ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٢٣ - باب پانجدهم در خشوع و تواضع
عبد اللّه بن محمّد بن واسع پيش پدر رفت، رفتنى كه پدرش را نيكو نيامد پدر ويرا گفت دانى كه مادرت بچند خريدم بسيصد درم و پدرت كه خداى تعالى چون وى اندر مسلمانان [بسيار] مكناد منم و تو برين جمله ميروى.
حمدون گويد تواضع آن بود كه كسى را بخويشتن حاجتى ندانى نه اندر دين و نه اندر دنيا و نه درين جهان و نه در آن جهان.
ابراهيم ادهم گويد اندر مسلمانى شاد نشدم هرگز، مگر سه بار، يكبار اندر كشتى بودم مردى مسخره در آنجا بود و ميگفت بتركستان گبرانرا چنين گرفتمى و موى سرم بگرفت و بجنبانيد من شاد شدم از آنك اندر كشتى هيچكس نبود بچشم او حقيرتر از من و ديگر بيمار بودم در مسجدى، مؤذّن درآمد و گفت بيرون شو، من طاقت نداشتم، پاى من بگرفت و بيرون كشيد، سديگر بشام بودم، پوستينى داشتم اندرو نگريستم موى از جنبنده بازندانستم از بس كه بودند، بدان نيز شاد شدم.
و هم از وى حكايت كنند كه بهيچيز چنان شاد نشدم كه روزى نشسته بودم، كسى بيامد و بر من شاشيد.
ميان بو ذر و بلال لجاجى رفت بو ذر بر بلال سرزنش كرد كه تو سياهى، بلال گله پيش رسول صلّى اللّه عليه و سلّم برد، رسول صلوات اللّه و سلامه عليه گفت يا باذر ندانستم كى اندر دل تو بقيّتى از كبر جاهليّت ماندست، بو ذر روى بر زمين نهاد و سوگند خورد كه از آنجا برنگيرم تا بلال پاى بر روى من نهد و اندر زمين بمالد، روى برنداشت تا بلال آن چنان نكرد.
حسين[١] بن على عليهما السّلام جائى رسيد، چند كودك آنجا بودند، پاره چند نان داشتند، حسين را ميزبانى كردند، بنشست و آن پارهاى نان با ايشان بخورد و ايشانرا بسراى برد و طعام داد ايشانرا و جامه كرد و گفت دست، ايشانراست بر من زيرا كه ايشانرا جز از آن نبود كه ميزبانى كردند و من زياده از آن يابم.
[١] - متن عربى: حسن.