دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٧١٢
بَلْعَمی ، شهرت دو وزیر دورة سامانی به نامهای ابوالفضل محمدبن عبیدالله (عبدالله ) و پسر وی ، ابوعلی محمدبن محمد بلعمی ، در قرن چهارم . در وجه تسمیة بلعمی دو روایت هست ؛ به نوشتة برخی منابع (ابن ماکولا، ج ٧، ص ٢٧٨؛
به پیروی از او سمعانی ، ج ١، ص ٣٩١؛
یاقوت حموی ، ج ١، ص ٧٢٢) هنگام حملة مَسْلَمَة بن عَبدالمَلِک (متوفی ١٢٠) به روم (آسیای صغیر)، نیای خاندان بلعمی ، رجاءبن معبد تَمیمی ، که از ملازمان مسلمة بن عبدالملک بود، پس از فتح آن دیار در محلی به نام بَلْعم ساکن شد و بلعمی منسوب به آنجاست . اما سمعانی (همانجا) روایت دیگری نیز از ابوالعباس مَعدانی فقیه (متوفی ٣٧٥) نقل می کند که براساس آن ، بهاربن خالدبن مغیث ، نیای این خاندان ، از همراهان قُتَیْبة بن مُسلم (متوفی ٩٦)، سردار عرب و والی خراسان (حک : ٨٦ ـ٩٦)، بوده که در لشکرکشی او به مرو، در قریة بَلاشگِرد و در محلی به نام بَلْعَمان سکونت گزیده ؛
و نسبت بلعمی به این محل است .
١) ابوالفضل محمدبن عُبیدالله (عبدالله ) بلعمی ، مشهور به بلعمی کبیر (متوفی ٣٢٩)، وزیر نصربن احمد سامانی (حک : ٣٠١ـ٣٠٢) که ظاهراً از زمان اسماعیل بن احمد (حک : ٢٧٩ـ٢٩٣) از نزدیکان امیراسماعیل بوده است (ابن اثیر، ج ٦، ص ٤)، هر چند که برخی منابع او را وزیر اسماعیل بن احمد دانسته اند (ابن ماکولا، همانجا؛
به پیروی از او، سمعانی ، ج ١، ص ٣٩٢؛
خواندمیر، ص ١٠٨؛
ناصرالدین منشی کرمانی ، ص ٣٥). تنها مورخی که وی را وزیر احمدبن اسماعیل (حک : ٢٩٥ـ٣٠١) دانسته ابن اسفندیار (ج ١، ص ٢٦٦) است که در درستی گفته اش تردید هست ، زیرا تا اواخر سلطنت احمدبن اسماعیل ، ابوعبدالله محمدبن احمد جیهانی ، عهده دار وزارت بوده است و در آغاز سلطنت نصربن احمد، که در آن زمان هشت ساله بوده ، هنوز هم مقام وزارت داشته (گردیزی ، ص ٣٣٠؛
نرشخی ، ص ١٢٩) و پس از وی شغل وزارت از ٣١٠ تا ٣٢٦ به ابوالفضل بلعمی واگذار شده است .
به هر حال ، اگر هم ابوالفضل وزیر اسماعیل یا احمد سامانی بوده باشد، آگاهی ما از وزارت او هیچ یا بسیار ناچیز است و فقط در دورة نصربن احمد سامانی است که ابوالفضل بلعمی به عنوان وزیری با تدبیر و کفایت مطرح می شود. او هنگامی متصدی این مقام شد که خراسان و ماوراءالنهر دستخوش آشوب و شورش بود و حکومتهای دست نشانده در گرگان ، طبرستان و سیستان با داعیة خودمختاری بر سامانیان می شوریدند. نخستین بار که نام ابوالفضل بلعمی در تاریخ این دوره به چشم می خورد در ٣٠٦ است . در این سال ، منصوربن اسحاق بن احمد (شاهزادة سامانی و حاکم سیستان در ٢٩٩) به همراهی حسین بن علی مَرْوَزی ـ سردار سپاه و یکی از داعیان اسماعیلیان (نظام الملک ، ص ٢٨٧) ـ بر نصر شوریدند، اما این شورش به شکست انجامید و حسین بن علی به زندان افتاد که پس از چندی با شفاعت بلعمی از زندان آزاد شد و به این مناسبت شعری برای بلعمی سرود (ثعالبی ، ج ٤، ص ٩٧)؛
هر چند که به گفتة ابن اثیر (ج ٦، ص ١٤٩) حسین با شفاعت جیهانی آزاد شده بود.
