ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٥٤ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
و كوزه ياقوت اندر وى بسته گفت بگيريد و آب خوريد كوزه بستدم و آب خورديم، بوياتر از مشك و سردتر از برف و شيرينتر از شكر بود، گفتم تو كيستى رحمك اللّه گفت بندهام از خداوند تو، گفتم بچه رسيدى بدين جايگاه گفت براى او از هواى خويش دست بداشتم، مرا بر هوا نشاند و از چشم من غائب شد.
ذو النّون مصرى گويد جوانى ديدم در كعبه، بسيار نماز ميكرد بنزديك او شدم و گفتم نماز بسيار ميكنى گفت منتظر دستورىام ببازگشتن، رقعه ديدم كه پيش او فروآمد، بر وى نبشته كه من العزيز الغفور الى عبدى الصّادق بازگرد هرچه كردى گذشته و آينده آمرزيدم همه.
كسى حكايت كند گويد بمدينه رسول صلّى اللّه عليه و سلّم بودم، سخنها همىرفت[١] مردى نابينا بنزديك ما نشسته بود سخن ما سماع ميكرد، بنزديك ما آمد و گفت بسخن شما بياسودم، بدانيد كه مرا عيال و فرزند بود روزى ببقيع شدم بهيزم چيدن، جوانى ديدم پيراهنى كتان پوشيده و نعلين اندر انگشت آويخته من پنداشتم كه راه گم كرده است، قصد او كردم تا جامه از وى بستانم فراشدم و گفتم جامه بكش گفت برو بسلامت [دو سه بار بگفتم گفت ناچار بايد جامه بكنم گفتم آرى[٢]] گفت چون چاره نيست اشارت كرد بدو انگشت بچشم از دور و هر دو چشم من فروريخت در حال، گفتم بخداى بر تو كه بگوئى تا تو كئى[٣]] گفت ابراهيم خوّاصام.
ذو النّون مصرى گويد وقتى اندر كشتى بودم گوهرى بدزديدند، كسى را[٤]
[١] - متن عربى: نتجارى الايات: سخن از كرامات اوليا مىگفتيم.
[٢] - اصل: ندارد. مطابق متن عربى افزوده شد.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: يكى را.