دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٨٩٥
بَنگِش (یا بَنْگَش ) ، قبیلة افغان از اتحادیة قبایل بَردَرانی که نام آن در عالم آرای نادری ، به صورت بنک شیری ضبط شده است (مروی ، ج ٢، ص ٥٠٦ و جاهای دیگر). اتحادیة قبیله ای بردرانی ، در زمان احمدشاه دُرّانی (متوفی ١١٩٢) شکل گرفت (الفنستون ، ص ٣٠١؛ اعتضادالسلطنه ، ص ٣٣). فیض محمد (ص ١٢٧)، این قبیله را از طوایف الحاقی به افغانها و برخی پژوهشگران ، به رغم فقدان دلایل لازم ، این مردم را از جمله قبایل پشتون می دانند ( ایرانیکا ، ذیل مادّه ). بنگشها، احتمالاً از جمله آن گروه از طوایف افغان به شمار می آیند که بتدریج پشتون شده و یا در اتحادیه های قبیله ای پشتون داخل شده اند.
نخستین آگاهیها دربارة سرزمین بنگش مربوط به اواسط قرن دهم است . به نوشتة علامی (ج ١، ص ٤٧٦)، این سرزمین قشلاق کابل بوده است . در بعضی فرهنگنامه های معروف قرن یازدهم که در هند تألیف شده ، نام آن آمده است (غیاث الدین رامپوری ؛ شاد؛ فیروزالدین ، ذیل مادّه ). در برهان قاطع (ذیل مادّه )، بنگش نام ولایتی از ماوراءالنهر است . در منابع متأخر، آگاهیها دربارة حدود جغرافیایی سرزمینهای بنگش ، بالنسبه روشنتر است . به نوشتة شیروانی (ص ١٦٥)، در اوایل قرن سیزدهم «بنگش ، نام دو موضع است : بنگش صغیر از توابع کشمیر و بنگش کبیر از بلاد کابل و کوهستان ».
محل اصلی سکونت قبیلة بنگش ، ولایات کُرَّم علیا و سفلی ، شَلوزان و دامنه های کوه سفید افغانستان ، کوهات پاکستان ، دامنه های شرقی کوه سلیمان پاکستان و ایالتهای پنجاب و سرحد شمال غرب پاکستان ، کشمیر و فرخ آبادِ اوتارپرادش هندوستان است (فیض محمد، ص ١٣٠ـ١٣١؛
هالیستر، ص ٢١٢؛
ییت ، ص ٢٥٦؛
ایرانیکا ، همانجا؛
الفنستون ، ص ٥٩ـ٦١، ٣٣٠). افرادی از این قبیله ، ظاهراً در نیمة اول قرن سیزدهم به ایران آمدند.
در تنها آمار جامعی که از جمعیت این قبیله در اوایل قرن چهاردهم فراهم آمده است جمعیت این قبیله را بالغ بر ٥٠٠ ، ٢٢ خانوار نوشته اند (فیض محمد، ص ١٣٠؛
فرخ ، ١٣٧١ش ، ص ٧٨). جمعیت بنگشهای پاکستان حدود هشت هزار نفر ( ایرانیکا ، همانجا) و بنگشهای مازندران (رجوع کنید به سطور بعد) حدود هفتصد خانوار بوده است (ییت ، ص ٢٥٧). شغل اغلب بنگشهای افغانستان زراعت است ، اما در اواخر قرن گذشته و اوایل قرن حاضر، تجارت و بویژه تجارت نمک در میان آنان رواج یافته است (فیض محمد، ص ١٣١). بنگشهای پاکستان تا اوایل قرن حاضر، نوعی زندگی چادرنشینی داشتند، اما امروزه در روستاهای خود اسکان یافته و به زراعت مشغول اند ( ایرانیکا ، همانجا). چنین به نظر می رسد که قبیلة بنگش از دهها طایفة کوچک و بزرگ تشکیل شده است که از میان آنها، دو طایفة گاری و سامل زایی از شهرت بیشتری برخوردارند (فیض محمد، ص ١٣٠؛
ایرانیکا ، همانجا). از طوایف قدیمی بنگش که در حدود پانصد سال پیش می زیسته و در روزگار همایون (٩٣٧ـ٩٦٣)، منشأ بعضی حوادث بوده اند، می توان عبدالرحمانی و برمزیدی را نام برد (علامی ، همانجا). هالیستر (همانجا) نیز از دو طایفة دیگر به نامهای بوشیرا و دندار نام برده است . قبایل بنگش براساس نسب نامه ای ساختگی ، خود را قرشی و از اعقاب خالدبن ولید می دانند (فیض محمد؛
فرخ ، ١٣٧١ ش ، همانجاها).
