ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٥٦ - باب بيستم اندر توكّل
چشم من بر وى افتد[١]، از مجاوران، نخست چشمم بر تو افتاد[٢]، گفتم سرش بگشاى، وى بگشاد كعك مصرى و مغز بادام مقشّر و شكر [و كعب الغزال][٣] بود، از هر يكى قبضه برگرفتم گفتم باقى با نزديك كودكان بر بهديه از من كه من آن فرا پذيرفتم و با خويشتن گفتم روزى تو ده روز است تا اندر راه است و تو اندر وادى همىجوئى.
بو بكر رازى گفت نزديك ممشاد دينورى بودم، حديث اوام همىرفت گفت ما را وامى بود بدان سبب مشغول دل بودم بخواب ديدم كه كسى گويد يا بخيل [اين مقدار فراستدى بر ما، زيادت وام كن[٤] و] مترس، بر تو گرفتن و بر ما بازدادن [پس از آن نيز با هيچ قصّاب و بقّال شمار نكردم.
بنان حمّال گويد اندر راه مكّه بودم، از مصر همىآمدم و با من زاد بود پيرزنى بيامد مرا گفت يا بنان تو حمّالى، زاد بر پشت همىگيرى و پندارى كه ترا روزى ندهد گفت بينداختم و بسه روز هيچيز نخوردم، خلخالى يافتم اندر راه، نفس ميگفت بردار تا خداوند وى بيايد، باشد كه چيزى بتو دهد، با وى دهم پس همان زنرا ديدم مرا گفت تو بازرگانى ميكنى ميگوئى تا خداوند وى بيايد، با وى دهم تا مرا چيزى دهد، پس چنگالى درم فرا من انداخت و گفت نفقه كن، تا بنزديك مصر از آنجا نفقه مىكردم[٥]].
بنانرا كنيزكى آرزو كرد تا ويرا خدمت كند با برادران انبساط كرد[٦] و بهاء آن فراهم آوردند گفتند كاروان فرا رسيد يكى بخريم موافق چون كاروان رسيد همگانرا
[١] - مب: كه اگر خلاص يابم اين قمطره بكسى دهم كه اول چشم من برو افتد.
[٢] - مب: و تو اول كسى.
[٣] - متن عربى: و سكر كعاب.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: و دوستان گستاخى كرد.