دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٩١
بازداری (به عربی : بَیْزَرَه ) فنّ شکار با پرندگان شکاری به معنای اعمّ ونه لزوماً با باز (آنچنانکه از معنای لفظی واژة بازد ، معرّب بازیار یا بازدار فارسی است که آن را بر بَزْدَرَة ، صورت دیگر آن ، ترجیح داده اند؛ واژه های بازیّة و بِیازَة فقط در کشورهای غربی جهان اسلام به کار رفته است . عربها بی گمان پیش از ظهور اسلام نیز با کاربرد پرندگان شکاری (به عربی : «کاسِر»، جمع آن : «کواسر») به عنوانِ جانوران شکارگیر (به عربی : «جارِح »، جمع آن : «جَوارح ») آشنا بودند، و امرؤ القیس در قصیدة «ایّام الصَّید» خود صحنه هایی از اینگونه شکار را به اجمال وصف کرده است . با اینهمه ، بازداری فقط پس از فتوحات بزرگ مسلمانان ، که موجب حشر و نشر عربها با ایرانیان و رومیان شد، نزد ایشان اهمیت یافت و دیری نگذشت که امیران عرب به آن علاقه مند شدند و آن را مایة سرگرمی و سبب ارضای عشق مفرط خود به اسب سواری یافتند. خلفا و بزرگان مسلمان بازداری و شکار را به صورت نهاد و سازمانی به ریاست یک میرشکار (در عربی نخست با عنوان «امیرالصید» و، بعدها «امیرشکار») ارتقا دادند. یزیدبن معاویه ، خلیفة اموی (حک : ٦٤-٦٥)، یکی از نخستین کسانی بود که رغبتی مفرط به بازداری نشان دادند. مورّخان و تذکره نویسان و وقایعنگاران عرب زبان ، هریک به مقتضای روزگار و سرزمین خود، اطلاعاتی دربارة شیوة رایج بازداری داده اند و حکایتهای جالبی از هنرنماییهای برخی از امیران عرب در این زمینه نقل کرده اند (رجوع کنید به طبری ، ابن اثیر، سیوطی ، مَقریزی ـ کاترمر ، در سُواژه ). از اینها بسی گرانبهاتر اطلاعاتی در بارة بیزره است که در برخی از آثارِ دانشنامه ای ، که برای افادة فواید ادبی و لغوی تألیف شده اند، آمده است ، نظیر کتاب الحیوان جاحظ ، المُخصَّص ابن سیده ، صُبح الاعشی ' از قَلقَشَنْدی ، مروج الذَّهَبِ مسعودی .
در مغرب و اندلس نیز، همچنانکه در سرزمینهای شرقی جهان اسلام ، بازداری مشتاقانی داشت . در اِفریقیة دورة اَغالِبه ، والی آنجا، امیرمحمد دوّم (حک :٢٥٠-٢٦١)، که لقبِ «ابوالغرانیق » (=دُرناباز) بیدلیل به او داده نشده ، خزانة دولت را با هزینه های جنون آمیز برای «لَعْب » (بازبازی ) خود تهی کرد (رجوع کنید به ابن عِذاری ، ص ١٤٧-١٤٨). بعدها حَفْصیان نیز سخت شیفتة بازداری شدند. ابوعبداللّه محمداوّل ، ملقّب به المستنصر
(حک : ٦٤٧ـ ٦٧٥)، مانند شاهزادگان ساسانی ، لذت می برد از اینکه باز شکاری بر دستش نشسته باشد و در شکارگاهی («مَصْیَد») بزرگ نزدیک بِنْزِرت * تفرّج کند (رجوع کنید به ابن خلدون ، ج ٢، ص ٣٣٨). در قرن نهم ، یکی از نوادگان او، عثمان بن محمد (حک : ٨٣٩-٨٩٣)، چند روز هفته را به این سرگرمی اختصاص می داد (رجوع کنید به برونشویک ، ص ٢١٢). در دربار امویان قُرطُبه ، «صاحب البَیازرَة » (بازسالار) نزد سلطان مقامی رفیع داشت (رجوع کنید به ابن عذاری در لِوی ـ پُروانسال ، ص ٥٥). این رواج بازداری در همة کشورهای اسلامی وسیلة ارتزاق جمعیّت کثیری از مردم بود و عمل به آن ، برخلاف کشورهای مسیحی ، اختصاص به طبقات ممتاز جامعه نداشت . روستاییان و صحرانشینان تا اوایل قرن چهاردهم پیوسته به این کار پرداختند و سنتهای آن را حفظ کردند. ازینرو، ارزیابیِ اهمیت نقش پرندگان شکاری در زندگانی اقتصادی مسلمانان ، بویژه در قرنهای اول هجری ، به سبب داد و ستدی که ایجاد می کرد و شمار کسانی که برای تربیت و نگهداری آنها لازم بود، آسان است (اسعدطَلَس ، ص ٢٧١ـ ٣٠١؛ جاحظ ، ١٩٣٥، ص ٣٤-٣٥؛ ترجمة شارل پلاّ ، ص ١٦٠-١٦١).
در واقع ، سرپرست دستگاه بازداری خودش بازدار به معنای دقیق آن نبود و فقط ، در وقت شکار، «بَهْلِه » (به فارسی و عربی : «دَسْتَبان »؛ در مغرب : «قُفّاز») به دست می کرد. مراقبت از «بیت الطیور» به «غلام »های او سپرده می شد که ، علاوه بر این ، عهده دار تهیة کبوتر و دیگر پرندگان برای تغذیه و تعلیم بازها بودند. فن تعلیم ، برحسب نوعِ پرندگان شکاری ، مستلزم کفایت و صلاحیت «بازیار» (در جمع : بَیازِرَة ) یا «صَقّار» (چَرْغْدار) نیز بود (در بارة ترجیح لفظ بازیار بر بَیّاز رجوع کنید به اکفانی ، ص ٩٢؛ الفاظ بَیّاز ، بَیّازی ، بیاز ، بازیّ ، بَیْزاری ، به معنای عامِّ «بازدار»، جزو واژگانِ مغربی ـ اندلسی بوده و غالباً جای خود را به لفظ طیّار داده اند). هم بازدار و هم چرغدار از کمک «کَلاّ بَزی / کلاّ باذی » (متصدّی سگان شکاری ) بهره مند می شدند که سگان تازی (به عربی : سُلوقی ، در جمع : سُلوقیّه ) خود را در پی آهو یا خرگوش رها می کرد درحالی که باز یاگاهی چرغ و حتی عقاب ، مترصد و چرخ زنان در هوا («حائم »)، پروازکنان از دستة سگان پیش می افتاد ونخجیر را «کور» می کرد و متوقّف می ساخت رجوع کنید به (شکل ٨٢).
طبقه بندیِ سنتیِ پرندگانِ شکاریِ تربیت پذیر (به عربی : «ضَراوَة » و «ضَرائة ») در شرق ، براساس رنگ سیاه یا زرد عنبیّة ، چشمان آنها حاکی از دقت نظر و دقیقاً با طبقه بندی پرنده شناختی جدید مطابقت می کند. در واقع ، پرندگانِ «سیاه چشم » تنها در خانوادة شاهینیان ، که عنبیة سیاه دارند، دیده می شود. اینها پرندگانی درازبال و بلندپرواز و مخصوص شکار پرندگان بلندپرواز ـ مانند «بَلْشون » (حواصیل )، «کُرْکی » (کُلَنگ )، «غُرنوق » (دُرنا)، «غِرْبان » (کلاغها)، گاهی حتی «عقاب » و «حِدا» (غَلیواژ) و «طَیْرُالماء» (مرغان دریایی ) و گاهی حتی عقاب ـ هستند. محقّقان زبان عربی غالباً در برابر وفور واژه ها و اصطلاحاتِ دالّ بر پرندگان شکارگیر حیران می شوند. این وفور نتیجة کثرت انواع این پرندگان نیست بلکه ناشی از تعدّد صفتهایی است که برای بیان رنگهای بیشمار پر و بال این پرندگان برحسب جنس (نر یا ماده ) و سن و محیط طبیعیِ زیست آنها به کار رفته است . عربها برای افراد یک خانواده از پرندگان ، برحسب اینکه جوجه بودند یا جوان یا بالغ یا نر یا ماده ، انواع متفاوت قایل بودند. با اینهمه ، از سویی ، به کمک فهرستهای علمی پرندگان هر ناحیه و، از سوی دیگر، با استفاده از وصفهای طبیعیدانان بزرگ مسلمان ، مانند قزوینی (٦٠٠-٦٨٢) در عجائب المخلوقات و دَمیری (٧٤٢-٨٠٨) در حیاة الحیوان ، و مخصوصاً آثار راجع به شکار (رجوع کنید به دنبالة مقاله )، می توان اسمِ جنس پرندگان را از میان این انبوه نامها به دست آورد. مثلاً «صقّار» (بازیار) فقط به تربیت این دسته از پرندگان می پرداخت : الف ) سُنْقور (یا شُنقور یا شُنقار) که در کشورهای اسلامی ناشناخته بود و آن را با هزینة هنگفت از سیبریه وارد می کردند و غالباً از جملة هدایای معمول و تشریفاتی به مناسبت مبادلة سُفرا بود؛ ب ) چَرْغ (امروزه : بالابان ؛ به عربی : «صَقْر، صَقْرالغَزال ، شَرْق »)؛ ج ) بَحْری یا شاهین ، با سه زیرگونة شرقی ؛ د) زُرِّق یا صَقْر اَبْیَض ، یا به نام فارسی آن «کوهی »؛ ه ) یُؤیُؤ یا جَلَم ؛ و) کَوِنْج ؛ ز)عاسوق ؛ ح ) عُوَیْسِق ؛ ط ) لُزَیْق (رجوع کنید به امین معلوف ؛ نظر به اشتباهات فراوان در دیدگاه علمی کهنه شدة این کتاب ، در مراجعه به آن باید بسیار احتیاط کرد).
در سرزمینهای غربی جهان اسلام ، فقط چهار پرنده برای شکار پرندگان بلندپرواز شناخته شده بود و به کار می رفت : الف ) چَرغ (با نام محلّیِ نُبْلی یا لُبْلی ، مأخوذ از شهر اندلسیِ لَبْلَة ، که ظاهراً این پرنده را از آنجا می آوردند؛ ب ) لاچین (با نام محلی بُرنَی )، که همان «آلفانِت » بازداران مسیحی بود؛ ج ) تُرْکْلی ؛ د) بَحْری (رجوع کنید به لِئوی افریقایی ، ص ١٦٦؛ مِرسیه ، فصل ٥: «بازداری »، ص ٨١-١٠٦ و منابع آن ؛
دوما ، ص ٣٥٩-٣٧٢). این چهار قوش در کشور مغرب به صفت «حُرّ»(نجیب ، شریف ) موصوف اند. و امّا «زردچشمان »، که بازیار (به معنای اخص ) یعنی «طَرلان دار» فقط آنها را تربیت می کرد، دسته ای بودند که بیش از انواع دیگر برای شکار به کار می رفتند. «زردچشمان » همگی پرندگان کوته بال «بالْبازْ رو» مخصوص شکار پرندگان پست پروازند. این دسته عمدتاً شامل باشکیان است ؛
ولی ، در برخی از نواحی ایران و آسیای صغیر، بعضی از عقابیانِ خُردْ اندام را هم به این دسته افزوده بودند.
پرنده ای که از قدیمترین ایّام و در سراسر کشورهای خاورزمین بیش از دیگر پرندگان شکاری از عنایت و توجه اهل فن بهره مند بوده همانا «باز» (یا شاهباز) است . باز از پرندگان بومی کشورهای عربی زبان نیست و بازرگانان آن را از یونان و ترکستان و ایران و هند می آوردند. در کشور مغرب تقریباً با آن آشنایی نداشتند. چنین حدس می زنند که فنِّ شکارِ با پرنده از همین «باز» پدید آمده است . نام فارسی آن ، که مدتها پیش از اسلام وارد زبان عربی شده است ، ظاهراً به سبب ناآگاهی ، بر هر پرندة شکاری اطلاق شد و ازینرو اصطلاح بَیْزَرَة ، که برای اهل فن ، «بازداری » به معنای اخص است ، به مفهوم اعمّ شکار با پرندگان شکاری به کار رفته است (در اروپا، بر عکس ، شاهین بود که بر باز رجحان یافت ). در تعریب نام باز لازم بود که برای آن یک ریشة ثُلاثی بیابند و انتخاب این ریشه مشکلی برای علمای لغت و فرهنگ نویسان پدید آورد. لذا سه ریشه برای آن پیشنهاد کرده اند: الف ) ب ز و ـ ب ز ی ، که از آن باز / البازی ، بازیّ و، جمع آن ، بُزاة ، بَو'از / البَوازِی ، بُزْءان مشتق شده است ؛
ب ) ب و ز - ب ی ز ، که از آن باز ، و جمعش ، أبْواز یا بِیزان به دست آمـده است ؛
ج ) ب ء ز ، که از آن بَأز و جمعهای آن ـ بَأزات ، أبْؤُز ، بُؤُوز ، بِئْزان ، بُؤُز ، یا بُؤز- را ساخته اند. پس از باز، باشه یا قِرقی (در عربی : باشَق ، عُلام ، طُوط )، A.nisus و زیرگونة «پاکوتاه » آن A. badius brevipes (در عربی : بَیْدَق ) بود که ، به دلیل فرمانبرداری و نیز پهنة بسیار وسیع انتشار آن ، رجحان یافت ؛
از مادة آن (به زبان محلی : «ساف ») هنوز در دماغة بونه در تونس برای شکار بلدرچینِ بهاره استفاده می شود (رجوع کنید به ماتیس ، ج ٢، ش ٣-٤، ص ١٠٧-١١٨ با تصویر؛
بوآیه و پلانیول ، ص ٢٤٢ـ ٢٤٨؛
لاودان ، ص ٢٠-٢١؛
اللَطائف ص ٢٤-٢٧ با تصویر).
امّا عقابیان هرگز واقعاً مقام پرندگان شکاریِ آموخته («عِتاق الطَّیر») رانیافتند، هر چندایرانیان و ترکان ، طُغْرُل و زُمَّج (درفارسی : «عقاب دو برادر» یا «عقاب پر پا») را با موفقیت تربیت می کردند. از تربیت سُنْقُرها (در عربی : مُرْزَة ، جمْع : مُرْزات ) و سارگپه ها (در عربی : سَقاوة ، جمْع : سَقاوی ' ) به دلیل آموختنی نبودن آنها، و از کور کور و کرکس (در عربی : نَسْر)، به دلیل لاشخوری آنها، صرف نظر کردند. ایرانیها فنّ تربیت قوش را تا آنجا پیش بردند که از شاهْ بوف (در عربی : بُوهَة ) نیز برای جلب و به دام اندازی دیگر پرندگان شکاری استفاده کردند. همة این «زردچشمان » به شکار پرندگان پست پرواز، مانند بلدرچین (در عربی : سُمانی '، سَلْوی ')، کبک معمولی (در عربی : حَجَل ) و کبکِچیل (قَبْج )، تیهو (طَیْهوج )، کوکر (قَطا)، هوبَره (حُباری ')، زنگوله بال (رَعّاد)، دُرّاج ، آنقْوت (عَنْقود)، و دیگر نخجیرهای دشت و صحرا اختصاص داشتند (شکل ٨٣).
