دانشنامه جهان اسلام - بنیاد دائرة المعارف اسلامی - الصفحة ١٢٠
بادنجان ، میوة خوراکی و معروف گیاهی ، سُلانُم مِلونگنا ، از خانوادة تاجریزیان .
واژه شناسی و تاریخچه . واژة بادنجان (و دیگر صورتهای قدیم و جدید آن ؛ مثلاً، باتنگان /پاتَنگان /بادِنگان ، و معرّب آن ، باذِنجان ) از واژة سنسکریت a ¤ gan ° tin ¦ va گرفته شده است (رجوع کنید به ترنر ، ش ١١٥٠٣). وجه تسمیه ای که حمزة اصفهانی برای بادِنگان ذکر کرده (به نقل ابوریحان بیرونی ، ص ٩٣-٩٤)، یعنی « باذ این گان أی بقیت هذه الروح »، ریشه شناسی عامیانه است . یکی دیگر از نامهای سنسکریتِ بادنجان gana ° van است که ظاهراً واژة سمنانی وَنْگُنَه / وَنگون و مازندرانی وینگوم ، هر دو به همان معنی ، از آن باز گرفته شده است .
گرچه ابن وَحشیّة کَلدانی (قرن چهارم ) در الفلاحة النَبَطیّة که ، به ادّعای خود (جزء ١، ص ٢)، از «کُتُب الکَسْدانییین » (کتابهای کلدانیان /آسوریان قدیم ) ترجمه کرده است ، می گوید که «بادنجان گیاهی فارسی ( =ایرانی ) است و در اصل از بلاد فارس ( = ایران ) ، به همة اقالیم زمین ( رفته است ) » (جزء ٥، ص ٢١). منشأ هندوستانی واژه های مذکور (و واژه های هند و آریایی دیگر؛ رجوع کنید به ترنر، همانجا) مؤید این گمانِ بیشتر گیاهشناسان است که انواع بادنجان خوراکی کنونی همه از اصل وحشی واحدی ، شاید سُلانُم اینسانُم ، در روزگاران قدیم در هند پدید آمده و از آنجا به ایران و دیگر نواحی خاورمیانه راه یافته است (رجوع کنید به واتسن ، ص ٧٠). از سوی دیگر، وجود چندین نام عربی قدیم برای بادنجان ــ آنْب / اَنَب ، وَغْد، مَغْد، حَدَق ، کَهْکَب ، حَیْصَل و غیره ــ که دو تای آنها، اَنَب و حَدَق ، گویا مستقیماً از نامهای هندی دیگری گرفته شده (رجوع کنید به ابوریحان بیرونی ، ص ٩٣-٩٤؛ ترجمة فارسی ، ج ١، ص ١١٤؛ واتسن ، ص ١٨٠، یادداشت ١٠) دالّ بر این است که «شاید این گیاه در روزگار پیش از اسلام مستقیماً از هند به جزیرة العرب رسیده باشد» (واتسن ، ص ٧٠). به هر تقدیر، حدیثهایی منسوب به پیامبراکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم دربارة منافع بادنجان وجود دارد (رجوع کنید به ابن قیّم جَوزیّة ( ٦٩١-٧٥١ ) ، ص ٣٤١) که هرچند صحّت آنها محل تردید باشد، از شهرت قدیم بادنجان نزد اعراب حکایت می کند. سکوت پزشکان و گیاهشناسان قدیم یونانی (بویژه تئوفراستوس ، دیسقوریدس و جالینوس ) دربارة بادنجان نیز حاکی از گسترش آن از شرق به غرب است .
الفلاحة النبطیّة ابن وحشیة حاوی قدیمترین و مشروحترین وصف بادنجان در دورة اسلامی است (جزء ٥، ص ٢٠-٣٣). وی ، علاوه بر ذکر شیوة کِشت بادنجان به روش کلدانیان قدیم ، همة خرافاتی را که نزد ایشان دربارة بادنجان وجود داشته است (مثلاً اینکه در کَون و خواص بادنجان دو سیّاره ، ماه و زُحل ، دخیل اند، یا این که بادنجان سه هزار سال غایب و سه هزار سال ظاهر می گردد) شرح داده است (نیز رجوع کنید به نویری ، ج ١١، ص ٤٣، که برخی از «اَسرار» مُعجزآسای «تولید» بادنجان را از اَسرار القَمَر ابن وحشیة نقل کرده است ).
