ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤٩٣ - باب چهل و چهارم در احكام سفر
تا باران بر سر من نيايد[١] با خويشتن همىگفتم كاشكى من بمردمى و نگفتمى كه امير توئى پس مرا گفت چون با كسى همراهى كنى چنين كن كه من با تو كردم[٢].
جوانى بنزديك ابو على رودبارى آمد چون بازخواست گشت گفت شيخ چيزى بگويد گفت يا جوانمرد[٣] اجتماع اين قوم بوعده نبود و پراكندگى[٤] ايشان بمشاورت نبود.
مزيّن كبير گويد اندر سفر بودم با خوّاص[٥]، كژدمى بر زانويش[٦] ميرفت برخاستم تا ويرا بكشم نگذاشت گفت دست بدار [كه] همه چيزها را بما حاجت باشد[٧] و ما را بهيچيز حاجت نيست.
ابو عبد اللّه نصيبى گويد سى سال سفر كردم، هرگز خرقه بمرقّع[٨] ندوختم، و هيچ موضع كه مرا رفيقى[٩] بودى آنجا نشدمى و نگذاشتمى كه هيچكس با من چيزى برگرفتى[١٠].
[استاد امام رحمه اللّه گويد[١١]] بدانيد كه [چون[١٢] آن[١٣] قوم آداب
[١] - مب: بر من نبارد.
[٢] - مب: همىكنم.
[٣] - مب: يا جوامرد.
[٤] - مب: و پراكندن.
[٥] - مب: با خواص در سفر بودم.
[٦] - مب: بر رانش.
[٧] - مب: است.
[٨]- مب: بر مرقع.
[٩] - اصل: رفقى. مب: مطابق متن عربى است.
[١٠] - مب: بود آنجا نشدم و نگذاشتم كس را كى چيزى از من برگرفت.
[١١] - مب: ندارد.
[١٢] - مب: ندارد.
[١٣] - مب: اين.