دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٣٦٢
بَسیط و مُرکب ، دو اصطلاح در فلسفه با معانی متقابل . بسیط جزء ندارد و در ذات آن ترکیبی نیست ؛ و مرکب دارای جزء و قابل انقسام به اجزاست (فخر رازی ، ج ١، ص ٥١؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣٨٧، ج ٧، ص ٢٠٧). هر یک از این دو اصطلاح معانی مختلفی دارند و این تعدد معانی وابسته است به اعتبار اقسام جزء یا معنایی که از جزء در نظر می گیرند. به عبارت دیگر، مرکب ، از این جهت که از چه اجزایی ترکیب یافته ، و بسیط ، نیز از این جهت که منزّه از کدام قسم از اجزاء باشد، دارای معانی مختلف اند ( رجوع کنید به دنباله مقاله ).
اجتماع بسیط و مرکب در یک موضوع به دلیل تقابل میان آنها ممکن نیست . تقابل این دو، به یک اعتبار، از نوع تقابل سلب و ایجاب و به اعتبار دیگر از نوع تقابل تضایف است (ابراهیمی دینانی ، ص ٦٦٤). به رغم تقابل میان آنها، گاه ممکن است که شیئی واحد مصداق هر یک از این دو مفهوم باشد؛ البته به این صورت که آن شی ء از یک جهت بسیط و از جهت دیگر مرکب باشد ( رجوع کنید به دنبالة مقاله ).
معانی و اقسام بسیط .
١) بسیط حقیقی ، یعنی چیزی که اصلاً جزء نداشته باشد، نه جزء خارجی (ماده و صورت )، نه جزء عقلی (جنس و فصل ) و نه جزء مقداری (یعنی به لحاظ کمّی قابل تقسیم نباشد)، و نیز مرکب از وجود و ماهیت نباشد که آن را «بسیط الحقیقه » نیز می گویند، و به این معنی فقط واجب الوجود را می توان بسیط نامید (ابن سینا، ١٤٠٣، ج ٣، ص ٥٤؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣٨٧، ج ٥، ص ٢٩٥،٣٤٢، تعلیقة سبزواری ، ج ٨، ص ٦). گاهی بسیط الحقیقه بر عقل و نفس نیز اطلاق شده است (صدرالدین شیرازی ، ١٣٨٧، تعلیقه سبزواری ، ج ٨، ص ٥١؛ سبزواری ، ص ١٧١، ٣٠٩)، اما مراد از آن نفی ترکّب از ماهیت و وجود در آنها نیست ، زیرا غیر واجب الوجود یعنی موجودات ممکن ، خواه مجرد و خواه مادی ، از وجود و ماهیت مرکب اند، چنانکه حکما می گویند: «کلّ ممکنٍ زوجٌ ترکیبیٌ لَه ماهیةٌ و وجود» (سبزواری ، ص ٥؛ نیز رجوع کنید به صدرالدین شیرازی ، ١٣٨٧، ج ١، ص ١٨٧).
٢)بسیط خارجی ، که مرکب از ماده و صورت خارجی نیست ، مانند اعراض نُه گانه (سبزواری ، ص ٩٤، ٢٧٠، حاشیه ؛ زنوزی ، ص ١٠٠ـ١٠١). سبزواری (ص ٢٧٠، حاشیه ) نحوة دیگری از عدم ترکّب و بساطت را نسبت ماده و صورت بیان کرده است : الف )به این نحو که شی ء بسیط ، مرکب از ماده و صورت نباشد (و مراد از ماده در اینجا معنای اعم آن شامل محل و موضوع و متعلّق است )، عقل مصداق چنین بسیطی است . ب )بسیط به این معنی که شی ء از ماده (به معنای محل ) و صورت مرکب نباشد؛ به عبارت دیگر مرکب از حال و محل نباشد، هر چند دارای ماده به معنای متعلّق باشد، مانند نفس ناطقة انسانی . جرجانی (ص ٤٦) عقول و نفوس را بسایط روحانی نامیده است .
٣)بسیط عقلی ، یعنی چیزی که دارای اجزای عقلی (جنس و فصل ) نباشد، مانند اجناس عالی و فصول اخیر (سبزواری ، همانجا؛ زنوزی ، ص ١٠١). به این معنی ، تصورات بدیهی (مانند مفهوم وجود) و هر مفهومی که تعریف به حد (جنس و فصل ) ندارد، بسیط عقلی به شمار می آید (سبزواری ، ص ٤).
