ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٧١٥ - باب پنجاه و چهارم آنچه در خواب بدين قوم نمايند
پاره[١] آرد [از آن كسى[٢]] برگرفتم [مىبردم مانده شدم] [و جائى[٣]] بنهادم تا بياسايم گفتم يا رب اگر مرا دو قرص دهى[٤] بىرنج، [من] بدان قناعت كنم[٥] دو مرد جنگ[٦] ميكردند، فراز شدم تا ميان ايشان صلح كنم[٧] يكى چيزى بر سر من زد و خصم را خواست زد، بر من آمد و روى من خونآلود شد، مرد سلطان بيامد ايشانرا بگرفت[٨]، مرا ديد خونآلود [و[٩]] مرا نيز بگرفت [پنداشت كه من خصومت كردهام[١٠]]، [و همه] بزندان بردند و مدّتى [دراز[١١]] اندر زندان بماندم، هر روز دو قرص بمن دادندى[١٢]، شبى بخواب ديدم كه گفتند اين دو قرص است كه تو خواستى بىرنج و عافيت نخواستى[١٣] [چون[١٤]] بيدار شدم گفتم العافيه العافية، در وقت در زندان بزدند و گفتند كجاست عمر حمّال[١٥] و مرا رها كردند.
كتّانى گويد مردى بود از اصحاب ما، ويرا چشم درد بود[١٦] [ويرا] گفتند داروى[١٧] نكنى گفت عزم كردهام كه دارو[١٨] نكنم تا او خود بشود[١٩]
[١] - مب: تنگى.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: اگر هر روز دو گرده بمن دادى.
[٥] - مب: كردمى.
[٦] - مب: چون نگاه كردم دو تن خصومت.
[٧] - مب: افكنم.
[٨] - مب: يكى ازيشان خواست كى چيزى بر سر خصم زند بر سر من زد خونآلود گشتم حاجب شهر بيامد تا ايشان را بگيرد بگرفت.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - مب: ندارد.
[١٢]- مب: دو تا نان بمن آوردندى.
[١٣] - مب: كسى مرا مىگويد هر روز دو گرده خواستى و نگفتى در عافيت.
[١٤] - مب: ندارد.
[١٥] - مب: بامداد كسى در بكوفت و گفت عمر حمال كجاست. اصل مطابق متن عربى است.
[١٦] - مب: از كتانى روايت كنند كى گفت يكى را از اصحابان( ظ: اصحابنا) چشم بدرد آمد.
[١٧] - مب: معالجت.
[١٨] - مب: معالجت.
[١٩] - مب: تا درست شوم.