او نه تنها وزیر کاردانی بود بلکه در جنگهای سامانیان با دشمنانشان نیز، شخصاً شرکت کرد، و در ٣٠٨، در جنگی به سرداری حَمُویة بن علی با لیلی بن نعمان دیلمی ، شرکت داشت (گردیزی ، ص ١٩٢؛
ابن اثیر، ج ٦، ص ١٦٧). سپس در ٣١٠، به همراهی سیمجور دواتی ، به فرمان نصربن احمد، به جنگ با ماکان بن کاکی (متوفی ٣٢٩)، رفت . چون این جنگ به درازا کشید، آنان با ماکان از درِ صلح درآمدند و طوری وانمود کردند که ماکان شکست خورده و از استرآباد فرار کرده است ، اما پنهانی با وی قرار گذاشتند که پس از عزیمت آنان ، ماکان به همانجا بازگردد (ابن اثیر، ج ٦، ص ١٧٠). در ٣١٧، ابوالفضل در دفع شورشی بر ضد نصربن احمد سهم بسزایی داشت ، بدین قرار که در غیاب امیر سامانی از بخارا آشپزی به نام ابوبکر خباز، برادران نصربن احمد به نامهای ابراهیم و یحیی و منصور را از کهندژ بخارا آزاد کرد، و آنان به یاری دیگر زندانیان آزادشده و گروهی از لشکریان ، قصر نصر را تاراج کردند و در شهر شورشی بزرگ به وجود آوردند و بخارا را گرفتند (نرشخی ، ص ١٣٠ـ ١٣١؛
گردیزی ، ص ٣٣٥؛
ابن اثیر، ج ٦، ص ٢٠٥). چون نصر از این ماجرا آگاه شد، عزم بخارا کرد، اما ابوبکر به همراهی پسر حسین بن علی مَروَزی و گروهی به لب جیحون رفت تا از بازگشت امیر جلوگیری کند. در این هنگام ، ابوالفضل نامه ای به پسر حسین نوشت و ظاهراً او را به همکاری با دربار ترغیب کرد که پسر حسین ، پس از آگاهیِ از مضمون آن ، ابوبکر را دستگیر کرد، و امیر به بخارا بازگشت و شورش به پایان رسید (گردیزی ، ص ٣٣٥ـ٣٣٦).
در ٣٢٢ هنگام لشکرکشی مرداویج به گرگان ، حاکم آنجا، ابوبکر محمدبن مظفر، شهر را رها کرد و به نیشابور رفت . نصربن احمد، لشکری به مقابله با مرداویج فرستاد که بلعمی نیز همراه این لشکریان بود و در نامه ای به مطرف بن محمد، وزیر مرداویج ، او را تطمیع کرد، و مطرف تعهد نمود که لشکریان مرداویج را از گرگان دور سازد. اما مرداویج آگاه شد و مطرف را کشت (همان ، ص ١٩٤) و در نامه ای دیگر به مرداویج از او خواست که خراجی بپردازد و از گرگان به ری بازگردد. بدین ترتیب ، غائله پایان یافت (ابن اثیر، ج ٦، ص ٢٢٩ـ٢٣٠). بلعمی همچنین از نصربن احمد برای ابوعلی محمدبن الیاس ، که پس از شورش برادران نصربن احمد حکومتِ کرمان را داشت ، شفاعت و او را از زندان آزاد کرد (همان ، ج ٦، ص ٢٣٦).