انواع بادنجان . برخی از مؤلفان دورة اسلامی گونه هایی از بادنجان را می شناخته و ذکر کرده اند. مثلاً، ابن وحشیة که بادنجان را از گیاهانی دانسته که «بَر و بار و برگ و ریشة آنها خورده می شود» (جزء ٥، ص ٢٠)، به شش گونه که با یکدیگر در رنگ و شکل و «اَصل الزَرع » متفاوت ولی در مزه و طبع یکسان اند، اشاره کرده است (جزء ٥، ص ٢١). ابن العَوّامِ اِشبیلی در کتاب الفلاحة (اواخر قرن ششم ) چهار گونه را که در اندلس معروف بوده ، وصف کرده است : مَحلّی ، قُرطُبی ، مصری و شامی (به نقل واتسن ، ص ٧١). رشید الدین فضل اللّه همدانی (متوفی ٧١٨)، در ضمنِ شرح مفصّلی در بارة کِشت بادنجان (ص ١٨٣-١٨٧)، تفاوتهای گونه های بادنجان را از حیث شِکل (گِرد، دراز)، رنگ (سفید، سرخ ، بنفش و سبز)، مزه (شیرین ، تلخ و تیز) و غیره ناشی از اختلاف در آب و هوا و خاک و ارتفاع (از سطح دریا) دانسته است .شگفت آور اینکه می گوید (ص ١٨٦) در نواحی بسیار گرم ، مانند بصره و هُرموز و شوشتر، «درختِ ( = بوتة ) بادنجان خشک نشود... و چند سال ثمر دهد و ... درهرموز، درخت آن به مقدار درخت زردآلو و بزرگتر از آن ( رشد می کند ) » (بنا بر گیاهشناسی جدید، بوتة بادنجان گیاهی یکساله است و معمولاً به بلندی ٦٠-٨٠ سانتیمتر و گاهی یک به متر می رسد؛ رجوع کنید به طباطبائی ، ج ١، ص ٣٩٠). ابونصری هِرَوی (قرن دهم ) سه گونة ایرانی (؟) آن را ذکر کرده است (ص ١٤٢): «رسمی و سمرقندی ، گِرد؛ سبزواری (مشهور به شیر بادنجان )، سفید؛ و مکه (؟)، سفید و بلند.» عَقیلی خراسانی در مخزن الادویة (تألیف ١١٨٥ در هند) به تفصیل دو نوع را وصف کرده : «بستانی » (= کاشته شده )، یگانه نوعی که مصرف دوایی و غذایی دارد (ص ١٩٩-٢٠١)؛ «بَرّی » (= خودرو، وحشی )، با دو نام هندی ، که ، بنابر وصفِ عقیلی مثلاً، «ثمر آن به قدر زیتون یا گِردکان و خاردار و ... طعم آن بسیار تیز ...؛ در خامی سبز و بعد از رسیدن ، زرد» (ص ٢٠١)، شاید همان نوع وحشی مذکور باشد (نام یونانی این نوع برّی در متن چاپی عقیلی ( ص ١٠١٥ ) کَسظنثون آمده ، که تصحیفی است از کَسَنْتیون ( تحفة الاحباب ، ش ٢٣٥ ) یا کَصَنْثیون = عِرْصِم به لغت اهل یَمَن ( ابن البیطار، ج ٤، ص ٧٣؛ ج ٣، ص ١٢١ ) ؛ نام علمی آن ، کسنتیوم ستروماریم ؛ رجوع کنید به توضیحات رنو و کُلَن ، تحفة الاحباب ، ص ١٠٥، ش ٢٣٥). عقیلی فقط چند خاصیّت درمانی برای این نوع برّی ذکر کرده است (برای شرح بیشتردربارة کصنثیون رجوع کنید به ابن البیطار، ج ٤، ص ٧٣).
