ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٥٥ - باب بيستم اندر توكّل
[ابو على رودبارى گويد چون درويش بعد از پنج روز گويد گرسنهام او را ببازار فرستيد تا كسب كند].
ابو تراب نخشبى صوفيى را ديد كه دست بپوست خربزه مىكرد تا بخورد كه [سه] روز بود كه چيزى نخورده بود گفت ترا صوفىگرى مسلّم نيست با بازار شو[١].
ابو يعقوب اقطع [بصرى] گويد وقتى بمكّه بده روز هيچيز نيافتم، ضعفى يافتم اندر خويشتن، نفس مرا بكشيد[٢] بوادى شدم، [تا] مگر چيزى يابم تا آن ضعف از من بشود، شلغمى را ديدم آنجا افتاده، برگرفتم وحشتى از آن بدل من آمد چنانك كسى مرا گويد[٣] كه ده روز گرسنگى بردى مزد وى اينست كه نصيب تو شلغمى بود[٤] آنرا بينداختم، اندر مسجد شدم و بنشستم، مردى عجمى درآمد و انبانى[٥] پيش من بنهاد و گفت اين تراست، گفتم چونست كه مرا بدين تخصيص كردى گفت اندر كشتى بودم ده روز و كشتى غرق خواست شد و بشرف هلاك رسيد[٦] هر يكى كه در آنجا بودند نذرى كرديم كه اگر خداى تعالى ما را برهاند چيزى صدقه كنيم، من [نيز] نذر كردم كه اگر خداى مرا برهاند اين را بصدقه دهم بهر كه نخست
[١] - اصل: صوفيى ديد كه پوست خربزه همىخورد و سه روز بود تا هيچيز نخورده بود گفت تصوف را نشايى ببازار شو.
[٢] - مب: وقتى در حرم گرسنه شدم ده روز چيزى نيافتم ضعفى در من پيدا آمد نفس با من گفت چيزى طلب كن.
[٣] - اصل: و قائلى آواز داد كه.
[٤] - مب: كشيدى اكنون حاصلش آن باشد كه شلغمى متغير نصيب تو باشد.
[٥] - مب: قمطره.
[٦] - مب: بدان كه ما جماعتى در كشتى بوديم نزديك ده روز است و كشتى بر شرف هلاك بود.