دیری نگذشت که اصول فنّی بازداری در دورة اسلامی موضوع تألیفات متعدد واقع شد که بیشتر آنها به ما نرسیده است . ابن ندیم در حدود ده اثر را در الفهرست ذکر کرده است . از سوی دیگر، نسخه های خطی بسیاری در کتابخانه های عمومی و خصوصی خاور زمین و اروپا هست که هنوز بررسی نشده است (رجوع کنید به بروکلمان ، در فصلهای «علوم طبیعی » و «شکار»). با اینهمه ، از برکتِ چند کتاب که تا کنون تصحیح و منتشر شده است آن اصول فنّی را نسبتاً خوب می شناسیم . قدیمترین متنهای بازداری شاید آنهایی باشد که مبنا و مأخذ تألیفاتی به زبان لاتینیِ متأخر است منسوب به دو مؤلف ناشناخته به نامهای «مؤمن » و «غَطریف » (رجوع کنید به چاپ انتقادی عالی این متنها به همّت تِرنلد ). خوشبختانه ، محمد کُردعلی ، دانشمند سوری ، رسالة البَیْزَرة را، که به قلم بازدارِ العزیزباللّه ، خلیفة فاطمی (حک : ٣٦٤-٣٨٦) است ، منتشر کرده است . مؤلف این رساله ، که نام خود راذکر نکرده است ، ثمرات تجارب ممتدّ خود و دیگر «لُعّاب » (کارشناسان بازداری ) رابی فضل فروشی عرضه کرده و شواهد و منقولات شعری راجع به بازداری را در فصلی خاص گرد آورده است . این کتاب از همة آثاری که به عربی دربارة روشهای تربیت پرندگان شکاری در دست داریم بمراتب نفیستر است . تقریباً همزمان با کُردعلی ، اسعدطَلَس قدیمترین متن شناخته شده در این زمینه ، یعنی کتاب المَصاید و المَطارد تألیف کُشاجِم * ، شاعر معروف (متوفی ٣٥٠ یا ٣٥٦)، را تصحیح و نشر کرد (بغداد ١٩٥٤؛
رجوع کنید به بروکلمان ، ج ١، ص ٨٥؛
> ذیل < ، ج ١، ص ١٣٧؛
نیز رجوع کنید به اسعد طلس ، ج ٢، ص ٢٧١-٣٠١، با تحلیلی از محتوای آن کتاب ). این کتابِ کاملِ شکار و بازداری یکی از مآخذی بود که مؤلفان بعدی آثارِ راجع به شکار بیش از دیگر آثار از آنها استفاده کرده اند. متأسفانه ، در اثر توجه و علاقة بیش از حدّ مؤلف به موضوعات ادبی ، این کتاب بکلّی فاقد جنبه و فایدة عملی شده است . «خاطرات بازداری » اُسامَة بن مُنْقِذْ (متوفی ٥٨٤) در کتاب الاعتبار او (فصل ٣، ص ١٩٢-٢٢٩)، که در دورة جنگهای صلیبی نوشته شده است (رجوع کنید به درنبورگ )، با مطالب کشاجم بسیار فرق دارد و زنده تر و سودمندتر است . پس از طبع کتاب کشاجم ، از ارزش کتاب أُنْس المَلا بِوَحْش الفَلا، تألیف محمد المَنْگْلی ، یکی از فضلای
عصر ممالیک در ٧٧٢ (رجوع کنید به بروکلمان ، ج ٢، ص ١٣٦؛
> ذیل < ، ج ٢، ص ١٦٧)، که با ترجمة فرانسویِ نه چندان خوبِ فلوریان فارائون انتشار یافت (پاریس ١٨٨٠)، بسی کاسته شد. بازداری همچنین موضوع منظومه هایی تعلیمی واقع شد، مثل قصیدة دویست و سیزده بیتیِ ابراهیم بن عبدالجبّار فَجیجی مغربی (متوفی ٩٢٠؛
بروکلمان ، ج ٢، ص ١٣٦) و الجَمْهَرَة فی البیزرة از شخصی به نام عیسی أزدی (قرن چهارم ؟) که منگلی غالباً به او استشهاد می کند. هر چند مرسیه از این آثار و از نسخه های خطی آثار فاکِهی (متوفی ٩٤٨) و اشعری (متوفی ٨٤٨؛
نسخه های خطی کتابخانة ملّی پاریس ، ش ٢٨٣١، ٢٨٣٤) استفاده کرده است ، جا دارد که این مؤلفات تصحیح و نشر شود. اسعد طلس فَرائد السّلوک فی مَصاید المُلوک ، اُرجوزة زیبای ابن نُباتَه * (٦٨٦-٧٦٨) در بارة بازداری را تصحیح و چاپ کرده است .
از این متنها چنین برمی آید که روشهای صید و تربیت همة انواع پرندگان شکاری تقریباً یکسان بوده است . باز را در جوجگی ، وقتی که «آشیانی » (در عربی : غِطْریف ، غِطْراف ) بود، یعنی هنوز پر درنیاورده بود، یا وقتی که «خالْوَر» (در عربی : ناهِضْ) شده بود، یعنی تازه می توانست از این شاخه به آن شاخه یا از این صخره به آن صخره بپرد، از لانه بر می داشتند؛
در دورة بلوغ ـ خواه در مرحلة «بُزی » (در عربی : فَرْخ ، یعنی باز جوانی که هنوز تولک نرفته است )، خواه «وحشی » خواه بومی (در عربی : بَلَدی )، خواه مهاجر (در عربی : قاطع یا راجع ) ـ آن را با دامِ آلوده به دِبْق یا با تور یا باتلة خِفْت دار و بویژه با «بارَک » (= طعمة مصنوعیِ پَردار که به پای پرندة شکاری کم ارزش آموخته ای می بندند و این پرنده را برای جلب باز می پرانند) می گرفتند (رجوع کنید به شیوة استفاده از کومه در ابن منقِذ، ص ٢٠٠-٢٠١؛
پلانیول ، ص ١٥٤-١٥٦). همینکه گرفته می شد، به «آموختن » یعنی رام کردن او (در عربی : تَعْبیر، تَهْدی ء) می پرداختند: پلکهایش را می دوختند (خَیْط ) و او را گرسنگی می دادند (تجْویع ، تَنْقیص )؛
سپس بتدریج پلکهای او را باز می کردند و با تَلْقیم (= لُقمه لُقمه عرضه کردن و خوراندن طعمه ) و تلقیف (= چِشته خوار کردن به گوشت طعمه های زنده ) او را می فریفتند که تا روی مشتِ بازیار پیش آید. وقتی که آموخته می شد و به ندای بازیار پیش می آمد و روی دستش می نشست او را به «شکاربند» (در عربی : طِوالَة ) می بستند، و آنگاه تربیت او برای شکار فلان یا فلان نخجیر آغاز می شد. از آن نوع پرنده ای که می خواستند باز را به آن «گیرا» کنند «مُسته » (در عربی : کَسیره ) در پیش باز رها و از این راه غریزة گوشتخواری او را تحریک می کردند و «فَراهَت » (زیرکی ) او را برای «پَنجه کردن » آن طعمة مخصوص می پرورانیدند. این تمرینها را با حوصله و هر بار در مسافتهایی دورتر تکرار می کردند. وقتی که بازِ نوآموز را به اصطلاح «مُسْتَوٍ لِلاْ ءِرْسال » (یعنی وقتی که دیگر نمی هراسید و نیازی به دربند نگه داشتن او نبود) تشخیص می دادند، او را به دو «پاچه بند» (در عربی : سِباقان ) و زنگوله ها (در عربی : أَجْراس ) و «پای آوَرَ نْجَن »ها (به عربی : خَلاخِل ) مجهّز می کردند، سپس به داشتن «کلاه » (در عربی : بُرقَع ، کُمَّه ؛
در مغرب : کَنْبیل ) یا پوشیدن «قَباء» عادت می دادند و بعد به «اُنْس » دادن او می پرداختند، یعنی ساعتها او را در کوچه و بازار می گرداندند تا به مردم و هیاهوی ایشان خو بگیرد. پس از اینکه با مردم و اسبان و سگان و دیگر جانوران اهلی مأنوس می شد، او را به شکارگاهها می بردند تا پرندگان آبی یا پرندگانی از تیرة کلاغ را خودش آزادانه شکار کند (صادَطَلْقاً). آنگاه به بانگ طبلی (در عربی : طَنْبَل )، که همواره به زین اسب بازیار بسته بود، باز می گشت (رجوع کنید به مرسیه ، ص ٩٨) و به او اجازه می دادند که با یکی از صیدهایش خود را سیر کند (اِشباع ). در کشورهای غربی جهان اسلام ، تربیت پرندگان شکاری را هرگز به این درجه از اتقان و ظرافتکاری نرساندند. بدین معنی که به پرنده ، که همیشه آن را در مرحلة بلوغ می گرفتند، آموزش مختصری می دادند و در پاییز رها می کردند (رجوع کنید به همان ، ص ٩٦-١٠٤).
به هنگام آسایش پرنده ، او را بر روی «بالِشه » یا «نشیمن » (در عربی : حَمولة ، قُفّاز) یا «کَنْدَرَه » (= گونة دیگری از «نشیمن »؛
نیز در عربی : کَنْدَرَة یا عَارِضَة ) قرار می دهند و او را برای «هواخوری » در کنار طشت آب یا حوضچه اش در آفتاب می گذارند (در عربی : «تشریق »). در دورة تو لک رفتن (در عربی : قَرْنَصَة ، تَکْریز)، او را در تاریکی و دور از هر گونه صدا نگاه می دارند و فضله هایش (در عربی : ذَرْق ، رَمْج ) را بدقّت وارسی می کنند و بدین وسیله از تندرستی او مطمئن می شوند. در رساله های بازداری فصلهای درازی به تشخیص بیماریهای مخصوص بازها و راههای درمان آنها اختصاص دارد. این فنِّ درمان ، در بیشتر موارد، طبّ تجربی بسیار ابتدایی آمیخته به خرافات در بارة پیشگیری بیماریهاست .
از زمان حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم حلّیّت یا جوازِ خوردن گوشت جانوری که به کمک پرندگان شکاری صید شود در شریعت اسلام مطرح بوده است . مسأله این بود که آیا این نخجیر را باید بر وفق دستورهای دینی ذبح کنند یا نه . ابن رشد در بدایة المُجتهد خود (رجوع کنید به ابن رُشد، «کتاب الصید»، برگرفته از بدایة ، متن و ترجمة فرانسوی با شرح ویره ، ش ٣-٤، ص ٢٢٨-٢٥٩) گزارش روشنی از دیدگاههای مختلف فقها و مذاهب فقهی اهل سنّت داده است . این مسأله در مقدمة همة کتابهای بازداری و شکار نیز مطرح می شود.
/ ف . ویره ( د. اسلام ) /
تکملة ١ ] بنابر مطالب ابن رشد (ج ١، ص ٦٢٧-٦٢٩) و دیگران (از جمله رجوع کنید به ابن قُدامه ، ج ٨، ص ٥٤٥)، فقها در این مسأله که آیا شکار همة حیوانات و پرندگان مانند شکار سگ آموزش دیده (الکلبُالمعلَّم ) است یا نه ، اختلاف داشته اند. بیشتر فقها به درستی شکار با حیوانات و پرندگانِ تعلیم پذیر فتوا داده اند، برخی آن را به سگ شکاری منحصر دانسته اند و عدّه ای فقط باز را استثنا کرده اند. ابن رشد منشأ اختلاف آرا را دو چیز می داند که می توان هر دو را ناشی از چگونگی استنباط از آیة ٤ سورة مائده دانست ؛
البتّه همچنانکه او و نیز ابن قُدامه یادآوری کرده اند، قایلان به انحصار جواز شکار با باز شکاری ، به حدیثی منقول از حضرت رسول صلّی اللّه علیه وآله وسلّم استناد می کنند، در آن حدیث آمده است که اگر باز، شکار را برای صاحب خود نگاه دارد، خوردن آن جایز است .
بنا به روایاتی در منابع حدیثی امامیّه ، خوردن شکار باز و امثال آن جایز است (از جمله رجوع کنید به حرّ عاملی ، ج ١٦، ص ٢٢٣)، امّا احادیث دیگری از امامان شیعه علیهم السّلام نقل شده که جواز خوردن گوشت این گونه شکارها را مشروط به تذکیة آن دانسته اند (همان ، ص ٢١٩-٢٢٣). بنا به این احادیث ، هیچ حیوانی ، چه باز و چه یوزپلنگ ، حتّی تعلیم دیده ، مانند سگ نیست تا شکار آن را بتوان خورد؛
بلکه شکار آنها فقط در صورتی حلال خواهد بود که زنده باشد و سپس به دست انسان تذکیه شود. در برخی از این روایات به همان آیة قرآن و واژة «مُکلَّبین » اشاره شده است . فقهای امامیّه بر اساس روایات دستة دوم فتوا داده اند، و به گفتة نجفی (ج ٣٦، ص ١٠) هیچیک به جواز خوردن گوشت شکار پرندگانی مانند باز فتوا نداده اند. فقها بر اساس قواعد خاص تعارض ادلّه و روشهای ترجیح یکی بر دیگری ، از روایات دستة اوّل اعراض کرده اند؛
خصوصاً اینکه در یکی از آن روایات تصریح شده که حکم به حلیّت خوردن گوشت شکار باز در زمان امویان از روی تقیّه صادر شده است (رجوع کنید به به مبحث «الصید و الذبائج » در کتب مختلف فقهی شیعه ، از جمله : شیخ طوسی ، ج ٦، ص ٢٥٦-٢٥٧؛
محقّق حلّی ، ج ٣، ص ١٩٩؛
شهید ثانی ، ج ٧، ص ١٩٦؛
نجفی ، ج ٣٦، ص ٨-١١) [ .
منابع :
(١) ابن رُشد، بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، مصر ١٤٠٢؛
(٢) ابن قُدامه ، المغنی ، لبنان ؛
(٣) محمدبن حسن حرّ عاملی ، وسایل الشیعه ، چاپ عبدالرحیم ربانی ؛
(٤) زین الدین بن علی شهید ثانی ، الروضة البهیه ، لبنان ١٤٠٣؛
(٥) محمدبن حسن طوسی ، المبسوط ، تهران ١٣٨٧؛
(٦) جعفربن حسن محقّق حلّی ، شرایع الاسلام ، نجف ١٣٨٩؛
(٧) محمّد حسن بن باقر نجفی ، جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام ، لبنان ١٩٨١.
/ مسعود حائری (گروه فقه ) /
از سوی دیگر، بازداری الهامبخش شاعران نیز گردید و از دورة اموی به بعد، مانند صید سواره با سگان شکاری ، یکی از مضامین عمدة اشعار عامیانه به بحر رَجَز بود. دیری نگذشت که اُرْجوزه ، قالبی نرمتر و انعطاف پذیرتر و زنده تر از قصیدة جامد و خشک سنّتی ، با سروده های شمّاخ * (متوفّی ٢٢) و عَجّاج * (متوفّی ٨٩) و پسرش رُؤبَة * (متوفّی ١٤٥) و چندین تن دیگر، قالبِ نمونة اشعار «طَرَدیّه * » (راجع به شکار) گردید. این نوع اشعار را، که در دورة عبّاسیان رواج بسیار داشت ، شاعران بزرگی چون ابونواس و ابن المُعتَزّ و کشاجم و النّاشی پسندیدند و به کار گرفتند. ضمناً اینان در طردیه های خود، با جستجو و استعمال الفاظ غریب و اصطلاحات نادر بازیاران و شکارگران ، «فرصت اظهار فضل » یافتند (پِلا، ١٩٥٢، ص ١٠٨-١٠٩)، (در بارة «طردیات » رجوع کنید به همو، ١٩٥٣، ص ١٦٠ و بعد، و تعلیقات آن . «طردیات » را در دیوانهای شعرا می توان یافت ؛
بیشتر طردیه های ابونواس را جاحظ در کتاب الحیوان نقل کرده است ). مایة تأسف است که این فضل فروشی سبب شد همة کسانی که از آن لذّت می بردند زبانی به کار ببرند که دیگر هیچ مشابهت به زبانی نداشت که دوستداران بازیاری به کار می بردند. در اندلس ، بویژه از قرن پنجم به بعد، شاعران از موضوع شکار با پرندگان ، که از ذوق طبیعت دوستی شدید ایشان جدا نبود، بسی بهره بردند و توانستند صبغه ای از احساسات رقیق به آن ببخشند که در آثار شاعران شرقی یافت نمی شود (رجوع کنید به پِرِس ، ص ٣٤٦-٣٤٩). در کنار این آثار عالمانه و ادیبانه ، اشعاری در بازیاری به لهجه های گوناگون وجود داشت که در میان بادیه نشینان بزرگ عرب ادامه یافته و محفوظ مانده بود. شگفت این است که طایفة طَوارق * هرگز با بازداری آشنا نبوده اند (رجوع کنید به لُت ). کراهت شدید گردآورندگان منتخبات شعر عرب نسبت به زبان «دارِج » (عامیانه ) ما را از این «اغانی » (ترانه های ) بادیه نشینان ، که تا چندی پیش هنوز در اقاصی صحرای شمال افریقا رایج بود، محروم کرده است . در وصف پرنده و شکارِ با آن و نخجیرهای آن نوعی بیان واقع (رئالیسم ) در این اشعار دیده می شود که یافتن نظیرش در شعر رسمی عرب دشوار است (رجوع کنید به سیدون ، ش ٢٧٠-٢٧١، ص ٢٧٢-٢٩٤).
