ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٧٠ - باب دوم در ذكر مشايخ اين طريقه و آنچه از سيرة و قول ايشان دليل كند بر تعظيم شريعت
نام وى محمد بن اسمعيل بود از سامرّه و او را خير النسّاج بدان گفتندى كى وى بحجّ مىشد مردى بر در كوفه ويرا بگرفت كه تو بنده منى و تو خير نامى و سياه بود، مخالفت نكرد و آن مرد او را فرا خز بافتن نشاند چون گفتى يا خير گفتى لبّيك پس آن مرد پس از چند سال گفت مرا غلط افتاد و تو بنده من نهاى و نام تو خير نيست و از آنجا بشد و گفت نامى كى مردى مسلمان بر من نهاد بدل نكنم.
خير النسّاج گفت كى خوف تازيانه خدايست، بندگانرا كه خوى اندر بىادبى كرده باشند بدان راست كنند.
ابو الحسين مالكى گويد كى پرسيدم يكى را از آنك حاضر بوده بودند وقت مرگ خير النسّاج از كار وى، گفت وقت نماز شام بود كه از هوش بشد پس چشم بازگشاد و بسوى خانه اشارتى كرد و گفت بباش، تو بنده مامور و من بنده ام مأمور، آنچه ترا فرمودهاند از تو اندر نمىگذرد و آنچه مرا فرمودهاند از من درميگذرد و آب خواست و طهارة كرد [و نماز شام بگذارد] و بخفت و چشم فراكرد و جان تسليم كرد.
بخواب ديدند ويرا و گفتند خداى با تو چه كرد گفت ازين مپرس و ليكن برستم ازين دنياى گنده شما.
و از اين طايفه بود ابو حمزة الخراسانى نشابورى [بود] از محلّت ملقاباد از اقران جنيد و آن خرّاز و آن ابو تراب بود و ديندار و با ورع بود.
ابو حمزه گويد هر كه دوستى مرگ اندر دل گيرد هرچه باقيست بر وى دوست كنند و هرچه فانيست بر وى دشمن كنند.
و گويد عارف زندگانى خويش همى دفع كند روز بروز و زندگانى همىستاند روز بروز.
ابو الحسن مصرى گويد كه [ابو] حمزه خراسانى گويد محرم بماندم در ميان گليمى هر سال هزار فرسنگ برفتمى و بروز آفتاب بر من مىتافتى و فرو مىشدى