ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٧٣ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
احمد هيثم[١] [المتطبّب[٢]] گويد بشر حافى مرا گفت معروف كرخى را بگو [ى] چون نماز بكنم نزديك تو خواهم آمدن[٣]، [من پيغام بدادم[٤]] و منتظر مىبودم[٥]، نماز پيشين بكرديم [نيامد[٦]]، نماز ديگر كرديم، [هم[٧]] نيامد [نماز شام و خفتن بكرديم هم نيامد[٨]] من [با خويشتن[٩]] گفتم [سبحان اللّه[١٠]] چون بشر چيزى گويد و خلاف كند اين عجب است و چشم ميداشتم من و بر در مسجد بودم، بشر آمد و بر آب برفت و آمد و حديث كردند تا وقت سحر و بازگشت و همچنان بر آب رفت[١١] من خويشتن را از بام بيفكندم و آمدم و دست و پاى وى را[١٢] بوسه دادم و گفتم مرا دعائى كن دعا كرد و گفت اين آشكارا مكن[١٣]. تا [او] زنده بود با هيچكس[١٤] نگفتم.
[قاسم جرعى گويد مردى ديدم، اندر طواف، هيچيز نگفت الّا آنك گفت اللّهمّ قضيت حوائج الكلّ و لم تقض حاجتى يا رب حاجت همگنان روا كردى مگر حاجت من، گفتم چونست كه تو هيچ دعا نكنى جز اين گفت بگويم ترا. بدانك ما هفت تن بوديم از شهرهاء پراكنده بغزا شديم بروم ما را اسير
[١] - مب: احمد بن الهيثم.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: مىآيم.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: وى انتظار مىكرد تا.
[٦] - مب: ندارد.
[٧] - مب: ندارد.
[٨] - مب: ندارد.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - مب: بشر حافى سخنى گويد و نكند اين نشايد بود انتظارش مىكرديم و بر در مسجد مىبوديم در سرعه( ظ: مشرعه) بشر مىآمد و پاره از شب گذشته بود سجاده بر سر نهاد فرا دجله شد عبر كرد زمانى سخن گفتند چون سحرگاه بود مىآمد همچنان بر سر آب عبر كرد.
[١٢] - مب: و پاش.
[١٣] - مب: و از وى دعا خواستم مرا گفت اينك تو ديدى بر من بپوش.
[١٤]- مب: بكس.