سهم بزرگی که موضوع پرندگان شکاری در آثار هنری کشورهای اسلامی داشته شایستة تحقیق گسترده ای است . همانا در وسایل بیان هنری ـ نقاشی (مینیاتور)، کنده کاری روی سنگ و گچ و چوب و عاج ، حکّاکی روی بلور و شیشه و مِس ، ریخته گری با برنز و شیشه و فلزات گرانبها، کاشیکاری و سفالگری ، حریربافی و سوزن دوزی و گُلدوزی ـ بخش بزرگی از آثار گرانقدر با مضمون پرندگان شکاری پرداخته شده است . این مضمون با تعبیرات بیشمارش یکی از مضامینی است که هنر اسلامی ، در سرزمینهای شرقی و غربی جهان اسلام ، بسیاری از خصوصیات خود را از آن حاصل کرده است (رجوع کنید به پوپ ؛
میژون ؛
کشلن و میژون ؛
مارسه ). در طرح نشانهای رسمی ممالیک نیز از همین مضمون استفادة بسیار کرده اند (رجوع کنید به میر ؛
آرتین پاشا .
منابع :
(٨) ابن سیده ، المخصص ، اسکندریه ١٩٠٤، ج ٨؛
(٩) فهرستها از محمد طالبی ، تونس ١٩٥٦؛
(١٠) ابن منقذ، کتاب الاعتبار، چاپ P. Hitti پرینستن ١٩٣٠؛
(١١) ابن ندیم ، الفهرست ؛
(١٢) عیسی أَزدی ، الجمهرة فی البیزره ، نسخة خطی اسکوریال ، ش ٩٠٣؛
(١٣) ابن سعید اکفانی ، ارشادالمقاصد؛
(١٤) البیزره ، چاپ محمد کردعلی ، دمشق ١٩٥٣؛
(١٥) عمروبن بحر جاحظ ، کتاب التَبَصُّر بالتجارة ، چاپ حسن حسنی عبدالوهاب ، قاهره ١٩٣٥؛
(١٦) همو، کتاب الحیوان ، قاهره ١٩٤٧؛
(١٧) دمیری ، حیاة الحیوان الکبری ، قاهره ١٩٤٧؛
(١٨) محمداسعد طلس ، «الحیاة الاجتماعیة فی القرنین الثانی والثالث الهجریین »، مجلة المجمع العراقی ، ج ٢ (١٩٥٢)؛
(١٩) زکریابن محمد قزوینی ، عجایب المخلوقات ؛
(٢٠) احمدبن علی قلقشندی ، صبح الاعشی ، قاهره ١٩١٣، ج ٢؛
(٢١) کشاجم ، کتاب المصاید و المطارد، چاپ اسعد طلس ، بغداد ١٩٥٤؛
(٢٢) اللطائف ، تونس (مه ١٩٥٥)؛
(٢٣) مسعودی ، مروج الذهب ؛
(٢٤) امین معلوف ، معجم الحیوان ، قاهره ١٩٣٢؛
(٢٥) محمدالمنگلی ، اُنس المَلابِوحش الفلا، با ترجمة فلوریان فارائون ، پاریس ١٨٨٠؛
(٢٦) Artin Pacha, Contribution a l’etude du blason en Orient, London ١٩٠٢;
(٢٧) Averroes, Le livre de la chasse, extr. of the Bidayat al-mu dj tahid, text and trans.;
(٢٨) annotated by F. Vire, in Revue Tunisienne de Droit, nos. ٣-٤, Tunis ١٩٥٤;
(٢٩) Carl Brockelmann, Geschichte der Arabischen Litteratur, Leiden ١٩٤٣-١٩٤٩;
(٣٠) Supplementband, ١٩٣٧-١٩٤٢;
(٣١) R. Brunschvig, Deux recits de voyage inedits..., Paris ١٩٣٦;
(٣٢) E.
(٣٣) Daumas, Les chevaux du Sahara, Paris ١٨٥٣, with the Reflexions de l'Emir Abdelkader;
(٣٤) G. Dementieff, La Fauconnerie en Russie, Esquisse historique , in L'Oiseau and Rev. Francaise d'Ornithologie, XV(١٩٤٥), ٩-٣٩;
(٣٥) Derenbourg, Vie d'Ousama..., and texts, Paris ١٨٨٥ and ١٨٩٣;
(٣٦) al- Dj a ¦ hiz (?), K. al-tabas ¤ s ¤ ur, bi 'l-Ti dj a ¦ ra , ed. H. H. Abdul-Wahab, Cairo ١٩٣٥, ٣٤-٣٥, trans. Ch. Pellat, in Arabica, i, ٢ (١٩٥٤);
(٣٧) Z. M. Hassan, Hunting as practised in Arab countries of the Middle Ages, Cairo ١٩٣٧;
(٣٨) Ibn Hu dh ayl al-Andalus i ¦ , k. H ¤ ulyat al-Fursa ¦ n... Fr. trans. by L. Mercier, La Parure des Cavaliers et l`Insigne des Preux, Paris ١٩٢٤, pp. ٦, ٤٠٠ and bibl.;
(٣٩) Ibn 'I dh a ¦ r i ¦ , Baya ¦ n, trans. Fagnan, Algiers ١٩٠١;
(٤٠) ibid., in E. Levi-Provencal, Paris ١٩٣٢;
(٤١) Ibn Kh aldu ¦ n , K . al-IIbar, trans. De Slane et Casanova;
(٤٢) R. Koechlin, G. Migeon, Art musulman, Paris ١٩٥٦;
(٤٣) L. Lavauden, La chasse et la faune cynegetique en Tunisie, Tunis ١٩٢٠;
(٤٤) Leo Africanus. Il Viaggieo, Venice ١٨٣٧;
(٤٥) H. Lhote, La chasse chez les Touaregs, Paris ١٩٥١;
(٤٦) G. Marcais, L'Art de l'Islam, Paris ١٩٤٦;
(٤٧) D. M. Mathis, La chasse au faucon en Tunisie, in Bull. Societe Sc. Natur. de Tunisie, ii, ٣-٤, Tunis (١٩٤٩);
(٤٨) idem, in A. Boyer et M. Planiol, Traite de fauconnerie et autourserie, Paris ١٩٤٨;
(٤٩) L. A. Mayer, Saracenic heraldry, Oxford ١٩٣٢;
(٥٠) L. M, La chasse et les sports chez les Arabes, Paris ١٩٢٧;
(٥١) G. Migeon, Art musulman, Paris ١٩٥٦;
(٥٢) Ch. Pellat, Langue et litterature arabes, Paris ١٩٥٢;
(٥٣) idem, Le milieu bas ¤ rien;
(٥٤) H. Peres, Poesie Andalouse, Paris ١٩٥٣;
(٥٥) D. C. Phillott, The Ba ¦ z Na ¦ ma-yi Na ¦ s ¤ ir i ¦ , A Persian treatise on falconry, London ١٩٠٨;
(٥٦) A. U. Pope, A survey of Persian art, Oxford ١٩٣٩;
(٥٧) R. F. E., La chasse au faucon dans les Hauts du Constantinois, in Rev. "TAM", ٣٣٠, Algiers ١٩٤٨;
(٥٨) J. Sauvaget, Introduction. A l`histoire. de l`Orient musulman;
(٥٩) M. Sidoun, Chants sur la chasse au faucon attribues a Si El-Hadj Aissa, Cherif de Laghouat, in R. Afr., nos. ٢٧٠-٧١, ١٩٠٨, ٢٧٢-٩٤, text, trans., notes;
(٦٠) ed. H. Tjerneld, Stockholm-Paris ١٩٤٥.
/ د. اسلام / ف . ویره
تکملة ٢ (بویژه دربارة بازداری در ایران ). بازداری یا بازیاری (از بازدار/ بازیار ، لفظاً به معنای «بازنگهدار»، که اکنون در فارسی مهجور شده اند و به جای آنها قوشچی یا قوشباز و قوشچیگری یا قوشبازی به کار می رود؛
نیز رجوع کنید به دنبالة مقاله )، به معنای پیشه یا هنر تربیتِ باز و برخی دیگر از پرندگان شکاری و نیز به معنای صید با آنها.
باز (در فارسی میانه نیز باز ، برای ریشة این واژه ، که محل اختلاف است رجوع کنید به هُرن ، هوبشمان ، ج ١، ص ٢١٣ـ٢١٤؛
شاپکا، ذیل همین واژه ) نام مشترک برخی از پرندگان شکاری روز پرواز، بویژه از دو جنس Falco و Accipiter ، است که در شکار پرندگان و برخی جانوران دیگر (مثلاً خرگوش ، آهو) آنها را پرارزش می دانستند و تربیت می کردند (برای دیگر جنسهای پرندگان شکاری که گاهی به این منظور تربیت می شدند رجوع کنید به دنبالة مقاله ). از روی تعریفهای کلّی و خالی از دقّتی که در واژه نامه های قدیم فارسی برای «باز» آمده است نمی توان هویّت و انواع آن را از لحاظ پرنده شناسی معلوم کرد؛
اشارات ادبی بسیار به باز (مثلاً در حدود ٢٥ بار در شاهنامة فردوسی ؛
رجوع کنید به اذکائی ، ص ٩) نیز کمکی به تشخیص دقیق آن نمی کند (برای مثالهای ادبی رجوع کنید به دهخدا). این حکم دربارة قدیمترین مأخذ شناخته شده ای که واژة باز در آن یافت شده یعنی بُندَهِشن (فصل ٢٢، بند ٢٨) نیز صادق است ؛
در فصل ٢٢ این کتاب ، که «دربارة ماهیت آفریدگان موذی » است ، گفته شده که اهورامزدا باز (سپید) را (دربارة «بازسپید» رجوع کنید به دنبالة مقاله ) برای از میان بردن مارِ پَردار/ بالدار که اهریمن آفریده بود، خلق کرد. با اینهمه ، از شواهد ادبی دورة اسلامی در ایران چنین بر می آید که باز را در این دوره از پرندگان شکاری همانندی چون باشه (قِرقی )، شاهین ، چَرْغ / چَرْخ (و، البته ، عقاب ) جدا می دانسته اند (برای شواهد ادبی حاکی از این تمایزات رجوع کنید به دهخدا، ذیل این واژه ها).
اطلاعات نسبتاً دقیقتری دربارة باز در نوروزنامه (منسوب به عمرخیام ، ص ٥٦ـ٥٩) یافت می شود. مؤلف این کتاب کوچک ، که ظاهراً علاقة شخصی به باز و بازداری داشته است ، پس از ستودنِ باز، نکات دقیقتری را دربارة گزینش آن ذکر می کند: «انواع ( باز ) بسیار است ولیکن از همه سپیدچُرده بهتر و باز سرخ فام و یا زردِ تمام ، و به شکار حریصتر سپیدچرده بُوَد، ولیکن بیمارناک بوَد و بدخو و، پس از وی ، زرد حریصتر و تندرست تر و از این هر دو سرخ فام درست تر؛
لیکن بدخو بوَد و به کالبد از همه بزرگتر بوَد». دربارة عوامل برجسته در گزینش باز برای تربیت و شکار، مؤلف به امیرِ زیاری «ماهانْ مَه وُشمگیر» استناد می کند (زیرا «هیچکس بهتر ( از او ) نشناخته اند اِشْکَرَه ( پرندگان / جانوران شکاری ) را، که کار ایشان سالی دوانزده ماه شکارکردن بود... و او را، به زبان کوهی ( مراد گویش قدیم طبرستان است ) ، کتابی شِکَرْه نام است بزرگْ تصنیفِ وی »): «همة جانورانِ یکرنگ به از آمیختة ناتمام ، ولیکن شرط اندر اختیار باز آن است که سخت گوشت بوَد... و اندامهاش در خور یکدیگر، چنانک سَر کوتاه و خُرد بود و پیشانی و چشمهاش فراخ بود، و حوصله ( = چینه دان ) فراخ و سینه پهن و پست و دُمچه و ران سطبر و ساقهاش سطبر و گِرد و کوتاه و پنجه نیکو و انگشتان قوی و ناخنان سیاه و پای سبز. هر بازی که بدین صفت بود آن بیشتر سپیدچرده یا زردِ تمام یا سرخِ تمام بوَد، و نادر افتد و به همه قیمتی ارزد».
علی نَسَوی (دانشمند و بازیار حرفه ای ایرانی از اهل ری در قرن پنجم ) در ص ٨٨ ـ ٩١ بتفصیل ویژگیهای حاکی از «زیرکی و تأدیب پذیرفتن و به کار اندر آوردن بازان » گوناگون را ذکر می کند، مثلاً بزرگی سر («خاصّه آنجا که مغز اندر او باشد»)، کوچکی چشمها، «قَدّی بِاَندام » ( = متناسب ؛
نسوی اندازه های مطلوب این تناسب را بر مبنای اندازة سینة باز به دست می دهد ) و منقاری مانندِ آنِ عقاب ( به اصطلاحِ او «اَلُهْ شَوا»، لفظاً به معنای «عقابْ منقار»، در برابر «طوطَکْ شَوا»، لفظاً «طوطی منقار»، که صفت نامطلوبی در بازان است ) . در اینجا گفتنی است که در شرح علمی جدید پرندگان خاور نزدیک و میانه (شامل ایران ) از سفید یا زرد یا سرخِ «تمام » (= یکدست ) بودن باز یا باشه ذکری نرفته است (رجوع کنید به هو و اچکوپار ؛
اسکات و دیگران ). گویا «باز سفید»، که به گفتة برخی از فرهنگنویسان همان شاهباز/ شهباز است (مثلاً رجوع کنید به برهان قاطع ، ذیل «شاهباز»)، بسیار کمیاب بوده است ، زیرا نسوی (ص ٧٦) می گوید که ، در طول شصت سال اشتغالش به بازداری ، همه گونه «شِکَرَه » می داشته است «مگر سُنْقُر و باز سفید». با اینهمه ، مسعودی (چاپ بیروت ، ج ١، ص ٢٢٣) گونه ای از بازان سفید را گزارش کرده است که در جزایری ( در حقیقت ، شبه جزیره هایی ) از دریای جرجان / گرگان گرفته می شد و «از همة پرندگان شکاری ( به ندا یا فرمان بازیار ) تندتر پاسخ می دهد و از همه کم معاشرت تر است » (یعنی کمتر از همه به آدمی انس می گیرد؛
دربارة صید باز در دَهِستان رجوع کنید به دنبالة مقاله ). سپس چنین می افزاید: «جمهور اهل معرفت به پرندگان و دیگر جانوران شکاری ــ از ایرانی و ترک و رومی و هندی و عرب ــ گفته اند که آن بازی که رنگش به سفیدی می زند از همة بازها سریعتر، زیباتر، به تنْ نیکوتر و به دلْ بیباکتر است ، از همه آسانتر تربیت می پذیرد و در اوج گیری و بلندپروازی و دورپروازی از همه نیرومندتر است ، زیرا آن حرارت سوزان و جرأتی («حرق الحرارة و جرأة القلب ») که در او هست در هیچیک از دیگر انواع بازان نیست . اختلاف رنگهای بازان در اثر اختلاف زیستگاههای آنهاست و، ازینرو، به سبب بسیاریِ برف در ارمنستان و خَزَران و گرگان و نواحی همسایة اینها در سرزمین تُرکان ، بازهای سفیدِ ( آنجا ) به رنگ سفید خالص در می آیند« (نیز رجوع کنید به داستانی باورنکردنی که مسعودی دربارة باز سفید هارون الرشید نقل کرده است ). چنانکه یکی از بازیاران حرفه ای ، تیمور میرزا حسام الدوله ، در بازنامة ناصری (تألیف : ١٢٨٥)، تصریح کرده است (ص ٩ـ١١؛
نیز رجوع کنید به دنبالة مقاله )، بسیار محتمل است که «باز سفید» چیزی جز «تیقون » (= گونة آلبینُویِ تَرلان / طرلان ) نبوده باشد (برای «ترلان » رجوع کنید به دنبالة مقاله ). معلوف (ص ١٠٢) و ویره (رجوع کنید به بخش اول همین مقاله )، احتمالاً بنابر منابع عربی ، باز یا شاهباز را همان تَرلان دانسته اند. با اینهمه ، معلوف اشاره ای هم به «باز اَشْهَب » (= خاکستری رنگ ) کرده است ، در صورتی که ویره باز اشهب را زیرگونة ترلان می داند (پرنده ای با نام علمی A. albidus یا . albidus subsp A.gentilis در خاورنزدیک و میانه در تألیف هو و اچکوپار، ص ١٦٣ـ١٦٩ و اسکات و دیگران ، ص ٧٩ـ٨٠، گزارش نشده است ).