پزشکی سنّتی . حکمای دورة اسلامی دربارة «طبع » (یا مزاج ) و «اَفعال » بادنجان اختلاف نموده اند. مثلاً، به عقیدة پزشک عیسوی (؟) ایرانی ، ماسَرْجویَه / ماسَرجیسِ جُندیشاپوری (قرن دوّم ـ سوّم ؛ غالباً او را با حکیمِ همنام قدیمتر او، ماسرجویة بَصْری خلط کرده اند؛ رجوع کنید به سِزگین ، ج ٣، ص ٢٠٦، ٢٢٤)، بادنجان «سَرد» است (به نقل ابن سینا، کتاب دوّم ، ج ١، ص ٢٧٢) ولی به عقیدة یوحنّا/یحیی بن ماسُویَه (متوفی ٢٤٣؛ به نقل هروی ، ص ٤٧) و ابن سینا (همانجا)، «گرم و خشک در درجة دوّم ». به گفتة هروی (ص ٤٦)، بادنجان دو مزاج متضاد دارد، یکی گرم و تیز و لطیف ، و دیگری سرد و خشک ، و هریک از این دو هم «مختلف است بر حدّ تازگی و کُهنیِ» بادنجان : «هر چه کُهنتر گرمتر و خشکتر، و آن که تازه تر است سردتر». این اختلاف نظرها ظاهراً ناشی از کمّیت مادّة شبه قلیایی سمّی تند و تیز و تلخِ سُلانین در بادنجان است که مقدار آن به حسب گونه های بادنجان ، اندازة تازگی و کُهنگی و نیز خامی یا پختگی آنها تفاوت می کند (رجوع کنید به گزارش ابن وحشیة ، جزء ٥، ص ٣٣، که خوردن بادنجان خام چه بسا سبب مرگ ناگهانی می شود؛ نیز رجوع کنید به ابن سینا، همانجا، که با بیانِ «بادنجان کهنه ، مزاج و مزة قلیا را دارد»، وجود سُلانین را در بادنجان پیشگویی کرده است ). مضارّ و عوارض گوناگونی که حکمای قدیم برای بادنجان ذکر کرده اند ناشی از مزاجهای متضاد آن است ـ عوارضی چون تولید خون «سیاه و گرم » که مورث بیماریهای سوداوی ، قوباء ، بواسیر و چشمْدرد می شود (رازی ، به نقل ابن البیطار، ج ١، ص ٨٠)؛ «سوزانیدن » خون ، تولید خون «تیز و سوداوی »، که مورث کَلَف (=لک وپیس ، ککمک )، بَهَقِ سیاه (و، درنتیجه ، زشتی گونة روی مردم )، جذام ، سرطان ، گرفتگی در همة رگها، و غیره می شود (هروی ، ص ٤٧)؛ ایجاد بُثور (=جوش ) در دهان ، سَر درد، سرگیجه ، گرفتگی در جگر و سپرز (ابن سینا، همانجا). هروی می افزاید (همانجا) که بادنجان «غذایی است عَجَب که ضرر ( خود را ) زود پدید نیارد الاّ دیر».
مع ذلک ، منافع درمانی چندی نیز برای بادنجان ذکر کرده اند، مثلاً: بادنجانِ «مَشوی » (= در روغن سرخ شده ) برای معده ای که خوراک را بر می گرداند سودمند است ؛ بادنجان جوشانیده و سپس با روغن و سرکه و بادامْ سرخ شده گرفتگیهای جگر و سپرز را می گشاید (رازی ، به نقل ابن البیطار، همانجا)؛ ضمادِ خاکستر بادنجانِ سوختة آمیخته به سرکه بر زگیل ، زگیل را از میان می بَرَد (مؤلفی که نامش ذکر نشده ، به نقل ابن البیطار، همانجا). از تنی چند از أئمة شیعه علیهم السلام نیز احمد بن محمد بَرقی (متوفی ٢٧٤ یا ٢٨٠) احادیثی در منافع بادنجان روایت کرده است (ص ٥٢٥-٥٢٦)، مثلاً: «کُلوا الباذنجان فإنّه یُذهِب الداءَ، و لاداءَ لَه » یا «... فإنّه جیّدٌ لِلْمِرّة السوداء» (امام جعفر صادق علیه السلام )؛ «... فإنّه حارّ فی وَقت الحَرارة و باردٌ فی وقت البُرودة ... جَیّدٌ عَلی کلِّ حالٍ » (امام علی نقی علیه السلام ؛ نیز رجوع کنید به مجلسی ، ص ٥٤، و مؤلف طبّ الصادق ، ص ١٢٣).
