ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ١٢٨ - باب سوم در تفسير الفاظى كى ميان اين طايفه رود و آنچه از آن مشكل بود
و گفتهاند فاضلترين عبادتها شمردن نفس است با خداى تعالى، و گفتهاند خداى تعالى دلها [را] بيافريد [و] معدن معرفت خويش كرد [و] اسرار را بيافريد [پس از آن] و آنرا محلّ توحيد كرد، هر نفسى كى حصول او نه بدلالت معرفت بود و اشارت توحيد بر بساط ضرورت او مرده بود و خداوندش را از آن بازپرسند.
از استاد ابو على دقّاق شنيدم گفت عارف را نفس مسلّم نبود زيرا كه بازو مسامحه نرود و محب را از نفس چاره نبود كه اگر او را نبود ناچيز گردد از بىطاقتى.
و از آن جمله خواطر است[١]. خواطر خطابى بود كه [بر] ضماير درآيد، بود كه از فريشته بود و بود كه از ديو بود و بود كه حديث نفس بود و بود كه از قبل حق سبحانه بود چون از قبل فريشته بود الهام بود و چون از ديو بود وسواس بود و چون از قبل نفس بود آنرا هواجس نفس گويند و چون از قبل حق بود آنرا خاطر [حق] گويند. و جمله اين از جنس سخن بود آنچه [از] فريشته بود صدق آنرا بموافقت علم بتوان دانست[٢]. و اين را گويند [كه] هر خاطر كه ظاهر او را گواهى ندهد باطل بود و چون از ديو بود بيشتر ويرا بباطل خواند و معصيت و چون از نفس بود با متابعت هوا و شهوت خواند و كبر آوردن و چيزها كه خصايص نفس است.
و اتّفاقست ميان پيران كى هركه حرام خورد ميان الهام و وسواس فرق نداند[٣] كرد.
و از استاد ابو على شنيدم كه هركه قوت او معلوم بود ميان الهام و وسواس فرق نداند كرد و هركه هواجس نفسش خاموش گشت بصدق مجاهدت او فصاحت دلش سخن گويد بحكم مكابدت او.
[١] - مب: و من ذلك الخواطر الواردة.
[٢] - اصل: صدق او بتوان دانست با آنك موافق علم بود.
[٣] - مب: نتوان.