مادة اولی (هیولای اولی ) و صورت ، هر یک به تنهایی از بسایط محسوب می شوند (اخوان الصفا، ج ١، ص ٢٦٢ـ٢٦٣؛ ابن رشد، ج ٣، ص ١٦٠٣)، زیرا از اجزای خارجی و عقلی ترکیب نشده اند. مادة اولی ، قوة محض و خالی از هرگونه فعلیت است و صورت هم مشوب به هیولا (قوه ) نیست (ابن رشد، همانجا).
معانی و اقسام مرکب .
١)مرکب حقیقی ، شیئی است که دارای اجزا باشد و میان اجزای آن رابطة علیت و احتیاج برقرار باشد (سبزواری ، ص ٩٩؛ زنوزی ، ص ٩٧). مرکب حقیقی به خارجی و عقلی تقسیم می شود. مرکب حقیقی خارجی از اجزای خارجی ترکیب شده است . این اجزا در خارج از یکدیگر متمایزند، به این معنی که در ازای هر جزء هویت جداگانه و وجود جداگانه ای است به طوری که اگر یکی از میان رود سایر اجزا باقی باشد، مانند نفس و بدن در انسان . مرکب حقیقی عقلی از اجزای تحلیلی ذهنی (مانند جنس و فصل ) ترکیب شده است . اجزای چنین مرکبی در خارج متمایز از یکدیگر نیستند و موجود به یک وجودند، مانند لونیّت و قابض بصر که اجزای ذهنی سیاهی اند و در خارج وجود و هویت متمایز و مستقل از یکدیگر ندارند (فخررازی ، ج ١، ص ٥٦ ـ ٥٨؛ قطب الدین شیرازی ، ١٣٦٥ش ، بخش ١، ص ٤٩٤ـ ٤٩٥؛ زنوزی ، ص ٩٨ـ٩٩). مرکب از ماهیت و وجود نیز از اقسام مرکب حقیقی عقلی است (زنوزی ، ص ٩٩)، زیرا هویت وجود و ماهیت در خارج یکی است ، اما در ذهن دو چیز مغایر است (سبزواری ، ص ١٣).
٢) مرکب اعتباری ، از انضمام و اجتماع اجزایی پدید می آید که میان آنها هیچگونه رابطة علیت و احتیاج نباشد، مانند خانه که مرکب از سقف و دیوار و سنگ و آهن و آجر و اجزایی از این قبیل است و میان آنها رابطة علّی نیست (زنوزی ، ص ٩٧ـ٩٩). مرکب اعتباری نیز بر دو قسم خارجی و عقلی است . مرکب اعتباری خارجی دارای اجزای خارجی و مستقل است و مرکب اعتباری عقلی دارای اجزای عقلی است که در خارج وجود مستقل و جدا از یکدیگر ندارند (فخررازی ، ص ٥٦؛ زنوزی ، همانجا).
بسیط در عالم اجسام به سه معنی به کار می رود: وقتی که جسم * ، طبیعت و قوة واحدی داشته باشد و از اشیائی که هر یک طبیعت و قوة جداگانه و مغایر با یکدیگر دارند ترکیب نشده باشد، مانند افلاک و عناصر اربعه یعنی آب ، آتش ، هوا و خاک (بنابر طبیعیات قدیم ؛ ابن سینا، ١٤٠٣، ج ٢، ص ١٩٢ـ١٩٧، شرح نصیرالدین طوسی ، ج ٢، ص ١٩٥؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣١٣، ص ٣١ـ٣٢، ١٢٠؛ سبزواری ، ص ٢٧٠). جرجانی (همانجا) این قسم از بسیط را بسیط عرفی نامیده است . دوم وقتی که جسم از اجسامی که به حسب حس طبایع مختلف دارند ترکیب نشده باشد، هر چند به حسب حقیقت مرکب از اجسام مختلفة الطبایع باشد. بسیط به این معنی بر اخلاط اربعه که عبارت اند از خون ، سودا، صفرا و بلغم و بر اعصاب و اعضای بسیط حیوان و بر مرکبات معدنی و بر بعضی از نباتات اطلاق می شود (صدرالدین شیرازی ، ١٣١٣، ص ١٢٠؛ زنوزی ، ص ١٠٠). سوم به این معنی که هر جزء مقداری از جسم ، در اسم و ماهیت نوعیة خود مساوی با کل باشد. عناصر اربعه به این معنی نیز بسیط است (زنوزی ، همانجا).