از اشارات بسیار به باز در ادب فارسی و عربی و از گزارشهای واقع بینانه تر چنین برمی آید که اهل فن «باز» را (با هویت چندگانة آن به لحاظ پرنده شناسی ) بسیار گرامی می داشتند. در نوروزنامه (ص ٥٦) باز چنین ستوده شده است : «باز مونس شکارگاه ملوک است و به وی شادی آرند و وی را دوست دارند؛
و در باز خویها بوَد، چنانکه اندر ملوک بوَد، از بزرگ منشی و پاکیزگی . و پیشینیان چنین گفته اند که شاهِ جانورانِ گوشتخوار باز است و شاهِ چهار پایان گیاهخوار اسب است ... و از بهر این حال ، باز به ملوک مخصوصتر است که به دیگر مردمان . و مر باز را حشمتی است که پرندگان دیگر را نیست . عقاب از وی بزرگتر است ولیکن وی را آن حشمت نیست که باز را.» صاحب نوروزنامه (ص ٥٨ ـ ٥٩) دو داستان باورکردنی هم دربارة قدر و منزلت باز و باشه نزد بزرگان آورده است . در یکی ، ماهان ، که «پادشاهی بزرگ بوده است ، عاقل و کافی ( شاید ماکانِ کاکیِ دیلمی ) ، یک روز بازدار خویش را دید باز بر دست آب می خورد. بفرمود تا صد چوبش بزدند. گفت : ای عجب ، باز به تنِ خویش پادشاه پرندگان است و غمگسار و عزیزِ دست پادشاهان است ، روا بوَد که تو این چنین بی ادبی کنی ؟ عزیزملوک بر دست تو و تو آب خوری یا جز آب چیز دیگر؟» داستان دیگر راجع به امیرابوالعباس (برادر فخرالدوله ، از آل بویه ) است که در کودکی آماج خشم وسرزنش «مؤدِّب » (مربّی ، لَلِه ) خود (ابوعبدالله خطیب ) شد، به این جهت که باشه بر دستْ خیو ( = آب دهان ) انداخت . ابوعبدالله به او گفت : «سبحان اللّه ، تو ملک و ملکزاده ای ؛
عزیز مَلِکان بر دست تو، چنین بی ادبی کنی ؟» در بارة ارزش و قدر باز در ایران پیش از اسلام نیز مؤلف نوروزنامه (ص ١٨)، در وصف مراسم درباری نوروز «از گاهِ کی خسرو تا به روزگار یزدجرد شهریار که آخرِ ملوک عجم بود»، روایت می کند که در آن روز موبدِموبدان هدایای گرانبهایی ، از جمله جامی زرّین پر از می و شمشیری و اسبی و بازی به شاه تقدیم می کرد و در مورد باز در خطابة خود چنین می گفت : «شَها... بازت گیرا ( باد ) و خجسته به شکار!» (دربارة «خجستگی » باز رجوع کنید به دنبالة مقاله ). آیین تقدیم باز و اسب و دیگر هدایا به حکمرانان ظاهراً در دورة اسلامی نیز ادامه یافته است ، چنانکه در قرن نهم نیز در میان امیران محلّی شیعی مذهب گیلان و مازندران معمول بوده است . مورّخ محلی آن دیار، سیّدظهیرالدین مرعشی * ، چندین مورد را، نه به مناسبت نوروز بلکه به مناسبتهایی دیگر، گزارش کرده است (رجوع کنید به مثلاً ص ١٢٣، ١٥٤، ١٩١، ٢٣١).
مسعودی نیز در بارة «باز» به طور کلی و دیگر پرندگان شکاری مطالب جالبی از قول «حکما و شاهان ( که ) باز را به اغراق وصف کرده و در ستایش آن اطناب نموده اند» گرد آورده است (چاپ بیروت ، ج ١، ص ٢٢٤ـ٢٢٥؛
چاپ پاریس ، ج ٢، ص ٣١ـ٣٣). نسوی (ص ٧٩) باز را چنین ستوده است : «از همة مرغان پرنده و شکارکننده باز نیکوتر است و مردم دوست تر و ادبها نیکوپذیرنده تر و از عیبها و پلیدیها گریزنده تر... و دیگر از مرغانْ نَرِ ایشان نیکوتر است و ماده زشت تر، ( اما ) نر و مادة باز یکسان است . و باز از جملة نیکوییهای آفریدگار است ... که زیر فلکِ ماه آفریده است ».
نسوی (ص ١٥٠) تفاوتی میان «باز» و «باشه » نمی بیند جز اینکه «باز باشه ای بزرگ است و باشه بازِ خُرد». می گوید که از حیث رنگ بال و پر هرچه در بازان دیده می شود «بهتر و بیشتر»در باشکان نیز یافت می شود «مگر سفید که ( در باشکان ) کمتر یابند». نسوی پرندگان شکاری تربیت پذیر دیگر ــ عقاب ، سنقر، چرغ ، شاهین ، یوهه و طغرل (رجوع کنید به دنبالة مقاله ) ــ را به صفتِ «سیاه چشم » مشخّص کرده ، پس مفهوم مخالف آن این است که چشمان (یا، به بیان دقیقتر، عنبیّة چشمان ) باز و باشه به رنگ دیگری است (احتمالاً زرد، چنانکه در طبقه بندی سنّتیِ شرقیِ پرندگان شکاری ملحوظ شده است ؛
رجوع کنید به دنبالة مقاله ).
محمدبن مَنْکَلی (ص ١٣٨ـ١٤٠)، صیّادی دانشمند و متفقِّه در روزگار ممالیک مصر (متوفی ٧٨٤)، هفت «جنس » باز برحسب منشأ جغرافیایی آنها وصف کرده است : ١) کَرْجی ، که در جایی جُز گرجستان («بلاد الکرج ») یافت نمی شود مگر بندرت ؛
گرانبهاست زیرا «بهترینِ بازهاست و به تنْ قویترین و بزرگترینِ آنها، و بیش از دیگر بازان عمر می کند؛
صید جانوری را که طاقت آن را نداشته باشد به خود تحمیل نمی کند؛
گونة خاکستری رنگِ آن فاخرتر و گرانبهاتر است ؛
فقط شاهان و بزرگان به بازان کرجی دست می یابند». ٢) بازان رومی ، که بیشتر سرخ اند، بدنهای لطیفی دارند، کوته عمرند و نفسشان زود تنگ می شود. ٣) بازان اِفرنجی ، که آنها هم لطیف اند و سر کوچکی دارند، بدن و پر و بالشان قشنگ است ، اما «ردیّة الاجابة »اند ( یعنی به ندا یا فرمان صاحب خود خوب و زود واکنش نشان نمی دهند ) . ٤) بازان دربندی ، که کمیابترین و بهترین بازان اند، سَرِشان مانند سَرِ «زُمَّج » (گونه ای عقاب ؛
رجوع کنید به نویری ، ج ١٥، ص ١٨٤) است ، گردنی دراز و چشمانی چون شعلة آتش دارند...؛
بیشتر در ایران («بلاد العجم »)، از حوالی همدان تا موصل و مراغه ، یافت می شوند ولی کمتر کسی آنها را می شناسد. ٥) بازان شروی / شروینی ( = شروانی / شیروانی ؟ ) ، که در عمل و شکار مانند دربندی اند ولی در زیباییِرنگ و تن و پروبال به دربندی نمی رسند؛
از شکار هیچگونه پرنده ای ابا نمی نمایند. ٦) بازان اِنجازی ( کذا؛
شاید اَبْخازی ، منسوب به ناحیة اَبْخاز در مغرب قفقاز ) . ٧) حَکوری / حَکّاری ، که بیشتر در «جزیره » ( = بخشهای شمالی ناحیة بین النهرین ) تا اَخلاط و سرزمین حکّاری ( در جنوب دریاچة وان و در مرزهای کنونی ایران و ترکیه ) یافت می شوند؛
کردها آنها را می گیرند...؛
رنگ آنها بر اثر دود دگرگون می شود.
نسوی (ص ٨٣) زیستگاههای بازان را بیشه ها، کنار دریاها یا کوههای ترکستان ، خوارزم ، گرگان ، مازندران ، دیلمان ، گیلان ، آذربایجان ، دربندِ خَزَران ، روم ، فارس و کرمان و جز آن ذکر می کند ولی در ص ٨٥ می افزاید که «این اشکرگان مَشتأ مصیف باشند» ( یعنی ییلاق و قشلاق می کنند ) . در طی این مهاجرتها بود که «بازانِگذاری » با دامها و ترفندهای گوناگون صید می شدند. از نظر صیادان ، این «بازانِگذاری را فضل ( بود ) بر آشیانی ( یعنی بازانی که در جوجگی از آشیان گرفته و تربیت کرده باشند ) هم به نیکویی و هم به دلیری و هم به تیز پریدن ». نسوی (ص ٨٧ ـ ٨٨) چند گونه از این دامها و ترفندها را وصف کرده است ، از جمله آنچه در فارس معمول بود: در گذرگاههای شناخته شدة مهاجرت بازان ، بازگیر کومه ای با سنگ می ساخت و سوراخی در دیوارة آن می گذاشت به قدری که می شد دستی با کبوتری را از آن بیرون آورد؛
بامداد و شبانگاه ، بازگیر دست و کبوتر را بیرون آورده کبوتر را می جنبانید؛
همین که بازی به طمع گرفتن آن کبوتر فرود می آمد، صیاد دست خود را آهسته زیر می کشید و باز را می گرفت .
هر چند شکارِ با باز یکی از سرگرمیها یا ورزشهای حکمرانان و بزرگان ایران قبل و بعد از اسلام بود (نیز رجوع کنید به دنبالة مقاله )، ولی شاعران فارسیگو، که معمولاً به دلخواه آنان یا در وصف پیروزیها و هنرنماییهای آنان شعر می سرودند، به باز و بازداری توجّه خاصی نکرده اند؛
ازینرو، در ادب فارسی اثری که با اشعار عالمانه یا عامیانة عربی دربارة باز و بَیْزَره قابل مقایسه باشد (رجوع کنید به بخش اول همین مقاله ) یافت نمی شود. البته ، چنانکه گفته شد، ذکر باز و دیگر پرندگان شکاریِ تربیت پذیر در شعر فارسی بسیار آمده است ، ولی معمولاً به اشاراتی گذرا (مثلاً اشارات فخرالدین گرگانی ، شاعر قرن پنجم ، به باز و باشه و غیره در ویس و رامین ، ص ٢٥٢ـ٢٥٣ و جاهای متعدد). مبسوطترین قطعه شعر فارسی که اختصاص به باز دارد همانا دوازده بیت از فریدالدین عطّار (قرن ششم ) در منطق الطیر اوست (ص ٥٣ ـ ٥٤) که در طی آنها باز از پیوستن به دیگر پرندگان در طلب شاهی آرمانی (سیمرغ ) برای پرندگان عذر می آورد و از منزلت ممتاز خود در دربار شاهان اینجهانی لاف می زند وبه خود می بالد که دست شاهان نشیمنگاه اوست . در مورد هنرهای تصویری ، هر چند جانوران و صحنه های شکار مایه های مورد علاقة نقاشانی (مینیاتورسازانی ) بودند که نسخه های خطی آثاری چون کلیله و دمنه ، شاهنامة فردوسی ، خمسة نظامی و جامع التواریخ رشیدالدین فضل الله را مصوّر می کردند، امّا توجّه ویژه ای به باز و شکار با باز پیش از شکوفایی نقاشی صفوی (قرن دهم ـ دوازدهم ) مشهود نیست . همچنانکه درنقاشیهای مغولی هند در همان روزگار دیده می شود، در نقاشیهای دورة صفوی تصویرهای باز و دیگر پرندگان شکاری آموخته همراه با چهرة شاهان و بزرگان بیشتر به چشم می خورد و هنرمندان ، وقتی که موضوعهای خود را جدا از صحنه های شکار یا بدون وابستگی به متن تصویر می کردند، ظاهراً عمد داشتند که بازی را بر دست فلان بزرگ ایرانی یا مغولی بنشانند، چنانکه گویی باز یکی از نشانه های سلطنت یا اقتدار بوده است (برای بحث بازداری در هنر اسلامی رجوع کنید به سعاد ماهر، «البیزرة فی التاریخ و الا´ثار»).
باز دستمایة خوابگزاران نیز بوده است . مؤلف ناشناختة خوابگزاری (ص ١٠٦) می گوید: «اگر ( کسی در خواب ) بازی بیند طاعتدار ( = مطیع ) چنانکه هر وقت او را خوانند بیاید، آن پادشاهی بود بیدادگر... از بهر آنکه کار ( باز ) بیداد کردن است بر مرغان و گوشت ایشان خوردن . پس اگر بیند که آن باز از وی بشد و رشته یا ساقش ( کذا؛
ظاهراً سِباقش ) اندر دست وی بماند یا بهری از پر وبالش ، آن پادشاهی و خواسته از وی بشود اما بعضی از خواسته اندر دستش بماند». همچنین شاهان یا نزدیکان ایشان در شکارگاه به حرکات باز تفأل می کرده اند. بنابر نوروزنامه (ص ٥٦ ـ ٥٧)، اگر «باز، بی تعبی ، سبُک بر دست ( پادشاه ) نشیند و رو سوی پادشاه کند، دلیل آن باشد که وی را ولایتی نو بدست آید، و برخلاف این بعکس ... و چون به چشم راست سوی آسمان نگرد کارهای مُلک بلندی گیرد و چون به چشم چپ نگرد خللی باشد... و چون باز آسوده باشد و به شکارگاه با بازی دیگر جنگ افتد، دشمنی نو پدید آید» (برای دیگر تعبیرات شاهانه رجوع کنید به همانجا، و دربارة تعبیرات «اشکره داران » از حرکات و سکنات باز رجوع کنید به نسوی ، ص ١٠٣ـ١٠٤).