برای دفع مضار مذکورِ بادنجان (درواقع ، برای رفع یا کاهش سُلانینِ آن )، برخی از حکماء تدابیری برای آماده سازی و طبخ بادنجان توصیه کرده اند، که ظاهراً قدیمترین آنها از آنِ ابن ماسویه است (به نقل ابن البیطار، ج ١، ص ٨٠): «بهترین طرز استعمال بادنجان این است که آن را پوست بکَنَند، بشکافند و اندرون آن به نمک بیانبارند، و مدت مدیدی آن را در آب سرد بگذارند. سپس این آب را دور بریزند و این کار را چند بار تکرار کنند. آنگاه بادنجان را بجوشانند و سپس با گوشت برّه ، بزغاله یا مرغ بپزند (برای صورتهای کمابیش مشابه این دستور رجوع کنید به منقولات ابن البیطار از چند حکیم دیگر، بویژه رازی و شریفِ ادریسی ( ٤٩٣-٥٦٠ ) ، ج ١، ص ٨٠-٨١؛ نیز رجوع کنید به هروی ، ص ٤٧). اسماعیل جُرجانی (متوفی ٥٣١) پادزهرِ مسمومیّت حاصل از بادنجان را خوردن «گوشتِ فربه و فَلَنجمشک و سِرکه و سَداب » ذکر کرده است (ص ٥٨٧).
در آشپزی سنّتی . خوراکهای متعددی که جزء اصلی یا یکی از اجزای آنها بادنجان است در کتابهای طباخی قدیم و جدید دورة اسلامی مذکور است . ابن سیّار در کتاب الطبیخ (ص ١١٥)، که یکی از قدیمترین کتابهای پخت و پز به عربی است (تألیف آن احتمالاً در نیمة دوّم قرن چهارم )، سه گونه خوراکِ «بادنجانِ مَحْشیّ» (لفظاً به معنای دُلمة بادنجان ، ولی وصف آن با دُلمه به معنای کنونی تفاوت دارد ) به نقل از مؤلف قدیمتری به نام (ابراهیم ) بن مَهدی (ظاهراً= ابراهیم بن المهدی ، برادر ناتنی هارون الرشید و مؤلف کتاب الطبیخ )، دو خوراک موسوم به «باذنجان بوران » (ص ١١٥-١١٦؛ شباهتی به بورانیِ بادنجان به معنای امروزة آن ندارد) و خوراک دیگری موسوم به «بادنجان مَمْقور» (؟؛ ص ١١٦) وصف کرده است . ابداع خوراکی که از بادنجانِ « مَقْلُوّ » (= در روغن سرخ شده ، برشته / تنوری ؟) را برخی (مثلاً ابوریحان بیرونی ، ١٣٧٠ ش ، ص ٩٤) به «بوران بِنت اَبَرویز (=بوران دخت ، دختر خسرو پرویز، ملکة ساسانی ( ٦٢٩-٦٣٠ م ) ) و خوراکی به نام «بورانیّة » را به بوران ، دختر حسن بن سهل و زن مأمون ، خلیفة عباسی ، نسبت داده اند (صفی پوری ، ذیل همین واژه ).
در دورة صفوی (٩٠٧-١٥٠٢)، محمّد علی باوَرچیِ ( آشپز، طبّاخِ ) بغدادی بادنجان را به عنوان یکی از اجزای دو گونه «آش سُماق » (ص ٨٢-٨٦) و «قلعه بورانی » (ص ١٥٤) و نوراللّه (آشپز شاه عباس اوّل ) به عنوان جزء اصلی دو خوراک ـ «دولمة بادنجان » (ص ٢٣٨-٢٣٩) و «بورانی بادنجان » (ص ٢٣٨) ـ ذکر کرده اند (مفهوم «بورانی » در قدیم ( «هر قلیه که او را سیر و ماست داخل کنند»؛ باورچی بغدادی ، ص ١٥٤ ) با مفهوم کنونی آن تفاوت داشته است ). در دورة قاجاریه ، علی اکبرخان (آشپز باشی ناصرالدین شاه ) موارد استعمال بیشتری برای بادنجان ذکر کرده است ( سفرة اطعمه ، تألیف در ١٣٠١): به عنوان یکی از اجزای دو گونه «آشِ دَرهم جوش » (ص ٣٣) و به عنوان جزء اصلیِ «فسوجنِ بادنجان » (ص ٢٠)، «مُسمّنِ بادنجان » (ص ٢٣)، دو گونه «کوکوی بادنجان » (ص ٢٩-٣١)، «بورانی بادنجان » (ص ٤٦)، «یَتیمچه » (ص ٥٤)، «مربّای بادنجان » (ص ٦٠)، ترشیِ «بادنجان لیت » (ص ٦٦-٦٧)، «بادنجانْ کشک » (ص ٥٧)، «قلیة بادنجان » (ص ٣٩-٤٠) و جزاینها امروزه در ایران خوراکهای عمومی یا محلّی بسیاری هست که بادنجان یا جزء اصلی آنهاست ــ مانند خورش ، دلمه ، کوکو، هلیمِ بادنجان ، «میرزا قاسمی » و «کالِ کباب » (دو نانخورش گیلانی )، و ترشیِ لیته ــ یا یکی از اجزای اصلی آنها، مانند طاسْ کباب .