تاریخ قبیلة بنگش ، بسیار مبهم است و بعضی از پژوهشگران در این زمینه به حدس و گمان متوسل شده اند. آنچه سبب تشدید گمان پردازیها شده ، چگونگی انتشار مذهب شیعه در میان این قبیله و جریان مهاجرت آنان به شبه قارة هند است . بعضی از پژوهشگران گمان دارند که قبیلة بنگش ، در پی تبلیغات داعیان اسماعیلی در خراسان و نفوذ آنان در مُلتان در قرن چهارم ، پا به صحنة تاریخ نهاده است ( ایرانیکا ، همانجا)، اما این گمان سندی ندارد و تنها متکی به بعضی اخبار مبهم است . گرچه اشارة راورتی به این که شیعیان پشتو مقام آقاخان را به رسمیت می شناسند، این گمان را تقویت می کند (همانجا). مذهب غالب قبایل بنگش که وجه تمایز آنان از همسایگانشان شمرده می شود، تشیع اثناعشری است ، اما گروههایی از این قبیله که در کُرّم سفلی سکونت دارند، سنی مذهب اند (فیض محمد، ص ١٣٠ـ١٣١؛
فرخ ، ١٣٧١ ش ، ص ٧٨ـ٧٩؛
هالیستر، همانجا). به نوشتة شیروانی (همانجا) «اسامی مردان آن دیار، آخرش علی است ، مانند صفدر علی و حیدرعلی و هر که را از این گونه اسم نباشد، وی سنی است ». بعضی از پژوهشگران ، پیدایش فرقة روشنیه * را که ظاهراً در بخشهایی از بنگشات اقامت داشته اند، محملی برای توجیه انتشار تشیع اثناعشری در میان قبایل بنگش می دانند ( ایرانیکا ، همانجا)، حال آنکه تباین آشکار عقاید روشنیه و شیعة اثناعشری هرگونه پیوندی را میان این دو مذهب ، مردود می سازد.
نخستین اخبار تاریخی قبیلة بنگش در منابع فارسی ، از اواسط قرن دهم است که همایون شاه در اواخر ٩٥٩، به قصد تنبیه قبایل بنگش به آن سرزمین تاخت . به نوشتة علامی (همانجا) «اول قبیله ای که به تاخت رفت قبیلة افغانان عبدالرحمانی و آخر، افغانان برمزیدی بود». در ١٠٠٢، اکبر، که همواره سودای تصرف قندهار را در سر داشت ، شاهی بیگ خان کابلی ، حاکم بنگش ، را به حکومت قندهار منصوب کرد (اسکندرمنشی ، ج ٢، ص ٤٨٦). نادرشاه افشار در لشکرکشیهای خونین خود به افغانستان و هندوستان (١١٤٩ـ١١٥١)، چندین بار به قبایل بنگش حمله برد و سرانجام آنان را به اطاعت واداشت (استرآبادی ، ص ٣٣٩ـ٣٤٠؛
مروی ، ج ٢، ص ٥٠٦، ٥١٥، ٥٦٠، ٥٦٧، ٥٧١، ٧٥٨، پانویس ٩). در اواسط قرن دوازدهم و مقارن سلطنت احمد * شاه درانی ، قبیلة بنگش در خدمت او بود و در بعضی از لشکرکشیهای وی به قلمرو دولت گورکانی شرکت داشت . احمدخان بنگش ، حکمران ناحیة فرخ آباد، هر بار در سفرهای جنگی احمد شاه درانی قریب بیست هزار مرد جنگی در اختیار او قرار می داد (گلستانه ، ص ٧٩، ١٠٢ـ١٠٣؛
غبار، ص ٣٦٥، ٣٦٨).