بلعمی ادب دوست و هنرپرور بود و به رودکی توجه خاصی داشت ، تا جایی که رودکی به خواهش او و دستور نصربن احمد کلیله و دمنه را به نظم درآورد. بلعمی ممدوح رودکی بود (نفیسی ، ص ٣١٤ـ٣١٥، ٤٢٥ به بعد)، ناصرخسرو (ص ٤٥٨، بیت ١٢) و عنصرالمعالی (ص ٢٢١ـ٢٢٢) نیز فضل و درایت و کاردانی بلعمی را ستوده اند. وی راوی حدیث و از اصحاب محمدبن نصر مروزی بوده (سبکی ، ج ٣، ص ١٨٨) و از علمای اهل حدیث آن دوره مانند محمدبن جابر، محمد حاتم بن المظفر و ابوالموجه محمدبن عمرو حدیث شنیده است (سمعانی ، ج ١، ص ٣٩٢) و ذهبی (ج ١٥، ص ٢٩٢) او را امام فقیه نامیده و دو کتاب تلقیح البلاغة و المقالات را به او نسبت داده است . اصطخری (ص ٢٦٠، ٣٠٧) از خانه های او در مرو و از دروازه ای در بخارا، که به نام او «باب الشیخ الجلیل » خوانده بودند، یاد کرده است .
از ٣٢٢ تا ٣٢٩ اطلاع چندانی از زندگی بلعمی موجود نیست ، به نوشتة ابن اثیر (ج ٦، ص ٢٨٢) وی در ٣٢٦ از وزارت معزول شد. علت عزل وی همانند نحوة مرگش چندان روشن نیست ، زیرا که سال ٣٢٩، در تاریخ سامانیان سالی پرآشوب بود و بسیاری از نزدیکان نصر، از جمله بلعمی ، در این سال از بین رفتند. نفیسی (ص ٤٠٤) بر آن است که بلعمی به دلیل گرایشهای باطنی کشته شده ، اما درستی این نظر مسلم نیست ؛
زیرا اگر بلعمی با اندیشه های باطنی نصر همساز بود، در ٣٢٦، ناگزیر به کناره گیری از وزارت یا خلع از آن نمی شد. به روایت خواندمیر (ص ١٠٨) و ناصرالدین منشی کرمانی (ص ٣٥) مرگ او نیز به دلیل سعایت خُمارتَکین بوده است ، و برخی مورخان بر کشته شدن وی تأکید دارند، زیرا گذشته از پریشانیها و ناآرامیهای دربار نصر، بلعمی نیز همچون دوستش رودکی در زمرة آن دسته از یاران نصر بوده که به دلیل نزدیکی با امیر سامانی ، احتمالاً گرفتار غضب جانشین و اطرافیان امیرنصر شده اند.
٢) ابوعلی ، محمدبن محمدبن عبیدالله بلعمی ، مشهور به بلعمی صغیر یا امیرک بلعمی (متوفی حدود ٣٨٣) وزیر سه تن از امیران سامانی و مترجم تاریخ طبری * .
