ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤٨٩ - باب چهل و چهارم در احكام سفر
گام [تو را] كفايت بود كه از نزديك خويش فراتر نهى[١].
و حكايات ايشان اندر سفر مختلف است چنانك ياد كرديم [اقسام ايشان اندر احوال[٢]].
احنف همدانى گويد اندر باديه بودم، تنها بمانده، دست برداشتم گفتم ضعيفم و رنجور، يا ربّ بمهمان تو همىآيم[٣]، اندر دلم افتاد كه گوينده گويد كه خوانده ترا[٤] گفتم يا ربّ اين مملكتى است [فراخ[٥]] كه طفيلى بردارد، آوازى شنيدم از پس پشت، بازنگرستم، اعرابيى را ديدم، بر اشترى نشسته، مرا گفت يا عجمى تا كجا گفتم بمكّه [خواهم شد[٦]] گفت خواندهاند ترا[٧] گفتم ندانم، گفت نگفتست من استطاع اليه سبيلا [آنكس بمكّه شود كه تواند، او را[٨]] گفتم مملكت فراخ است و طفيلى برتابد[٩] [گفت نيك طفيليى تو. گفت[١٠]] اين شتر [را[١١]] خدمت توانى كرد. گفتم توانم، از اشتر فرود آمد و اشتر بمن داد و گفت برين برو[١٢].
كسى كتّانى را گفت مرا وصيّتى كن گفت جهد آن كن كه هر شب بديگر مسجدى[١٣] مهمان باشى و نميرى[١٤] مگر ميان دو منزل.
[١] - مب: فراتر شدى تا چندين رنج بتو نرسيدى.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: آمدهام.
[٤] - مب: كى كسى گويدى كى ترا خواند.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: ندارد.
[٧] - مب: ترا خواندهاند.
[٨] - مب: ندارد.
[٩] - مب: بردارد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - مب: ندارد.
[١٢] - مب: برنشين و برو.
[١٣]- مب: بمسجدى ديگر.
[١٤] - مب: و ازين جهان بيرون نشوى.