ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٣٧ - باب پانجدهم در خشوع و تواضع
جنيد گويد اندر مسجد شونيزيه نشسته بودم منتظر جنازه و اهل بغداد جمله منتظر اين جنازه، تا نماز كنيم[١]. درويشى ديدم [اثر عبادت بر وى[٢]]، چيزى ميخواست از مردمان، با خويشتن گفتم اگر اين [درويش] كار كى بكردى تا خويشتن را صيانت كردى بهتر بودى، چون بازگشتم، ورد شب بر من مانده بود از نماز و گريستن و چيزهاى ديگر، آن همه وردها بر من گران آمد و بيدار مىبودم نشسته[٣]، خوابم گرفت[٤] آن درويش را بخواب ديدم كه او را بياوردند بر خوانى نهاده، پيش من و گفتند بخور از گوشت او كه تو او را غيبت كردى و حال مرا پيدا كردند[٥] گفتم من او را غيبت نكردم، با خويشتن چيزى گفتم، گفتند تو از آن جمله نباشى كه مثل آن از تو رضا دهند[٦]، از وى حلالى خواه، چون بامداد بود او را طلب بسيار كردم، بازنيافتم، بعد از گرديدن بسيار، او را ديدم بر كناره جوئى كه تره شسته بودند آن برگ ترها مىچيد كه از آن بيفتاده بود، سلام كردم بر وى گفت باز سر آن خاطر شوى يا نه يا ابا القاسم[٧] گفتم نه گفت غفر اللّه لنا و لك.
از ابو جعفر بلخى مىآيد كه وى گويد بنزديك ما جوانى بود از اهل بلخ، مجاهده و عبادت بسيار كردى و ليكن غيبت كردى از هر گونه، روزى ديدم او را بنزديك مخنّثان گفتم او را كه يا فلان اين چه حالست گفت آن وقيعت من در مردمان
[١] - مب: و اهل بغداد على طبقاتهم نشسته بودند و انتظار مىداشتند.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - اصل: من نشسته بودم.
[٤] - مب: چشمم بخواب در شد.
[٥] - مب: مرا معلوم شد حال وى. اصل: بمتن عربى نزديكتر است.
[٦] - اصل: اندرين حال كه تويى از تو نپسندند.
[٧] - مب: ديگر روز برخاستم و بهمه بغداد بگشتم ويرا ديدم جايى كه تره شسته بودند از آن تره ريزه مىگرفت و جمع مىكرد بر وى سلام كردم جواب داد و گفت ديگر غيبت كنى؟