بخشی از بنگشها در سالهای تسلط استعمار انگلیس بر شبه قارة هند، در زمرة اتباع هند انگلیس ، و بخشی دیگر مطیع دولت افغانستان بودند. اختلافات گروههای شیعه و سنی قبیلة بنگش در این روزگار با تلاش استعمار انگلیس ، به وسیلة مؤثری برای تشدید ستیزه میان اقوام مسلمان شبه قارة هند تبدیل شد. بعضی از دولتمردان متجدد افغانستان در سالهای حکومت امان الله خان (١٣٣٧ـ ١٣٤٨)، برای تأمین پایگاه اجتماعی خود، نسبت به بنگشهای افغانستان ، رفتار مناسبی داشتند و گهگاه از حمایت آنان برخوردار بودند. علی احمد خان بارکزایی ، والی کابل در اواخر سلطنت امیرامان الله خان ، که بعدها به دستور بچّه سقا * اعدام شد، از جملة این رجال بود (فرخ ،١٣٧٠ش ، ص ١٥٤؛
همو، ١٣٧١ش ، ص ٥٠٤).
موقعیت بنگشهای هندوستان نسبت به بنگشهای افغانی تا حدی متفاوت بود و حدود ٥٠٠ ، ١ بنگش در ارتش محلی انگلیس در هند خدمت می کردند ( ایرانیکا ، همانجا). مؤسس حکومت موروثی فرخ آباد اوتارپرادش محمدخان بنگش بود که ظاهراً از اوایل قرن دوازدهم تا حدود نیمة این قرن از نظامیان مزدور دولت گورکانی هند به شمار می آمد. وی در ١١٢٦/ ١٧١٤، شهر فرخ آباد را بنا نهاد (هاردی ، ص ٣٧؛
ایرانیکا ، همانجا) و پس از سی سال حکومت ، در ١١٥٦/ ١٧٤٣ درگذشت و حکومت بنگش به فرزندش احمدخان رسید (گلستانه ، حواشی و توضیحات مدرس رضوی ، ص ٤٣٩). احمدخان بنگش در اوایل سلطنت احمدشاه گورکانی پادشاه هند، از حکام صاحب نام هندوستان به شمار می رفت . در ١١٦٤، ابوالمنصورخان بهادر صفدر جنگ ، وزیر اعظم احمدشاه گورکانی ، به جنگ احمدخان بنگش رفت و علی رغم پیروزی ، ناگزیر با وی صلح کرد (همان ، ص ٤٢٠). در ١١٧٧ـ ١١٧٨، شجاع الدوله نواب اَوَدْه ، که مغلوب سپاهیان انگلیس شده بود، به فرخ آباد گریخت و از احمدخان بنگش استمداد جست . احمدخان ظاهراً برای احتراز از ستیزه با ارتش انگلیس از یاری به او خودداری کرد، و همین امر سرانجام سبب دوام حکومت او گردید. فرزندان احمدخان قریب یکصد سال دیگر بر حکومت فرخ آباد باقی ماندند و سرانجام به سبب حمایت آخرین حکمران موروثی فرخ آباد از «شورش عمومی هندوستان » (در ١٢٧٣ـ ١٢٧٤/ ١٨٥٧)، حکومت فرخ آباد منقرض و حاکم مخلوع در ١٢٧٦ به مکه تبعید شد (هاردی ، ص ٩٩؛
ایرانیکا ، همانجا)، اما اعتبار سران طایفة بنگش فرخ آباد که از زمینداران بزرگ بودند، تا اواخر استعمار انگلیس همچنان برقرار بود (فیض محمد، ص ١٣١). شرح حال مفصل احمدخان بنگش و اجدادش در کتابی به نام حدیقة العالم که در هند چاپ شده ، آمده است (گلستانه ، ص ٤٣٩).
