ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ١١٨ - باب سوم در تفسير الفاظى كى ميان اين طايفه رود و آنچه از آن مشكل بود
و اگرچه حاضر بود بغلبه سلطان ذكر[١] و از پس او مكاشفه بود و آن حاضر آمدن [بود] بصفت بيان اندر حال بىسبب تأمّل دليل و راه جستن[٢]، و دواعى شك را بر وى دستى نبود و از نعت غيب باز داشته نبود، پس ازين مشاهدة [بود] و آن وجود حق بود چنانك هيچ تهمت نماند و اين آنگاه بود كه آسمان سرّ صافى شود از ميغهاى پوشيده بآفتاب شهود تابنده از برج شرف[٣] و حق مشاهدة آنست [كه] جنيد گفت وجود حق با كم كردن تست نفست را[٤] [پس] خداوند محاضرة بسته بود بنشانهاى او و خداوند مكاشفه مبسوط بود بصفات او و خداوند مشاهده بوجود رسيده بود و شك را آنجا راه نبود.
خداوند محاضره را عقل راه نمايد و صاحب مكاشفت را علمش نزديك كند و خداوند مشاهده را معرفتش محو كند و هيچكس زيادة نيارد در بيان تحقيق مشاهدة بر آنچه عمرو بن عثمان المكى گفت و بمعنى آنچه او گفت آنست كى انوار تجلّى متواتر بود بر دل وى بىآنك چيزى او را پوشيده كند و بچيزى بريده گردد، چنانك شبى بود تاريك و برق اندر وى متوالى بود[٥] كى هيچ [فترت و] تراخى نيفتد، آن شب اندر تقدير بروشنائى [چون] روز بود، دل همچنين بود، چون تجلّى دائم بود او را همه روز بود و شب از ميانه برخيزد. و اندرين معنى گفتهاند. شعر:
|
ليلى بوجهك مشرق |
و ظلامه فى النّاس سارى |
|
[١] - مب: ندارد.
[٢] - مب: و درين حال بىنياز بود از دليل و از راه جستن.
[٣] - مب: و اين آنگاه بود كه آسمان سر صافى شود و ميغها پوشيده و آفتاب شهوة( ظ:
شهود) روشن مىتابد از برج شرف خويش. اصل عربى: فاذا اصحت سماء السر عن غيوم الستر فشمس الشهود مشرقة عن برج الشرف. و چون آسمان سر از ميغهاى ستر( باطن پوش) صافى گردد آنگاه آفتاب شهود از برج شرف خويش تابناك باشد.
[٤] - مب: وجود حقست با كم كاستى تو.
[٥] - مب: شبى تاريك باشد و برق اندر وى متوالى ميدرفشد.