گرچه از بازنامه های عربی و فارسی چنین برمی آید که ، به طور کلّی و از لحاظ نظری ، هر پرندة شکاریِ روز پرواز یا شب پرواز را می شد با درجات مختلف شکیبایی و ابتکار و کوشش برای شکار یا برای گرفتن پرندگان شکاری دیگر رام و تربیت کرد ولی ، در عمل ، بازیاران شمار کمابیش محدودی از آنان را برای تأمین منظور خود تربیت می کردند. نسوی (ص ٧٩ به بعد) اینها را شایستة ذکر دانسته است : ١) باز، در اصطلاح او، نام مشترکی است برای انواع و اقسام بازان . ٢) باشَه و عَصْفی ( کذا ) . از نظر نسوی (ص ١٥٠ـ١٥٤) تفاوت میان باشه وباز فقط از حیث جثّه است : «مردم متفق اند که باشه ماده است و عَصْفی نر». عصفی شاید قرائت نادرست یا تصحیف عَقْصی عربی باشد، که دمیری (ج ١، ص ١٥٤ـ١٥٥) آن را چنین وصف کرده است : «کوچکترین پرندة شکاری ... که مانند باشَق است ولی کوچکتر از آن »؛
در کتاب محمدبن منکلی (ص ١٥٢): «نَرِ باشه عَفْصی نام دارد». ٣) عقاب : نسوی دو نوع تمیز می دهد: نوعی که «آشیان او در کوهستان بر کمرهای استوار بوَد و نوعی ... که در بیشه ها آشیان کنند و ایشان را دارْ اَلُه ( لفظاً «عقاب درخت / درختی » ) خوانند و به قدْ کهتر باشند. «گرچه نسوی (ص ١٥٤ـ ١٥٥) از عقاب تربیت یافتة فخرالدوله و عقاب خودش سخن می گوید «که آهو گرفتی » ولی ، ظاهراً به سبب دشواری نگهداری و تربیت عقاب ، آن را بیشتر «از بهر زهرة او که در شیافِ مَرارات به کار ( می آمد ) و پر و دمش که در تیر به کار ( می بردند ) و چنگالش که از بهر مُرْسَلَة ( نوعی گردن بند ) کودکان چشم زخم را نیک بود» می گرفتند و می کشتند. ٤) سُنْقُر (واژة ترکی ): «به این دیار نبود، نام ( آن را فقط ) شنیده ام . ( مرا ) گفتند که به درگاه امیرمحمود و امیرمسعود بود و از ترکستان همی آوردند... ظنّ من آن است که سنقر چرغی بزرگ است » (ص ١٥٥ـ١٥٦). ٥) چَرْغ : آن گونة مهاجری را که در کنار دریا گرفته می شد «بَحْری » می گفتند (ص ١٥٦ـ ١٥٧). ٦) شاهین : آن گونة مهاجری از شاهین هم که در کنار دریا گرفته می شد «بَحْری » نام داشت (ص ١٥٧ـ ١٥٩). ٧) یوهه (ص ١٦٣ـ١٦٤؛
نیز رجوع کنید به شاپکا، ذیل همین واژه ). ٨) طُغْرُل (واژة ترکی جغتایی ): نسوی می گوید که هرگز طغرل ندیده بوده است ولی «در بازنامة سامانیان از طغرل سخن بسیارمی رود و... چنان معلوم می شود که در ماوراءالنهر سامانیان را طغرل بوده است ولی حقیقتی نیست این کار را... شنیدم که از ترکستان شکره پیش فخرالدوله آوردند و گفتند این طغرل است ... مثل چرغی سفید بود» (ص ١٦٤).
چندین قرن پس از نسوی ، تیمورمیرزا (ص ٥٦ـ٥٨) نخست «طیور شکاری » را به «زردچشم » و «سیاه چشم » بخش کرده است (بی آنکه اهمیت رنگ ( عنبیة ) چشمان هر گروه را نسبت به مقاصد بازیاران توضیح دهد). چنانکه دیده می شود، تیمورمیرزا واژة «باز» را به عنوان اصطلاح فنی یک جنس یا نوع یا گروه از پرندگان شکاری به کار نبرده است . در فاصلة میان دو بازنامة نسوی و تیمورمیرزا، این واژه ، شاید به دلیل ابهام در اشتمال آن به لحاظ پرنده شناسی ، از استعمال افتاد (جز در شعر و شاید در برخی گویشهای فارسی و در کُردی و غیره ؛
در مورد کردی رجوع کنید به محمد مُکری ، ص ٢٤) و واژة ترکی جغتاییِ «قوش » جای آن را گرفت (نیز بسنجید با واژة ترکی قوشچی که جانشینِ بازدار/ بازیار فارسی شد). این نام جدید، که دراصل به معنای «پرنده » به مفهوم اعمّ است ، از باز هم مبهمتر بود و، شاید از اینرو، بسیاری از انواع و گونه های قوشها بتدریج به نامهای محلی یا خارجی آنها مشخص و در میان قوشچیها معروف شدند (برای منشأ نامهای جدید رجوع کنید به شاپکا، ذیل هر واژه ). نامهای خارجی جدید قوشها بیشتر ترکی (یا مغولی ) است ، و این احتمالاً تأثیر خاندانهای ترک و مغول و ترکمان را، که تا پایان دورة قاجاریه بر ایران حکومت کردند، نشان می دهد. حاکمان و امیران این خاندانها عموماً عاشقِ شکار بویژه شکار باقوش بودند (رجوع کنید به نسوی ، ص ٩٠، ١١٤، که «بازنامة ترکان » را یکی از مآخذ خود ذکر کرده است ؛
و تیمورمیرزا (ص ١١) که اعتراف می کند که «اهل ترکستان در این فن ( قوشچیگری ، قوشبازی ) استادند»).
طبقة «زردچشمانِ» تربیت پذیر از نظر تیمورمیرزا شامل این جنسها، نوعها و گونه هاست (تنظیم مجدد اینها به گروههای جداگانه از نظر پرنده شناسی از نویسندة این مقاله است ):
الف ) باشَکیان : ١. طَرْلان / تَرْلان (واژة ترکی ) ٢. تیقون (واژة ترکی )؛
از توضیحات تیمورمیرزا چنین برمی آید که تیقون نوع مخصوصی نیست بلکه نتیجة آلبینوی جفتگیری دو ترلان سفید است ، ازینرو، اهل ترکستان گونه ای از آن را «کافوری » و گونة دیگر را «لازقی » می نامند؛
نیز ؛
رجوع کنید به شاپکا، ذیل همین واژه ؛
٣. باشه (فارسی ) یا قِرْقی (ترکی ) . ٤. پیقو/ پیغو . ٥. شِکْرَه (واژة هندی مأخوذ از فارسی ) . («از مرغان شکاری هندوستان است ... و در ولایت ایران بسیار کم است »)؛
٦. قِزِل (واژة ترکی ، اصلاً به معنی «سرخ »)، گونه ای تَرلان (؟) یا Milvus milvus (؟)رجوع کنید به شاپکا، ذیل همین واژه ).
ب ) بیل باقلی (جنس Milvus ) (اصطلاح ترکی ؛
در کردی ، دَیْشته ماله یا کورکوره نام دارد؛
رجوع کنید به مکری ، ذیل همین واژه ها؛
به گفتة تیمورمیرزا، هم زردچشم آن هست و هم سیاه چشم ).
ج ) عُقابْدیسان : ١. طُغرل (تیمورمیرزا هم می گوید که هرگز طغرلی ندیده است و فقط شنیده است که طغرل زرد چشم است )؛
٢. سَنج : («مارخور است ... زندگی او بسته به گوشت مار است »؛
نیز رجوع کنید به شاپکا، ذیل همین واژه )؛
٣. دَمیردیرناق (واژة ترکی ، لفظاً به معنای «دارای ناخنهای / پنجة آهنین »)، (گونة سیاه چشم آن نیز هست ؛
تیمورمیرزا ذکری از فایدة آن در بازداری نمی کند).
د) هُما (جنس Gypaحtus ) : (« ( پرنده ای است ) بسیار باقوّت که استخوان ران سفید شدة خَرِ مُرده را از زمین بلند می کند و از بلندی بر سنگی می اندازد که استخوان خُرد می شود، بعد... می آید و خُردة استخوانهای او را برچیده می خورد. مشهور است که اگر کسی بداند پرنده ای هماست و او را بکُشد، زیاده از چهل روز ( زنده ) نمی ماند... مشهور است اگر سایة همای بر سر هر کس بیفتد البته او به درجة سلطنت و پادشاهی می رسد»؛
ذکری از کاربرد آن در بازداری نیست ).
ه ) بوفْدیسان (رجوع کنید به بوم * ). تیمورمیرزا در مورد بوفدیسان و نسبت آنها با بازداری ، گذشته از «شاهْبوف »، فقط ذکری می کند از فایدة بایه قوش / بایقوش («جغد») (اگر بخواهند شاهین نر را برای شکار چاخْرُق آماده کنند، حتماً باید آن را قبلاً یکی دو بار برای جغدگیری بپرانند. ص ٢٣) و از مرغِ شباهنگ / مرغِ حق («با ( آن ) شکار توان کرد امّا به ... رنج بسیار؛
بدخو و کم پَرِش است لیکن ... خیلی پُرنَفَس است »؛
ص ٢٤).
گروه سیاه چشمانِ تیمورمیرزا شامل اینهاست :
الف ) شاهینیان : ١. شُنْقار (واژة مغولی ؛
رجوع کنید به شاپکا، ذیل «شُنغار» و غیره ؛
ویره ، همانجا، این نام را مترادفِ سُنْقُر دانسته است ). تیمورمیرزا می گوید که هرگز شنقاری ندیده بود تا اینکه یکی را که به بهایی گزاف در روسیه و به احتمال بسیار از یک باغ وحش خریده بودند، در ١٢٨٤ برای ناصرالدین شاه پیشکش آوردند، و او ( تیمورمیرزا ) ، پس از چندین ماه رنج و کوشش ، موفق شد که شنقار را چنان آماده کند که دُرنای بزرگی را از آسمان به زمین انداخت . ٢. شاهین و بَحری (به گفتة تیمورمیرزا، «اگر آن را در جوجگی از آشیان بردارند، «شاهین ِاُروم ( =آناطولی ) » است ولی اگر آن را در بزرگی با تور بگیرند، «بحری » خوانده می شود»)؛
٣. بالابان (واژة ترکی ( ؟ ) ، در کُردی ، بالاوان / بالِوان ؛
رجوع کنید به شاپکا، ذیل همین واژه )، (ده دوازده گونه است ، از جمله ، بالابانِ کبیدی ( ؟ ) ، بالابان فارسی ، بالابان احمرشام ، بالابان بدری ( ؟ ) ، بالابان جبالی ، و بالابان لَفیف ؛
«این نوع ( اخیر ) را در صورتی که بچة او را از آشیانه بردارند به ترکی «اَیْتَل گی »... و به فارسی «چرخ » می گویند، و اگر از آشیانه پرواز نمود و ( آن را ) با طور ( کذا ) گرفتند، آن را بالابانِ لفیف می گویند»؛
ص ٤٢ـ٤٣)؛
٤. چَرْخ (رجوع کنید به نوع پیشین )، ٥. تـُرُمْتـا(ی ) (واژة تـرکی ). ٦. لِیـْل : («بسیار بدخو و بی جرئت است . در شمیرانات و مازندران در باغها بچه می گذارد... شکاری می شود ولی بزحمت و شکار او به زحمتش نمی ارزد مگر او را با ترمتای جفت کنی ( یعنی این دو را با هم به سوی صید واحدی بپرانی ) » (شاید از واژة عربی لَیْل «شب » از آنرو که این پرنده شبها شکار می کند رجوع کنید به شاپکا، ذیل همین واژه ؛
معیّرالممالک ، ص ٧٤، حاشیة ٥١، و جاهای دیگر)؛
٧. سَنْگَک («بسیار با پیقو شباهت دارد... فرق این است که سنگک سیاه چشم است و پیقو ازرقْ چشم »). ٨. دَلیجه / دَلیچه (واژة ترکی آذری ).
ب ) عُقابْدیسان : تیمورمیرزا هفت هشت نوع عقاب را وصف می کند ولی در زمینة بازداری فقط از دو نوع سخن می گوید: ١. عقاب زرد («یکی را بنده ... رسانیدم و بر سر شکارش آوردم »؛
ص ٢٨). ٢. عقابِ دو بَرادَر/ بَرار (وجه تسمیه : «مُدام جُفت شکار می کنند». تیمورمیرزا ادعا می کند که «در عربستان یکی را با چرخ قره قوش گیر گرفتم و در عرض چهل روز او را رسانیدم ، با او درّاج و پِرِلا ( یا پَرِلا، نوعی مرغابی ) و خرگوش و حُقار ( = حواصیل خاکستری ) گرفتم »).
ج ) کَرْکَسان : ١. کَچَلْ کرکس ، احتمالاً Neophron perenopterus (کاربرد آن در بازداری : درتربیت چرخ برای گرفتن عقاب ، باید چرخ را قبلاً به یکی دو کچل کرکسِ نابالغ پرانید). ٢. دال (ذکری از کاربرد آن در بازداری نرفته است ).
د) کلاغ (سیاه ) قُوزقون ، جنس Corvus (در ترکی آذری ، قُزغُن = کلاغ ) ، («او را صیادان عرب با تله می گیرند و تعلیم می دهند. در کرمانشاهان ( و غیره ) او را با شاه بوف می گیرند. مثل آن که در دشتی و دشتستان فارس دلیجه را برای گرفتن بالابان و سایر طیور شکاری تعلیم می دهند، در عربستان ( = خوزستان ؟ ) کلاغ قوزقون را به همان سیاق تعلیم می دهند»؛
ص ٣١؛
رجوع کنید به تاورنیه ، ص ٣٧٣: «چون ایرانیها پرحوصله و خستگی ناپذیرند، گاهی کلاغی را گرفته مثل باز و قرقی به شکارکردن آموخته می کنند»).
ه ) آلاگُزْکِنه (جنس Lanius ) : («گنجشکی ( کذا ) است خاکستری رنگ و سیاه که او را به کُردی بازُری و به فارسی آلاگزکنه می گویند». ص ٥٥ ـ٥٦) ولی این واژه ترکی است (شاپکا، ذیل همین واژه )؛
معمولاً کودکان آن را برای گرفتن گنجشک و دیگر پرندگان کوچک تربیت می کنند (مکری ، ذیل «بازر» و «بالْزِر»).
چگونگی صید پرندگان شکاری سنّتی ، بویژه باز، عامل مهمی درتربیتِ بعدی آنها بوده است . از این لحاظ ، نسوی سه گونه باز تشخیص می دهد (ص ٨٤ ـ ٨٨): ١. آشیانی ، یعنی بازهایی که آنها را در جوجگی «در آن وقت ( که ) زَغَب بر آورده باشند» از آشیانشان برمی دارند؛
اگر جوجه ها «در آشیان بمانند تا بزرگتر شوند چنان که باز ایشان را بخواند نزدیک او توانند رفت یا برشاخ درختی توانند نشست ، ایشان را در آن حال خالْوَر ( = خالدار ) خوانند». (نسوی سپس ترفند صیادانِ «روم » ( = آسیای صغیر ) را برای فریفتن و گرفتن خالورها با سوت مخصوصی ، شرح می دهد). ٢. گُذاری ، که به هنگام گذار (= مهاجرت فصلی ) صید می شوند. ٣. وحشی ، که آنها را با تله ها و ترفندهای گوناگون می گیرند (نسوی چندگونه از دامها، از جمله به وسیلة دِبْق ، را وصف می کند). به عقیدة او، آشیانیان ، که «پروردة خانه باشند، با مردم گستاخ باشند که طعمه از دست مردم خورده باشند نه از مادر خویش ، لیکن بسیار حریص و دلیر نباشند بر صید»؛
«بازانِ گذاری را فضل باشد بر آشیانی ، هم به نیکویی و هم به دلیری و هم به تیز پریدن ». تیمورمیرزا فقط دوگونه در نظر گرفته است : «آشیانی » و «توری » (یعنی پرندگان وحشی بالغ که با تور یا دامهای گوناگون بگیرند). او مزایا و عیوب بیشتر انواع پرندگان شکاری تربیت پذیر را بتفصیل ذکر می کند.