در علوم خَفیّه . بادنجان ، علاوه بر «خواص » اسرارآمیزی که در الفلاحة النبطیة برای آن ذکر شده (رجوع کنید به سطور بالا)، در کیمیاگری و جادوگری نیزبه کار می رفته است (برای توضیحات رجوع کنید به انطاکی ( متوفی ١٠٠٨ ) ، ج ١، ص ٥٩؛ حکیم مؤمن ، ص ١٣٤)، مثلاً: «اگر، وقتی که قَمَر در ( بُرجِ ) عقرب باشد، شکل جانور درنده ای را بر رویِ ( پوستِ ) بادنجان نقش کنند ( و آن بادنجان را با خود داشته باشند؟ ) ، این ( نیرنگ ) مورثِ دلیری و ( تواناییِ ) رویارویی با پادشاهان و جانوارن سمّی مانند مار می شود» (حکیم مؤمن ، همانجا).
در ادبیات . در ادب فارسی برخی از شاعران از بادنجان به عنوان میوه ای خوراکی و، بویژه ، در تشبیهاتی هجوآمیز یاد کرده اند (برای مثالها رجوع کنید به دهخدا، ذیل بادنجان ، بادنگان و باتنگان )، اما در شعر عرب ، وصفهای مشروحی در مدح و ذمّ آن می توان یافت (مثلاً رجوع کنید به ابوریحان بیرونی ، ١٣٧٠ ش ، ص ٩٤؛ نویری ، ج ١١، ص ٤٥).
منابع :
(١) علی اکبربن مهدی آشپزباشی ، سفرة اطعمه ، تهران ١٣٥٣ ش ؛
(٢) ابن بیطار، الجامع لمفردات الادویة والاغذیة ، بولاق ١٢٩١؛
(٣) ابن سیار ورّاق ، کتاب الطبیخ ، چاپ کای اورنبری و سحبان مروه ، هلسینکی (فنلاند) ١٩٨٧؛
(٤) ابن سینا، کتاب القانون فی الطب ، بولاق ١٢٩٤؛
(٥) ابن قیّم جوزیّه ، الطب النبوی ، چاپ عبد المعطی امین قلعجی ، قاهره ١٤٠٢/١٩٨٢؛
(٦) محمدبن احمد ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنة فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران ١٣٧٠ ش ؛
(٧) ترجمة فارسی نیمه اول قرن هشتم هجری از ابوبکربن علی بن عثمان کاسانی ، چاپ منوچهر ستوده و ایرج افشار، تهران ١٣٥٨ ش ؛
(٨) قاسم بن یوسف ابونصری هروی ، ارشاد الزراعة ، چاپ محمد مشیری ، تهران ١٣٤٦ ش ؛
(٩) داودبن عمر انطاکی ، تذکرة اولی الالباب والجامع للعجب العجاب ، قاهره ١٣٠٨ـ ١٣٠٩؛
(١٠) محمد علی بن بوداق باورچی بغدادی ، کارنامه در باب طباخی و صنعت آن در کارنامه و مادة الحیوة : متن دو رساله در آشپزی از دورة صفوی ، چاپ ایرج افشار، تهران ١٣٦٠ ش ؛
(١١) احمدبن محمد برقی ، کتاب المحاسن ، چاپ جلال الدین حسینی ، قم ( تاریخ مقدمه ١٣٣١ ش ) ؛
(١٢) تحفة الاحباب فی ماهیة النبات والاعشاب ، مع ترجمة بالفرنساویة و حل مشکلاته لرنو و کلن ، پاریس ١٩٣٤؛
اسماعیل بن حسن جرجانی ، کتاب الاغراض الطبیة والمباحث العلائیة ، عکس نسخة مکتوب در سال ٧٨٩ هجری محفوظ در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران ، تهران
(١٣) ١٣٤٥ش ؛
(١٤) محمد مؤمن بن محمد زمان حکیم مؤمن ، تحفة حکیم مؤمن ، تهران ( تاریخ مقدمه ١٤٠٢ ) ؛
(١٥) محمد خلیلی ، طب الصادق ، ترجمه و شرح از نصیرالدین امیر صادقی تهرانی ، تهران ( بی تا. ) ؛
(١٦) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران ١٣٢٥ـ١٣٦١ ش ؛