از هنگام تولد و دورة نوجوانی او اطلاعی نیست . نخستین بار در ٣٤٩، به جای ابومنصور یوسف بن اسحاق به وزارت عبدالملک بن نوح رسید (گردیزی ، ص ٣٥٣ـ٣٥٤). در دورة وزارت ابوعلی ، اوضاع دربار سامانیان سامانی نداشت و درباریان ، بخصوص ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی (متوفی ٣٥١)، ابوالحسن سیمجور (متوفی ٣٧٨)، ابوالعباس حسام الدوله تاش (متوفی حدود ٣٧٨) و بالاخره آلپ تَکین (متوفی حدود ٣٥٩) که جملگی سپهسالاری خراسان را به عهده داشتند، پیوسته بر سر قدرت در کشمکش بودند. در این میان ، آلپ تکین نفوذ و قدرت سیاسی بسیاری داشت و در واقع ، بر اثر سعایت او بود که ابومنصور یوسف از وزارت بر کنار شد و ابوعلی جای او را گرفت . و همین کار اتحاد و دوستی بیشتری بین ابوعلی و آلپ تکین برقرار کرد، و او حامی ابوعلی شد و این دو بر آن شدند که هیچ کاری بی رایزنی یکدیگر انجام ندهند (گردیزی ، ص ٣٥٣ـ٣٥٤). آلپ تکین در ذیحجة ٣٤٩ رهسپار نیشابور شد (همان ، ص ٣٥٤) و تا هنگام مرگ عبدالملک بن نوح سامانی (متوفی ٣٥٠) در آنجا ماند. پس از مرگ امیر سامانی ، اوضاع نابسامان شد و لشکریان شورش کردند و امور کشور متزلزل گردید (نرشخی ، ص ١٣٤). در این هنگام ، ابوعلی در نامه ای نظر آلپ تکین را برای جانشینی عبدالملک جویا شد (گردیزی ، ص ٣٥٥). گویا آلپ تکین ، نصربن عبدالملک را برای این منصب پیشنهاد کرد، اما درباریان با کمک فائق خاصه ، حاجب منصوربن نوح (حک :٣٥٠ـ ٣٦٥)، نصر را پس از یک روز امارت ، خلع کردند و منصور قدرت را به دست گرفت (مقدسی ، ص ٣٣٧ـ٣٣٨)؛
و همین پیشنهاد آلپ تکین باعث شد که منصور بر او خشم گیرد و از مقامش بر کنار کند (گردیزی ، همانجا). از موقعیت ابوعلی در این دوره آگاهی چندانی نیست . روایت گردیزی (همانجا) و نرشخی (ص ١٣٥) دربارة عزل آلپ تکین و درگیری وی با منصوربن نوح کم و بیش همانند است ، اما آنان از خلع بلعمی و نقش وی در آن هنگام مطلبی نقل نکرده اند. ظاهراً دلیل بر کناری وی از این شغل مناسبات دوستانة وی با آلپ تکین بوده و یا به گفتة نظام الملک (ص ٢٩٩ـ ٣٠٥) بسیاری از درباریانِ منصور، از جمله ابومنصور محمدبن عبدالرزاق و ابوعبدالله جیهانی و دیگران در خفا به باطنیان ، که در آن زمان در خراسان و ماوراءالنهر فعالیت خود را آغاز کرده بودند، گرویده و از ابوعلی بلعمی نزد منصور بدگویی کرده اند. او نیز ابوعلی را در کهندژ حبس کرد. آلپ تکین برای رهایی ابوعلی و همچنین آگاه کردن منصور راهی بخارا شد. اما ابومنصور محمدبن عبدالرزاق از این کار جلوگیری کرد و آلپ تکین بناچار به غزنین رفت . اما قبل از رفتن نامه ای برای قاضی بخارا فرستاد و پس از شرح رویدادها از او خواست که منصور را از اوضاع دربار آگاه کند. امیر منصور پس از آگاهی از ماجرا، ابوعلی بلعمی را از زندان آزاد کرد و به سامان دربار پرداخت . بنابراین ، ابوعلی در ٣٥٠ وزیر منصور بوده و در ٣٥٢ به فرمان منصور ترجمة تاریخ طبری را آغاز کرده است ، اما مدت وزارت او در دربار منصور روشن نیست . به نوشتة گردیزی (ص ٣٥٩) و مقدسی (ص ٣٣٨) در دورة حکمرانی منصور، وزارت ، گاه از آنِ ابوعلی و زمانی در دست ابوجعفر عتبی بوده است .
