ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٤٢ - باب چهل و هشتم در معرفت
گويد[١]] شبلى را پرسيدند از معرفت گفت اوّلش خداى بود[٢] و آخرش [را] نهايت نباشد[٣].
ابو العبّاس دينورى گويد ابو حفص[٤] گفت تا خدايرا بشناختهام در دلم نه حق درآمد [ه است[٥]] و نه باطل.
[استاد امام گويد رحمه اللّه[٦]] اندرين سخن كى ابو حفص گفتست اشكالى درست و بر آن حمل توان كرد[٧] كه نزديك اين قوم، معرفت، غيبت بنده واجب كند از نفس او[٨]، باستيلاء ذكر حقّ [سبحانه و تعالى[٩]] بر وى تا جز حق[١٠] را نبيند و رجوع با هيچيز ديگر[١١] نكند چنانك عاقل رجوع باز دل و تفكّر خويش كند چون او را كارى در پيش آيد[١٢]، عارف همچنين رجوع او با حق بود جلّ جلاله و چون عارف را بازگشت در كارها نبود الّا بخداوند خويش، باز دل نتواند گرديدن و چگونه باز دل گردد آنكس كه او را دل نبود[١٣] و فرق بود ميان آنكس [كه زندگانيش بدل بود و ميان آنكس] كه بخداى خويش زنده باشد[١٤].
[١] - مب: ندارد.
[٢] - مب: اللّه است.
[٣] - مب: نيست.
[٤] - مب: از ابو حفص شنيدم كى.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: ندارد.
[٧] - مب: و اين كى بو حفص اطلاق كرده است در وى اشكالى است و يكى از آنچه احتمال كند آن است.
[٨] - مب: از نفس واجب كند.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - مب: خدا را.
[١١]- مب: و جز با وى رجوع.
[١٢] - مب: با دل گردد و تفكر كند آنچ ويرا پيش آيد از احوال.
[١٣] - مب: پس عارف را رجوع با خداى بود چون مشتغل نبود الا بخداى چون بغير وى مشغول نباشد با دل رجوع نكند.
[١٤] - مب: آن كى زندگانيش بخداى بود.