ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ١٨٦ - باب دهم در خاموشى
شبلى گويند چون اندر حلقه بنشستى و چيزى بپرسيدندى از وى گفتى و وقع القول عليهم بما ظلموا فهم لا ينطقون.
و بسيار بود كه خاموشى اولىتر بود سخنگوى را از آنك اندر قوم[١] كسى بود بسخن گفتن اولىتر ازو.
ابن سمّاك گويد ميان شاه كرمانى و يحيى معاذ دوستى بود بيك شهر جمع آمدند شاه بمجلس يحيى نشدى، او را پرسيدند ازين گفت صواب اندر اينست، پس معاودت كردند تا روزى اتّفاق افتاد كه بمجلس شد و جائى بنشست كه يحيى ندانست چون يحيى بسخن درآمد خاموش شد و گفت اينجا كسى است بسخن گفتن اولىتر از من و سخن برو بسته شد، شاه گفت نگفتم شما را كه آمدن من صواب نيست.
و بسيار بود كه خاموشى بر متكلّم درآيد از بهر معنى را كه در حاضران بود و آن آن بود كه آنجا كسى بود نه اهل، سماع آن سخن را، خداى زبان سخنگوى را مصون دارد، غيرت و صيانت سخن را از آنك اهل نبود.
و بسيار بود كه سبب خاموشى كه افتد سخنگوى را آن بود كه يكى را از حاضران خداى تعالى حال او داند كه آن سخن فتنه او باشد بدانك اندر وهم اوفتد كه اين حال منست و نبود، تا چيزى بر خويشتن نهد كه طاقت آن ندارد خداوند تعالى رحمت كند كه آن سخن بگوش [او] نيايد صيانت و عصمت او را ازين هر دو حال.
پيران گفتهاند بود كه سبب آن بود كه كسى حاضر بود نه اهل سماع [آن سخن] از جنيّان كه مجلس [اين] قوم از جنيّان خالى نبود.
از استاد ابو على [دقّاق] شنيدم رحمه اللّه گفت وقتى بمرو بيمار شدم و آرزوى نشابورم بگرفت بخواب ديدم كه قائلى گويد [ى] مرا، تو ازين شهر بنتوانى شد كه جماعتى از پريان سخن توشان خوش آمدست و بمجلس [تو] حاضر آيند از بهر
[١] - مب: و بسيار بود كه خاموشى مردم از آن بود كه در قوم. اصل: از متن عربى دور است.