ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٧٦ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
و گفت اللّهمّ انّى اسألك باسمك المرتفع الّذى تكرم به من شئت من اوليائك و تلهمه الصّفىّ من احبّائك ان تأتينا برزق من عندك تقطع به علائق الشّيطان من قلوبنا و قلوب اصحابنا هؤلاء فانت الحنّان المنّان القديم الاحسان اللّهمّ السّاعة السّاعة آن شنيدم كه آن سقف فرا بانگ آمد و درهم مىريخت بر ما[١] [عبد الواحد گفت بىنيازى بخداى جويند از ديگران، ايشان برگرفتند] و وى از آن هيچيز برنگرفت[٢].
[كتّانى گويد يكى را ديدم از صوفيان، بر در كعبه كه او را نمىشناختم، غريب بود و ميگفت خداوندا من نمىدانم كه ديگران چه ميگويند و چه ميخواهند امّا درين رقعه من نگر، رقعه در دست داشت چون اين بگفت آن رقعه از دست وى بهوا در پريد[٣] و غائب شد.
ابو عبد اللّه جلا گويد وقتى والده من ماهيى چند خواست از پدر من، ببغداد پدر من ببازار شد من با او بودم، ماهى بخريد، يكى را طلب ميكرد كه بخانه آرد كودكى فراز آمد و گفت ميخواهى كه اين بخانه برم گفت آرى كودك برگرفت و با ما همىآمد در راه پيش از آنك بخانه آمديم بانگ نماز آمد كودك گفت بانگ نماز مىآيد، مرا طهارت مىبايد كرد و نماز. و گر دستورى دهى كه بطهارت مشغول شوم و الّا ماهى برگير و برو كودك ماهى بنهاد و بوضو ساختن مشغول شد پدر گفت
[١] - مب: چون اين بگفت قعقعه و بانگى شنيدم كى در سقف خانه افتاد و زر و سيم از آسمان خانه فروريخت. بمتن عربى نزديكتر است.
[٢] - مب: پس عبد الواحد هيچچيز برنگرفت از آن.
[٣] - مب: يكى از صوفيان ديدم ويرا نمىشناختم نزديك كعبه شد و گفت يا رب نه دانم كه اين طايفه چه مىگويند درين قصه من نگر و رقعه در هوا انداخت. متن عربى: فطارت الرقعة فى الهواء.