(١٧) رشیدالدین فضل اللّه ، آثار و احیاء ، چاپ منوچهر ستوده و ایرج افشار، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(١٨) عبدالرحیم صفی پور، منتهی الارب فی لغة العرب ، چاپ سنگی تهران ١٢٩٧ـ ١٢٩٨، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(١٩) محمد طباطبائی ، کشاورزی کاربردی ، ج ١: گیاهان زراعتهای بزرگ ، تهران ١٣٦٥ ش ؛
(٢٠) محمد حسین بن محمد هادی عقیلی خراسانی ، مخزن الادویه ، کلکته ١٨٤٤، چاپ افست تهران ١٣٧١ش ؛
(٢١) الفلاحة النبطیة ، ترجمة ابی بکربن وحشیة ، طبع بالتصویر عن محظوطة احمد الثالث ١٩٨٩، مکتبة طوب قابوسرای فی استانبول ، چاپ فواد سزگین ، فرانکفورت ١٤٠٥/١٩٨٤؛
(٢٢) محمدباقربن محمدتقی مجلسی ، حلیة المتقین ، تهران ١٣٦٢ ش ؛
(٢٣) نوراللّه ، مادة الحیوة : رساله در علم طباخی ، در کارنامه و مادة الحیوة : متن دو رساله در آشپزی از دورة صفوی ، چاپ ایرج افشار، تهران ١٣٦٠ ش ؛
(٢٤) احمدبن عبدالوهاب نویری ، نهایة الارب فی فنون الادب ، قاهره ( بی تا. ) ؛
(٢٥) موفق بن علی هروی ، الابنیه عن حقایق الادویه ، چاپ احمد بهمنیار و حسین محبوبی اردکانی ، تهران ١٣٤٦ ش ؛
(٢٦) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums , Band III: Medizin, Pharmazie, Zoologie, Tieheikunde bis ca. ٤٣٠ H ;
(٢٧) Leiden ١٩٧٠;
(٢٨) R.L. Turner, Acomparative dictionary of the Indo-Aryan languages , London ١٩٧٣;
(٢٩) Andrew M. Watson, Agricultural innovation in the early Islamic world , Cambridge ١٩٨٣.
/ هوشنگ اعلم /
بادنجان سلطان روملو رجوع کنید به روملو
بادورَیا ، ولایتی قدیمی ، در قسمت جنوبی نهر عیسی ، در جنوب طسوج قَطْرَبُّل و در مغرب بغداد. از مراکز مهم کشت گندم در عراق به شمار می آمد و مرکز آن حَضرَة بود.
در تقسیمات کشوری ساسانیان ، یکی از چهار طسوج اِستان شاذقباد بود که در دوره اسلامی آن را «استان العال » می نامیدند (ابن فقیه ، ص ١٩٩). به نوشته ابن خرداذبه (ص ٧، ٩) و قدامة بن جعفر (ص ٢٣٥، ٢٣٧) و مقدسی (ص ١١٩)، یکی از طسوجهای قسمت غربی دجله بود و چهارده رستاق داشت . در قرن هفتم نیز جزو کورة نهر عیسی بن علی شمرده می شد. به گفتة یاقوت حموی (ج ١، ص ٤٦٠)، به سبب داد و ستدهای گوناگون در بادوریا، کسی که عهده دار نویسندگی بود، عهده دار دیوان خراج نیز می شد و می توانست وزارت را هم بر عهده گیرد. امیران ، وزیران ، سران لشکر، نویسندگان ، اشراف و توده مردم آنجا به سوداگری اشتغال داشتند، ازینرو شخصی که معاملات زیرنظر وی بود و دشواریهای آن را بر طرف می کرد امور بزرگتری را هم به عهده می گرفت . به نوشته بلاذری ، در ١٤ هجری ، مسلمانان پس از عبور از نهر سُورا، به بادوریا آمدند (ص ٣٥٥ـ٣٥٦). علی بن ابیطالب علیه السّلام نیز حکومت استان عالی ( = استان العال ، شامل بادوریا ) را به ابوحسّان بَکری واگذاشت (ابن مزاحم ، ص ٢٥). در ٤٣، گروهی از موالی عجم ( احتمالاً ایرانیان ) که زیر فرمان ابوعلی از اهالی کوفه بودند، خروج کردند. در پی آن والی عراق ، مُغیره ، مردی از قبیله بَجیلَةْ، را برای سکوب آنان فرستاد و در بادوریا میان آنان جنگی در گرفت (یعقوبی ، ج ٢، ص ٢٢١). در ٦٨، مصُعَب بن زُبیر، والی بصره ، سیف بن هانی مرادی را نزد عبیداللّه بن حُرّ جُعفی ، که خروج کرده بود، فرستاد و به او پیشنهاد کرد که اگر فرمانبردار و مطیع باشد، مالیات بادوریا و املاک دیگر را به او خواهد داد، امّا حر نپذیرفت (ابن اثیر، ج ٤، ص ٢٨١، ٢٩١). در روزگار امین (حک : ١٩٣ـ ١٩٨). در حضرة صورتی به دست آمد که طبق آن عایدات طسوج بادوریا ٥٠٠،٣ کُر گندم (به نوشته هینس ، ص ٦٩: یک کُر گندم معادل ٩٢٥،٢ کیلوگرم )، و ٠٠٠،٤ کُر جو و یک ملیون درهم بوده است (قدامة بن جعفر، ص ٢٣٦-٢٣٧). در ٢٧٥، موفق ، برادر معتمد عباسی ، سردار خود طایی را، که شرطة بغداد بود، به بند کشید و اموال او را، که در کوفه و سواد و پیرامون جادة خراسان و سامرا قرار داشت و مشتمل بر خراج بادوریا و قطربل و مَسکَن نیز بود، ضبط کرد (ابن اثیر، ج ٧، ص ٤٢٩، ٤٣٢). حمزه اصفهانی (ص ١٨٩) می گوید: «در ٩ رمضان ٣١٦، مردمان قصربن هُبَیره به بغداد درآمدند و در بازارها فریاد کشیدند و مردم را برانگیختند و از باز شدن دکانها ممانعت کردند. گروهی از عامه نیز بدیشان پیوستند و به مستغلی ، که روبروی اقامتگاه سلطان بود، روی نموده آن را سوزانیدند، و قُبه ای نیز در همانجا ویران ساختند و با سلطان در سخن درشتی کردند و با نسبتهای دروغ او را ندا زدند، از آنجا به سوی دیوان «بادوریا» آمدند و همه دفاتر حساب را که از آغاز خلافت عباسیان در آنجا بود، سوزانیدند».
منابع :
(٣٠) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ١٩٦٥-١٩٦٦؛
(٣١) ابن خرداذبه ، کتاب مسالک و الممالک ، چاپ دخویه ، لیدن ١٩٦٧؛
(٣٢) ابن فقیه ، مختصر کتاب البلدان ، چاپ دخویه ، لیدن ١٨٨٥، چاپ افست بغداد ١٩٦٢؛
(٣٣) ابن مزاحم ، پیکار صفین ، چاپ عبدالسلام محمدهارون ، ترجمه پرویز اتابکی ، تهران ١٣٦٦ ش ؛
(٣٤) احمدبن یحیی بلاذری ، فتوح البلدان ، چاپ عبدالله انیس طباع و عمرانیس طباع ، بیروت ١٤٠٧/١٩٨٧؛
(٣٥) حمزة بن حسن حمزة اصفهانی ، تاریخ پیامبران و شاهان ، ترجمة جعفر شعار، تهران ١٣٤٦ ش ؛
(٣٦) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج ، چاپ دخویه ، لیدن ١٩٦٧؛
(٣٧) محمدبن احمد مقدسی ، کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم ، چاپ دخویه ، لیدن ١٩٦٧؛
(٣٨) والترهینتس ، اوزان و مقیاسها در اسلام ، ترجمه و حواشی غلامرضا ورهرام ، تهران ١٣٦٨ ش ؛
(٣٩) یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ ووستنفلد، لایپزیگ ١٨٦٦-١٨٧٣، چاپ افست تهران ١٩٦٥؛
(٤٠) احمدبن اسحاق یعقوبی ، تاریخ الیعقوبی ، بیروت ( بی تا. ) .
/ حسین قرچانلو /