پس از درگذشت منصور (متوفی ٣٦٥)، فرزندش نوح (حک : ٣٦٥ـ٣٨٧) به سلطنت رسید و اوضاع ناآرامتر و پریشانتر از پیش شد، زیرا نوح هنوز نوجوان بود و امور مملکت را فائق خاصه و تاش حاجب اداره می کردند (گردیزی ، ص ٣٦١)، اما همچون گذشته پیوسته میان آنان درگیری و نزاع بود. در این زمان ، وزارت بر چند تن از جمله ابوعبدالله محمدبن احمد جیهانی ، محمدبن عبدالله بن عزیر، ابوالحسین عتبی و ابوالحسین (ابوالحسن ) محمد مَزنَی ، مقرر شده بود (نرشخی ،ص ١٣٦، تعلیقات مدرس رضوی ، ص ٣٦٠). در این اوضاع آشفته ، فائق خاصه نیز از فرمان نوح سرپیچی کرد. او در ٣٨٣، با ابوموسی هارون بن ایلک خان ، معروف به بغراخان (نخستین امیر ایلکخانی ، متوفی ٣٨٤) متحد شد و با هم برای تصرف بخارا، بدان سو حرکت کردند. نوح ناگزیر به ترک بخارا شد و به آمل شَط (در ساحل جیحون ) رفت (ابن اثیر، ج ٧، ص ١٦٠ـ١٦١) و با گروهی از درباریان به گردآوری سپاه پرداخت و ابوعلی بلعمی را به وزارت برگزید، اما ابوعلی از عهدة این کار برنیامد و عبدالله بن عزیر ( محمدبن عبدالله بن عزیر ) را به این کار برگماشتند (عتبی ، ص ٩٥ـ٩٦). این واپسین نوبت وزارت ابوعلی بوده است . تاریخ مرگ بلعمی چندان روشن نیست . گردیزی آن را در ٣٦٣ ضبط کرده است که ظاهراً درست نیست ، چون عتبی ذیل رویدادهای ٣٨٣ از ابوعلی یاد کرده است . بنابراین ، مرگ بلعمی باید در این سال یا پس از آن روی داده باشد.
ابوعلی بلعمی ، همانند پدرش ، در نشر زبان فارسی تأثیر بسیار گذاشته و با ادیبان آن دوره ، از جمله ابوبکر خوارزمی (متوفی ٣٨٣یا٣٩٠)، دوستی و مکاتبه داشته است (خوارزمی ، ص ٣٠ـ٣١). برخی از ادیبان ، از جمله ابونصر ظریفی ابیوردی (ثعالبی ، ج ٤، ص ١٥٣) و ابومحمد حسن بن علی مطرانی (همان ، ج ٤، ص ١٣٢ـ١٣٣)، در ستایش او شعر سروده اند و برخی دیگر، مانند ابوالحسن علی بن حسن لحام حرانی ، او را هجو کرده اند (همان ، ج ٤، ص ١٢٣).
شهرت ابوعلی به دلیل ترجمة تاریخ طبری یا تاریخ الاُمم و المُلوک به فارسی است که آن را به فرمان منصوربن نوح در ٣٥٢ ( مجمل التواریخ و القصص ، ص ١٨٠)، حدود پنجاه سال پس از تألیف کتاب طبری ، ترجمه کرد. این اثر یکی از قدیمترین آثار به نثر فارسی دری است که از لحاظ ادبی و تاریخی ارزشی ویژه دارد. افسوس که این ترجمه در طول زمان از تصرف کاتبان و حاشیه نویسان در امان نبوده ، و اکنون به صورتی درآمده که گویی این اثر را چند تن نوشته اند. و به همین دلیل ، به نوشتة قزوینی (نظامی ، تعلیقات ، ص ٢٣ـ٢٤) و به پیروی از او، روشن (بلعمی ، ١٣٦٦، ج ١، مقدمة ، ص بیست ویک )، این ترجمه به قلم شخص بلعمی نبوده بلکه دبیران و منشیان دربار به این ترجمه اقدام کرده اند؛
اما برای این ادعا دلیل کافی در دست نیست . استوری (ج ٢، ص ٤٢٧)، در معرفی تاریخ بلعمی ، دو تحریر از آن ذکر کرده است که نخستین تحریر از بلعمی با پیشگفتاری به زبان عربی و تحریر دیگر از نویسنده ای ناشناس با دیباچه ای به زبان فارسی است .
