ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٩٣ - باب سوم در تفسير الفاظى كى ميان اين طايفه رود و آنچه از آن مشكل بود
گفتهاند احوال همچون نام وى است يعنى چنانك درآيد [واز] بشود و انشدوا.
|
لو لم تحل ما سميت حالا |
و كلّ ما حال فقد زالا |
|
|
انظر الى الفىء اذا ما انتهى |
يأخذ فى النقص اذا طالا |
|
معنى آن بود كى هرچه آمده بود وا بشود[١].
قومى اشارة كردهاند ببقاء احوال و دوام او و گفتند چون باقى نبود و از پس يكديگر نيايد لوائح بود، ناگهان برقى بجهد و برود و صاحب او هرگز باحوال نرسد چون اين صفت دائم بود آنرا حال خوانند.
ابو عثمان حيرى[٢] گويد چهل سالست تا خداى مرا اندر هيچ حال بنداشتست كى من آنرا كاره بودهام، اشارة بدوام رضا كند و رضا از جمله احوال بود.
واجب آن كند اندرين كى گويند هركه اشارة كند ببقاء احوال درست بود آنچه گويد و باشد كى در معنى آئى[٣] شربى بود و كسى را اندرو زيادتى بود[٤] و لكن خداوند اين حال را حالها بود كه درآيد و بنمايد و برود و اين حال كى شرب او بود چون آيندگان دائم باشد او را هم چنانك دائمى احوال از پيش برفت اين مرد بجاى ديگر رسيد برتر ازين و لطيفتر ازين دائم اندر اقبال بود[٥].
[١] - معنى آن چنين است: اگر نگردد و بدل نشود حالش نگويند و هرچه بگردد بىگمان زوال يابد. بسايه نگر كه چون بنهايت رسد و دراز افتد بنقص و كاستى گرايد. و آنچه در ترجمه آوردهاند تقريبا تكرارى از جمله پيشين است.
[٢] - مب: عثمان حيرگى.
[٣] - ظ. آتى. مب: كه معنى آن.
[٤] - مب: و چون از بهر پرورش او را در آن شرب زيادت كنند روا بود.
[٥] - مب: لكن صاحب اين حال را حالها بود كه درآيد و بنمايد( ظ: بنماند) بالاء آن حال كه او را بود و آنكس كه بحال ديگر رسد برتر از آن و لطيفتر از آن دائم اندر اقبال بود. و هيچيك از« اصل» و« مب» با متن عربى مطابق نيست.