٤) عبود خالدی ، سیرة قبائل عرب ایران فی خوزستان ، قم ١٣٧٣ ش ؛
(٥) حسین خلف خزعل ، تاریخ الکویت السیاسی ، ( بیروت ) ١٩٦٢؛
(٦) کلمنت اوگاستس دوبد، سفرنامة لرستان و خوزستان ، ترجمة محمدحسین آریا، تهران ١٣٧١ ش ؛
(٧) پرویز رجبی ، کریم خان زند و زمان او ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(٨) محسن ستارمنش ، «جغرافیای عشایری منطقة خوزستان »، نامة ماهانة ژاندارمری ، سال ٨ ، ش ٦ (مرداد ١٣٣٥)، ش ٧ (شهریور ١٣٣٥)؛
(٩) عبدالکریم بن محمد سمعانی ، الانساب ، چاپ عبدالله عمر بارودی ، بیروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(١٠) محمدامین سویدی ، سبائک الذهب فی معرفة قبائل العرب ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(١١) موسی سیادت ، تاریخ جغرافیائی عرب خوزستان ، تهران ١٣٧٤ ش ؛
(١٢) منوچهر ضرابی ، «طوائف میان آب »، فرهنگ ایران زمین ، ج ١٠ (١٣٤١ ش )؛
(١٣) همو، «کعب شادگان »، فرهنگ ایران زمین ، ج ١١ (١٣٤٢ ش )؛
(١٤) حمید طرفی ، «بنی کعب »، ذخائر انقلاب ، ش ١٠ (بهار ١٣٦٩)؛
(١٥) عباس عزّاوی ، عشائر العراق ، بغداد ١٩٣٧ـ١٩٥٦، چاپ افست قم ١٣٧٠ ش ؛
(١٦) ابوالحسن غفاری کاشانی ، گلشن مراد ، چاپ غلامرضا طباطبایی مجد، تهران ١٣٦٩ ش ؛
(١٧) هنری فیلد، مردم شناسی ایران ، ترجمة عبداللّه فریار تهران ١٣٤٣ ش ؛
(١٨) جهانگیر قائم مقامی ، «طوایف میان آب »، یادگار ، سال ٢، ش ٤ (آذر ١٣٢٤)؛
(١٩) احمدبن علی قلقشندی ، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب ، بیروت ١٤٠٥/ ١٩٨٤؛
(٢٠) عمررضا کحاله ، معجم قبائل العرب القدیمة و الحدیثة ، بیروت ١٤١٢/ ١٩٨٢؛
جرج ناتانیل کرزن ، ایران و
(٢١) قضیة ایران ، ترجمة غ . وحید مازندرانی ، تهران ١٣٧٣ ش ؛
(٢٢) احمد کسروی ، تاریخ پانصد ساله خوزستان ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢٣) اوستن هنری لایارد، سفرنامة لایارد، یا، ماجراهای اولیه در ایران ، ترجمة مهراب امیری ، تهران ١٣٦٧ ش ؛
(٢٤) جابر جلیل مانع ، مسیرة الی قبائل الاهواز ، قم ١٣٧٢ ش ؛
(٢٥) محمدصادق نامی اصفهانی ، تاریخ گیتی گشا ، چاپ عزیزالله بیات ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٢٦) عبدالغفاربن علی محمد نجم الدوله ، سفرنامة خوزستان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٤١ ش ؛
(٢٧) کارستن نیبور، سفرنامة کارستن نیبور ، ترجمة پرویز رجبی ، تهران ١٣٥٤ ش ؛
(٢٨) آرنولد تالبوت ویلسون ، خلیج فارس ، ترجمة محمد سعیدی ، تهران ١٣٤٨ ش ؛
(٢٩) رضاقلی بن محمدهادی هدایت ، ملحقات تاریخ روضة الصفای ناصری در میرخواند، تاریخ روضة الصفا ، ج ٨ ـ١٠، تهران ١٣٣٩ ش .
/ قنبرعلی رودگر /