ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٨١ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
فاطمه خواهر ابو على رودبارى گويد از زيتونه خادمه ابو الحسين نورى شنيدم و اين زيتونه خدمت ابو حمزه و جنيد و جمله بزرگان كرده بود و از جمله اولياء بود و گفت روزى سرد بود، نورى را گفتم چه ميخورى گفت نان و شير، بياوردم و پيش او بنهادم، او بر كنار آتش نشسته بود و پيش او انگشت بود، بدست برميگرفت و بر آتش مىنهاد. دست او از آن سياه شده بود و شير كه در پيش او نهاده بود از آن سياه مىشد[١] من با خويشتن گفتم چه بشحشماند[٢] اولياء تو، خداوندا در ميان ايشان يكى پاكيزه نيست پس بيرون آمدم از نزديك او، زنى در من آويخت، گفت رزمه جامه از آن من بدزديدى، مرا بدر شحنه بردند، خواستند كه مرا چوب زنند نورى را خبر دادند از آن، بيامد مرد شحنه را گفت او را رنجه مدار كه او وليّه است از اولياء خداى تعالى مرد شحنه گفت چگونه كنم و اين زن دعوى ميكند، درين بوديم كه كنيزكى بيامد و آن رزمه جامه بياورد. باز آن زن دادم نورى او را برگرفت و باز خانه آورد و گفت ديگر سخن در حقّ اولياء خدا گوئى گفتم توبه كردم.
خير النسّاج گويد از خوّاص شنيدم كه اندر سفرى بودم، تشنه شدم چنانك از تشنگى بيفتادم، كسى ديدم كه آب بر روى من همىزد. و چشم باز كردم، مردى ديدم نيكوروى، بر اسبى خنگ نشسته، مرا آب داد و گفت كه بر پس اسب من نشين و من بحجاز بودم، اندكى روز بگذشت گفت مرا، چه بينى گفتم مدينه را مىبينم گفت فروآى و پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم از من سلام گوى و بگو كه خضر سلامت ميكرد.
مظفّر جصّاص گويد كه من و نصر خرّاط، شبى در جائى بوديم و بمذاكره
[١] - متن عربى: فاخذ يأكل الخبز و اللبن يسيل على يده و عليها سواد الفحم. نان خوردن آغاز كرد و شير بر دست او كه سياهى ذغال بر آن پيدا بود روان مىشد.
[٢] - چنين است در اصل. متن عربى: ما اقذر اوليائك يا رب. چه پلشت و ناپاكيزهاند اولياء تو اى پروردگار.