طبقه بندی پرندگان شکاری به «زردچشم » و «سیاه چشم »، که به خودی خود عملاً بیهوده می نماید، از این روی اهمیت دارد که ، در مورد پرندگان شکاری سنتیِ معمول در بازداری ، رنگ عنبیّه چشمهای آنها ملازم است با ویژگیهای طبیعی دیگری مانند درازی نِسبی بالها، نیرومندی بدنی ، کارآیی در شکار، و شیوة فِطری و طبیعی آنها در شکار. همچنانکه وصف تیمورمیرزا نشان می دهد، طبقه «زردچشمان » شامل باشَکیان نیز هست که پرندگانی هستند دارای بالهای گِرد، نسبتاً ستبر ، کوتاه و سنگین که در وقت پرواز کمتر کشیده می شود؛
تیزپروازند ولی بلندپرواز نیستند، یعنی فقط تا آنجا در هوا اوج می گیرند که بتوانند جانور دونده یا پرندة پَسْتْ پروازی را کشف کنند. در این مرحلة اکتشاف می توانند مدت مدیدی به اصطلاح «بال بازْرَوی » کنند. پس از کشف طعمه ، با بال زدنهای سریع آن را در ارتفاع کم دنبال می کنند و با چابکی و حیله گری غریزی خود در شکار (که طاقت پرواز و نیرومندی بدنیِ کمترِ آنها را جبران می کند) طعمه را «پنجه می کُنند». ازینرو، این شکاریانِ زردچشم را به طور سنتی برای شکار پرندگان پست پرواز (قرقاول ، کبک ، هوبره ) یا جانوران نسبتاً کوچک (خرگوش ، آهوبچه و غیره ) تربیت می کردند. شاهینیان طبقة «سیاه چشمان » بالهای بلند و سبک و نسبتاً نازک دارند که در پرواز سخت گسترده و کشیده می شود. حرکاتشان تند و پرتوان است . می توانند در پرواز بتندی تغییر جهت بدهند و حتی بخوبی در جهت مخالفت باد بپرند. بلندپروازند و در هر ارتفاعی طعمة خود را در بالا دنبال می کنند و سپس ، در لحظة مناسب ، با بالهای تقریباً بسته ، گلوله وار به طور عمودی بر روی طعمه می افتند یا به یک حمله آن را می گیرند یا با حملات و ضربات مکرّر نوک و پنجه و سینه طعمة مُقاوم را از پای درمی آورند و نیمه جان به خاک می نشانند. لذا این شکاریان سیاه چشمِ پرتوان و پرنفَس و دلیر و بیباک و به اصطلاح «کلان گیر» را به طور سنتی برای گرفتن یا به خاک افکندن پرندگانِ بلندپرواز (دُرنا، کبوتر، و پرندگان آبزی بلندپرواز چون غاز و مرغابی وحشی ، و غیره )یا برای متوقّف ساختن (چشم بستن ، کورکردن ) جانورانی به بزرگی آهو و گورخر تربیت می کردند (نیز رجوع کنید به به سلسله مقاله های تاجبخش ، بویژه ش ٢٤، ص ٢٦ـ٣٠).
شیوه های تربیت پرندگان شکاری عمدتاً مشروط به دو عامل بوده است : از سویی ، ویژگیهای طبیعی و ذاتی هر جنس یا نوع پرنده و، از سوی دیگر، چگونگی دستیابی به آن (آشیانی ، توری ). برخی از بازیاران یا بازنامه نویسان در عمل ترجیح داده اند که شیوه های تربیت شکاریان را دسته بندی نکنند، بلکه شیوه و «فوت و فن » تربیت هر نوع و گاهی حتی هر گونه از آنها را جداگانه بیان کرده اند، بویژه باتوجه به نوع شکاری (مثلاً آهو یا درنا) که می خواستند پرنده ای را برای گرفتن آن «آمُخته » سازند. ازینرو، عملیات «تربیتی » گوناگونی که در بیزرة تازیان و در قوشبازی قدیم اروپایی (در قرون وسطی ) کمابیش معمول بوده است ــ از قبیل رام کردن ، گرسنه نگه داشتن ، پلک دوختن ، با طعمه مصنوعی آشناکردن ، «به خویشتن خواندن » ــ در صورت لزوم و به اندازه های مختلف توصیه شده است . نسوی (ص ٩٦) مسئلة تربیت باز را چنین خلاصه می کند: «باز را فراهت و مهارت و تأدیب آموختن وبه مرغان خُرد و بزرگ گیراکردن و دیگر پیشه ها یاد دادن ، بعضی از آن ( از استادان ) توان آموختن و بهری از تجربه درست توان کردن و بهری خود از اشکرگان یاد توان گرفتن در میان کار».
بازداری سابقه ای بسیار قدیم دارد. تا جایی که به ایران ، به معنای گسترده تر باستانی آن ، برمی گردد، اشارات افسانه ای و برخی شواهد تاریخی حکایت از این می کنند که شکار با باز (و سگ ) سرگرمی و یا ورزش مورد علاقة خاص حکمرانان و بزرگان در ایران پیش از اسلام بوده است . بنا بر افسانه ای که فردوسی (ج ١، ص ٣٦) نقل کرده است ، تهمورث ، از شاهان اساطیری ایران ، نخستین کسی بود که باز، شاهین ، یوز و سیاهگوش را برای شکار رام کرد. در یکی از الواحی که در بین النهرین باستان کشف شده و راجع به روزگار استیلای هخامنشیان در سرزمین بابِل است ، منظور از آن صاحب منصبی که «متصدی پرندگان شاه » خوانده شده به احتمال بسیار بازدار شاه بوده است (و نه به معنای متصدی پرندگان خوراکی مطبخ سلطنتی ؛
> تاریخ ایران کیمبریج < ، ج ٢، ص ٥٧٩ـ٥٨٠). فردوسی (ج ٧، ص ٣٤٠ و بعد) گزارشی نیمه افسانه ای (یا بسیار اغراق آمیز) نیز از حَفْلة ، (بزمِ) شکار شگرفی دارد که بهرامِگور (= بهرام پنجم ساسانی ) برپا کرد، شامل بازدارانی که «یک صد و شصت باز و دویست چرخ / چرغ و شاهین » با خود می بردند. بزم شکارِ شگرفِ همانندی را خسروپرویز (= خسرو دوم ساسانی ) «بیاراست بر سان شاهنشهان که بودند از او پیشتر در جهان »، شامل «پانصد بازدار» که (علاوه بر باز ( ؟ ) )، واشه / باشه ، چرغ و «شاهینِکار» (= تربیت شده ) با خود داشتند (ج ٩، ص ٢١١ به بعد). به همان بهرامِگورِ شگرفْ کردار چنین نسبت داده شده است (به گزارش قلقشندی ، ج ٢، ص ٦٣) که او نخستین کسی بود که یُؤیُؤ/ جَلَم (گونه ای تُرمتای ) را برای شکار تربیت کرد. برخی اسناد و گزارشهای تاریخی نیز اشتیاق شاهان و اشراف ساسانی را به شکار و بازداری تأیید می کند، مثلاً در زمرة خدمتکاران دربار انوشیروان (= خسرو اوّل ) شماری بازدار و شخصی با مقام «نخچیرْبَذ» (= میرشکار) وجود داشت (رجوع کنید به کریستنسن ، ص ٣٩٥؛
ترجمة فارسی ، ص ٤١٧؛
نیز رجوع کنید به جاحظ ، ج ١، ص ١٤٠، که می نویسد: «شاهان فارس همانا ( همه ) شیفتة شکار بودند اما فقط بهرام گور نزد عوام به این ( شیفتگی ) مشهور شده است »). نظر به اهمیت باز و برخی دیگر از پرندگان شکاری ، ابتکار در تربیت آنها برای شکار را در افسانه ها و روایتها به بزرگانی نسبت داده اند؛
مثلاً، به گزارش قلقشندی * (ص ٦٣)، نخستین کسی که باز (ص ٥٧ـ ٥٨) و شاهین (ص ٥٩ـ٦٠) را برای شکار تربیت کرد «قسطنطنین پادشاه روم » بود، و نخستین کسی که ( در میان تازیان ) به صَقْربازی پرداخت الحارث بن معاویة بن کنْدَة الکنْدی بود ولی مسعودی (چاپ پاریس ، ج ٢، ص ٢٧٩ـ٢٨٠)، که قلقشندی ظاهراً داستان تربیت بازان را از او گرفته است ، از گفتة «اهل درایت به اخبار شاهان این جهان » نقل کرده است که «بطلمیوس جانشین اسکندر» نخستین کسی بود که بازهایی به دست آورد و با آنها بازی کرد و آنها را تربیت کرد. باز و جز آن طبعاً پیشکشهای گرانبهایی نیز برای شاهان و بزرگانِ علاقمند به بازداری به شمار می رفته است . فردوسی (ج ٧، ص ٣٤٠) حکایت می کند که هدایای گرانبهای خاقان چین به بهرام گور شامل طُغرلی نیز بود که در چشم بهرام از دیگر هدایا گرانبهاتر می نمود. مسعودی (همان ، ص ٣٧ـ ٣٨؛
چاپ بیروت ، ج ١، ص ٢٢٦ـ٢٢٧) دربارة تربیت و اهدای عقاب می گوید که نخستین کسانی که به تربیت عقاب پرداختند «اهل مغرب » (یعنی مغرب جهان اسلام ، شامل اندلس ) بودند و، سپس ، داستان عقاب آموخته ای را نقل می کند که قیصرروم برای کسری ' (انوشیروان ؟) هدیه فرستاد و به او نوشت که «کار عقاب بیش از کار صَقْر است که ( توانایی ) صید آن ( یعنی صقر ) مایة شگفتی او ( = کسری ) شده است ».
در ایران دورة اسلامی نیز ورزش یا تفریح پُرهزینة شکار با باز و یوز کماکان سرگرمی محبوب امیران و بزرگان مملکت بود. اعتبار و رونق چنین ورزشی به این سبب نیز بود که خلفای عرب در بغداد و والیان ایشان ، پس از اینکه با ایرانیها و اقوام دیگر تماس یافتند، اشتیاق و ولع شدیدی به «بَزْدَره »/ «بَیْزَرَه » پیدا کردند (برای علاقة مجدّد خلفای عباسی و اموی و اکابر مسلمان به شکار با باز، و نیز برای اشتقاق واژه های معرّب باز و بیزره ، رجوع کنید به بخش اول همین مقاله ). تأثیر شمار نسبتاً زیادی از اصطلاحات معرّبِ راجع به بازداری از تأثیر ایرانیان بر بیزره عرب حکایت می کند. مثلاً، علاوه بر باز / بازی و بیزره / بزدره ، شاهین (جمعِ آن ، شواهین )، صَقْر (که در عربی نامی است اعمّ که به همة پرندگان شکاری جُز انواع عقاب و نَسْر اطلاق می شود ( رجوع کنید به نویری ، ج ١٠، ص ١٩٥ ) ، و هم ، به صورت جمع ، صُقور، به شکاریانِ سیاه چشم ( رجوع کنید به معلوف ، ص ١٠٢ ) و نیز شَرق از فارسی چَرخ / چَرْغ / چَغْر ، باشِق از باشه / واشه ، زُرَّق از جُرَّ (ک )، بَیْدَق (نوعی باز ) از پیاده ؛
کوهیّ (جمعِ آن ، کَوْاهی ؛
= زُرّق ( ؟ ) ، دَسْتَبان (دستکش بازداران ) از دَسْتْبان (رجوع کنید به اذکایی ، ص ٦ـ٧، شاپکا، ذیل این واژه ها. نامهای بــاز و بازیار و اصطلاحاتی دیگر راجع به بازداری در زبان آرامی و ارمنی نیز مأخوذ از ایران است ؛
رجوع کنید به > تاریخ ایران کمبریج < ، ج ٣، بخش ١، ص ٤٩٧).
شواهد فراوان ادبی و تاریخی در منابع فارسی نشان می دهد که سلاطین و بزرگان سلسله های متوالی تُرک و مغول در ایران (بویژه غزنویان ، سلجوقیان و اتابکان )، همچون خلفای عرب ، ولعی به بازداری و، به طور کلّی ، شکار داشتند و این شاید بازمانده ای از زندگانی شبانی و صحرانشینی جامعة پیشینِ نیاکان آنها در آسیای میانه بود که شکار با باز وسیله ای برای معیشت ارتزاق آنان به شمار میرفت (رجوع کنید به موزِر ( متن اصلی ، ص ٦٣؛
ترجمة فارسی با اختلافاتی ، ص ٣٦ ) که در ١٨٨٥ گزارش کرده است که قرقیزهای دشتهای آسیای میانه بازداری را به صورت علمی درآورده بودند و قرقیز چادرنشین ، هر قدر هم که مستمند بود، باز یا باشه ای داشت که حاضر نبود بفروشد).
نظر به اهمیت باز و بازداری ، جای شگفتی نیست که گرفتن باز و امثال آن ، چه برای تربیت چه برای فروش ، بتدریج به صورت فعالیت یا پیشة پرسودی درآمده باشد. یکی از قدیمترین اشارات به این پیشه در ایران گزارش مؤلف ناشناختة حدود العالم (ص ٢٤) در قرن چهارم است که در «جزیره »ای ( در حقیقت ، شبه جزیره ای ) در «دریای خَزَران » به نام دَهِستان سَر، واقع در برابر ناحیة ساحلی دهستان قدیم ، «اندکی مردم است ( که ) صیادانِ بازند و حواصل و ماهی » (نیز رجوع کنید به گزارش مسعودی دربارة باز سفید). رشیدالدین فضل الله ، (ج ٢، ص ١٠٩٧ـ١١٠١)، وزیر غازان خان (حک : ٦٩٤ـ٧٠٣)، وجود شبکة وسیعی مأمور گرفتن «شِکَرَه » (پرندة شکاری ) و یوز برای ادارة مرکزی قلمرو ایلخانان پیش از غازان خان را گزارش کرده است . «قوشچیان » (از ترکی مغولی قوش ، «پرنده ») و «پارسچیان » (از ترکی مغولی پارس / بارس ، «یوز») وابسته به حکومت در هر ولایتی باز و یوز می گرفتند و به «امرای قوشچی و پارسچی » تحویل می دادند. این صیّادانِ باز و یوز، به عنوان عمّال دولت ، «یَرلیغ * » (پروانه ) در دست داشتند و، علاوه بر «جامَگی » (مواجب )، وجوهی برای «عَلَفِه و علوفة » خرانشان و خوراک جانورانی که مفروضاً می گرفتند برای آنان مقرّر شده بود. با اینهمه ، به سبب اهمال و بیمبالاتی حکومت مرکزی ، اینان بتدریج غارتگران و راهزنان بیپروایی شدند که به روستاییان برای اخذ خر و علوفه و مرغ و جز اینها (اسماً برای طعمة آن جانوران شکاری که گرفته بودند ولی در واقع برای خودشان ) ستم می کردند و زور می گفتند و «در راه هر که را می دیدند می غارتیدند». برای ترساندن مردم محل ، «بعضی رؤسا و کدخدایان ولایت را، به هر بهانة مختصر، ریش می تراشیدند»؛
حمایت «فتّان » (آشوبگر، اوباش )های محلّی را هم جلب می کردند و به ضرب چوب و چماقِ اینان هر کاری را که می خواستند با «حکّام و ارباب و رعایا» پیش می بردند. دیگر اینکه شمار واقعی بازها و یوزهایی را که می گرفتند دغلکارانه از مقامات حکومتی پنهان می کردند، چنانکه اینان همیشه جانور شکاری کم داشتند. این وضع چندان بی حساب و پرسود شده بود که هر بیسروپایی که بازی یا یوزی می گرفت (یا می خرید) وسوسه می شد که در خواست یرلیغ کند تا وانماید که «جانوردار است یا تَرخان ( نزد مغول ، شاهزاده یا بزرگی که از برخی مزایای موروثی برخوردار بود ) ... و بر مردم زور و زیادتی کند و مواجب و علفه و علوفه گیرد». در نتیجه سیاست کلّیِ غازان خان برای اعادة نظم و آسایش و آبادانی در قلمرو خود، مقرّرات سختی نیز برای حفظ روستاییان و دیگر مردم از ستم و زورگویی این صیادان بیمروّت وضع کردند. قانون جدید شمار کافی جانورانی را که می بایست سالانه از ولایات بیاورند هزار باز و سیصد یوز مقرّر کرد؛
به «امـرای قوشچی و پارسچی » دستور داده شد که در هر ولایت اشخاص صلاحیتدار را تعیین کنند تا جز اینان کسی نتواند خود را قوشچی وانماید؛
برای هر شخص لایقی که بدین سان معیّن می شد یرلیغی ممهور به «آلتون تَمغا * » (در مغولی به معنای «مُهرِزرّین ») صادر می شد که در آن ، به نسبتِ شمار بازان و یوزانِ «آموخته » و «ناآموخته » ای که می آورد، «وجوه » او، شامل «وجوه » برای تهیة «مایحتاج و طعمه در مقام و راه و اولاغ » معیّن شده بود؛
و فرمان داده شد که این تدابیر و انتصابات جدید را در هر ولایتی «ندا زدند». در مـورد قوشچیانی که ملازم «پادشاه اسلام » بودند، «مواجب ایشان و طعمة جانورانی ( را ) که در اهتمام هر یک بود» دقیقاً برآورد کرده بودند و سالانه از طریق «مُقدَّمِ» ایشان با «زرِنقد» از خزانه می پرداختند. به هنگام «قوشلامیشی » (در مغولی به معنای ییلاق قشلاق کردن ) براتهای آلتون تمغا برای خوراک جانوران شکاری و علوفة اسب و اُلاغ و دیگر مایحتاج ایشان صادر می شد تا ایشان دیگر مجبور نباشند در طی راه تقاضای دیگری از مردم بکنند. با اینهمه ، پس از اعلام این تدابیر جدید، در اوایل ، یکی دوبار گزارش اجحاف «امرای قوشچی » رسید؛
ایلچی معتبری برای تحقیق فرستادند و، پس از اثبات جُرم ، هر خاطی را «هم آنجا در میان ولایت ... هفتاد و هفت چوب زدند». به گزارش رشیدالدین ، در نتیجة این تدابیر، مأموران «بی زحمت هر سال یک هزار جانور و سیصد قِلاده یوز می آورند و می سپارند». بعید می نماید که این مقررات سخت پس از غازان خان و وزیر با تدبیرش باقی و مرعی مانده باشد.
