ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٢٢ - باب پانجدهم در خشوع و تواضع
بشر گويد سلامى بر ابناء دنيا كنيد بدست بداشتن سلام بريشان.
شعيب بن حرب گويد اندر طواف بودم كسى پهلو بر من زد، باز نگريستم، فضيل [بود] گفت يا با صالح اگر پندارى كه هيچكس اندرين موسم بتر از من و از تو هست بد پنداشته باشى.
كسى گفت اندر طواف بودم يكى را ديدم كه چاكران پيش او مىشدند و مردمان از طواف دور ميكردند از بهر او، و پس از آن او را ديدم در زير جسر بغداد دست بيرون كرده و چيزى ميخواست، عجب بماندم مرا گفت آنجا كه مردمان تواضع كنند من تكبّر كردم تا خداى تعالى مرا مبتلا كرد بتواضع كردن جائى كه مردمان تكبّر كنند.
خبر بعمر عبد العزيز رضى اللّه عنه برداشتند كه پسرى از آن تو انگشتريى خريده است بهزار درم، نامه نوشت كه شنيدم كه انگشتريى خريده بهزار درم چون نامه من بتو رسد آن بفروش و هزار شكم گرسنه را سير كن، و انگشتريى ساز از دو درم، و نگين او آهن چينى و برو نويس رحم اللّه امرأ عرف قدر نفسه.
خداى رحمت كناد بر آنك اندازه خويش داند.
بنده عرض كردند بر يكى از اميران بچندين هزار درم چون بها بياوردند، اين امير [را] آن بها بسيار آمد، راى وى ازين تغيّر آورد فرمود كه درم باز خزينه بريد، اين بنده گفت مرا بخر كه بهر درمى ازين درمها اندر من خصلتى است كه هزار درم بهتر ارزد، گفت آن چيست گفت كمترين آن آنست كه اگر مرا بخرى و همه بندگان خويش را بفرمان من كنى و مرا برگزينى اندر غلط نيفتم بخويشتن و دانم كه بنده توام، او را بخريد.
رجاء بن حيوة گويد جامه عمر عبد العزيز قيمت كردم، بر منبر بود خطبه ميكرد، دوازده درم، قبا بود و عمامه و پيراهن و ايزار پاى و ردا و جفتى موزه و كلاهى.