ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٣١ - باب چهل و هفتم در احوال اين طايفه وقت بيرون شدن از دنيا
من بر وى افتاد مرا گفت كفايت نبود كه مرا بدوستى خويش مشغول بكرد تا مرا بيمار كرد چون نگاه كردم جان مىداد گفتم بگو لا اله الّا اللّه اين بيتها بگفت.
|
ايا من ليس لى منه |
و ان عذّبنى بدّ |
|
|
و يا من نال من قلبى |
منالا ما له حدّ] |
|
جنيد را گفتند بگو لا اله الّا اللّه گفت فراموش نكردهام تا باز يادش آرم.
جعفر نصير، بكران دينورى را پرسيد [كه وى خدمت شبلى كردى] كه چه ديدى از شبلى، گفت مرا گفت يك درم مظلمه در گردن من است و هزار درم از صاحبش بصدقه بدادم هيچچيز بر دل صعبتر از آن نيست پس گفت مرا طهارت ده او را طهارت دادم، تخليل محاسن او را فراموش كردم، زبانش كار نمىكرد، دست من بگرفت و ميان محاسن برآورد و جان بداد[١]. جعفر بگريست و گفت چتوان گفت اندر مردى كه تا آخر عمر وى از آداب شريعت يكى ازو[٢] فوت نشد.
مزيّن كبير گويد[٣] بمكّه بودم، حركتى اندر من فرا ديد آمد بيرون شدم تا بمدينه شوم[٤] چون بچاه ميمونه رسيدم جوانى [را] ديدم افتاده، بنزديك[٥] او شدم، اندر نزع بود وى[٦] را گفتم بگو لا اله الّا اللّه چشم بازكرد و اين بيت بگفت شعر:
|
انا ان متّ فالهوى حشو قلبى |
و بداء الهوى يموت الكرام. |
|
[١] - اصل: گفت مرا درمى مظالم است و هزاران صدقه بدادهام براى خداوند آن هيچيز نيست بر دل من گرانتر از آن پس مرا گفت تا ويرا طهارت دادم خلال محاسن وى فراموش كردم دست من بگرفت و محاسن را خلال كرد و آنگاه جان تسليم كرد.
[٢] - مب: در حق كسى كى يك ادب بآخر عمر از آداب شرع بر وى.
[٣] - مب: علوس دينورى گويد از مزين كبير كى گفت.
[٤] - مب: و انزعاجى در من پديد آمد برخاستم و روى بمدينه نهادم.
[٥] - مب: فرا نزديك او.
[٦] - مب: او را.