این اثر، هر چند که شامل مطالب تاریخ طبری است ، ترجمة صرف نیست . در این ترجمه ، بلعمی از ذکر روایتهای گوناگون در یک مورد، دوری جسته و به نقل روایتی پرداخته که به نظرش درست تر از سایر گزارشها بوده است ؛
همچنین حدیثهای تکراری و اسنادها در ترجمه حذف شده است . افزون بر این ، بلعمی گاه از طبری انتقاد می کند، مثلاً دربارة حدیث بنی اسرائیل و موسی (١٣٥٣ ش ، ج ١، ص ٤٥١ـ٤٥٢)، ذوالقرنین (ج ٢، ص ٧٠١) و اخبار حضرت عیسی علیه السلام (ج ٢، ص ٧٧٢).
اثر بلعمی دارای اضافاتی مانند، فصلی دربارة پیدایش جهان (همان ، ج ١، ص ٢ـ ١٨)، داستان کیومرث و عقاید ایرانیان در باب آغاز آفرینش آدم علیه السلام (ج ١، ص ١١٢ـ١١٣) است و داستان بهرام چوبین را از روی مأخذ فارسی آن نقل کرده است (ج ٢، ص ١٠٧٧، پانویس ١). تاریخ طبری رویدادهای تاریخی را تا ٣٠٢ ضبط کرده ، اما بلعمی این رویدادها را تا ٣٥٥ نقل می کند که خود پیوستی بر تاریخ طبری است .
از ترجمة بلعمی نسخه های خطی گوناگونی در کتابخانه های جهان وجود دارد (استوری ، ج ٢، ص ٤٢٧ـ٤٣٤). این اثر در پنج جلد در تهران تصحیح و چاپ شده است . بخش نخست کتاب که از بدو آفرینش آغاز و به شرح حال پیامبران و شاهان ایران انجام می یابد، در دو مجلد و به تصحیح ملک الشعرا بهار و به کوشش محمد پروین گنابادی در ١٣٤١ ش به نام تاریخ بلعمی به چاپ رسیده است . بخش دوم ، که دربارة تاریخ اسلام است از انساب پیغمبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم آغاز شده و پس از ذکر تاریخ خلفای راشدین ، اموی و عباسی به خلافت المُسترشدبالله پایان می پذیرد. این بخش از کتاب ، تحت عنوان تاریخنامة طبری ، به تصحیح محمد روشن در سه مجلد در ١٣٦٦ ش منتشر شده است .
زوتنبرگ و دوبو نیز کتاب بلعمی را با مقایسة نسخه های خطی موجود در پاریس ، گوتا و لندن ، بین سالهای ١٢٨٥ـ ١٢٩١/ ١٨٦٧ـ١٨٧٤ به زبان فرانسه ترجمه و در چهار جلد در پاریس چاپ کرده اند (براون ، ج ١، ص ٥٣٩).
ملک الشعرا بهار دربارة سبک و شیوة تاریخ بلعمی بررسیهای موشکافانه ای انجام داده است (رجوع کنید به ج ١، ص ٢٦٤، ٣١٩ـ٣٥٠، ٣٦٨،٣٧٠).
قزوینی (ص ٣١٩) ترجمة تفسیر طبری را نیز به وی منسوب دانسته است که ظاهراً این انتساب درست نیست ، زیرا این تفسیر حاصل کار چند تن از علمای ماوراءالنهر است . نظامی عروضی نیز (ص ٢٢، تعلیقات قزوینی ، ص ٢٣) از توقیعات بلعمی نام برده که معلوم نیست آن را ابوالفضل نوشته است با ابوعلی بلعمی .
