ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٦٧ - باب چهل و نهم در محبّت
كه من ترا دوست دارم، بحقّ من بر تو كه تو نيز مرا دوست دارى.
عبد اللّه بن مبارك[١] گويد هركه او را محبّت دادند و بمقدار محبّت او را خشيت ندهند او فريفته باشد.
و گفتهاند محبّت مستيى بود كه خداوند وى با هوش نيايد الّا بديدار محبوب و آن مستى كى بوقت مشاهدت افتد آنرا وصف نتواند كرد[٢].
[گفتهاند:
|
فاسكر القوم دور كأس |
و كان سكرى من المدير |
|
استاد بو على اين بيت بسيار گفتى:
|
لى سكرتان و للنّدمان واحدة |
شىء خصصت به من بينهم وحدى] |
|
و استاد ابو على را كنيزكى بود نام وى فيروز و دوست داشتى او را بحكم آنك[٣] خدمت او بسيار كرده بود، روزى استاد گفت فيروز مرا رنجه ميدارد و بر من دراز زبانى[٤] ميكند، ابو الحسن قارى گفت باين كنيزك چرا رنجه ميدارى اين پير را[٥] گفت زيرا كه او را دوست دارم.
[يحيى بن معاذ گويد مثقال ذرّه از دوستى بر من دوستر از عبادت هفتاد ساله بىدوستى].
[١] - اصل: عبد اللّه منازل. خلاف متن عربى است.
[٢] - مب: محبت مستى است و سكرى كى صاحب آن با هوش نيايد تا مشاهدت محبوب خويش بيند پس آن سكر[ كه] در شهود بود بوصف درنيايد.
[٣] - مب: پيروز نام و ويرا دوست داشتى كى. متن عربى، نسخه بغداد: فيروزه. چاپ مصر: فيروز.
[٤] - مب: از وى شنيدم كى گفت پيروز مرا مىرنجاند و بر من زبان درازى.
[٥] - مب: او را گفت اين پير را بچه مىرنجانى.