اغلب بنگشیهای ایران در استرآباد یا گرگان امروزی و آمل به سر می بردند (ییت ، ص ٢٥٦ـ٢٥٧؛
رابینو، ص ٣٨، ٧٠ـ٧١، ١١٩). مهاجرت این مردم از کوههای شرق افغانستان به سواحل دریای خزر، دلایل روشنی ندارد، احتمالاً سفر زیارتی آنان به خراسان و عراق عرب از جمله این دلایل بوده است (ییت ، ص ٢٥٧). اشتراک مذهب این مردم با شیعیان مازندران ، پذیرش بنگشها را تسهیل می کرد. بنگشهای مازندران و استرآباد محله و مسجد جداگانه ای داشتند (همانجا؛
رابینو، ص ٧١، ١١٩؛
قورخانچی ، ص ٢٤) و خود را اتباع دولت انگلیس می دانستند و به دلیل این موقعیت که به طور نیمه رسمی مورد تأیید مقامات اداری استرآباد و مازندران و همچنین کنسولگری انگلیس در استرآباد بود، از مزایای خاصی برخوردار بودند (ییت ، ص ٢٥٦). بنگشهای استرآباد در سالهای انقلاب مشروطیت و بعداز آن ، به دلیل موقعیتی که داشتند، آسیبهایی دیدند. اینان همچنین در بعضی اقدامات مشروطه خواهان شرکت داشتند (مقصودلو، ج ١، ص ٢١٧ـ ٢١٨، ٢٨٥، ٣٦٩، ٣٧٩، ج ٢، ص ٥٨١، ٥٨٨). این مردم بتدریج در میان دیگر مردمان گرگان (استرآباد) مستحیل شدند و از ایشان جز نامی و مساجدی که به نام ایشان خوانده می شود، به جا نمانده است .
منابع :
(١) محمدمهدی بن محمد نصیر استرآبادی ، جهانگشای نادری ، چاپ عبدالله انوار، تهران ١٣٤١ش ؛
(٢) اسکندرمنشی ، تاریخ عالم آرای عباسی ، تهران ١٣٥٠ش ؛
(٣) علیقلی اعتضادالسلطنه ، تاریخ وقایع و سوانح افغانستان ، چاپ میرهاشم محدث ، تهران ١٣٦٥ش ؛
(٤) مونت استوارت الفنستون ، افغانان : جای ، فرهنگ ، نژاد ( گزارش سلطنت کابل )، ترجمة محمد آصف فکرت ، مشهد ١٣٧٦ ش ؛
(٥) محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمدمعین ، تهران ١٣٦١ش ؛
(٦) یاسنت لویی رابینو، مازندران و استرآباد ، ترجمة غلامعلی وحید مازندرانی ، تهران ١٣٦٥ش ؛
(٧) محمد پادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٦٣ش ؛
(٨) زین العابدین بن اسکندر شیروانی ، بستان السیاحه ، یا، سیاحت نامه ، تهران ١٣١٥؛
(٩) ابوالفضل بن مبارک علامی ، اکبرنامه ، ج ١، چاپ غلامرضا طباطبائی مجد، تهران ١٣٧٢ ش ؛
(١٠) غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ ، تهران ١٣٧٤ش ؛
(١١) محمدبن جلال الدین غیاث الدین رامپوری ، غیاث اللغات ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ١٣٣٧ـ ١٣٣٨ش ؛
(١٢) مهدی فرخ ، تاریخ سیاسی افغانستان ، قم ١٣٧١ش ؛
(١٣) همو، کرسی نشینان کابل ، چاپ محمد آصف فکرت ، تهران ١٣٧٠ش ؛
(١٤) فیروزالدین ، فیروز اللغات اردوجامع ، لاهور ( بی تا. ) ؛
(١٥) فیض محمد، نژادنامة افغان ، قم ١٣٧٢ش ؛
(١٦) محمدعلی قورخانچی ، نخبة سیفیّه : در تاریخ و جغرافیای استرآباد ، چاپ منصورة اتحادیه (نظام مافی ) و سیروس سعدوندیان ، تهران ١٣٦٠ش ؛
(١٧) ابوالحسن بن محمد امین گلستانه ، مجمل التواریخ ، چاپ مدرس رضوی ، تهران ١٣٥٦ش ؛
(١٨) محمدکاظم مروی ، عالم آرای نادری ، چاپ محمدامین ریاحی ، تهران ١٣٦٤ش ؛
(١٩) حسینقلی مقصودلو، مخابرات استراباد ، چاپ ایرج افشار و محمدرسول دریاگشت ، تهران ١٣٦٣ش ؛
پیتر هاردی ، مسلمانان هند بریتانیا ، ترجمة حسن لاهوتی ، مشهد
(٢٠) ١٣٦٩ش ؛
(٢١) جان نورمن هالیستر، تشیع درهند ، ترجمة آزرمیدخت مشایخ فریدنی ، تهران ١٣٧٣ش ؛
(٢٢) چارلز ادوارد ییت ، خراسان و سیستان ، ترجمة قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
Encyclopaedia Iranica, s.v. "Bangas § " (by D. Balland)
/ علی پور صفر قصابی نژاد /