ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٦٣ - باب چهل و نهم در محبّت
نصرآبادى را گفتند ترا [مىگويند] از محبّت هيچيز[١] نيست گفت راست گوئيد[٢] و ليكن مرا حسرت ايشانست[٣] اندر آن ميسوزم و اين بيت بگفت:
|
و من كان من طول الهوى ذاق سلوة |
فانّى من ليلى لها غير ذائق |
|
|
و اكثر شيىء نلته من وصالها |
امانىّ لم تصدق كلمحة بارق |
|
محمّد بن الفضل گويد محبّت سقوط همه محبّتها است از دل مگر محبّت حبيب.
جنيد گويد محبّت افراط ميل است.
و گفتهاند محبّت تشويشى بود كه از محبوب در دلها افتد.
و نيز گفتهاند محبّت فتنه بود كه در دل افتد از مراد.
ابن عطا گويد اين بيت:
|
غرست لاهل الحبّ غصنا من الهوى |
و لم يك يدرى ما الهوى احد قبلى[٤]] |
|
[و هم نصرآبادى راست گفت محبّت بيرون ناآمدن است از دوستى بهرحال كه باشد.
و گفتهاند اوّل حبّ ختل بود و آخرش قتل بود].
[١] - مب: چيزى.
[٢] - مب: مىگويند.
[٣] - مب: حسرت محبان هست.
[٤] - متن عربى اضافه دارد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|