ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤٢٣ - باب سى و هشتم در غيرت
و گفتم بيك سخن مرا پندى ده گفت حذر كن كه او[١] غيورست، دوست ندارد كه اندر دل بنده جز از وى[٢] چيزى [ديگر[٣]] باشد.
نصر آبادى را مىآيد كه گفت[٤] حق غيور است و از غيرت وى است[٥] كه بدو راه نيست مگر[٦] بدو.
و خداوند[٧] تعالى وحى فرستاد بيكى از پيغامبران [عليهم الصّلوة و السّلام[٨]] كه فلان كس را بمن حاجتى است [و مرا بدو حاجتى است[٩]] اگر او حاجت من روا كند من [نيز] حاجت او روا كنم، آن پيغمبر [اين در مناجات[١٠]] بگفت كه بار خدايا ترا چگونه حاجت بود ببنده[١١] گفت دل با كسى دارد جز من، بگو دل ازو بردار تا حاجت وى روا كنم.
بايزيد بسطامى بخواب ديد حور العين[١٢]، اندر ايشان نگريست، آنوقت كه او را بود از آن بازماند، بچندين روز[١٣] پس از آن [هم] ايشانرا بخواب ديد، با ايشان[١٤] ننگريست گفت شما مشغول كنندگانيد.
رابعه بيمار شد ويرا گفتند سبب بيمارى تو چيست[١٥] گفت [يك بار در]
[١] - مب: كى حق.
[٢] - مب: جز او.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: گويد.
[٥] - مب: او آنست.
[٦] - مب: الا هم.
[٧] - مب: و حق تعالى.
[٨] - مب: ندارد.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١]- مب: چگونه بدو حاجت است.
[١٢] - مب: كنيزكان حورعين را بخواب ديد.
[١٣] - مب: از سر وقت بيفتاد چندينگاه.
[١٤] - مب: در ايشان.
[١٥] - مب: چه بود.