ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٧٧ - باب پنجاهم در شوق
بنده گريخته را باز درگاه من آرى نام تو اندر لوح محفوظ از جمله اسپهسلاران[١] اثبات كنم.
گويند كه پيرزنى را يكى از خويشان از سفر بازآمد[٢] و قوم خانه همه[٣] شادى ميكردند و [آن] پيرزن ميگريست او را گفتند چرا مىگريى گفت بازآمدن اين جوان [باز خانه[٤]] مرا ياد داده است ببازگشتن بخداى تعالى[٥].
ابن عطا را از شوق پرسيدند گفت سوختن دل و جگر[٦] بود و زبانه زدن آتش درو[٧] و پاره [پاره[٨]] شدن جگر [بود[٩]].
پرسيدهاند[١٠] كه شوق برتر، يا محبّت گفت محبّت زيرا كه شوق از وى خيزد.
بعضى گفتهاند شوق آتشى بود كه از جگر بدر آيد، از فرقت ظاهر شود[١١] [چون ديدار حاصل شد بنشيند و چون غالب بر اسرار، مشاهدت محبوب بود شوق را آنجا راه نبود[١٢]].
كسى را گفتند بديدار او مشتاق هستى[١٣] گفت [نه[١٤]] شوق بكسى بود كه غايب بود، وى [هميشه] حاضر است.
از استاد ابو على شنيدم [رحمه اللّه] اندر تفسير اين آية[١٥] و عجلت
[١] - مب: در جمله مجتهدان. متن عربى: اثبتك فى اللوح المحفوظ جهبذا.
[٢] - مب: پيرزنى بود يكى از خويشان او از سفر بازآمده بود.
[٣] - مب: قوم وى.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: مرا ياد داد آن روز كى ما بنزديك خداى شويم.
[٦] - مب: احشا.
[٧] - مب: در دل.
[٨] - مب: ندارد.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠]- مب: ويرا پرسيدند.
[١١] - مب: كسى را پرسيدند از شوق گفت لهبى بود كه ميان احشا پديد آيد.
[١٢] - مب: ندارد.
[١٣] - مب: يكى را ازيشان پرسيدند گفتند هيچ مشتاق باشى بديدار دوست.
[١٤] - مب: ندارد.
[١٥] - مب: كى گفت در معنى اين آيت.