ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٦٥ - باب بيستم اندر توكّل
داود ٧ گفت يا رب ترا شكر چون كنم و شكر من ترا نعمتى است[١] از نزديك تو، خداوند تعالى وحى فرستاد كه اكنون مرا شكر كردى.
موسى ٧ اندر مناجات گفت الهى آدم را بيافريدى بيد قدرت خويش و با وى چنين و چنين كردى، ترا شكر چون كرد گفت دانست كه همه از منست معرفت او بدان، شكر او بود مرا.
گويند يكى را دوستى بود سلطان او را بازداشت، كس فرستاد بدو، دوستى او اين دوست [را] گفت شكر كن، اين مرد را بزدند، بوى نبشت كه حال چه رفت، دوست گفت شكر كن، محبوسى[٢] آوردند، گبرى كه ويرا علّت شكم بود بند برنهادند، يك جانب بر پاى گبر و ديگر جانب بر پاى اين مرد چندينبار اين گبر بر پاى بايستى خاست بحاجت خويش اين مرد را با وى مىبايست شد و بر سر وى بايستاد تا وى فارغ شود، اين مرد بدوست خويش نبشت كه حال چگونه است، دوست گفت شكر كن، گفت چه بلائى بود بيشتر ازين كه هست؟ دوست گفت اگر اين زنّار كه وى بر ميان دارد بر ميان تو بندند و از ميان او بازگشايند تو چه خواهى كرد[٣]].
و گفتهاند كه شكر چشم آنست كه عيبى بينى بر كسى بپوشانى و شكر گوش آنك چيزى زشت شنوى بپوشى.
مردى بنزديك سهل بن عبد اللّه شد و گفت دزد اندر سراى من آمد و كالا ببرد، گفت شكر كن، اگر دزد در دل تو شدى و آن شيطان است و درستى ايمان تو ببردى تو چه توانستى كرد.
[١] - اصل: و شكر من نعمتى است ترا.
[٢] - ظ: مجوسيى. مطابق متن عربى.
[٣] - مب: ندارد.