ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٤٧ - باب چهل و هشتم در معرفت
بو يزيد گويد [كه ايشان] معرفت بدان يافتند كه هرچه نصيب نفس ايشان در آن بود رها كردند و بر فرمان او[١] بيستادند.
جنيد گويد كه عارف، عارف نباشد تا همچون زمين نبود كه نيك و بد برو بروند و چون ابر كه سايه بر همه چيز افكند و چون باران كه بهمه جاى برسد[٢].
يوسف بن على[٣] گويد [عارف] عارف نبود تا آنگاه كه اگر مملكت سليمان بوى دهند بدان از خداى مشغول نگردد طرفة العينى[٤].
ابن عطا گويد كه معرفت را سه ركن بود[٥]، هيبت و حيا و انس.
ذو النّون را گفتند[٦] كه خداى [را] بچه شناختى گفت خداى [را] بخداى بشناختم و اگر [فضل[٧]] خداى نبودى [هرگز[٨]] او را بنشناختمى.
و گفتهاند بعالم[٩] اقتدا كنند و بعارف[١٠] راه يابند.
[١] - مب: كى آنچ ايشانرا بود ضايع كردند و بآنچ ويرا بود.
[٢] - مب: كى برو فاجر بر وى برود و چون ميغ كى همه چيزها را سايه افكند و چون باران كى آنرا كى يابد و آنرا كى نيابد آب دهد. متن عربى: يسقى ما يحب و ما لا يحب:
كه آن را كه دوست دارد و آنرا كه دوست ندارد سيراب كند. مب، متن عربى: پيش از گفته يحيى بن معاذ است.
[٣] - مب: يوسف على.
[٤] - مب: تا اگر چندان كى ملك سليمان بود بوى دهند بدان غره نشود و طرفة العينى از خداى مشغول نگردد.
[٥] - مب: معرفت بر سه ركن است.
[٦] - مب: ذا النون را پرسيدند.
[٧] - مب: ندارد.
[٨] - مب: ندارد.
[٩]- مب: عالم بوى.
[١٠] - مب: عارف بوى.