شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٢١٧ - ٢٤٢٤ املك عليك هواك و شجى نفسك فان شجى النفس الانصاف منها فيما احبت و كرهت
اين است كه شكر كن كسى را كه انعام كند بر تو و دليل اين كه انعام كن بر كسى كه شكر كرده باشد ترا مذكور نيست و بظهور حواله شده زيرا كه او بسبب شكر كردن نعمت سابق مستحق اين گردد كه نعمت ديگر باو داده شود چنانكه حق تعالى فرموده كه اگر شكر كنيد هر آينه زياد ميكنم از براى شما نعمت را.
٢٤٢٤ املك عليك هواك و شجى نفسك فان شجى النفس الانصاف منها فيما احبت و كرهت.
مالك شو بر خود خواهش خود و غصه نفس خود را، پس بدرستى كه غصه نفس داد خواستن است از او در آنچه دوست دارد و ناخوش دارد يعنى مالك شو بر رغم نفس خود و ضرر رساننده باو هوا و خواهش خود را و غصه نفس خود را و مراد به «مالك شدن نفس خواهش خود را» اين است كه آن را مغلوب و فرمانبردار خود كند و آنرا مسلط بر خود نسازد، و به «مالك شدن غصه نفس» اين است كه تحصيل كند امرى را كه سبب آن گردد و آن چنانكه فرمودهاند اين است كه انصاف بياورد نفس و عدل بورزد در آنچه دوست مىدارد و ناخوش مىدارد يعنى در هر امرى خواه دوست دارد آن را و خواه ناخوش دارد و «بودن اين معنى سبب غصه نفس» باعتبار اين است كه هر گاه امرى را دوست دارد و انصاف و عدل در ترك آن باشد و انصاف ورزد و ترك كند آنرا سبب غصه نفس گردد و هرگاه امرى را ناخوش دارد و عدل در فعل آن باشد و عدل كند و بكند آن را سبب غصه نفس گردد، يا مراد اين است كه انصاف كند در هر باب خواه باعث امرى شود كه او دوست دارد و خواه باعث امرى شود كه او ناخوش دارد و «بودن اين سبب غصه نفس» باعتبار جزو دوم است و اصل «غصه» چنانكه قبل از اين مذكور شد چيزى است كه در گلو ماند مثل استخوان و مانند آن و شايع شده استعمال آن در حزن و اندوه زيرا كه آنها بمنزله چيزىاند كه در گلو مانده باشد و پوشيده نيست كه مالك شدن اين دو امر بمعنى مذكور هر دو محض نفع نفس است و باعث