منابع :
(١) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ١٤٠٥/١٩٨٥؛
(٢) ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٣٢٠ ش ) ؛
(٣) ابن ماکولا، الاکمال ، چاپ عبدالرحمان بن یحیی معلمی یمانی ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(٤) چارلز آمبروز استوری ، ادبیات فارسی برمبنای تألیف استوری ، ترجمة یو. ا. برگل ( به روسی ) ، مترجمان یحیی آرین پور، سیروس ایزدی ، و کریم کشاورز، چاپ احمد منزوی ، تهران ١٣٦٢ ش ـ؛
(٥) ابراهیم بن محمداصطخری ، کتاب مسالک الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن ١٩٦٧؛
(٦) ادوارد گرانویل براون ، تاریخ ادبی ایران ، ج ١ : از قدیمترین روزگاران تا زمان فردوسی ، ترجمه و تحشیه و تعلیق علی پاشا صالح ، تهران ١٣٥٦ ش ؛
(٧) محمدبن محمدبلعمی ، تاریخ بلعمی : تکمله و ترجمة تاریخ طبری ، به تصحیح محمدتقی بهار، چاپ محمد پروین گنابادی ، تهران ١٣٥٣ ش ؛
(٨) همان : تاریخنامة طبری ، چاپ محمد روشن ، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٩) محمدتقی بهار، سبک شناسی ، چاپ علیقلی محمودی بختیاری ، تهران ١٣٤٢ ش ؛
(١٠) عبدالملک بن محمد ثعالبی ، یتیمة الدهر ، چاپ مفید محمد قمیحه ، بیروت ١٤٠٣/ ١٩٨٣؛
(١١) محمدبن عباس خوارزمی ، رسائل ابی بکرالخوارزمی ، قسطنطنیه ١٢٩٧؛
(١٢) غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر، دستورالوزراء ، چاپ سعید نفیسی ، تهران ١٣١٧ ش ؛
(١٣) محمدبن احمد ذهبی ، سیر اعلام النبلاء ، ج ١٥، چاپ شعیب ارنؤوط و ابراهیم زیبق ، بیروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(١٤) عبدالوهاب بن علی سبکی ، طبقات الشافعیة الکبری ، چاپ محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره ١٩٦٤ـ١٩٧٦؛
(١٥) عبدالکریم بن محمد سمعانی ، الانساب ، چاپ عبدالله عمر بارودی ، بیروت ١٤٠٨/١٩٨٨؛
(١٦) محمدبن عبدالجبار عتبی ، ترجمة تاریخ یمینی ، از ناصح بن ظفر جرفادقانی ، چاپ جعفر شعار، تهران ١٣٥٧ ش ؛
(١٧) کیکاووس بن اسکندر عنصرالمعالی ، قابوس نامه ، چاپ غلامحسین یوسفی ، تهران ١٣٦٤ ش ؛
(١٨) محمدقزوینی ، «قدیمترین کتاب در زبان فارسی حالیه »، ایرانشهر ، سال ١، ش ١٢ (ذیقعدة ١٣٤١)؛
(١٩) عبدالحی بن ضحاک گردیزی ، تاریخ گردیزی ، چاپ عبدالحی حبیبی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٢٠) مجمل التواریخ والقصص ، چاپ محمدتقی بهار، تهران ١٣١٨ ش ؛
(٢١) محمدبن احمد مقدسی ، کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم ، چاپ دخویه ، لیدن ١٩٦٧؛
(٢٢) ناصرالدین منشی کرمانی ، نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاریخ وزراء ، چاپ جلال الدین محدث ارموی ، تهران ١٣٣٨ ش ؛
(٢٣) ناصرخسرو، دیوان ، چاپ مجتبی مینوی و مهدی محقق ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٢٤) محمدبن جعفر نرشخی ، تاریخ بخارا ، ترجمة ابونصر احمدبن محمد نصر قباوی ، تلخیص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوی ، تهران ١٣٦٣ ش ؛
(٢٥) حسن بن علی نظام الملک ، سیاست نامه ، چاپ هیوبرت دارک ، تهران ١٣٤٧ ش ؛
(٢٦) احمدبن عمر نظامی ، چهار مقاله ، با تعلیقات محمد قزوینی ، چاپ محمد معین ، تهران ١٣٣٣ ش ؛
(٢٧) سعید نفیسی ، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی ، تهران ١٣٣٦ ش ؛
(٢٨) یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ١٨٦٦ـ١٨٧٣، چاپ افست تهران ١٩٦٥.
/ شهناز رازپوش /