ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٣٦ - باب چهل و هفتم در احوال اين طايفه وقت بيرون شدن از دنيا
و اخجلتا از وى چون حكايت بازكردى بسيار بگريستى[١].
ابو الحسين مالكى گويد چند [ين] سال صحبت خير النسّاج كردم [پيش از آنك فرمان يافت بهشت روز[٢]]، مرا گفت روز پنجشنبه من بميرم و روز جمعه پيش از نماز مرا دفن كنند[٣]، [و ترا اين فراموش شود[٤]] فراموش مكن[٥]، ابو الحسين گفت[٦] فراموش كردم تا روز آدينه كسى مرا خبر داد بمردن وى[٧]، بشدم [تا بجنازه وى شوم[٨]] مردمان بازگشته بودند[٩]، ميگفتند كه پس از نماز دفن خواهند كردن من بازگشتم[١٠] چون فرا رسيدم، جنازه بيرون آورده و صلوة آواز ميدادند[١١] [چنانك او گفته بود[١٢]].
كسى را پرسيدم از آنك بوقت وفات او حاضر بود[١٣] گفت [چون حال بر وى تنگ آمد] از هوش بشد [چون] با هوش آمد گرد خانه بنگريست[١٤]، گفت بباش عافاك اللّه كه تو بنده مامورى و من بنده مامورم[١٥] و آنچه ترا فرمودهاند از تو در نمىگذرد[١٦] و آنچه مرا فرمودهاند از من در ميگذرد[١٧] و آب خواست
[١] - مب: اين مىگفتى مىگريستى.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: كن.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: و تو اين فراموش مكن.
[٦] - مب: گويد.
[٧] - مب: خبر كرد بمرگ او.
[٨] - مب: ندارد.
[٩] - مب: مردمان را ديدم بازگشته.
[١٠]- مب: خواهند كرد من بازنگرستم و برفتم. متن عربى: فلم انصرف: من بازنگشتم.
[١١] - مب: داده.
[١٢] - مب: ندارد.
[١٣] - مب: ازيشان كى وقت وفاتش حاضر بوده بودند.
[١٤] - گرد برنگريست.
[١٥] - اصل: تو بنده مأمور و من بندهام مأمور.
[١٦] - مب: فوت نمىشود.
[١٧]- مب: فوت مىشود.