در مقابل بسیط ، مرکب بر جسمی که از اجسام مختلفة الطبایع ترکیب یافته اطلاق می شود، مانند موالید سه گانه : حیوان ، نبات و معدن ، که از ترکیب عناصر اربعه با یکدیگر به وجود می آیند (ابن سینا، ١٩٨٠، ص ٣٢؛ شهرزوری ، ص ٤٥٣؛ صدرالدین شیرازی ، ١٣١٣، ص ٣١ـ٣٣).
اجسام مرکب بر دو قسم اند: تام و ناقص . مرکب تام ، از ترکیب بسایط جسمانی (عناصراربعه ) پدیدمی آید و مدت دوام آن طولانی است ، مانند انواع معدن ، نبات و حیوان . مرکب ناقص ، از ترکیب بسایط جسمانی پدید می آید، اما مدت دوام آن کوتاه است ، مانند ابر، باران ، تگرگ و سایر اجسامی که در اصطلاح طبیعیات به کائنات جو موسوم شده اند (سبزواری ، ص ٢٧٢ـ ٢٧٣).
سهروردی (ج ٢، ص ١٨٧) به جای بسیط لفظ «فارِد» و به جای مرکب لفظ «مزدوج » را به کار برده است و اجسام را به فارد و مزدوج تقسیم کرده و گفته است که جسم فارد جسمی است که از دو برزخ * مختلف (به معنای مصطلح آن در حکمة الاشراق ) ترکیب نشده باشد، مانند افلاک و عناصر اربعه ؛ و جسم مزدوج جسمی است که از دو برزخ ( یا بیشتر ) ترکیب شده باشد، مانند موالید سه گانه .
قواعد کلی فلسفی دربارة بسیط و مرکب . در منابع فلسفی تعدادی قاعدة کلی دربارة بسیط و مرکب بیان شده است : الف ) «بسیط الحقیقةِ * کلُّ الاشیاءِ و لیس بشی ءٍ منها». ب ) «البسیطُ لایمکنُ أن یکونَ فاعلاً و قابلاً»، یعنی موجود بسیط هرگز نمی تواند هم فاعل و هم قابل باشد، زیرا فاعل از آن جهت که فاعل است با قابل از آن جهت که قابل است مغایرت دارد. پس چنانچه موجود بسیط هم فاعل و هم قابل باشد، اختلاف جهت و ترکیب در آن لازم می آید؛
و ترکّب و بساطت با هم منافات دارند و اگر برای دفع این مفسده فرض شود که شی ء از همان جهت که قابل است از همان جهت نیز فاعل باشد، چون فاعلیت و قابلیت با یکدیگر متقابل اند، اجتماع دو متقابل از جهت واحد لازم می آید، و این محال است (صدرالدین شیرازی ، ١٣٨٧، ج ٣، ص ٥؛
فیض کاشانی ، ص ٦٩). حکما در حلّ برخی مسائل به این قاعده استناد کرده و آن را معتبر دانسته اند. ابن سینا (١٤٠٤، ج ١، ص ٢٨١ـ٢٨٢)، فخررازی (ج ١، ص ٥١٥ـ٥١٧)، صدرالدین شیرازی (١٣٧٨، ج ٣، ص ٥) و فیض کاشانی (همانجا) از جمله کسانی اند که دربارة این قاعده بحث و در اثبات مفاد آن براهینی اقامه کرده اند.
ج ) «کُلُّ بسیطٍ لا قابِلَ لَه فهو لایعدم »، یعنی هر موجود بسیطی که قابل نداشته باشد، هرگز معدوم نمی شود. سهروردی (ج ٢، ص ٩٠) در اثبات بقای نفس ، مفاد این قاعده را در نظر داشته است . قطب الدین شیرازی در شرح و تقریر برهان سهروردی در این باب مفاد این قاعده را دلیلی بر اثبات بقای عقل و هیولا و هر موجود بسیط الذاتی دانسته است (١٣١٥، ص ٢٤٥). صدرالدین شیرازی (١٣٨٧، ج ٨، ص ٣٤٤) نیز در اثبات بقای نفس ناطقه به این قاعده استناد کرده و می گوید: هر چیزی که بسیط است قابلیت فنا نخواهد داشت ، زیرا ( با فرض بساطت آن ) اگر قابل فنا و نیستی باشد، ترکیب آن از قوة وجود و عدم و فعلیت وجودوعدم لازم می آید، واین خلاف فرض است .