شکار با باز و یوز سرگرمی پُر هزینة افراد طبقة حاکم یا طبقة ممتاز بود و حال و فعالیت یوزگیران و بازگیران نیز، همچون حال و کار و بار بازداران و یوزداران ، تابع فراز و نشیب اوضاع اجتماعی ، اقتصادی و زندگانی حاکمان بوده است . با استقرار سلسلة صفوی در ایران (٩٠٥ـ ١١٤٨) که پس از حملات ویرانگر ترکان و مغولان ثبات و نظم و آرامشی نسبی در ایران برقرار کرد، به شهادت سیاحان و فرستادگان خارجــی متعدّد، شکار و بازداری نیز در دورة صفوی رونق گرفت . شاه عبّاس اوّل که مانند پدربزرگ خود، طهماسب اول ، شیفتة بازداری بود، شاید بزرگترین احترامی را که تاکنون به یک باز گذاشته شده باشد در حق بازِ محبوب خود (که لقب «بازِ لَوَند» به آن داده بود) مرعی داشت : در ١٠٠١، به هنگام شکارِ شاه در نزدیکی نطنز، این باز در تعقیب کبکی ، که از بیم جان خود را به درون چاهی افکند، در آب افتاد و، ساعتی پس از آنکه بزحمت او را از ته چاه درآوردند، مُرد. شاه ، که از مرگ این باز بسیار غمگین شده بود، به والی نطنز دستور داد که مقبره ای کوچک ولی نمایان بر فراز کوهی ، که مشرف بر نطنز بود، بسازد (این مقبره هنوز باقی است ؛
دربارة این مقبره و تفصیلات تاریخی این واقعه رجوع کنید به عباس اقبال ، ص ٢٩٥ ـ ٢٩٩). به گزارش شاردن ، سیاح و بازرگان فرانسوی ، سازمان شکار شاه عباس دوّم (حک : ١٠٥٢ ـ ١٠٧٧) شامل هشتصد باز بود (به نقل شوبرل ، ج ٣، ص ٥٨؛
نیز رجوع کنید به وصف تاورنیه ، ص ٣٧٢ ـ ٣٧٣ از سازمان قوشخانة شاه صفی (حک : ١٠٣٨ـ١٠٥٢) در کنار زاینده رود، با بیش از هشتصد پرندة شکاری و «مجسمه » های جانورانی چون آهو و گراز و گورخر برای تربیت قوشها به صید اختصاصی اینها).
برخی از شاهان وشاهزادگان و بزرگان سلسلة قاجاریه (حک : ١١٩٣ـ١٣٤٤) نیز به شکار و بازداری عشق مفرطی داشتند، که اشاراتی به آن در منابع محلی معاصر (از جمله ، «خاطرات شکاریّه » مسعودمیرزا ظلّالسلطان و دوستعلی معیّرالممالک ) و گزارشهای ناظران خارجی یافت می شود. سرهنگ دروویل فرانسوی (١٨١٩؛
ج ٢، ص ٦١ـ٦٣؛
ترجمة فارسی ، ص ٢٢٢)، که به مأموریت نظامی به ایران آمده بود (١٨١٢ـ١٨١٣)، شکارهای با بازِ فتحعلیشاه و ولیعهد را وصف کرده است ؛
از جمله می گوید: «ایرانیها عشق مفرطی به شکار دارند؛
ازینرو، بزرگان مملکت هفته ها و حتی ماه ها به شکار می گذرانند... شکار، چه شکار پرندگان چه شکار دوندگان ، همیشه سواره انجام می گیرد. شکار پرندگان فقط با باز/ قوش است و در جهان کشوری نیست که ( در آن ) این پرندگان را به خوبیِ ایرانیانِ تربیت کنند.» شوبرل (ج ٣، ص ٥٧ـ٦٠) نیز از همان روزگار فتحعلیشاه چنین گزارش می کند: «همة اعیان باز و باشه و دیگر پرندگان شکاری برای شکار نگه می دارند و رویهمرفته ، ایرانیها از سگ در شکار کم استفاده می کنند زیرا سگ را نجسترینِ جانوران می دانند؛
ازینرو، پرندگان شکاری را به جای سگ به کار می برند... قوشهای خود را به درجة اعلای فرمانبرداری می رسانند، بویژه آن نوعی را که چَرْخ می نامند... چرخ را برای شکار آهو... با زحمت و دردسر بیحد تربیت می کنند». فرایر می گوید که در زمان او ( یعنی در دورة سفرهایش به ایران ، ١٦٧٢ـ١٦٨١ ) هر یک از این چرخها از یکصد تا چهارصد لیرة انگلیس ارزش داشت .
مارکهم (ص ٣٩١ـ٣٩٢) از عشق محمدعلی میرزا (برادر ناتنی عباس میرزا و والی کرمانشاهان ) به شکار هوبره و آهو و خرگوش در درّه ها و دشتهای کرمانشاهان سخن می گوید و چنین می افزاید: «شکارگر ایرانی چرخ را، که به دلیری و بیباکی مشهور است ، بسیار خوب تربیت می کند. چرخ را معمولاً به هوبره یا آهو می پرانند. شاهین و بحری را هم پیش از رواج سلاحهای گرم می پراندند، ولی اکنون این دو فقط در قوشخانه های سلطنتی یافت می شود... قوشها و سگان تازی را برای همکاری در شکار آهو تربیت می کنند: وقتی که قوش را می پرانند، قوش مستمراً و نزدیک زمین آهو را دنبال می کند و چندین بار خود را به سر آهو می زند و بدین سان به سگ تازی فرصت می دهد که خود را به آهوی بیچارة ترسان برساند. تیزدوندگی آهوی زیبا چندان است که کمتر سگی می تواند بی کمک قوش به او برسد».
در دورة ناصرالدین شاه قاجار (حک : ١٢٦٤ـ١٣١٣)، محبوبیت و استعمال فزایندة تفنگهای شکاری نو بتدریج جانشین قوشچیگری سنّتی شد. هر چند این شاهِ شکارپرست از شاهزادة قاجار، تیمورمیرزا حسام الدوله ، که شکارگر و قوشبازی حرفه ای بود، درخواست می کند که بازنامة جدیدی برای او بنویسد، ولی در سفرنامه ها و خاطرات خود از هنرمندی و مهارت خود در شکار با قوش لافی نمی زند و پسرش ، ظلّالسلطان (ص ٣٥٤)، که عاشق شکار با تفنگ بود، حتی «قوشچیگری » یا «قوشبازی » را خوار می دارد. عامل دیگر در بیرونقی و انحطاط فزایندة بازداری در دورة قاجاریه هزینة گزاف شغل شاقّ نگهداری و تربیت درست باز بود (رجوع کنید به پولاک ، ( بخش ١، ص ١٨١؛
ترجمة فارسی ، ص ١٢٩ ) که در ١٨٦٥ نوشته است که در آن روزگار «نگهداری یک قوش سالی حداقل صد دوکات ( در ترجمة فارسی ، صد تومان ؛
هر دوکات معادل ٥٦ ر٣ گرم طلا ) ، هزینه داشت »)، و این با دولت و ثروت سریع الزوال سلاطین و اعیان قاجار ناساز بود. اما، همچنانکه برخی ناظران خارجی ذکر کرده اند (مثلاً پولاک ، همانجا؛
دالمانی ، ج ٤، ص ٢٣٠؛
ترجمة فارسی ، ص ١٠٨٠)، بازداری بـه عنوان نشانة اشرافیّت و بزرگی در میان برخی خوانین (بویژه کُرد و لُر) و برخی اعیان و اشراف تجمّل پرستِ خوشگذران باقی بود. دالمانی در ١٩٠٧ می نویسد که این گونه خوانین و اشراف « فقط برای خودنمایی ، برای هر قوشی یک خادم / قوشچی نگه می دارند نه برای اینکه از آن قوش مواظبت کند بلکه برای اینکه وقتی آهنگ شکار می کنند خیل خَدَم و حَشَم خود را بزرگتر جلوه دهند» (دالمانی ضمناً ذکر می کند که در آن زمان یک قوش تربیت یافته لااقل ١٥ تومان و گاهی پنج شش برابر این قیمت داشت ( ج ٤، ص ٢٢٩ ) ).
دشواری و پُر هزینگی شغل بازداری ناشی از کارِ گرانِ حفظ تندرستی یا درمان بیماریهای متعدد «عزیزملوک » (اصطلاح صاحب نوروزنامه برای باز شکاری ) نیز بود. بازنامه ها شامل فصلهای مشروحی دربارة برنامة غذایی و حفظ صحّت و نشاط و کارآیی بازان و درمان بیماریهای آنهاست . چنانکه از نوشته های مؤلفان ما برمی آید، تشخیص بیماریهای بازان عمدتاً از روی «علامات » بیماریها (مثلاً علامت سَردرد:« ( باز ) نَفَس بسیار زند و از بینیش آب ریزد»؛
نسوی ، ص ١٢٥) و یا معاینه (مثلاً برای یافتن شپشه یا پرهای شکسته ) انجام می گرفت . همچنانکه در طب پیشگیری معمول است ، به برنامه های غذایی مناسب برای پرندگان شکاری گوناگون ، به احتیاط لازم در دورة «کُریز» (پَر ریختن و تو لَک رفتن پرندگان )، به رعایت میانه روی و عقل سلیم در «کار فرمودن و حمل کردن و طعمه دادن » آنها دقتِ بسیار می شد (نسوی ، ص ١٠٧، افسوس می خورد که «مردم از غایت بی انصافی می خواهند که باز خرچال ( = هوبره ) و کُلنگ ( = درنا ) و مالِکی ( = مالِک الحزین ، بوتیمار ) و مانند این بگیرند و به باشه ... و چرغ و شاهین ... خواهند آهو بگیرند»). بازیاران ، همچون طبیبان ، بیماریهای درونی و بیرونی و همچنین صدمات و زخمهای اتفاقی را تشخیص می دادند (مثلاً نسوی ، ص ١١١ـ١٥٠، بیش از سی بیماری و درمان آنها را شرح می دهد، از جمله زکامهای گوناگون ، نَزله ، سردرد، آب سیاه چشم ، سفیده در چشم ، ناخُنه در چشم ، شبکوری ، کَری ، نَفَس تنگی ، نزاری ، نفْخ ، تُخْمَه (= سوءهاضمه )، کِرم شکم ، نقرس ، خوره ، شپشه ، سستیِبال ، و زخمهای گوناگون ). برای درمانْ بسیاری از موادّ دارویی ، به صورت قرص ، شیاف ، مرهم ، گَرد، و غیره ، تجویز می شد که در اصل اختصاص به درمان آدمیان داشت و بر روی آدمی آزموده شده بود. «جرّاحی صغیر» ، فصد، و داغ کردن (به عنوان «آخِرالدواء» در برخی موارد زکام و غیره ) نیز مصداق پیدا می کرد. در مداوا از داروهای ساده ومرکّب استفاده می شد: ساده («مُفرد») مانند خون هُدهُد (برای درمان آب سیاه چشم ، نسوی ، ص ١٢٧) و گوشت توله سگِ هنوز چشم باز نکرده (به عنوان داروی خوراکی تَنگیِنفَس ، ص ١٣١)؛
مرکّب مانند مخلوطی از تخم کوبیدة لاک پشت و دلِخُردکردة بُز (به عنوان داروی خوراکی سودمند برای نزله ، ص ١٢٢) یا مخلوطی از دانه های کوبیدة شِبِت ، کرفس ، بنگ ، تُرب و رازیانه (در حُقنه ای برای درمان نزله ؛
همانجا).
برای توجیه این همه مشقّات پیشة بازداری ، نسوی (ص ١٠٦) می گوید: «باز را از فرزند خود دوست تر باید داشت » و (از قول بازیار معروفی خطاب به فرزند خود) «این باز تو را بهتر است از پسرت از بهر آنکه پسرت تو را باید داشتن و تو را و پسرت را این بازمی دارد».
