ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٠٩ - باب پنجاه و دوم در سماع
حكايت كنند كه ذو النّون مصرى وقتى اندر بغداد شد، صوفيان برو گرد آمدند و قوّالى با ايشان بود از وى دستورى خواستند تا قوّال چيزى برخواند پيش او، دستورى داد اين بيتها بگفت.
شعر:
|
صغير هواك عذّبنى |
فكيف به اذا احتنكا |
|
|
و انت جمعت من قلبى |
هوى قد كان مشتركا |
|
|
اما ترثى لمكتئب |
اذا ضحك الخلىّ بكا |
|
ذو النّون برخاست و بيفتاد و بر روى افتاد و از وى خون همىآمد و بر زمين همىچكيد يكى از آن قوم نيز برخاست بتواجد ذو النّون گفت الّذى يريك حين تقوم [مرد بنشست].
[از استاد ابو على شنيدم گفت ذو النّون را بر حال آن مرد اشراف بود كه او را تنبيه كرد و آن مرد منصف بود كه چون او اين بگفت بنشست.
از دقّى حكايت كنند كه گفت بمغرب دو پير بودند يكى را جبله گفتندى و ديگر زريق، اين زريق روزى بزيارت جبله شد و هر دو شاگردان بسيار داشتند، مردى از اصحاب زريق چيزى برخواند يكى از اصحاب جبله بانگى بكرد و در وقت بمرد چون ديگر روز بود جبله گفت زريق را كجا است آن مرد كه دى چيزى برخواند بگو تا آيتى برخواند، آن مرد برخواند، جبله بانگى بكرد قارى بمرد جبله گفت يكى بيكى و ستم آن كرد كه پيش دستى كرد.
ابراهيم مارستانى را پرسيدند از حركت بوقت سماع گفت شنيدهام كه موسى ٧ اندر بنى اسرائيل قصّه ميگفت يكى برخاست و پيراهن بدريد، خداى تعالى وحى فرستاد بموسى ٧ كه گو، دل بدر براى من نه جامه.
ابو على مغازلى، شبلى را پرسيد كه وقتها بود كه آيتى بگوش من آيد از كتاب