د)«کّلُ بسیطٍ فی العقلِ بسیطٌ فی الخارجِ دونَ العکسِ»، یعنی هر چیزی که بسیط عقلی باشد، باید بسیط خارجی نیز باشد، زیرا امتناع ترکیب از جنس و فصل در چیزی ، مستلزم امتناع ترکیب از ماده و صورت در آن چیز است (همان ، ج ٦، ص ١٠٣؛
زنوزی ، ص ١١٠). عکس این قاعده به نحو کلی ، صدق نمی کند، زیرا ممکن است موجودی در خارج بسیط باشد اما در عقل بسیط نباشد، مانند مقولات نُه گانه عرضی که هر کدام در عقل دارای جنس و فصل اند، ولی ماده و صورت خارجی ندارند (صدرالدین شیرازی ، ج ٢، ص ٢٨، ج ٦، ص ١٠٣، تعلیقة سبزواری ، همانجا). البته توجه به این نکته لازم است که جنس و فصل در مقولات عرضی اعتباری است نه حقیقی ، زیرا اعراض در خارج بسیط اند و دارای ماده و صورت حقیقی نیستند و هر موجودی که در خارج ماده و صورت حقیقی نداشته باشد، جنس و فصل حقیقی هم نخواهد داشت (همان ، ج ٢، ص ٢٦). از این قاعده در اثبات بساطت واجب الوجود استفاده می شود (همان ، ج ٦، ص ١٠٣؛
زنوزی ، ص ١١٠ـ١١١).
منابع :
(١) غلامحسین ابراهیمی دینانی ، شعاع اندیشه و شهود در فلسفة سهروردی ، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٢) ابن رشد، تفسیر مابعدالطبیعة ، چاپ موریس بویژ، بیروت ١٩٧٣؛
(٣) ابن سینا، الاشارات والتنبیهات ، مع الشرح لِنصیرالدین طوسی و شرح الشرح لِقطب الدین رازی ، تهران ١٤٠٣؛
(٤) همو، الشفاء، الالهیات ، ج ١، چاپ ابراهیم مدکور، چاپ افست قم ١٤٠٤؛
(٥) همو، عیون الحکمة ، چاپ عبدالرحمن بدوی ، بیروت ١٩٨٠؛
(٦) اخوان الصفا، رسائل اخوان الصفاء و خُلاّ ن الوفاء ، بیروت ١٤٠٣/١٩٨٣؛
(٧) علی بن محمد جرجانی ، کتاب التعریفات ، بیروت ١٩٨٥؛
(٨) علی بن عبدالله زُنُوزی ، لمعات الهیة ، چاپ جلال الدین آشتیانی ، تهران ١٣٩٦/ ١٩٧٦؛
(٩) هادی بن مهدی سبزواری ، شرح منظومه ، چاپ سنگی تهران ١٢٩٨؛
(١٠) یحیی بن حبش سهروردی ، مجموعه مصنفات شیخ اشراق ، چاپ هنری کربین ، ج ٢: بخش ١، کتاب حکمة الاشراق ، تهران ١٣٥٥ ش ؛
(١١) محمدبن محمود شهرزوری ، شرح حکمة الاشراق ، چاپ حسین ضیائی تربتی ، تهران ١٣٧٢ ش ؛
(١٢) محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی ، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة ، قم ( تاریخ مقدمه ١٣٨٧ ) ؛
(١٣) همو، شرح الهدایة الاثیریة ، ( چاپ سنگی تهران ١٣١٣ ) ؛
(١٤) محمدبن عمر فخررازی ، کتاب مباحث المشرقیة فی علم الالهیات والطبیعیات ، قم ١٤١١؛
(١٥) محمدبن شاه مرتضی فیض کاشانی ، اصول المعارف ، چاپ جلال الدین آشتیانی ، قم ١٣٦٢ ش ؛
(١٦) محمودبن مسعود قطب الدین شیرازی ، درة التاج ، بخش ١، چاپ محمد مشکوة ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(١٧) همو، شرح حکمة الاشراق ، ( تهران ١٣١٥ ) ، چاپ افست قم ( بی تا. ) .
/ فاطمه فنا /