ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤٤٥ - باب چهلم در دعا
كردى[١]، وى اندر زمين نگريست، هرچه سنگ ريزه بود همه گوهر شد شاگردانرا گفت آنكس كه او را اين دهند مال يعقوب چه حاجت باشد او را[٢].
صالح المرّى[٣] بسيار گفتى هركه پيوسته درى[٤] كوبد زود بود[٥] كه [آنرا[٦]] بازگشايند [رابعه گفت تا كى گوئى اين در بسته است باز خواهند گشاد كى بسته بود[٧]] صالح گفت پيرى جاهل و زنى دانا[٨].
سرى گويد در پيش معروف كرخى بودم[٩]، مردى برخاست و گفت يا با محفوظ دعا كن كه كيسه از من دزديدهاند، هزار دينار[١٠] تا خداى تعالى بازدهد مرد خاموش شد آنگاه معاودت كرد، و خاموش شد، سديگربار معاودت كرد[١١] معروف گفت چه گويم با خداى عزّ و جلّ گويم آنچه از پيغمبران و اصفياء خويش بازداشتى بازوده[١٢] مرد گفت [آخر] دعا كن معروف گفت يا رب هرچه او را به باشد تو او را بده[١٣].
[١] - مب: چرا قبول نكردى و بر درويشان تفرقه نكردى.
[٢] - مب: سهل گفت نگه در زمين كنيد چندانك زمين بود همه سنگ جواهر شد گفت آنرا كى با خداى تعالى حال چنين بود بمال يعقوب ليث چه كند. اصل: مطابق متن عربى است.
[٣] - مب: مرى.
[٤] - مب: هر كى در وى.
[٥] - مب: باشد.
[٦] - مب: ندارد.
[٧] - مب: ندارد.
[٨] - مب: زنى عالمه و مردى جاهل.
[٩]- مب: شدم.
[١٠] - مب: از آن من هزار دينار در وى بدزديدند.
[١١] - مب: معروف تغافل زد دو سه بار بازگفت. اصل: مطابق متن عربى است.
[١٢] - مب: چه كنم فرا خداى گويم آنچ از انبيا و اصفيا بازگرفتى بدو ده.
[١٣] - مب: هرچ ويرا بهتر باشد بدو ده.