منابع :
(٦١) پرویز اذکائی ، «باز و بازنامه های فارسی »، هنر و مردم ، بخش ١، ش ١٥، (١٣٥٦ ش )؛
(٦٢) درکِ ا. اسکات و دیگران ، پرندگان ایران ، تهران ١٣٥٤ ش ؛
(٦٣) عباس اقبال آشتیانی ، «قبر بازلوند»، مهر ، سال ٧، ش ٥ـ٦، (١٣٢١ ش )؛
(٦٤) هانری رنه دالمانی ، سفرنامه از خراسان تا بختیاری ، ترجمة علی محمد فره وشی ، تهران ١٣٣٥ ش ؛
(٦٥) محمدحسین بن خلف ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٦٦) ادوارد یاکوب پولاک ، سفرنامة پولاک ، ترجمة کیکاووس جهانداری ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٦٧) هاشم تاجبخش ، «پرندگان شکاری »، شکار طبیعت ، ش ٢٤ (آبان ١٣٤٠ ش )، ش ٢٦ (دی ١٣٤٠ ش )، ص ٢٦ و بعد، ش ٢٧ (بهمن ١٣٤٠ ش )، ص ٤٤ وبعد، ش ٣١ (خرداد ١٣٤١ ش )، ص ٣٨ و بعد، ش ٣٢ (تیر ١٣٤١ ش )، ص ٣٦ و بعد؛
(٦٨) ژان باپتیست تاورنیه ، سفرنامة تاورنیه ، ترجمة ابوتراب نوری ، چاپ حمید شیرانی ، اصفهان ١٣٦٣ ش ؛
(٦٩) عمروبن بحر جاحظ ، کتاب الحیوان ، چاپ عبدالسلام محمد هارون ، مصر ١٩٦٥ـ١٩٦٩؛
(٧٠) حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٤٠ ش ؛
(٧١) تیموربن حسنعلی حسام الدوله ، بازنامة ناصری ، تهران ١٢٨٥؛
(٧٢) خوابگزاری ، چاپ ایرج افشار، تهران ١٣٤٦ ش ؛
(٧٣) گاسپار دروویل ، سفر در ایران ، ترجمة منوچهر اعتماد مقدم ، تهران ١٣٦٧ ش ؛
(٧٤) محمدبن موسی دمیری ، حیاة الحیوان الکبری ، قاهره ١٩٧٠؛
(٧٥) رشیدالدین فضل الله ، جامع التواریخ ...، چاپ بهمن کریمی ، تهران ١٣٦٢ ش ، ٢ ج ؛
(٧٦) مسعودمیرزا ظلّالسلطان ، تاریخ سرگذشت مسعودی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٧٧) محمدبن ابراهیم عطار، منطق الطیر ، چاپ صادق گوهرین ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٧٨) فخرالدین اسعدگرگانی ، ویس و رامین ، چاپ محمدجعفر محجوب ، تهران ١٣٣٧ ش ؛
(٧٩) ابوالقاسم فردوسی ، شاهنامه ، چاپ Bertels و دیگران ، مسکو ١٩٦٣ـ١٩٧١؛
(٨٠) احمدبن علی قلقشندی ، صبح الاعشی ، ج ٢، قاهره ١٩٦٣؛
(٨١) آرتور امانوئل کریستنسن ، ایران در زمان ساسانیان ، ترجمة غلامرضا رشیدیاسمی ، تهران ١٣٥١ ش ؛
(٨٢) سعاد ماهر، «البیزره فی التأریخ و الا´ثار» در مؤتمرالصداقة الدولی للبیزره (ابوظبی ١٩٧٦)؛
(٨٣) ظهیرالدین مرعشی ، تاریخ گیلان و دیلمستان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(٨٤) علی بن حسین مسعودی ، مروج الذهب ، چاپ شارل پلا، بیروت ١٩٦٥ـ١٩٧٩؛
(٨٥) همان چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی ، پاریس ١٨٦١ـ١٨٧٧؛
٨٦- امین معلوف ، معجم الحیوان ، قاهره ١٩٣٢؛
(٨٧) دوستعلی معیرالممالک ، وقایع الزمان (خاطرات شکاریه )، چاپ خدیجه نظام مافی ، تهران ١٣٦١ ش ؛
(٨٨) محمد مکری ، فرهنگ نامهای پرندگان در لهجه های غرب ایران ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٨٩) محمدبن منکلی ، کتاب أُنس المَلابوَحش الفلا ، چاپ صادق آئینه وند، چاپ استنسیل ، ( دمشق ؟ ) ١٩٨٧؛
(٩٠) هنری موزر، سفرنامة ترکستان و ایران : گذری در آسیای مرکزی ، ترجمة علی مترجم ، تهران ١٣٥٦ ش ؛
(٩١) علی بن احمد نسوی ، بازنامه ، چاپ علی غروی ، تهران ١٣٥٤ ش ؛
(٩٢) نوروزنامه ، چاپ مجتبی مینوی ، تهران ١٣١٢ ش ؛
(٩٣) احمدبن عبدالوهاب نویری ، نهایة الارب فی فنون الادب ، قاهره ١٩٢٣ـ١٩٥٥؛
پاول هرن و هاینریش هوبشمان ، اساس اشتقاق فارسی ، ترجمه و چاپ جلال خالقی مطلق ، ج ١، تهران ١٣٥٦ ش ،
(٩٤) H. R. d`Allemagne, Du Khorassan au pays des Backtiaris , Paris ١٩١١ ;
(٩٥) The Cambridge History of Iran , Cambridge, vol. ٣, ١٩٦٨;
(٩٦) Arthur E. Christensen, L ص Iran sous les Sassanides , Copenhagen ١٩٤٤;
(٩٧) Gaspard Drouville, Voyage en Perse pendant les annإes ١٨١٢-١٨١٣ , St. Petersburg ١٨١٩;
(٩٨) F. Hدe and R. D. ـtchإcopar, Les oiseaux du Proche et du Moyen Orient ..., Paris ١٩٧٠;
(٩٩) Clements R. Markham, A general sketch of the history of Persia , London ١٨٧٤;
(١٠٠) Henry Moser, ، travers l`Asie centrale ..., Paris ١٨٨٥;
(١٠١) Jacob Eduard Polak, Persien, Das Land und seine Bewohner , Leipzig ١٨٦٥;
(١٠٢) Ulrich Schapka, Die persischen Vogelnamen , Ph.D. dissertation, Julius- Maximilians-Universitجt, Wدrzburg ١٩٧٢;
(١٠٣) Frederic Shoberl, Persia... , London ١٨٢١-١٨٢٥;
(١٠٤) Zand-a ¦ ka ¦ sih: Iranian or Greater Bundahiى , ed. and tr. Behramgore Tehmuras Anklesaria, Bombay ١٩٥٦.
/ هوشنگ اعلم /
تکملة ٣. دوغانجی ، اصطلاح ترکی برای بازیار/ بازدار یا قوشچی ، از واژة دوغان (در ترکی قبچاق ، توغان ؛
رجوع کنید به التحفة الزکیّة فی اللّغة الترکیّة ، ص ٢٦٠) به معنای باز یا قوش و، در استعمال عام ، هر گونه پرندة شکاری . واژة فارسیِ بازدار نیز غالباً به جای دوغانجی به کار می رفت .
در دوران عثمانی ، از قرن هشتم به اصطلاح «دوغانجی » به همان معنایی که در قرنهای بعد به کار رفته است ، برمی خوریم (رجوع کنید به ویتک ،دورة ٥٤، ص ٢٤٠؛
دورة ٥٧، ص ١٠٣؛
دربارة «دوغانجی چفتلیگی » ( مزرعة دوغانجی ) ، رجوع کنید به اینالجق ، ص ١٠).
بازداری (یا قوشبازی )، که ورزش سنّتی مورد علاقة دربار عثمانی بود، سازمان وسیعی یافت . دوغانجیهایی در «اَندرون * » و «بیرون * » دارالخلافه و در ولایات بودند. دوغانجیهای «اندرون » به سرپرستی «دوغانجی باشی »، و در «اودا» (اطاق ، حجره )های مختلف بودند، و در شکار و قوشبازیهای سلطان همراه او می رفتند. شمار ایشان بر حسب میزان علاقه و شوق سلطانِ وقت به قوشبازی تغییر می کرد (نُه تن در ٨٨٣، چهل تن در اوایل قرن یازدهم رجوع کنید به اوزون چارشیلی ، ص ٤٢١ـ٤٢٢).
در «بیرون » دوغانجیها، که عموماً «شِکارْخَلقی » خوانده می شدند، سه گروه («جماعت ») مختلف را تشکیل می دادند، که هر گروه به «بُلوک »هایی بخش می شد: «چاقرجیان »، «شاهینجیان » و«آتْماجَه جیان »، که بترتیب مأمور نگهداری «چاقر» ( (چرغ /چرخ ) ) ها، شاهینها و باشه ها بودند و زیر نظر و فرمان «چاقرجی باشی »، «شاهینجی باشی » و«آتماجه جی باشی » قرار داشتند. چاقرجی باشی رییس همة این سازمان بود و، در این مقام ، معمولاً «میرِشکار» خوانده می شد. در سلسله مراتب «آغا * »ها در «بیرون »، میرشکار مقام چهارم را داشت (مقام اوّل از آنِ «ینی چِری آغاسی » بود؛
رجوع کنید به عَینی عَلی ، ص ١٢). در زمان محمّد دوّم ، وقتی که چاقرباشی به مقام بالاتر ارتقا یافت ، «سنجق بیگی * » لقب گرفت (همانجا، ص ١٥) و در قرن یازدهم «بیگلربیگی * » خوانده شد. آنگاه شاهینجی باشی به مرتبة چاقرجی باشی رسید و دوغانجی باشیِ «اندرون » شاهینجی باشی شد. دوغانجیهای دربار همگی راتبی (معروف به «عُلوفه ») دریافت می کردند (رجوع کنید به بارکان ، ص ٣٠٠؛
عینی علی ، ص ٩٥).
در ولایات هم سازمان مشابهی وجود داشت . در «سنجق * »هایی که پرندگان شکاری در آنها یافت می شد، دوغانجیها (یا «بازداران »)، چاقرجیها، شاهینجیها و آتماجه جیهایی به زیر فرمان یک دوغانجی باشی وجود داشتند. شمار آنان و ابوابجمعی ایشان در ٩٧٢ در آناطولی به ٢١٧١ نفر و در روم ایلی به ١٥٢٠ نفر می رسید (رجوع کنید به دفتر بازداران ولایت روم ایلی وآناطولی و غیره ؛
این منبع مهم به اِجمالْ شمار دوغانجیها و رونوشت «حُکم »های راجع به آنان را به دست می دهد). دوغانجیهای ولایتی گروههای بزرگی ، بویژه در سنجقهای گلیبولی (٦٤٢ نفر)، وِدین (٧٠٦ نفر)، مِنتشا (٥٠٣ نفر)، مَرعش (٧٧٠ نفر) و قارص (٥٣٧ نفر)، تشکیل می دادند. دوغانجی باشی های محلّی را چاقرجی باشی معیّن و منصوب می کرد و به آنها «تیمار * »ی تعلّق می گرفت . دو تن «خاصّه قوشباز» بر زیر فرمان هر دوغانجی باشی بودند: یکی با عنوان گورنچ جی (ظاهراً از واژة گوره به معنای «وحشی ») و دیگری با عنوانِ «گوتوریجی »، که آنها هم «تیمار» دریافت می کردند و مأمور بودند که پرندگان شکاریی را که در منطقة خود می گرفتند تربیت کنند و به دربار بیاورند.
گروهی از دوغانجیها، که در اصل «رعایا * »ی مسیحی و مسلمان بودند، در روستاها زندگی می کردند و به زیر فرمان دوغانجی باشیها بودند و وظیفة آنها تأمین پرندگان شکاری بود. این «رعایا» با پروانة مخصوص سلطان (معروف به «دوغانجی براتی ») به این خدمت مأمور می شدند. به موجب این «برات * »، در عوض آن خدمت ، قطعه زمینی برای کشت و کار، معروف به «دوغانجی چیفتلیگی » یا «دوغانجی باشتنه سی » ( رجوع کنید به چیفتلیک * ) ، به آنان واگذار می شد و از پرداخت «عُشر»، «چِفتْ رَسمی * » و «عَوارض * » معاف بودند؛
فقط عوارضِ «بادِهوا * » به دوغانجی باشی خود، یا مستقیماً به تحصیلداران سلطان می پرداختند. اگر زمینی را بیرون از چیفتلیکهای خود کشت می کردند، می بایست برای آن زمین مالیاتهای معمولی «رعایا» را به مالک زمین بپردازند. این چیفتلیکها به پسرانشان به ارث می رسید و آنها، به نوبة خود، دوغانجی می شدند (در بارة همة این مسایل ، رجوع کنید به بارکان ، ص ٢٠، ٢٧٢، ٢٧٤، ٢٨٠، ٣٣١). امّا در قرن دهم ، «رعایا»یی که فقط یک نسل پیش از آن دوغانجی شده بودند از این معافیتها محروم گشتند.
دوغانجیهایی که اصلاً «رعایا» بودند، بر حسب نوع پرندة شکاریی که می بایست بگیرند و تربیت کنند به دسته های مختلف بازدارها، چاقرجیها، شاهینجیها یا آتماجه جیها، و برحسب وظایفشان نیز به دو گروه «صیّاد» و «یوواجی » (متصدی آشیانه ها ) بخش می شدند. یوواجیها نیز به نوبة خود به دو دستة «قایاجی » و «دیده بان » (یعنی کسانی که آشیانها را در کوهها کشف می کردند و از آنها محافظت می کردند) و «تولکجی » (متصدّی جوجه هایی که هنوز پر درنیاورده اند) بخش می شدند. وقتی که «صیّاد»ها یا یوواجیها پرنده ها را به دوغانجی باشی محلی تحویل می دادند، یک قبضِ رسید (معروف به «مُهرلی تذکره ») دریافت می کردند. سپس ، در موعد معیّنی از سال ، دوغانجی باشی و خاصّه دوغانجیها پرندگان را به استانبول می بردند و به چاقرجی باشی تحویل می دادند. هر که پرنده ای شکاری را در قُرُقها شخصاً یا به توسط «صیّاد» می گرفت می بایست ٥٠٠ آقچه * جریمه به خزانه بپردازد. صید پرندگان شکاری توسط «عسکری »ها (سپاهیان ) و «رعایا»ی معمولی ممنوع بود.
از قرن یازدهم به بعد، در ولایات به سازمان دوغانجیها توجه نشد و این سازمان در بسیاری از جاها منحل شد. دوغانجیها به وضع «رعایا»ی ساده برگشتند و معافیتهای آنها نیز لغو شد؛
ولی سازمان به طور کلی تا ربیع الثانی ١٢٤٦ که محمود دوّم آن را بکلی منحل کرد باقی بود.
منابع :
(١٠٥) التحفة الزکیّة فی اللغة الترکیه ، چاپ B . A t a l a y ، استانبول ١٩٤٥؛
(١٠٦) دفتر بازداران ولایت روم ایلی و آناطولی و غیره ، در کتابخانة شهرداری استانبول ، مجموعة جودت ، ش ٦٠؛
(١٠٧) عینی علی ، قوانین آل عثمان ... ، استانبول ١٢٨٠؛
(١٠٨) O. L. Barkan, Kanunlar, Istanbul I٩٤٣;
(١٠٩) idem, H. ٩٣٣-٩٣٤ mali yilina aitbir butce ornegi , in I st Univ. Iktisat Fakultesi Mecmuasi , xv (I٩٥٣-٤);
(١١٠) H. Inalcik, Suret-i defter-i sancak-i Arvaid, Ankara ١٩٥٤. K ¤ a ¦ nu ¦ nna ¦ me-i Sl-i o th ma ¦ n, ed. M. Arif, in TOEM, I٣٣٠H., appendix, I٢;
(١١١) I. H. Uzuncar sili, Osmanli devletinin saray tes kilati , Ankara I٩٤٥;
(١١٢) P. Wittek, Zu einigen fruhosmanischen Urkunden , in WZKM, liv (I٩٥٧);
(١١٣) lvii (I٩٦I).
/ خلیل اینالحق ( د.اسلام ) /
تکملة ٤ . چاقرجی باشی (قوشچی باشی )، از بلند پایگان دربار عثمانی . در قانون نامة محمّد دوّم (رجوع کنید به > مجلة انجمن تاریخ عثمانی < ، ص ١٢) ذکر او در زمرة «رکاب آغالری » (ملازمان رکاب سلطان ) و بلافاصله پیش از«چاشنی گیرباشی » رفته است . در قرن دهم شمار و تقسیمات فرعی «شکار آغالری »(متصدیان شکار) بسیار افزایش یافت و کارمندانی که متصدی شاهینهاو بازها و باشه ها بودند (با عنوانهای «شاهینجی باشی »، «دوغانجی باشی » و «آتماجه جی باشی ») به چاقرجی باشی پیوستند. تا زمان محمد چهارم (حک : ١٠٥٨ـ١٠٩٩) دوغانجی باشی و کارمندان اوبه «اَندرون » و دیگران به «بیرون » وابسته بودند. در قرنهای یازدهم و دوازدهم ، شمار و اهمیت چاقرجیها (قوشچیها) کاهش یافت .
منابع :
(١١٤) H. A. R. Gibb and Harold Bowen, Islamic Society and the West, London ١٩٠٠-١٩٠٩, I/I, ٣٤٧-٨, Ka nu nna me of Meh ¤ emmed II (TOEM Supp. I٣٣٠;
(١١٥) Ismail Hakki Uzun µ ar í ili, Osmanli Devletinin Saray Teskilati , Ankara I٩٤٥, ٤٢٠ ff.
) / د.اسلام / ب . لویس (