ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤١٠ - باب سى و هفتم در جود و سخا
و چهارصد درم بياورد و بوى داد و مرد اندر گريستن ايستاد زن وى[١] گفت چون[٢] مرادت نبود چرا بهانه نياوردى[٣] گفت نه از اندوه سيم مىگريم از آن ميگريم تا چرا حال وى نپرسيده بودم تا او را خود آن نبايستى گفت[٤].
مطرّف بن الشّخير گفتى[٥] چون كسى را حاجتى باشد بمن، بر جائى نويسد كه مرا كراهيت آيد كه اندر روى[٦] او اثر ذلّ حاجت بينم.
گويند كسى خواست كه عبد اللّه[٧] عبّاس [را] [رضى اللّه عنه] خجل كند كه ويرا بازو ستيزه بود[٨] نزديك محتشمان شهر آمد و گفت[٩] عبد اللّه عبّاس ميگويد كه امروز رنجى برگيريد و بنزديك ما آئيد تا چاشت آنجا خوريد مردمان آمدند چندانك سراى پر برآمد عبد اللّه گفت اين چيست گفتند فلان كس چنين گفت اندر وقت كس فرستاد تا ميوه خريدند و نان و طعام بياوردند و مردمانرا بخورانيدند چون فارغ شدند وكيلان را گفت هر روز اين بتوان ساخت از مال من، گفتند توان، گفت هر روز بايد كه اين مردم وقت چاشت اينجا باشند[١٠].
[١] - مب: و در خانه رفت مىگريست زنش.
[٢] - مب: اگر.
[٣] - مب: دادى.
[٤] - مب: كى چرا از كار او غافل بودم تا او را بر من سؤال بايست كردن.
[٥] - مب: گويد.
[٦] - مب: كى من كراهيت دارم كى بر روى كسى.
[٧] - متن عربى، نسخه بغداد: عبيد اللّه.
[٨]- مب: و او را زيارتى( ظ: زيانى) كند كى با وى ستيزه داشت.
[٩] - مب: مدينه شد و هر كسى را گفت.
[١٠] - مب: ابن عباس مىگويد امروز چاشت بنزديك من خوريد چون زمانى بود سرايش پر مردم گشت عبد اللّه گفت اين چيست گفتند فلان كس چنين گفته است در وقت فرمود تا ميوه خربزه و نان بياوردند و خوردنيها پختند و مردمانرا طعام دادند چون از خوردن فارغ شدند وكيلان خويش را گفت هر روز ما را چنين تواند بود گفتند تواند بود گفت بمردم گوييد هر روز چاشت پيش ما خورند.